#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_پنجاه
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_پنجاه
اسب ناشناس به آنها نگاه کرد.
اما بهجای اینکه نزدیک شود...
فقط یک جمله گفت:
«باید از اینجا برید.»
همه خشکشـان زد.
آریان جلو رفت.
«چرا؟»
اسب ناشناس با نگرانی به پشت سرش نگاه کرد.
«چون اونا فهمیدن شما اینجایین.»
مارسا پرسید:
«اونا کی هستن؟»
اسب ناشناس جواب نداد.
فقط به علامت روی سنگ نگاه کرد.
بعد گفت:
«اگه اون علامت رو دیدین... یعنی دیگه خیلی دیر شده.»
سکوت.
آریان به سنگ نگاه کرد.
بعد به ماریا.
و بعد به مارسا.
مارسا آرام گفت:
«همه رو برگردونید.»
آریان پرسید:
«و این اسب؟»
مارسا به او نگاه کرد.
«اون هم با ما میاد.»
اسب ناشناس سرش را پایین انداخت.
اما قبل از اینکه حرکت کنند...
صدایی از بالای دره شنیده شد.
یک صدای کشیده و ترسناک.
اسب ناشناس با وحشت گفت:
«دیر شد...»
آریان برگشت.
و در دوردست، میان مه و صخرهها...
چند سایهٔ سیاه آرامآرام ظاهر شدند.
آریان قدمی جلو رفت.
ماریا کنار او ایستاد.
مارسا هم کنار گله قرار گرفت.
و این بار...
هیچکس دربارهٔ گذشته بحث نکرد.
هیچکس به کسی شک نکرد.
همه فقط یک چیز را میدانستند:
باید زنده از دره خارج میشدند.
و آریان هنوز نمیدانست...
این سفر ساده، اولین قدم به سمت اتفاقی خواهد بود که سرنوشت کل گله را تغییر میدهد.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_پنجاهیک
همه برای چند لحظه همانجا ایستاده بودند.
مه غلیظتر شده بود.
سایههایی که بالای صخره دیده میشدند، دیگر حرکت نمیکردند.
فقط ایستاده بودند...
و نگاه میکردند.
آریان آرام گفت:
«همه پشت سر من حرکت کنین.»
مارسا فوراً مخالفت کرد.
«نه.»
آریان برگشت.
«چی؟»
مارسا محکم گفت:
«همه با هم حرکت میکنیم.»
آریان چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد سرش را تکان داد.
«باشه.»
اسب ناشناس که هنوز نفسنفس میزد، گفت:
«نباید از مسیر اصلی برگردین.»
ماریا پرسید:
«پس از کجا بریم؟»
اسب ناشناس به سمت دیوارهٔ شرقی دره اشاره کرد.
«اونجا یه مسیر باریک هست.»
مارسا با تعجب گفت:
«اون مسیر به کجا میرسه؟»
«جنگل پایین کوه.»
آریان گفت:
«پس راه بیفتین.»
گله آرام حرکت کرد.
اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودند که صدایی از پشت سرشان آمد.
یک صدای کشیده...
خشدار...
و عجیب.
اسبهای جوان ترسیدند.
یکی از آنها برگشت تا فرار کند.
ماریا سریع جلویش رفت.
«نه! ندو!»
آریان با صدای بلند گفت:
«همه آروم باشن!»
سایهها ناگهان از بالای صخره حرکت کردند.
اما پایین نیامدند.
فقط از یک سنگ به سنگ دیگر میرفتند.
انگار منتظر چیزی بودند.
سمرا آرام گفت:
«چرا حمله نمیکنن؟»
هیچکس جواب نداد.
آریان به آنها خیره شده بود.
بعد آرام گفت:
«شاید نمیخوان اینجا بهمون حمله کنن.»
مارسا پرسید:
«پس چی میخوان؟»
آریان جواب نداد.
اسب ناشناس با صدایی لرزان گفت:
«اونا دنبال یکی از شما هستن.»
همه ایستادند.
ماریا پرسید:
«یکی از ما؟»
اسب ناشناس سرش را تکان داد.
«آره.»
مارسا جلو آمد.
«از کجا میدونی؟»
اسب ناشناس چند لحظه ساکت ماند.
«چون... من قبلاً اینو دیدم.»
آریان نزدیکتر رفت.
«کجا؟»
اسب ناشناس به سنگی که علامت روی آن حک شده بود نگاه کرد.
«چند شب پیش، یه گروه از سایهخوارها دنبال یک اسب بودن.»
آریان پرسید:
«چه اسبی؟»
اسب ناشناس جواب نداد.
فقط گفت:
«اون اسب فرار کرد.»
آریان:
«بعد؟»
«دیگه هیچوقت برنگشت.»
سکوت سنگینی افتاد.
ماریا آرام گفت:
«یعنی کشته شد؟»
اسب ناشناس نگاهش را پایین انداخت.
«نمیدونم.»
آریان به علامت روی سنگ نگاه کرد.
حس عجیبی داشت.
انگار قبلاً اینجا را دیده بود.
اما هرچه فکر میکرد، چیزی به ذهنش نمیرسید.
مارسا گفت:
«باید حرکت کنیم.»
همه دوباره راه افتادند.
---
مسیر باریکتر از چیزی بود که تصور میکردند.
از یک طرف صخره بود و از طرف دیگر، درهای عمیق.
آریان جلوتر حرکت میکرد.
ماریا پشت سرش بود.
سمرا کنار مارسا حرکت میکرد.
و سه اسب جوان هم وسط گله بودند.
هیچکس حرف نمیزد.
تا اینکه ناگهان...
صدای سنگی از پشت سر آمد.
تق!
