#یک_زندگیمعمولی🏡
#قسمت_پنجاهسوم
چند ساعت بعد...
پزشک از اتاق مهران بیرون آمد.
پدر و مادر، سامان، سوران و باران که در راهرو منتظر بودند، سریع بلند شدند.
پدر جلو رفت.
— دکتر... حال پسرم چطوره؟
پزشک چند لحظه سکوت کرد.
— ضربهای که به سرش وارد شده، شدید بوده.
مادر با نگرانی پرسید:
— یعنی چی؟
پزشک آرام گفت:
— فعلاً هوشیاریش رو از دست داده و به کما رفته.
باران خشکش زد.
— کما...؟
مادر سریع دست باران را گرفت.
پدر با صدای گرفته گفت:
— یعنی خوب میشه؟
پزشک آهسته جواب داد:
— هنوز نمیتونیم با اطمینان چیزی بگیم. باید صبر کنیم و وضعیتش رو زیر نظر داشته باشیم.
مادر دستش را روی دهانش گذاشت.
سامان چند ثانیه ساکت ماند، بعد پرسید:
— دکتر، هر کاری لازم باشه انجام میدین؟
— بله. تیم پزشکی تمام تلاشش رو میکنه.
پزشک دوباره وارد اتاق شد.
راهرو ساکت شد.
سوران سرش را پایین انداخت.
— خدایا...
پدر روی صندلی نشست.
مادر کنارش نشست، اما نگاهش هنوز به در اتاق مهران بود.
باران فقط ایستاده بود.
انگار کلمهی «کما» در ذهنش تکرار میشد.
---
چند ساعت بعد، سامان، سوران و پدر برای پیگیری ماجرای تصادف به کلانتری رفتند.
مردی که با ماشینشان تصادف کرده بود، خوشبختانه! خودش آسیب جدی ندیده بود و از محل حادثه فرار کرده
سامان مشغول انجام کارهای اداری و پر کردن مدارک بود.
پدر هم با مأمور صحبت میکرد.
سوران اما مدام به ساعتش نگاه میکرد.
بعد آرام پرسید:
— مطمئنید طرف فرار نمیکنه؟
مأمور گفت:
— نگران نباشید، روند قانونی پرونده انجام میشه.
سوران نفسش را بیرون داد.
— فقط میخوام هرچی زودتر مشخص بشه چی شده...
سامان که مشغول مرتب کردن مدارک بود، نگاهی به برادرش انداخت.
— سوران، فعلاً مهمترین چیز مهرانه.
سوران سر تکان داد.
— میدونم.
چند ثانیه سکوت کرد.
— فقط... دلم نمیخواد هیچچیز دیگهای هم خراب بشه.
پدر دستش را روی شانه سوران گذاشت.
— انشاءالله همهچیز درست میشه پسرم.
سوران دوباره زیر لب دعا کرد.
— فقط امیدوارم مهران برگرده...
---
دو روز گذشت.
باران هنوز بیمارستان را ترک نکرده بود.
مادر چند بار از او خواسته بود حداقل برای چند ساعت به خانه برگردد.
— باران جان، بیا بریم خونه. یه دوش بگیر، یه چیزی بخور، بعد دوباره برمیگردیم.
باران سرش را تکان داد.
— نه مامان.
— دخترم، دو روزه درست نخوابیدی.
— نمیتونم برم.
— چرا؟
باران به در اتاق مهران نگاه کرد.
— اگه بیدار شد و من نبودم چی؟
مادر چیزی برای گفتن نداشت.
فقط کنارش نشست.
همان موقع صدای صحبت چند نفر از انتهای راهرو آمد.
باران بیاختیار گوش داد.
یکی از همراهان یک بیمار گفت:
— خانوادهشون امروز اومدن... پسر جوونی بوده. همون روز تصادف کرده بود...
نفر دیگر با صدای آرامی گفت:
— بیچاره خانوادهش... هنوز باورشون نشده.
باران قلبش فرو ریخت.
آرام پرسید:
— چی شده؟
مادر سریع برگشت سمتش.
— هیچی دخترم، تو به حرف مردم گوش نده.
