#یک_زندگیمعمولی
#قسمت_پنجاه_ششم
چند ساعت بعد، سامان همراه پدرشان به بیمارستان برگشت.
سوران هم همراهشان بود.
ماشین مهران در تصادف بهشدت آسیب دیده بود و سوران میدانست دیگر نمیشود با آن جایی رفت. برای همین، قبل از ورود به بیمارستان، پژو پارس خودش را در پارکینگ بیمارستان پارک کرده بود تا بعداً باران را به خانه برساند.
قرار شده بود پدر، مادر و سامان فعلاً در بیمارستان بمانند.
آتنا هم کمی قبلتر خداحافظی کرده و به خانهشان رفته بود.
اما سارا همچنان کنار باران مانده بود.
سوران همراه سامان و پدر وارد راهرو شد.
چند قدم جلوتر، باران را دید که روی صندلی نشسته بود و سارا کنارش بود.
پدر به سمت باران رفت.
— باران، بیا بریم خونه.
باران سریع سرش را تکان داد.
— نمیام.
پدر آهی کشید.
— دخترم، چند روزه درست نخوابیدی.
— نمیخوام برم...
سارا که کنار باران نشسته بود، نگاهی کوتاه به سوران انداخت و کمی خجالت کشید.
بعد آرام رو به باران گفت:
— آره عزیزم... برو خونه یه کم استراحت کن.
باران نگاهش کرد.
سارا ادامه داد:
— مطمئن باش داداشت هم دوست داره تو به حال خودت برسی.
باران چند لحظه ساکت ماند.
سوران هم چیزی نگفت.
فقط نگاهش بین باران و سارا میچرخید.
بعد از کلی اصرار پدر و سوران، بالاخره باران با اکراه گفت:
— باشه...
سوران نفس راحتی کشید.
— بالاخره! 😐
باران با اخم نگاهش کرد.
— ولی فقط میرم خونه و دوباره برمیگردم.
سوران:
— باشه، باشه.
باران چند قدم برداشت، اما بعد برگشت و به سارا نگاه کرد.
— سارا... تو چی؟
سارا سریع گفت:
— من خودم میرم، نگران نباش.
سوران یکدفعه گفت:
— نه.
سارا و باران هر دو به او نگاه کردند.
سوران با همان لحن معمولی گفت:
— شما این همه زحمت کشیدین و تا اینجا موندین. خودم میرسونمتون.
سارا کمی خجالت کشید.
— نه واقعاً، خودم میرم.
سوران دستش را به نشانه مخالفت تکان داد.
— نه دیگه، این حرفا چیه؟ مسیرمونه.
سامان از کنارشان رد شد و با یک نگاه کوتاه به سوران فهمید قضیه چیست، اما چیزی نگفت. 😂
سوران کلید ماشینش را درآورد.
— بریم؟
باران جلوتر راه افتاد.
سارا هم با کمی تردید پشت سرش حرکت کرد.
چند دقیقه بعد، هر سه سوار پژو پارس سوران شدند.
باران صندلی عقب نشست و سارا هم کنارش نشست.
سوران پشت فرمان قرار گرفت.
ماشین آرام از پارکینگ بیمارستان خارج شد.
چند دقیقه اول، هیچکس حرفی نزد.
باران خسته سرش را به شیشه تکیه داده بود.
سارا هم ساکت نشسته بود.
سوران دستهایش روی فرمان بود و حواسش به خیابان.
اما چند بار، خیلی کوتاه، از آینه وسط به عقب نگاه کرد.
اول باران را دید که کنار پنجره نشسته بود.
بعد نگاهش برای یک لحظه روی سارا ماند.
سریع دوباره چشمهایش را به خیابان برگرداند.
چند دقیقه بعد، دوباره همان اتفاق افتاد.
یک نگاه کوتاه از آینه...
و دوباره نگاه به جاده.
سوران خودش هم نمیدانست چرا مدام حواسش به صندلی عقب میرود.
سارا که متوجه نگاهش نشده بود، آرام کنار باران نشسته بود.
باران چشمهایش را بسته بود و هنوز خسته و بیحال بود.
سوران دوباره از آینه نگاه کرد.
این بار خیلی سریع.
زیر لب با خودش گفت:
— چرا من هی دارم نگاه میکنم؟
و دوباره چشمش را به خیابان دوخت.
اینم از
# یک_زندگیمعمولی
به قولم عمل کردم 😉
حالا نوبت شماست.🦋🌱🌱
#آناسازیا_تغییر_سرنوشت
#قسمت_سوم
آنا چند لحظه همانجا ایستاده بود.
