خواب و بیدار 📷⏱🔦
از شبکه آی فیلم 🤩
راجب زنی به نام معروف به ناتاشا هانتر، قاچاقچی مواد مخدر، سارق، آدمکش، قاتل عبدالله پلنگ
کنه اومده ایران و این سریال به کشمکش میکشه..
پلیس هامون 💥🔥 :
علی جلالی و مرتضی حسینی دو تا از برادر زن شوهر خواهر ترین پلیس های شوخ طبع که سر به سر هم میزارن تو بد ترین شرایط شوخی های خودشون میمیکنن
همراه سودابه جلالی که سرگرد و همسر مرتضی خواهر علی هست ⚡️✨
یکی از شیر زن ترین پلیس زن که تو این سریال میبینی 💥
امشب قسمت سه شو میزاره😅
الخصوص این فیلم های پلیسی قدیم دوست دارم 🥰🕶
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
خواب و بیدار 📷⏱🔦 از شبکه آی فیلم 🤩 راجب زنی به نام معروف به ناتاشا هانتر، قاچاقچی مواد مخدر، سارق،
بازیگر نقش توضیحات :
🕶 رؤیا نونهالی ناتاشا (توران) معروف به ناتاشا هانتر، قاچاقچی مواد مخدر، سارق، آدمکش، قاتل عبدالله پلنگ .
👴🏻 مهدی فخیمزاده : اصغر آقابالا معروف به اصغر کُپَک، ناپدری ناتاشا، همسر مونس
👤محمد صادقی : مرتضی حسینی سروان و همسر سرگرد جلالی.
لادن طباطبایی : سودابه جلالی سرگرد، همسر سروان حسینی و خواهر جلالی
دانیال حکیمی : علی جلالی سروان، برادر سرگرد جلالی و همسر شیرین
حبیب دهقان : نسب سرهنگ جواد رضایی مافوق سروان جلالی و سروان حسینی
اردشیر تفتی : عبدالله پلنگ سارق حرفهای، قاتل اردشیر و جمال
#یک_زندگیمعمولی
#قسمت_پنجاههفتم
سه روز دیگر هم گذشت.
سه روز پر از نگرانی، انتظار و دعا.
تا اینکه بالاخره درِ اتاق انتظار باز شد و دکتر وارد شد.
همه سریع به سمتش برگشتند.
دکتر لبخند کوچکی زد و گفت:
— خبر خوبیه. حال مهران بهتر شده. از حالت قبلی خارج شده و منتقلش کردیم به آیسییو تا بیشتر تحت نظر باشه.
چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت.
انگار همه داشتند حرف دکتر را باور میکردند.
باران اولین کسی بود که چشمهایش پر از اشک شد.
— یعنی... بهتر شده؟
دکتر سر تکان داد.
— بله. هنوز باید مراقب باشیم و استراحت کنه، ولی وضعیتش نسبت به قبل بهتره.
باران دستش را جلوی دهانش گرفت.
اشکهایش این بار از خوشحالی بود.
— خدایا شکرت... 🥲
سوران یک نفس عمیق کشید و با خوشحالی گفت:
— بالاخره!
بعد دستش را روی سرش گذاشت.
— خدایا شکرت!
سامان هم برای اولین بار بعد از چند روز، خیالش کمی راحت شد.
پدر و مادر هم با شنیدن خبر، نفس راحتی کشیدند.
بعد از مدتی اجازه دادند باران از پشت شیشه مهران را ببیند.
باران آرام جلو رفت.
پشت شیشه ایستاد و به تخت مهران نگاه کرد.
مهران هنوز خیلی ضعیف بود، اما حالا هوشیارتر شده بود.
باران همانجا ایستاد.
اشکهای شادی آرام از گوشه چشمهایش پایین میآمد.
لبخند زد.
— مهران...
مهران با زحمت چشمهایش را باز کرد.
نگاهش آرام روی باران افتاد.
باران دستش را روی شیشه گذاشت.
— من اینجام...
مهران خیلی آرام به او نگاه کرد.
توان حرف زدنش هنوز کم بود، اما لبهایش تکان خورد.
— باران...
باران با شنیدن صدایش اشکهایش بیشتر شد.