اما باران دوباره شنید:
— پسرشون فوت کرده...
باران رنگش پرید.
نگاهش مستقیم رفت سمت اتاق مهران.
تصویر تصادف دوباره جلوی چشمش آمد.
مهران روی فرمان...
صدای ترمز...
آمبولانس...
بیمارستان...
و بعد کلمهای که دکتر گفته بود:
«کما.»
چشمهای باران پر از اشک شد.
— مامان...
مادر دستش را گرفت.
— جانم؟
— اگه...
نتوانست جملهاش را تمام کند.
مادر محکمتر دستش را گرفت.
— به این چیزها فکر نکن.
باران سرش را تکان داد.
— نمیتونم...
مادر آرام گفت:
— مهران زندهست. دکترها دارن تلاش میکنن.
باران با صدای لرزان گفت:
— ولی اون پسر هم... خانوادهش فکر میکردن برمیگرده...
مادر چند لحظه ساکت ماند.
بعد باران را در آغوش گرفت.
— تو نباید خودتو اینطوری اذیت کنی.
باران اشکهایش را پاک کرد.
— من نمیرم.
— باران...
— تا وقتی مهران چشمهاشو باز نکنه، از اینجا نمیرم.
مادر به صورت دخترش نگاه کرد.
میدانست این بار هرچقدر هم اصرار کند، باران تصمیمش را گرفته.
باران دوباره به در اتاق مهران نگاه کرد.
دستهایش را به هم گره کرد و خیلی آرام گفت:
— خدایا... من هنوز اینجام.
مکث کرد.
— پس تو هم کمکش کن.
بعد سرش را پایین انداخت.
— لطفاً مهران رو برگردون...
ببخشید که رمان آناسازیا رو نذاشتم امشب حتما جبرانی شد میزارم
#یک_زندگیمعمولی
#قسمت_پنجاه_چهارم
همان روز، صدای قدمهایی از انتهای راهرو آمد.
نیلا همراه آتنا و سارا وارد بیمارستان شد.
نیلا همین که چشمش به مادر افتاد، سریع خودش را به او رساند.
— مامان...
مادر او را در آغوش گرفت.
نیلا دیگر نتوانست خودش را نگه دارد و شروع کرد به گریه کردن.
— چرا این اتفاق افتاد؟ چرا مهران هنوز بیدار نشده؟ 😭
مادر موهایش را نوازش کرد.
— دخترم، دکترها دارن تلاش میکنن.
نیلا با گریه گفت:
— من میخوام خودش بیاد بیرون و دوباره اذیتم کنه...
مادر با بغض لبخند کوتاهی زد.
— خودش اگر بشنوه، میگه بالاخره یکی قدر اذیت کردنهای منو فهمید. 😭
نیلا اشکهایش را پاک کرد.
— بذار اذیتم کنه... اصلاً هرچقدر میخواد اذیتم کنه.
بعد دوباره گریهاش گرفت.
— فقط برگرده...
باران که کمی آنطرفتر نشسته بود، به نیلا نگاه کرد.
مادر حالا بین دو دختر مانده بود؛ یکی بارها برای مهران دعا میکرد و دیگری هر چند دقیقه یکبار اشکهایش را پاک میکرد و دوباره به در اتاق نگاه میکرد.
سارا و آتنا هم کنارشان نشستند.
آتنا آرام گفت:
— باران...
باران سرش را بلند کرد.
— جانم؟
— ما شنیدیم چی شده... اومدیم کنارتون باشیم.
سارا دست باران را گرفت.
— تنها نیستی.
باران آرام سر تکان داد.
چند لحظه همه ساکت بودند.
سارا بعد از کمی مکث گفت:
— باران...
— هوم؟
— نماز خوندن و دعا کردن خیلی میتونه آدم رو آروم کنه.
باران به او نگاه کرد.
— من نماز خوندن بلد نیستم...
سارا با مهربانی لبخند زد.
— اشکالی نداره.
کمی نزدیکتر نشست.
— من یادت میدم.
باران با تعجب نگاهش کرد.
— همینجا؟
— آره. هرجوری که راحتتری.
باران چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
— من فقط میخوام مهران برگرده.