نگاهش هنوز روی درِ نیمهباز بخش ممنوعه بود.
نمیدانست چرا در باز شده.
تا همین چند دقیقه قبل، مطمئن بود در بسته بوده.
آرام به سمتش رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
اما قبل از اینکه در را بیشتر باز کند، صدای پدربزرگ از پشت سرش آمد:
— آنا؟
آنا از جا پرید.
سریع برگشت.
پدربزرگ کنار قفسه ایستاده بود.
— جانم؟
پدربزرگ چند لحظه به در نگاه کرد.
بعد نگاهش را به آنا دوخت.
— اینجا چیکار میکنی؟
آنا کمی دستپاچه شد.
— یه کتاب افتاد پشت قفسه... داشتم برش میداشتم.
پدربزرگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد جلو آمد و در را آرام بست.
— گفتم که نباید اینجا بیای.
آنا سرش را پایین انداخت.
— ببخشید...
پدربزرگ آهی کشید.
— میدونم کنجکاوی.
بعد کمی آرامتر گفت:
— ولی بعضی چیزها رو آدم هرچقدر هم کنجکاو باشه، نباید دنبال جوابشون بگرده.
آنا پرسید:
— چرا؟
پدربزرگ جواب نداد.
فقط به در نگاه کرد.
آنا دوباره پرسید:
— پدربزرگ... واقعاً توی این بخش چه چیزیه؟
پدربزرگ این بار خیلی آرام گفت:
— کتابهایی که درباره چیزهایی نوشته شدن که بهتره فراموش شده باشن.
آنا با تعجب نگاهش کرد.
— یعنی چی؟
پدربزرگ لبخند نزد.
— یعنی دیگه دربارهش سؤال نکن.
بعد برگشت و از کتابخانه بیرون رفت.
آنا چند لحظه همانجا ماند.
این جواب بیشتر از اینکه کنجکاویاش را کم کند، آن را بیشتر کرده بود.
---
آن شب...
آنا در اتاقش روی تخت نشسته بود.
اما اصلاً حواسش به کتابی که در دست داشت نبود.
فکرش هنوز پیش کتابخانه بود.
صدای پدربزرگ دوباره در ذهنش تکرار شد:
«کتابهایی که درباره چیزهایی نوشته شدن که بهتره فراموش شده باشن.»
آنا زیر لب گفت:
— مگه توی اون کتابها چی نوشته شده؟
چند لحظه به سقف نگاه کرد.
بعد تصمیم گرفت فردا دوباره سراغ آن قفسه برود.
البته نه برای ورود به بخش ممنوعه...
فقط برای اینکه بفهمد آن کتابی که پشت قفسه افتاده بود، چه بوده.
آنا لبخند کوچکی زد.
— فقط یه نگاه...
اما خودش هم میدانست که ماجرا احتمالاً به همین «یه نگاه» ختم نمیشود.
صبح روز بعد، وقتی دوباره وارد کتابخانه شد، مستقیم به سمت همان قفسه رفت.
کتابها را یکییکی بررسی کرد.
همان کتابی که دیروز بیرون کشیده بود هنوز کمی جلوتر از بقیه بود.
آنا آن را بیرون آورد.
پشتش دوباره همان فضای باریک دیده میشد.
این بار چراغ را روشن کرد و دقیقتر نگاه کرد.
یک جعبهی کوچک چوبی گوشهی زمین بود.
آنا خم شد.
جعبه را برداشت.
روی آن هیچ قفلی نبود.
آرام درش را باز کرد.
داخل جعبه فقط یک تکه کاغذ قدیمی بود.
آنا کاغذ را باز کرد.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر در باز شد، وارد نشو.»
آنا چند ثانیه به جمله خیره ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
— کدوم در؟ 😐
همان لحظه صدای عجیبی از پشت قفسه آمد.
آنا سرش را بالا آورد.
و برای اولین بار...
نور بسیار ضعیفی از شکاف پشت قفسه دیده شد.
آنا نفسش را حبس کرد.
این دیگر صدای چوب قدیمی یا افتادن کتاب نبود.
چیزی آن طرف قفسه بود.
چیزی که خودش نمیدانست چیست.
#آناسازیا_تغییر_سرنوشت
#قسمت_چهارم
آنا چند لحظه همانجا ایستاد.
نور پشت قفسه هر لحظه بیشتر میشد.
دیگر فقط یک نور معمولی نبود.