— خدایا شکرتتتت... 🥲
مهران دوباره چشمهایش را بست و چند لحظه استراحت کرد.
باران همانجا ایستاده بود و با لبخند اشک میریخت.
این بار دیگر از ترس نبود.
از خوشحالی بود.
آن طرف راهرو، سوران آنقدر خوشحال بود که انگار بال درآورده بود.
— بهتون گفتم! گفتم مهران برمیگرده! 😂🥲
سامان لبخند زد.
— آرومتر، هنوز باید استراحت کنه.
سوران:
— میدونم، ولی بالاخره بهتر شده!
سامان چیزی نگفت.
فقط رفت و روی یکی از صندلیها نشست.
کتابی که همراهش بود را باز کرد.
چند صفحه خواند.
نه اینکه دیگر نگران نباشد...
فقط بالاخره ذهنش کمی آرام گرفته بود و میتوانست دوباره به چیزی غیر از بیمارستان فکر کند.
پدر و مادر هم تصمیم گرفتند به خانه برگردند.
قرار بود اتاق مهران را آماده کنند تا بعد از ترخیص، وقتی به خانه برگشت، همهچیز برای استراحتش آماده باشد.
مادر گفت:
— تختش رو هم آماده میکنیم. هرچی لازم داشته باشه میذاریم.
پدر سر تکان داد.
— آره. فعلاً مهم اینه که وقتی برگشت، راحت باشه.
خانه دوباره باید برای برگشتن مهران آماده میشد.
و این بار...
همه با امید منتظرش بودند.
#یک_زندگیمعمولی
#قسمت_پنجاههشتم
بعد از اینکه مهران مرخص شد، قرار شد برای مدتی دانشگاه نرود تا کاملاً حالش بهتر شود.
باران هم همان موقع گفت:
— پس منم نمیرم دانشگاه.
سامان که داشت وسایلش را جمع میکرد، سرش را بلند کرد.
— چرا؟
— میخوام پیش مهران بمونم.
سامان جدی گفت:
— نه.
باران با تعجب نگاهش کرد.
— چرا نه؟!
— چون از دانشگاه عقب میمونی.
باران اخم کرد.
— خب مهران مهمتره!
مهران که روی مبل نشسته بود و سرش هنوز باندپیچی بود، گفت:
— سامان، بذار بمونه.
سامان برگشت سمت مهران.
— نه.
مهران:
— چرا؟
— چون باران هم دانشجوئه. نباید به خاطر اینکه تو مدتی دانشگاه نمیری، اون هم درسش رو ول کنه.
باران گفت:
— من فقط یه مدت میخوام پیشش باشم.
سامان با همان جدیت همیشگی گفت:
— میتونی بعد از دانشگاه بیای پیشش. ولی اینکه کلاً نری، نه.
مهران با کلافگی گفت:
— سامان، خواهرم رو اذیت نکن. 😂
سامان ابرویش را بالا برد.
— من اذیتش نمیکنم. دارم میگم درسش رو ادامه بده.
مهران:
— خب بذار چند روز بمونه دیگه.
سامان:
— نه.
مهران:
— سامان!
سامان:
— مهران!
سوران که گوشه اتاق ایستاده بود، زد زیر خنده.
— من نمیدونم چرا حس میکنم الان دعوای این دوتا از خود تصادف هم جدیتره. 😂
باران خندید.
— من که گفتم فقط میخوام پیش مهران باشم...
سامان کمی نرمتر گفت:
— میدونم. و میفهمم چرا میخوای کنارش باشی. ولی مهران هم دوست نداره تو به خاطر اون از درس عقب بمونی.
مهران چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
— خب... این یکی رو راست میگه.
باران با ناراحتی گفت:
— یعنی هیچکس طرف من نیست؟ 😐
سوران سریع گفت:
— من هستم! 😂
سامان نگاهش کرد.
— تو ساکت.
سوران:
— چشم. 😐😂
مهران خندید.
— باران، برو دانشگاه. من که اینجا تنها نیستم.
باران به مهران نگاه کرد.
— مطمئنی؟
مهران لبخند زد.
— آره. تازه اینهمه آدم هستن که حواسشون به من باشه.
