eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
22 دنبال‌کننده
149 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
عصر همان روز... خانه تقریباً آرام بود. مهران روی مبل نشسته بود و مشغول کار با گوشی‌اش بود. سامان در گوشه‌ای از سالن کتاب می‌خواند و باران هم داشت وسایلش را مرتب می‌کرد. سوران از آشپزخانه بیرون آمد. — کسی گربه دیده؟ همه برگشتند سمتش. باران: — گربه؟! 😐 — آره. یه گربه اومده توی حیاط. در رو باز گذاشته بودن، یهو دیدم اومد داخل. نیلا از طبقه بالا صدا زد: — چی اومده؟! سوران: — گربه! صدای قدم‌های سریع نیلا آمد. — کجاست؟! مهران با بی‌خیالی گفت: — خب بیرونش می‌کنیم دیگه. همان لحظه صدای «میـــــاو» از پشت مبل آمد. همه ساکت شدند. مهران آرام گوشی‌اش را پایین آورد. — اینجاست؟ سوران خم شد و پشت مبل را نگاه کرد. — آره... گربه از پشت مبل بیرون آمد و با خونسردی وسط سالن نشست. همه بهش خیره شدند. گربه: — میاو. 😐 مهران بلند شد. — باشه. من می‌گیرمش. سوران خندید. — مطمئنی؟ مهران با اعتمادبه‌نفس گفت: — آره. آرام جلو رفت. — بیا اینجا... گربه یک قدم عقب رفت. مهران یک قدم جلو رفت. گربه دو قدم عقب رفت. مهران: — نترس. گربه ناگهان دوید! — وایسا! 😂 مهران دنبالش دوید. گربه از زیر میز رد شد، از کنار مبل پیچید و مستقیم رفت سمت راهرو. سوران از خنده خم شده بود. — مهران! تو گفتی می‌گیریش! 🤣 مهران: — ساکت شو! گربه یک‌دفعه برگشت و از بین پاهای مهران رد شد. مهران: — اِ! 😐 باران زد زیر خنده. — فرار کرد از دستت! 😂 مهران با اخم گفت: — این گربه خیلی پرروئه. سامان بدون اینکه از کتابش چشم بردارد: — احتمالاً فقط نمی‌خواهد گرفته شود. مهران برگشت سمتش. — ممنون از تحلیل علمی‌ات، سامان. 😐 سوران گفت: — خب حالا نقشه چیه؟ مهران آستینش را بالا زد. — این بار دیگه نمی‌تونه فرار کنه. گربه از دور نگاهش کرد. 😐 بعد دوباره دوید. مهران: — اَه! وایساااا! 😂 و این بار تمام خانه دوباره پر شد از صدای دویدن، خنده و فریاد. نیلا از کنار پله‌ها فقط ایستاده بود و با وحشت به صحنه نگاه می‌کرد. — فقط... خواهش می‌کنم چیزی رو نریزین! 😭😂
کشتین منو اوردم ادامه سرزمین افسانه ای اسب ها رو😂💔💔
چند روز بعد... گله دوباره به زندگی معمولی خودش برگشته بود. از ماجرای دره خبری نبود. اسب ناشناس هم دیگر دیده نشده بود و هیچ‌کس نمی‌دانست آن روز دقیقاً چه اتفاقی برایش افتاده است. اما کم‌کم آن ماجرا هم مثل خیلی از اتفاقات دیگر، تبدیل به خاطره‌ای دور شد. صبح‌ها دوباره صدای حرکت گله شنیده می‌شد. اسب‌ها برای پیدا کردن غذا از محل استراحت دور می‌شدند. بعضی‌ها مشغول جمع کردن چوب بودند. بعضی‌ها کنار برکه آب می‌خوردند. و آریان... بیشتر وقتش را کنار ماریا می‌گذراند. یک روز صبح، سوکو کنار آریان راه می‌رفت. آریان با خنده گفت: «تو چرا امروز این‌قدر ساکتی؟» سوکو نگاهش کرد. «من؟ ساکتم؟» آریان خندید. «آره. خیلی مشکوکی.» سوکو با شیطنت گفت: «شاید دارم برای یه کار مهم آماده می‌شم.» آریان ابرو بالا انداخت. «چه کاری؟» سوکو لبخند زد. «بعداً می‌فهمی.» آریان با خنده گفت: «از این جواب‌های مرموزت متنفرم.» سوکو چیزی نگفت. فقط به مسیر روبه‌رو نگاه کرد. --- چند ساعت بعد... هوا ناگهان تغییر کرد. باد شدیدی از سمت کوهستان وزید. ماریا که کنار گله بود، سرش را بالا آورد. «هوا عجیب شد.» مارسا گفت: «همه نزدیک‌تر بمونن.» آریان به اطراف نگاه کرد. «سوکو کجاست؟» یکی از نگهبان‌ها جواب داد: «فکر کنم سمت مسیر غربی رفته.» آریان اخم کرد. «تنهایی؟» «آره.» آریان بدون معطلی گفت: «من می‌رم دنبالش.» ماریا خواست چیزی بگوید، اما آریان قبلاً حرکت کرده بود. --- نزدیک مسیر غربی، باد شدیدتر شده بود. آریان با نگرانی اطرافش را نگاه می‌کرد. «سوکو!» جوابی نیامد. دوباره صدا زد: «سوکو!» باز هم سکوت. آریان جلوتر رفت. ناگهان صدای یکی از اسب‌های گله از دور شنیده شد: «آریان!» آریان برگشت. یکی از نگهبان‌ها با عجله به سمتش می‌آمد. «چی شده؟» نگهبان نفسش را تازه کرد. «یه اتفاق افتاده.» آریان با نگرانی پرسید: «سوکو؟» نگهبان چیزی نگفت. همین سکوت کافی بود. آریان با عجله جلو رفت. چند دقیقه بعد، چند اسب را دید که کنار مسیر ایستاده بودند. همه ساکت بودند. آریان نزدیک شد. اما همان لحظه فهمید... دیگر خبری از سوکو نیست. نگهبان آرام گفت: «نتونستیم نجاتش بدیم.» آریان خشکش زد. «چی...؟» نگهبان سرش را پایین انداخت. «سوکو... از مسیر سقوط کرده بود.» آریان چند ثانیه هیچ واکنشی نشان نداد. بعد آرام گفت: «نه.» نگهبان گفت: «آریان...» آریان سرش را تکان داد. «نه... اشتباه می‌کنین.» نگاهش را به اطراف دوخت. «سوکو کجاست؟» هیچ‌کس جواب نداد. آریان چند قدم جلو رفت. صدایش لرزید. «گفتم سوکو کجاست؟» اما سکوت... همان سکوتی بود که هیچ‌کس نمی‌خواست بشکند. --- وقتی خبر به گله رسید... همه جمع شدند. ماریا خودش را به آریان رساند. آریان همان‌جا ایستاده بود. بی‌حرکت. ماریا آرام گفت: «آریان...» آریان جواب نداد. ماریا نزدیک‌تر شد. «من اینجام.» آریان فقط یک جمله گفت: «سوکو مرده.» ماریا چیزی نگفت. اشک در چشم‌هایش جمع شد. مارسا هم کمی دورتر ایستاده بود. برای چند لحظه به آریان نگاه کرد. این بار هیچ حرفی نزد. حتی سمرا هم ساکت بود. همه می‌دانستند سوکو برای آریان فقط یک عضو گله نبود. دوستش بود. کسی که سال‌ها کنارش مانده بود. کسی که همیشه وقتی آریان به مشکل می‌خورد، کنارش بود. و حالا... دیگر نبود. --- روز بعد، مراسم سوکو برگزار شد. گله در سکوت کنار هم ایستاده بودند. آریان از همه دورتر ایستاده بود. نه حرف می‌زد. نه به