سارا دستش را فشرد.
— پس با هم دعا میکنیم.
نیلا هم که هنوز چشمهایش خیس بود، آرام کنارشان نشست.
— منم میخوام دعا کنم.
آتنا لبخند زد.
— پس چهار نفریم.
مادر چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و به چهار دختر نگاه میکرد.
دو دختر خودش...
و دو دوستشان که برای تنها نگذاشتنشان آمده بودند.
چشمهای مادر پر از اشک شد.
آرام زیر لب گفت:
— خدایا... خودت به دل این بچهها رحم کن.
آن طرف راهرو، درِ اتاق مهران همچنان بسته بود.
و پشت آن در، همه منتظر یک چیز بودند:
اینکه مهران دوباره چشمهایش را باز کند.
#یک_زندگیمعمولی
#قسمت_پنجاه_پنجم
کمتر از نیم ساعت بعد، باران و نیلا همراه سارا و آتنا به نمازخانه بیمارستان رفتند.
سارا کنار باران نشست و قدمبهقدم نماز را به او یاد داد. آتنا هم کنار نیلا بود و هرجا لازم بود کمکش میکرد.
باران با دقت گوش میداد.
برای اولین بار، میخواست خودش نماز بخواند و دعا کند.
نیلا هم آرامآرام یاد گرفت.
چند دقیقه بعد، صدای اذان ظهر در فضای بیمارستان پیچید.
(اولین بیمارستان اذان پخش میکند😂)
هر چهار نفر کنار هم ایستادند و نماز ظهر را خواندند.
باران هنوز ذهنش پر از فکر مهران بود، اما این بار سعی میکرد حواسش را جمع کند و نماز را درست بخواند.
بعد از نماز، مادر هم وارد نمازخانه شد.
نگاهی به دخترهایش و سارا و آتنا انداخت و آرام گفت:
— منم اومدم یه کم دعا کنم.
چهار نفر کنار هم روی صندلیهای نمازخانه نشستند.
باران سرش را پایین انداخته بود و آرام دعا میکرد.
نیلا هم دستهایش را بالا آورده بود و برای مهران دعا میکرد.
اما سارا و آتنا بیشتر از هرچیز برای خودِ باران دعا میکردند.
سارا زیر لب گفت:
— خدایا... برادر باران رو به خانوادهش برگردون، به باران هم صبر بده. حال دلش خیلی خوب نیست.
آتنا هم آرام ادامه داد:
— کمکش کن دوباره بتونه لبخند بزنه... خیلی وقته فقط نگران مهرانه.
باران چیزی نشنید.
فقط سرش پایین بود و اشکهایش آرام روی صورتش میآمد.
مادر که متوجه شد، دستش را روی شانه باران گذاشت.
— دخترم...
باران سرش را بلند کرد.
مادر لبخند خیلی کوچکی زد.
— تو هم باید مراقب خودت باشی.
باران با صدای گرفته گفت:
— میدونم مامان...
چند ثانیه سکوت کرد.
— ولی وقتی مهران اونجاست... نمیتونم به چیز دیگهای فکر کنم.
سارا دست باران را گرفت.
— لازم نیست الان همهچیز رو فراموش کنی.
آتنا گفت:
— فقط بذار ما هم کنارت باشیم.
باران به هر دو نگاه کرد.
برای اولین بار بعد از دو روز، لبخند خیلی کوچکی روی صورتش نشست.
— ممنونم...
چهار نفر دوباره دستهایشان را بالا آوردند.
این بار دعاهایشان فقط برای مهران نبود.
برای باران هم بود؛
برای اینکه دلش دوباره آرام بگیرد...
برای اینکه امیدش را از دست ندهد...
و برای اینکه وقتی مهران چشمهایش را باز کرد، خواهرش هنوز همان بارانِ همیشگی باشد.
#یک_زندگیمعمولی
#قسمت_پنجاه_ششم
چند ساعت بعد، سامان همراه پدرشان به بیمارستان برگشت.
سوران هم همراهشان بود.