سوران گفت:
— منم که رسماً شدم محافظ شخصی. 😂
مهران:
— تو بیشتر از اینکه محافظ باشی، دردسری.
سوران:
— ولی محافظ دردسرساز! 😂
باران بالاخره لبخند زد.
— باشه... میرم.
سامان با رضایت سر تکان داد.
— خوبه.
مهران زیر لب گفت:
— بالاخره سامان یکبار هم برنده شد.
باران سریع گفت:
— فقط این دفعه! 😐😂
سامان لبخند زد.
— همینم غنیمته.
#یک_زندگیمعمولی
#قسمت_پنجاه_نهم
یک روز، سوران و سامان توی حیاط نشسته بودند. سامان مثل همیشه یک کتاب دستش بود و آنقدر غرق مطالعه بود که انگار اطرافش اصلاً وجود نداشت.
سوران چند لحظه ساکت ماند و بالاخره گفت:
— سامان...
سامان بدون اینکه سرش را از روی کتاب بلند کند:
— بله؟
سوران کمی مکث کرد.
— نشونههای اینکه یه پسر به یه دختر علاقه داره چیه؟
سامان این بار کتاب را پایین آورد و خیلی عادی گفت:
— خب، معلومه. مدام نگاهش میکنه با لبخندش خوشحال میشه حضورش حس میکنه .
سوران متوجه ممنون ماند
چند ثانیه ساکت ماند.
بعد ناگهان صورتش سرخ شد.
— یعنی...
نگاهش را دزدید با خجالت غرور با خود گفت مسخرانه .
— من علاقه دارم؟
سامان با تعجب نگاهش کرد.
— خبریه؟
سوران فوری بیچاند گفت:
— نه بابا! خبری نیست!
سامان دوباره کتابش را باز کرد.
— خب پس چرا پرسیدی؟
سوران زیر لب گفت:
— همینجوری...
اما خودش بهتر از هر کسی میدانست که سؤالش اصلاً «همینجوری» نبود.
حالا که فکر میکرد، متوجه میشد مدتی بود نگاهش ناخودآگاه سمت سارا میرفت؛ نه اینکه چیزی گفته باشد یا کاری کرده باشد... فقط بیشتر متوجه حضورش میشد.
سوران آهسته با خنده با خودش گفت:
— اوه... بدبخت شدم.
سامان از بالای کتاب نگاهش کرد.
— چی گفتی؟
سوران سریع صاف نشست یهویی گفت
— هیچی! داشتم با خودم حرف میزدم!
---
چند روز بعد، حال مهران خیلی بهتر شده بود. هنوز گاهی سرش کمی گیج میرفت و مجبور بود بیشتر استراحت کند، اما دوران مرخصیاش بالاخره تمام شده بود.
صبح، هر چهار نفر راهی دانشگاه شدند.
مهران آرامتر از قبل راه میرفت و سامان و باران بیشتر حواسشان به او بود. سوران هم هر چند قدم یکبار نگاهی به مهران میانداخت.
همین که وارد محوطه دانشگاه شدند، چند نفر از بچهها دورشان جمع شدند.
— مهران! واقعاً خوبی؟
— چی شد اون روز؟!
— چند روز بیمارستان بودی؟
— دکتر چی گفت؟
— کی میتونی کامل برگردی سر کلاس؟
مهران چند لحظه به همه نگاه کرد.
بعد نفسش را با کلافگی بیرون داد.
— بچهها...
همه ساکت شدند.
مهران دستش را بالا آورد با خنده:
— دیگه مصاحبه بسه.
سوران از پشت سرش زد زیر خنده.
— بالاخره آقا مهران تبدیل شد به شخصیت معروف دانشگاه!
مهران برگشت نگاهش کرد.
— تو یکی شروع نکن.
باران خندید.
— حداقل اینبار سالم برگشته و همه دارن ازش استقبال میکنن.
سامان هم گفت:
— فقط بهتره زیاد خسته نشه.
مهران با نارضایتی گفت:
— من خوبم.
سوران:
— آره، فقط هر پنج دقیقه سرت میچرخه. 😂
مهران با جدیت گفت:
— سوران...
سوران فوری چند قدم عقب رفت.