انگار چیزی پشت قفسه نفس میکشید...
آنا آرام چند کتاب را کنار زد.
و ناگهان خشکش زد.
پشت قفسه، یک در دیده میشد.
اما این یک در معمولی نبود.
شکلش شبیه یک حلقهی بزرگ و نورانی بود.
نور آبی و طلایی آرام دور آن میچرخید و داخل حلقه چیزی شبیه مه دیده میشد.
آنا چند قدم عقب رفت.
— این... چیه؟!
قلبش تند میزد.
نگاهش بین در و کتاب قدیمی که در دستش بود، جابهجا میشد.
آنا سریع کتاب را باز کرد.
صفحهها را یکییکی ورق زد.
تا اینکه به صفحهای رسید که قبلاً هرگز ندیده بود.
روی صفحه نوشته شده بود:
«اگر وارد آناسازیا شوی، راه بازگشتی نخواهی داشت...»
آنا آرام ادامهی متن را خواند:
«مگر آنکه کلید دروازهی بازگشت را پیدا کنی؛ کلیدی که در اختیار ستمکارترین و حیلهگرترین موجود آن سرزمین است.»
آنا چند لحظه به نوشته خیره ماند.
بعد آرام سرش را بالا آورد و به در نگاه کرد.
نور هنوز میدرخشید.
آنا زیر لب گفت:
— خب...
چند ثانیه سکوت کرد.
— اولاً... وارد بشم یا نشم؟
نگاهش روی در ماند.
— تمام عمرم دربارهی سرزمینهای عجیب کتاب خوندم...
لبخند خیلی کوچکی زد.
— و همیشه آرزو داشتم یه جایی مثل این وجود داشته باشه.
اما بعد نگاهش دوباره به جملهی کتاب افتاد.
«راه بازگشتی نخواهی داشت...»
آنا آرام گفت:
— ولی اگه برم... شاید دیگه نتونم برگردم.
چند لحظه ساکت ماند.
بعد دوباره به در نگاه کرد.
— دوماً...
ابروهایش را بالا برد.
— این در رو چطور ببندم؟
چند قدم جلو رفت.
دورش را نگاه کرد.
نه کلیدی بود، نه دکمهای، نه چیزی.
— سوماً...
این بار کاملاً گیج شده بود.
— این در اصلاً چطووووور باز شده؟!
نور در کمی بیشتر شد.
آنا سریع یک قدم عقب رفت.
کتاب را محکمتر گرفت.
قلبش تندتر میزد.
در کتابخانه هیچکس نبود.
فقط او بود...
یک کتاب قدیمی...
و دری که نباید وجود میداشت.
آنا آرام به در نزدیک شد.
دستش را بالا آورد.
فقط چند سانتیمتر مانده بود به نور برسد.
اما همان لحظه...
صدای بسیار آرامی از داخل در شنید.
صدایی که شبیه باد نبود.
شبیه حرف زدن هم نبود.
اما انگار کسی از آن طرف...
منتظر بود.
آنا نفسش را حبس کرد.
— اونجا... کسی هست؟ 😳
خب وقت تمومه❌
و امشب قسمت های سرزمین اسب های افسانهای نمزارم🤪🥺
باشه امشب سعی میکنم بزارم ولی به شرط اینکه ناشناس کویر نشه🕶🎼
خواب و بیدار 📷⏱🔦
از شبکه آی فیلم 🤩
راجب زنی به نام معروف به ناتاشا هانتر، قاچاقچی مواد مخدر، سارق، آدمکش، قاتل عبدالله پلنگ
کنه اومده ایران و این سریال به کشمکش میکشه..
پلیس هامون 💥🔥 :
علی جلالی و مرتضی حسینی دو تا از برادر زن شوهر خواهر ترین پلیس های شوخ طبع که سر به سر هم میزارن تو بد ترین شرایط شوخی های خودشون میمیکنن
همراه سودابه جلالی که سرگرد و همسر مرتضی خواهر علی هست ⚡️✨
یکی از شیر زن ترین پلیس زن که تو این سریال میبینی 💥
امشب قسمت سه شو میزاره😅
الخصوص این فیلم های پلیسی قدیم دوست دارم 🥰🕶
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
خواب و بیدار 📷⏱🔦 از شبکه آی فیلم 🤩 راجب زنی به نام معروف به ناتاشا هانتر، قاچاقچی مواد مخدر، سارق،
بازیگر نقش توضیحات :
🕶 رؤیا نونهالی ناتاشا (توران) معروف به ناتاشا هانتر، قاچاقچی مواد مخدر، سارق، آدمکش، قاتل عبدالله پلنگ .