کسی نگاه می‌کرد. فقط به زمین خیره شده بود. ماریا کنارش ایستاد. آرام گفت: «می‌دونم خیلی سخته.» آریان جواب داد: «فکر می‌کردم همیشه هست.» ماریا چیزی نگفت. آریان ادامه داد: «هر وقت یه اتفاقی می‌افتاد، اولین کسی که دنبالش می‌گشتم سوکو بود.» صدایش آرام‌تر شد. «حالا دیگه نیست.» ماریا سرش را پایین انداخت. «دلم براش تنگ می‌شه.» آریان فقط گفت: «منم.» و دیگر حرفی نزد. آن روز... گله سوکو را به خاک سپرد. و همه باور کردند که او دیگر برنمی‌گردد. --- چند هفته گذشت. زندگی دوباره آرام شد. نه خبری از سایه‌خوارها بود... نه خبری از علامت‌های عجیب... نه اسب ناشناسی پیدا شد. گله دوباره همان گلهٔ قبلی شد. آریان کم‌کم دوباره به کارهای روزانه برگشت. گاهی می‌خندید. گاهی با ماریا شوخی می‌کرد. اما جای خالی سوکو هنوز در زندگی‌اش بود. با این حال، یک مشکل دیگر همچنان باقی مانده بود. مارسا. او هنوز باور نداشت آریان بی‌گناه است. یک روز، آریان کنار برکه مشغول آب خوردن بود که مارسا از راه رسید. آریان نگاهش کرد. «مارسا.» مارسا ایستاد. «چی؟» آریان آرام گفت: «یه چیزی می‌خوام ازت بپرسم.» مارسا: «بپرس.» «تا کی می‌خوای این‌طوری با من رفتار کنی؟» مارسا اخم کرد. «چه‌طوری؟» آریان جواب داد:
«انگار من هنوز مقصرم.» مارسا چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: «من نگفتم مقصری.» آریان با ناراحتی گفت: «ولی باورم هم نکردی.» مارسا نگاهش کرد. «چون هنوز چیزهایی هست که نمی‌فهمم.» آریان صدایش را بالا نبرد. فقط گفت: «من همه‌چیزی که می‌دونستم رو بهت گفتم.» مارسا جواب داد: «شاید.» آریان: «شاید؟» مارسا گفت ارام گفت: «من پدرش بودم، آریان.» آریان ساکت شد. مارسا باران صدا لرز ادامه داد: «اون پسر من بود.» چشم‌هایش پر از ناراحتی شد. «من نمی‌تونم فقط چون تو می‌گی بی‌گناهی، همه‌چیز رو فراموش کنم.» آریان با ناراحتی گفت: «من ازت نخواستم فراموش کنی.» مکث کرد. «فقط خواستم حرفم رو باور کنی.» مارسا سرش را پایین انداخت. «نمی‌تونم.» آریان چند لحظه به او نگاه کرد. «پس هنوز فکر می‌کنی من کشتمش؟» مارسا جواب نداد. همین سکوت کافی بود. آریان با صدای گرفته گفت: «بعد از همهٔ این مدت... هنوز؟» مارسا آرام گفت: «من فقط می‌خوام حقیقت رو بدونم.» آریان: «حقیقت رو بهت گفتم.» مارسا: «ولی من هنوز نتونستم باورش کنم.» آریان دیگر چیزی نگفت. چند لحظه فقط صدای آب شنیده می‌شد. بعد آریان آرام برگشت. «باشه.» مارسا نگاهش کرد. آریان گفت: «پس دیگه چیزی ازت نمی‌خوام.» و از کنار برکه دور شد. مارسا همان‌جا ماند. برای اولین بار، وقتی آریان دور می‌شد... چهره‌اش فقط خشمگین نبود. کمی هم پشیمان به نظر می‌رسید. اما هنوز نمی‌توانست باور کند که آریان بی‌گناه است. و در جایی دور از گله... جایی که هیچ‌کس نمی‌دانست...
آخی بلخره میبینی😎 باشه گر صبر کنی زغوره حلوا سازد...🍀❤️
اینم عکس آتنا و سارا خانم 💞💝
گاهی برای ایده گرفتن از ابزارهای مختلف کمک می‌گیرم، ولی خط داستان و شخصیت‌ها و چیزایی که می‌خوام روایت کنم مال خودمه. 😂📖 بخداااا ایده همه چیش مال خودمه فقط ازش سواستفاده میکنم🥸
وایییی خوشت اومد🥹❤️ بله سوران ما عاشق شده😌😂 اونم عاشق سارا 🙃 یک دختر خوشگل درس خون موأدب 🦋🌱 چه شود این زوج عاشق🕊 و سوکو🥸 چیکار کنم باید میمرد😂💔 حذفش کردم💢 البته مرگش ... عادی هم نبوده...
نیمه‌شب شده بود. تمام خانه در سکوت فرو رفته بود و همه خواب بودند. همه... به‌جز مهران. مهران روی تختش نشسته بود و تکیه داده بود به بالش. چراغ کوچکی کنار تخت روشن بود و یک کتاب در دستش داشت. هر چند لحظه یک‌بار صفحه را ورق می‌زد. اما در اتاقش آرام باز شد. مهران سرش را بلند کرد. باران پشت در ایستاده بود. چند لحظه فکر می‌کرد شاید مهران خواب باشد. آرام در زد. — بیا تو. باران وارد شد. — ببخشید داداش... مزاحم شدم؟ مهران لبخند کوچکی زد. — نه بابا. منم حوصله‌م سر رفته بود. باران جلوتر آمد و چشمش به کتاب افتاد. ابروهایش بالا رفت. — عجب! شما کتاب‌خون شدی؟ سامان روت اثر گذاشته؟ 😂 مهران کتاب را پایین آورد و نگاهش کرد. — بسه. 😐😂 باران خندید. — خب راست می‌گم دیگه! بعد آرام رفت کنار تخت و نشست. مهران چند لحظه نگاهش کرد. بعد گفت: — سرتو بذار رو پام. باران با خوشحالی نگاهش کرد. — جدی؟ — آره. باران دراز کشید و سرش را روی پای مهران گذاشت. مهران کتاب را کنار گذاشت. دستش را آرام روی موهای باران کشید. باران با خودش فکر کرد: «فکر نمی‌کردم ذهنمو بخونه...» 😂 مهران چیزی نگفت. فقط دستش را آرام روی سر خواهرش می‌کشید. بعد با همان لحن آرام و دلسوز همیشگی‌اش گفت: — بخواب... چند ثانیه مکث کرد. — بخواب خواهرم... دوباره دستش را روی موهای باران کشید. — خواهر قشنگم... باران چشم‌هایش را بست. همان چند کلمه کافی بود تا یک حس قدیمی در دلش زنده شود. صدای مهران... همان صدایی که سال‌ها بود نشنیده بود با این لحن برایش لالایی بخواند. --- سال‌ها قبل... آن شب برق خانه قطع شده بود. نیمه‌شب بود و همه خواب بودند. بارانِ کوچک در اتاقش تنها مانده بود و هر بار کلید چراغ را می‌زد، هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. اتاق تاریک بود. باران ترسیده بود. — مامان...؟ جوابی نیامد. چند لحظه گذشت. صدای باز شدن آرام در آمد. باران سرش را بلند کرد. چون چیزی درست نمی‌دید، یک جیغ ریز کشید. — وای! ناگهان نور کوچکی روی صورت فرد افتاد. صدای آشنایی آمد: — مهرانم، آبجی... باران همان لحظه خیالش راحت شد. — داداش! از تخت پایین آمد و دوید سمتش و خودش را در آغوش مهران انداخت. مهران خندید و آرام گفت: — ترسیدی؟ باران سرش را تکان داد. مهران او را آرام کرد و هر دو کنار هم روی تخت نشستند. چند لحظه بعد، مهران دستش را روی سر باران گذاشت. — بخواب... باران آرام‌تر شد. مهران با همان لحن کودکانه و مهربان گفت: — بخواب خواهرم... دستش را آرام روی موهایش کشید. — خواهر قشنگم... باران کم‌کم چشم‌هایش را بست. --- سال‌ها بعد... باران هنوز سرش روی پای مهران بود. چشم‌هایش بسته بود و لبخند خیلی کوچکی روی صورتش نشسته بود. انگار بعد از تمام این سال‌ها، همان صدای آشنا دوباره برگشته بود. مهران آرام کتابش را برداشت و در حالی که هنوز دستش روی سر باران بود، دوباره شروع به خواندن کرد. خانه همچنان ساکت بود. و برای چند دقیقه، همه‌چیز دقیقاً مثل سال‌های دور بود.
صبح روز بعد... هنوز ساعت هشت نشده بود که صدای دویدن از طبقه بالا بلند شد. — سوراااان! وایسااا! سوران نفس زنان با خنده : — نمی‌ایستم! خودت گفتی دیگه کاری نداری! صدای محکم بسته شدن یک در آمد. سامان که تازه از اتاقش بیرون آمده بود، همان‌جا ایستاد. کتابش در یک دستش بود و لیوان آب در دست دیگرش. — صبح به خیر چرا نمیشه تو این خونه یک زندگی معمولی ؟ داشت ... از پله‌ها پایین آمد و همان لحظه سوران با سرعت از کنارش رد شد. — کنار برو سامان! عملیات نجاته! 😂 سامان: — چی شده؟ سوران: — مهران! چند ثانیه بعد مهران از بالای پله‌ها ظاهر شد. موهایش هنوز کمی نامرتب بود و با اخم پایین می‌آمد. — سوران! سوران از پشت سامان سرک کشید. — جانم؟ 😂 مهران: — بیا بیرون. سوران: — نه. — سوران... — نه! 😐 سامان آه کشید. — ساعت هشت صبحه. شما دقیقاً چرا دارین فرار می‌کنین؟ سوران: — چون این آدم از صبح تصمیم گرفته منو بکشه! 😂 مهران: — فقط می‌خوام یه لیوان آب روی سرت بریزم. سامان: — این اسمش کشتن نیست. سوران: — برای من که هست! 🤣 باران و نیلا هم با صدای سر و صدا از اتاقشان بیرون آمدند. باران با خواب‌آلودگی گفت: — چی شده؟ نیلا موهایش را مرتب کرد و با نگرانی پرسید: — چرا از صبح دارین می‌دوین؟! مهران به سوران اشاره کرد. — از این بپرس. سوران: — من هیچ کاری نکردم! باران: — پس چرا مهران دنبالت کرده؟ 😂 سوران چند لحظه فکر کرد. — خب... مهران: — نگو «خب». سوران: — فقط صبح زود رفتم در اتاقش و گفتم «صبح بخیر آقا کتاب‌خون». 😂 مهران: — بعد؟ سوران: — بعد کتابی که تازه به قیمت بالا خریده و مدت ها دنبالش بوده برداشتم گذاشتم بالای کمد . سامان آرام قاطع گفت: — خب، حالا دلیلش مشخص شد. مهران: — ممنون سامان. سوران خندان گفت : — بابا شوخی کردم! باران زد زیر خنده. — شما دوتا از صبح شروع کردین؟! مهران به سمت سوران رفت. سوران فوراً برگشت و با خنده دوید. — فرارررر! مهران: — وایسااا! نیلا با وحشت به میز صبحانه نگاه کرد. — فقط خواهش می‌کنم چیزی نریزه روی صبحونه! سامان لیوانش را برداشت و خیلی خونسرد گفت: — من می‌رم صبحانه بخورم. باران: — ما هم بیایم؟ سامان با پوزخند : — اگر می‌خواید سالم بمونید، بله. و دوباره صدای دویدن مهران و سوران کل خانه را برداشت. صبح هنوز شروع نشده بود... ولی خانه رسماً وارد فاز جنجال شده بود. 💥🤣