— باشه، مصاحبه تموم شد! 😂
#یک_زندگیمعمولی
#قسمت_شصت
بعد از آن همه اتفاق، بالاخره زندگی داشت کمکم به حالت عادی برمیگشت.
مهران دوباره به دانشگاه برگشته بود؛ البته هنوز اجازه نداشت زیاد به خودش فشار بیاورد.
صبح، چهار نفر کنار هم وارد محوطه دانشگاه شدند.
باران همانطور که کنار مهران راه میرفت، گفت:
— سرت خوبه؟
مهران با کلافگی جواب داد:
— باران، از وقتی از ماشین پیاده شدیم تا الان سه بار پرسیدی.
— خب میپرسم دیگه! 😐
سوران از کنارشان گفت:
— من اگه جای مهران بودم الان جواب نمیدادم. 😂
مهران برگشت سمتش.
— تو هم خیلی حرف نزن.
سوران:
— چشم آقا مریض. 😂
— سوران!
سوران سریع خندید و جلوتر رفت.
سامان که کتابش را در دست داشت، گفت:
— بهتره امروز کمتر اذیتش کنید.
مهران با غرور گفت:
— من نیازی به مراقبت ندارم.
باران:
— آره، برای همین دیروز نزدیک بود از پلهها سرت گیج بره.
مهران:
— اون یه لحظه بود.
سوران:
— یه لحظهی خیلی مهم. 😂
مهران خواست جوابش را بدهد که ناگهان چشم سوران به آن طرف محوطه افتاد.
سارا همراه بارانِ دوستش و آتنا وارد دانشگاه شده بود.
سوران ناخودآگاه چند لحظه نگاهش کرد.
بعد سریع نگاهش را برگرداند.
اما باران که متوجه شده بود، ابرویش را بالا انداخت.
— سوران؟
— هان؟
— هیچی. 😏
سوران فهمید.
— چیه؟
باران لبخند زد.
— هیچیییی. 😂
سوران زیر لب گفت:
— شروع نکن.
آن طرف، سارا هم برای یک لحظه متوجه نگاه سوران شد.
چشمهایش پایین افتاد و آرامتر کنار آتنا راه رفت.
سوران هم همان لحظه صورتش را برگرداند.
با خودش گفت:
— چرا من اینطوری شدم آخه؟ 😐
مهران از کنارش رد شد.
— چی گفتی؟
سوران فوری گفت:
— هیچی!
مهران چند ثانیه نگاهش کرد.
— مشکوکی.
سوران:
— من؟!
— آره، تو.
سوران خندید.
— برو سر کلاست آقا کارآگاه. 😂
مهران شانهای بالا انداخت و همراه سامان و باران جلو رفت.
سوران چند لحظه همانجا ماند.
نگاهش دوباره ناخودآگاه سمت سارا رفت.
بعد زیر لب گفت:
— بدبخت شدم... 😂
#یک_زندگیمعمولی
#قسمت_شصت_یکم
عصر همان روز...
خانه تقریباً آرام بود.
مهران روی مبل نشسته بود و مشغول کار با گوشیاش بود. سامان در گوشهای از سالن کتاب میخواند و باران هم داشت وسایلش را مرتب میکرد.
سوران از آشپزخانه بیرون آمد.
— کسی گربه دیده؟
همه برگشتند سمتش.
باران:
— گربه؟! 😐
— آره. یه گربه اومده توی حیاط. در رو باز گذاشته بودن، یهو دیدم اومد داخل.
نیلا از طبقه بالا صدا زد:
— چی اومده؟!
سوران:
— گربه!
صدای قدمهای سریع نیلا آمد.
— کجاست؟!
مهران با بیخیالی گفت:
— خب بیرونش میکنیم دیگه.
همان لحظه صدای «میـــــاو» از پشت مبل آمد.
همه ساکت شدند.
مهران آرام گوشیاش را پایین آورد.
— اینجاست؟
سوران خم شد و پشت مبل را نگاه کرد.
— آره...
گربه از پشت مبل بیرون آمد و با خونسردی وسط سالن نشست.
همه بهش خیره شدند.
گربه:
— میاو. 😐
مهران بلند شد.
— باشه. من میگیرمش.
سوران خندید.
— مطمئنی؟
مهران با اعتمادبهنفس گفت:
— آره.