همه برگشتند.
چیزی روی زمین افتاده بود.
آریان چند قدم عقب رفت.
یک تکهٔ فلزی کوچک بود.
آن را با سمش کنار زد.
روی آن هم...
همان علامت دیده میشد.
ماریا با نگرانی گفت:
«آریان...»
آریان آرام گفت:
«میبینمش.»
مارسا جلو آمد.
«این دیگه چیه؟»
آریان جواب نداد.
اسب ناشناس با دیدن آن قطعه، رنگش پرید.
«این نباید اینجا باشه...»
مارسا پرسید:
«چرا؟»
اسب ناشناس عقب رفت.
«چون این علامتها فقط روی سنگها نیستن.»
آریان برگشت.
«یعنی چی؟»
اسب ناشناس گفت:
«هرجا این علامت ظاهر میشه... بعدش یه اتفاق بد میافته.»
سمرا برای اولین بار با نگرانی واقعی گفت:
«چه اتفاقی؟»
اسب ناشناس آرام جواب داد:
«ناپدید شدن.»
سکوت.
ماریا:
«ناپدید شدنِ کی؟»
اسب ناشناس:
«اسبها.»
آریان به سه اسب جوان نگاه کرد.
بعد به بقیهٔ گله.
ناگهان گفت:
«همه کنار هم بمونین.»
مارسا گفت:
«آریان...»
«گفتم کنار هم بمونین.»
این بار صدایش آنقدر جدی بود که هیچکس مخالفت نکرد.
---
چند دقیقه بعد، به انتهای مسیر رسیدند.
جنگل پایین کوه درست روبهرویشان بود.
نور خورشید از میان شاخهها دیده میشد.
ماریا نفس راحتی کشید.
«بالاخره رسیدیم.»
یکی از اسبهای جوان لبخند زد.
«فکر کردم دیگه از اون دره بیرون نمیایم.»
آریان خندید.
«هنوز زوده خوشحال بشی.»
ماریا با تعجب نگاهش کرد.
«چرا؟»
آریان به جنگل نگاه کرد.
«چون اون اسب ناشناس گفت اونا فقط دنبال یک اسب بودن.»
مکث کرد.
«ولی نگفت کدوم اسب.»
مارسا آرام گفت:
«فکر میکنی یکی از ماست؟»
آریان جواب نداد.
همان لحظه...
اسب ناشناس که پشت سرشان ایستاده بود، ناگهان گفت:
«نه.»
همه برگشتند.
او به آریان نگاه میکرد.
«من میدونم دنبال کی هستن.»
آریان جلو رفت.
«کی؟»
اسب ناشناس چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد نگاهش را به سمت جنگل برد.
«تو.»
ماریا:
«چی؟!»
آریان مات مانده بود.
مارسا هم برای لحظهای هیچ واکنشی نشان نداد.
سمرا آرام گفت:
«آریان؟»
آریان به اسب ناشناس خیره شد.
«چرا من؟»
اسب ناشناس جواب داد:
«چون اون شب...»
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_پنجاهدوم
مکث کرد.
«وقتی سایهخوارها دنبال اون اسب بودن، یک اسب دیگه وارد شد.»
آریان نفسش را حبس کرد.
«کی؟»
اسب ناشناس مستقیم به او نگاه کرد.
«تو.»
آریان خشکش زد.
تصویر آن شب دوباره در ذهنش زنده شد.
آن جنگل...
آن صدای ترسیده...
آن اسب جوان...
و سایههایی که از میان تاریکی نزدیک میشدند.
آریان آرام گفت:
«تو منو از اون شب میشناسی؟»
اسب ناشناس سرش را تکان داد.
«نه.»
مکث کرد.
«اما تو رو از دور دیدم.»
ماریا جلو آمد.
«پس چرا الان چیزی گفتی؟»
اسب ناشناس جواب داد:
«چون فکر میکنم سایهخوارها هنوز اون شب رو فراموش نکردن.»
باد سردی از میان درختها گذشت.
آریان به آسمان نگاه کرد.
برای اولین بار، یک احتمال ترسناک در ذهنش شکل گرفت.
شاید آن حمله...
آن شب...
و حتی مرگ پسر مارسا...
همه آنقدر که فکر میکردند جدا از هم نبودند.
مارسا که حرفهای او را شنیده بود، چیزی نگفت.
فقط آرام به آریان نگاه کرد.
اما این بار نگاهش مثل روزهای قبل نبود.
در آن نگاه...
نه خشم بود...
نه شک.
بلکه چیزی شبیه ترس.
ماریا کنار آریان ایستاد.
«برگردیم.»
آریان سرش را تکان داد.
«آره.»
گله دوباره حرکت کرد.
اما درست قبل از اینکه وارد جنگل شوند، آریان برای لحظهای برگشت و به کوهستان نگاه کرد.
بالای همان صخره...
یکی از سایهها هنوز ایستاده بود.
بیحرکت.
آریان پلک زد.
سایه ناپدید شد.
او زیر لب گفت:
«این تازه شروعشه...»
و هیچکس نمیدانست که در روزهای آینده، اتفاقی خواهد افتاد که نهفقط رابطهٔ آریان و مارسا...
بلکه سرنوشت تمام گله را تغییر خواهد داد.
وقتی میخوای با خدا حرف بزنی کمک میخوای ازش این آیه میاد 🥲🫠 :
«إِلَّا رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ ۚ إِنَّ فَضْلَهُ كَانَ عَلَيْكَ كَبِيرًا» آیه ۷۸ _سوره اسراء
مگر رحمت و لطف پروردگار (از تو مدد کند) که فضل (و رحمت) او بر تو بزرگ و بسیار است.