ماشین مهران در تصادف بهشدت آسیب دیده بود و سوران میدانست دیگر نمیشود با آن جایی رفت. برای همین، قبل از ورود به بیمارستان، پژو پارس خودش را در پارکینگ بیمارستان پارک کرده بود تا بعداً باران را به خانه برساند.
قرار شده بود پدر، مادر و سامان فعلاً در بیمارستان بمانند.
آتنا هم کمی قبلتر خداحافظی کرده و به خانهشان رفته بود.
اما سارا همچنان کنار باران مانده بود.
سوران همراه سامان و پدر وارد راهرو شد.
چند قدم جلوتر، باران را دید که روی صندلی نشسته بود و سارا کنارش بود.
پدر به سمت باران رفت.
— باران، بیا بریم خونه.
باران سریع سرش را تکان داد.
— نمیام.
پدر آهی کشید.
— دخترم، چند روزه درست نخوابیدی.
— نمیخوام برم...
سارا که کنار باران نشسته بود، نگاهی کوتاه به سوران انداخت و کمی خجالت کشید.
بعد آرام رو به باران گفت:
— آره عزیزم... برو خونه یه کم استراحت کن.
باران نگاهش کرد.
سارا ادامه داد:
— مطمئن باش داداشت هم دوست داره تو به حال خودت برسی.
باران چند لحظه ساکت ماند.
سوران هم چیزی نگفت.
فقط نگاهش بین باران و سارا میچرخید.
بعد از کلی اصرار پدر و سوران، بالاخره باران با اکراه گفت:
— باشه...
سوران نفس راحتی کشید.
— بالاخره! 😐
باران با اخم نگاهش کرد.
— ولی فقط میرم خونه و دوباره برمیگردم.
سوران:
— باشه، باشه.
باران چند قدم برداشت، اما بعد برگشت و به سارا نگاه کرد.
— سارا... تو چی؟
سارا سریع گفت:
— من خودم میرم، نگران نباش.
سوران یکدفعه گفت:
— نه.
سارا و باران هر دو به او نگاه کردند.
سوران با همان لحن معمولی گفت:
— شما این همه زحمت کشیدین و تا اینجا موندین. خودم میرسونمتون.
سارا کمی خجالت کشید.
— نه واقعاً، خودم میرم.
سوران دستش را به نشانه مخالفت تکان داد.
— نه دیگه، این حرفا چیه؟ مسیرمونه.
سامان از کنارشان رد شد و با یک نگاه کوتاه به سوران فهمید قضیه چیست، اما چیزی نگفت. 😂
سوران کلید ماشینش را درآورد.
— بریم؟
باران جلوتر راه افتاد.
سارا هم با کمی تردید پشت سرش حرکت کرد.
چند دقیقه بعد، هر سه سوار پژو پارس سوران شدند.
باران صندلی عقب نشست و سارا هم کنارش نشست.
سوران پشت فرمان قرار گرفت.
ماشین آرام از پارکینگ بیمارستان خارج شد.
چند دقیقه اول، هیچکس حرفی نزد.
باران خسته سرش را به شیشه تکیه داده بود.
سارا هم ساکت نشسته بود.
سوران دستهایش روی فرمان بود و حواسش به خیابان.
اما چند بار، خیلی کوتاه، از آینه وسط به عقب نگاه کرد.
اول باران را دید که کنار پنجره نشسته بود.
بعد نگاهش برای یک لحظه روی سارا ماند.
سریع دوباره چشمهایش را به خیابان برگرداند.
چند دقیقه بعد، دوباره همان اتفاق افتاد.
یک نگاه کوتاه از آینه...
و دوباره نگاه به جاده.
سوران خودش هم نمیدانست چرا مدام حواسش به صندلی عقب میرود.
سارا که متوجه نگاهش نشده بود، آرام کنار باران نشسته بود.
باران چشمهایش را بسته بود و هنوز خسته و بیحال بود.
سوران دوباره از آینه نگاه کرد.
این بار خیلی سریع.
زیر لب با خودش گفت:
— چرا من هی دارم نگاه میکنم؟
و دوباره چشمش را به خیابان دوخت.
اینم از
# یک_زندگیمعمولی
به قولم عمل کردم 😉
حالا نوبت شماست.🦋🌱🌱