آرام جلو رفت.
— بیا اینجا...
گربه یک قدم عقب رفت.
مهران یک قدم جلو رفت.
گربه دو قدم عقب رفت.
مهران:
— نترس.
گربه ناگهان دوید!
— وایسا! 😂
مهران دنبالش دوید.
گربه از زیر میز رد شد، از کنار مبل پیچید و مستقیم رفت سمت راهرو.
سوران از خنده خم شده بود.
— مهران! تو گفتی میگیریش! 🤣
مهران:
— ساکت شو!
گربه یکدفعه برگشت و از بین پاهای مهران رد شد.
مهران:
— اِ! 😐
باران زد زیر خنده.
— فرار کرد از دستت! 😂
مهران با اخم گفت:
— این گربه خیلی پرروئه.
سامان بدون اینکه از کتابش چشم بردارد:
— احتمالاً فقط نمیخواهد گرفته شود.
مهران برگشت سمتش.
— ممنون از تحلیل علمیات، سامان. 😐
سوران گفت:
— خب حالا نقشه چیه؟
مهران آستینش را بالا زد.
— این بار دیگه نمیتونه فرار کنه.
گربه از دور نگاهش کرد.
😐
بعد دوباره دوید.
مهران:
— اَه! وایساااا! 😂
و این بار تمام خانه دوباره پر شد از صدای دویدن، خنده و فریاد.
نیلا از کنار پلهها فقط ایستاده بود و با وحشت به صحنه نگاه میکرد.
— فقط... خواهش میکنم چیزی رو نریزین! 😭😂
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_پنجاه_سوم
چند روز بعد...
گله دوباره به زندگی معمولی خودش برگشته بود.
از ماجرای دره خبری نبود.
اسب ناشناس هم دیگر دیده نشده بود و هیچکس نمیدانست آن روز دقیقاً چه اتفاقی برایش افتاده است.
اما کمکم آن ماجرا هم مثل خیلی از اتفاقات دیگر، تبدیل به خاطرهای دور شد.
صبحها دوباره صدای حرکت گله شنیده میشد.
اسبها برای پیدا کردن غذا از محل استراحت دور میشدند.
بعضیها مشغول جمع کردن چوب بودند.
بعضیها کنار برکه آب میخوردند.
و آریان...
بیشتر وقتش را کنار ماریا میگذراند.
یک روز صبح، سوکو کنار آریان راه میرفت.
آریان با خنده گفت:
«تو چرا امروز اینقدر ساکتی؟»
سوکو نگاهش کرد.
«من؟ ساکتم؟»
آریان خندید.
«آره. خیلی مشکوکی.»
سوکو با شیطنت گفت:
«شاید دارم برای یه کار مهم آماده میشم.»
آریان ابرو بالا انداخت.
«چه کاری؟»
سوکو لبخند زد.
«بعداً میفهمی.»
آریان با خنده گفت:
«از این جوابهای مرموزت متنفرم.»
سوکو چیزی نگفت.
فقط به مسیر روبهرو نگاه کرد.
---
چند ساعت بعد...
هوا ناگهان تغییر کرد.
باد شدیدی از سمت کوهستان وزید.
ماریا که کنار گله بود، سرش را بالا آورد.
«هوا عجیب شد.»
مارسا گفت:
«همه نزدیکتر بمونن.»
آریان به اطراف نگاه کرد.
«سوکو کجاست؟»
یکی از نگهبانها جواب داد:
«فکر کنم سمت مسیر غربی رفته.»
آریان اخم کرد.
«تنهایی؟»
«آره.»
آریان بدون معطلی گفت:
«من میرم دنبالش.»
ماریا خواست چیزی بگوید، اما آریان قبلاً حرکت کرده بود.
---
نزدیک مسیر غربی، باد شدیدتر شده بود.
آریان با نگرانی اطرافش را نگاه میکرد.
«سوکو!»
جوابی نیامد.
دوباره صدا زد:
«سوکو!»
باز هم سکوت.
آریان جلوتر رفت.
ناگهان صدای یکی از اسبهای گله از دور شنیده شد:
«آریان!»
آریان برگشت.
یکی از نگهبانها با عجله به سمتش میآمد.