👴🏻 مهدی فخیمزاده : اصغر آقابالا معروف به اصغر کُپَک، ناپدری ناتاشا، همسر مونس
👤محمد صادقی : مرتضی حسینی سروان و همسر سرگرد جلالی.
لادن طباطبایی : سودابه جلالی سرگرد، همسر سروان حسینی و خواهر جلالی
دانیال حکیمی : علی جلالی سروان، برادر سرگرد جلالی و همسر شیرین
حبیب دهقان : نسب سرهنگ جواد رضایی مافوق سروان جلالی و سروان حسینی
اردشیر تفتی : عبدالله پلنگ سارق حرفهای، قاتل اردشیر و جمال
#یک_زندگیمعمولی
#قسمت_پنجاههفتم
سه روز دیگر هم گذشت.
سه روز پر از نگرانی، انتظار و دعا.
تا اینکه بالاخره درِ اتاق انتظار باز شد و دکتر وارد شد.
همه سریع به سمتش برگشتند.
دکتر لبخند کوچکی زد و گفت:
— خبر خوبیه. حال مهران بهتر شده. از حالت قبلی خارج شده و منتقلش کردیم به آیسییو تا بیشتر تحت نظر باشه.
چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت.
انگار همه داشتند حرف دکتر را باور میکردند.
باران اولین کسی بود که چشمهایش پر از اشک شد.
— یعنی... بهتر شده؟
دکتر سر تکان داد.
— بله. هنوز باید مراقب باشیم و استراحت کنه، ولی وضعیتش نسبت به قبل بهتره.
باران دستش را جلوی دهانش گرفت.
اشکهایش این بار از خوشحالی بود.
— خدایا شکرت... 🥲
سوران یک نفس عمیق کشید و با خوشحالی گفت:
— بالاخره!
بعد دستش را روی سرش گذاشت.
— خدایا شکرت!
سامان هم برای اولین بار بعد از چند روز، خیالش کمی راحت شد.
پدر و مادر هم با شنیدن خبر، نفس راحتی کشیدند.
بعد از مدتی اجازه دادند باران از پشت شیشه مهران را ببیند.
باران آرام جلو رفت.
پشت شیشه ایستاد و به تخت مهران نگاه کرد.
مهران هنوز خیلی ضعیف بود، اما حالا هوشیارتر شده بود.
باران همانجا ایستاد.
اشکهای شادی آرام از گوشه چشمهایش پایین میآمد.
لبخند زد.
— مهران...
مهران با زحمت چشمهایش را باز کرد.
نگاهش آرام روی باران افتاد.
باران دستش را روی شیشه گذاشت.
— من اینجام...
مهران خیلی آرام به او نگاه کرد.
توان حرف زدنش هنوز کم بود، اما لبهایش تکان خورد.
— باران...
باران با شنیدن صدایش اشکهایش بیشتر شد.
— خدایا شکرتتتت... 🥲
مهران دوباره چشمهایش را بست و چند لحظه استراحت کرد.
باران همانجا ایستاده بود و با لبخند اشک میریخت.
این بار دیگر از ترس نبود.
از خوشحالی بود.
آن طرف راهرو، سوران آنقدر خوشحال بود که انگار بال درآورده بود.
— بهتون گفتم! گفتم مهران برمیگرده! 😂🥲
سامان لبخند زد.
— آرومتر، هنوز باید استراحت کنه.
سوران:
— میدونم، ولی بالاخره بهتر شده!
سامان چیزی نگفت.
فقط رفت و روی یکی از صندلیها نشست.
کتابی که همراهش بود را باز کرد.
چند صفحه خواند.
نه اینکه دیگر نگران نباشد...
فقط بالاخره ذهنش کمی آرام گرفته بود و میتوانست دوباره به چیزی غیر از بیمارستان فکر کند.
پدر و مادر هم تصمیم گرفتند به خانه برگردند.
قرار بود اتاق مهران را آماده کنند تا بعد از ترخیص، وقتی به خانه برگشت، همهچیز برای استراحتش آماده باشد.
مادر گفت:
— تختش رو هم آماده میکنیم. هرچی لازم داشته باشه میذاریم.
پدر سر تکان داد.
— آره. فعلاً مهم اینه که وقتی برگشت، راحت باشه.
خانه دوباره باید برای برگشتن مهران آماده میشد.
و این بار...
همه با امید منتظرش بودند.