«چی شده؟»
نگهبان نفسش را تازه کرد.
«یه اتفاق افتاده.»
آریان با نگرانی پرسید:
«سوکو؟»
نگهبان چیزی نگفت.
همین سکوت کافی بود.
آریان با عجله جلو رفت.
چند دقیقه بعد، چند اسب را دید که کنار مسیر ایستاده بودند.
همه ساکت بودند.
آریان نزدیک شد.
اما همان لحظه فهمید...
دیگر خبری از سوکو نیست.
نگهبان آرام گفت:
«نتونستیم نجاتش بدیم.»
آریان خشکش زد.
«چی...؟»
نگهبان سرش را پایین انداخت.
«سوکو... از مسیر سقوط کرده بود.»
آریان چند ثانیه هیچ واکنشی نشان نداد.
بعد آرام گفت:
«نه.»
نگهبان گفت:
«آریان...»
آریان سرش را تکان داد.
«نه... اشتباه میکنین.»
نگاهش را به اطراف دوخت.
«سوکو کجاست؟»
هیچکس جواب نداد.
آریان چند قدم جلو رفت.
صدایش لرزید.
«گفتم سوکو کجاست؟»
اما سکوت...
همان سکوتی بود که هیچکس نمیخواست بشکند.
---
وقتی خبر به گله رسید...
همه جمع شدند.
ماریا خودش را به آریان رساند.
آریان همانجا ایستاده بود.
بیحرکت.
ماریا آرام گفت:
«آریان...»
آریان جواب نداد.
ماریا نزدیکتر شد.
«من اینجام.»
آریان فقط یک جمله گفت:
«سوکو مرده.»
ماریا چیزی نگفت.
اشک در چشمهایش جمع شد.
مارسا هم کمی دورتر ایستاده بود.
برای چند لحظه به آریان نگاه کرد.
این بار هیچ حرفی نزد.
حتی سمرا هم ساکت بود.
همه میدانستند سوکو برای آریان فقط یک عضو گله نبود.
دوستش بود.
کسی که سالها کنارش مانده بود.
کسی که همیشه وقتی آریان به مشکل میخورد، کنارش بود.
و حالا...
دیگر نبود.
---
روز بعد، مراسم سوکو برگزار شد.
گله در سکوت کنار هم ایستاده بودند.
آریان از همه دورتر ایستاده بود.
نه حرف میزد.
نه به کسی نگاه میکرد.
فقط به زمین خیره شده بود.
ماریا کنارش ایستاد.
آرام گفت:
«میدونم خیلی سخته.»
آریان جواب داد:
«فکر میکردم همیشه هست.»
ماریا چیزی نگفت.
آریان ادامه داد:
«هر وقت یه اتفاقی میافتاد، اولین کسی که دنبالش میگشتم سوکو بود.»
صدایش آرامتر شد.
«حالا دیگه نیست.»
ماریا سرش را پایین انداخت.
«دلم براش تنگ میشه.»
آریان فقط گفت:
«منم.»
و دیگر حرفی نزد.
آن روز...
گله سوکو را به خاک سپرد.
و همه باور کردند که او دیگر برنمیگردد.
---
چند هفته گذشت.
زندگی دوباره آرام شد.
نه خبری از سایهخوارها بود...
نه خبری از علامتهای عجیب...
نه اسب ناشناسی پیدا شد.
گله دوباره همان گلهٔ قبلی شد.
آریان کمکم دوباره به کارهای روزانه برگشت.
گاهی میخندید.
گاهی با ماریا شوخی میکرد.
اما جای خالی سوکو هنوز در زندگیاش بود.
با این حال، یک مشکل دیگر همچنان باقی مانده بود.
مارسا.
او هنوز باور نداشت آریان بیگناه است.
یک روز، آریان کنار برکه مشغول آب خوردن بود که مارسا از راه رسید.
آریان نگاهش کرد.
«مارسا.»
مارسا ایستاد.
«چی؟»
آریان آرام گفت:
«یه چیزی میخوام ازت بپرسم.»
مارسا:
«بپرس.»
«تا کی میخوای اینطوری با من رفتار کنی؟»
مارسا اخم کرد.
«چهطوری؟»
آریان جواب داد: