داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
وایییی خوشت اومد🥹❤️ بله سوران ما عاشق شده😌😂 اونم عاشق سارا 🙃 یک دختر خوشگل درس خون موأدب 🦋🌱 چه شود ا
ولی خب خبر خوب هم در راهه
که مربوط میشه به فصل دوم
که اسمش تغییر میکنه به...
#یک_زندگیمعمولی
#قسمت_شصت_دوم
نیمهشب شده بود.
تمام خانه در سکوت فرو رفته بود و همه خواب بودند.
همه... بهجز مهران.
مهران روی تختش نشسته بود و تکیه داده بود به بالش. چراغ کوچکی کنار تخت روشن بود و یک کتاب در دستش داشت.
هر چند لحظه یکبار صفحه را ورق میزد.
اما در اتاقش آرام باز شد.
مهران سرش را بلند کرد.
باران پشت در ایستاده بود.
چند لحظه فکر میکرد شاید مهران خواب باشد.
آرام در زد.
— بیا تو.
باران وارد شد.
— ببخشید داداش... مزاحم شدم؟
مهران لبخند کوچکی زد.
— نه بابا. منم حوصلهم سر رفته بود.
باران جلوتر آمد و چشمش به کتاب افتاد.
ابروهایش بالا رفت.
— عجب! شما کتابخون شدی؟ سامان روت اثر گذاشته؟ 😂
مهران کتاب را پایین آورد و نگاهش کرد.
— بسه. 😐😂
باران خندید.
— خب راست میگم دیگه!
بعد آرام رفت کنار تخت و نشست.
مهران چند لحظه نگاهش کرد.
بعد گفت:
— سرتو بذار رو پام.
باران با خوشحالی نگاهش کرد.
— جدی؟
— آره.
باران دراز کشید و سرش را روی پای مهران گذاشت.
مهران کتاب را کنار گذاشت.
دستش را آرام روی موهای باران کشید.
باران با خودش فکر کرد:
«فکر نمیکردم ذهنمو بخونه...» 😂
مهران چیزی نگفت.
فقط دستش را آرام روی سر خواهرش میکشید.
بعد با همان لحن آرام و دلسوز همیشگیاش گفت:
— بخواب...
چند ثانیه مکث کرد.
— بخواب خواهرم...
دوباره دستش را روی موهای باران کشید.
— خواهر قشنگم...
باران چشمهایش را بست.
همان چند کلمه کافی بود تا یک حس قدیمی در دلش زنده شود.
صدای مهران...
همان صدایی که سالها بود نشنیده بود با این لحن برایش لالایی بخواند.
---
سالها قبل...
آن شب برق خانه قطع شده بود.
نیمهشب بود و همه خواب بودند.
بارانِ کوچک در اتاقش تنها مانده بود و هر بار کلید چراغ را میزد، هیچ اتفاقی نمیافتاد.
اتاق تاریک بود.
باران ترسیده بود.
— مامان...؟
جوابی نیامد.
چند لحظه گذشت.
صدای باز شدن آرام در آمد.
باران سرش را بلند کرد.
چون چیزی درست نمیدید، یک جیغ ریز کشید.
— وای!
ناگهان نور کوچکی روی صورت فرد افتاد.
صدای آشنایی آمد:
— مهرانم، آبجی...
باران همان لحظه خیالش راحت شد.
— داداش!
از تخت پایین آمد و دوید سمتش و خودش را در آغوش مهران انداخت.
مهران خندید و آرام گفت:
— ترسیدی؟
باران سرش را تکان داد.
مهران او را آرام کرد و هر دو کنار هم روی تخت نشستند.
چند لحظه بعد، مهران دستش را روی سر باران گذاشت.
— بخواب...
باران آرامتر شد.
مهران با همان لحن کودکانه و مهربان گفت:
— بخواب خواهرم...
دستش را آرام روی موهایش کشید.
— خواهر قشنگم...
باران کمکم چشمهایش را بست.
---
سالها بعد...
باران هنوز سرش روی پای مهران بود.
چشمهایش بسته بود و لبخند خیلی کوچکی روی صورتش نشسته بود.
انگار بعد از تمام این سالها، همان صدای آشنا دوباره برگشته بود.
مهران آرام کتابش را برداشت و در حالی که هنوز دستش روی سر باران بود، دوباره شروع به خواندن کرد.
خانه همچنان ساکت بود.
و برای چند دقیقه، همهچیز دقیقاً مثل سالهای دور بود.
#یک_زندگیمعمولی
#قسمت_شصتسوم
صبح روز بعد...
هنوز ساعت هشت نشده بود که صدای دویدن از طبقه بالا بلند شد.
— سوراااان! وایسااا!
سوران نفس زنان با خنده :
— نمیایستم! خودت گفتی دیگه کاری نداری!
صدای محکم بسته شدن یک در آمد.
سامان که تازه از اتاقش بیرون آمده بود، همانجا ایستاد.
کتابش در یک دستش بود و لیوان آب در دست دیگرش.
— صبح به خیر
چرا نمیشه تو این خونه یک زندگی معمولی ؟ داشت ...
از پلهها پایین آمد و همان لحظه سوران با سرعت از کنارش رد شد.
— کنار برو سامان! عملیات نجاته! 😂
سامان:
— چی شده؟
سوران:
— مهران!
چند ثانیه بعد مهران از بالای پلهها ظاهر شد.
موهایش هنوز کمی نامرتب بود و با اخم پایین میآمد.
— سوران!
سوران از پشت سامان سرک کشید.
— جانم؟ 😂
مهران:
— بیا بیرون.
سوران:
— نه.
— سوران...
— نه! 😐
سامان آه کشید.
— ساعت هشت صبحه. شما دقیقاً چرا دارین فرار میکنین؟
سوران:
— چون این آدم از صبح تصمیم گرفته منو بکشه! 😂
مهران:
— فقط میخوام یه لیوان آب روی سرت بریزم.
سامان:
— این اسمش کشتن نیست.
سوران:
— برای من که هست! 🤣
باران و نیلا هم با صدای سر و صدا از اتاقشان بیرون آمدند.
باران با خوابآلودگی گفت:
— چی شده؟
نیلا موهایش را مرتب کرد و با نگرانی پرسید:
— چرا از صبح دارین میدوین؟!
مهران به سوران اشاره کرد.
— از این بپرس.
سوران:
— من هیچ کاری نکردم!
باران:
— پس چرا مهران دنبالت کرده؟ 😂
سوران چند لحظه فکر کرد.
— خب...
مهران:
— نگو «خب».
سوران:
— فقط صبح زود رفتم در اتاقش و گفتم «صبح بخیر آقا کتابخون». 😂
مهران:
— بعد؟
سوران:
— بعد کتابی که تازه به قیمت بالا خریده و مدت ها دنبالش بوده برداشتم گذاشتم بالای کمد
.
سامان آرام قاطع گفت:
— خب، حالا دلیلش مشخص شد.
مهران:
— ممنون سامان.
سوران خندان گفت :
— بابا شوخی کردم!
باران زد زیر خنده.
— شما دوتا از صبح شروع کردین؟!
مهران به سمت سوران رفت.
سوران فوراً برگشت و با خنده دوید.
— فرارررر!
مهران:
— وایسااا!
نیلا با وحشت به میز صبحانه نگاه کرد.
— فقط خواهش میکنم چیزی نریزه روی صبحونه!
سامان لیوانش را برداشت و خیلی خونسرد گفت:
— من میرم صبحانه بخورم.
باران:
— ما هم بیایم؟
سامان با پوزخند :
— اگر میخواید سالم بمونید، بله.
و دوباره صدای دویدن مهران و سوران کل خانه را برداشت.
صبح هنوز شروع نشده بود...
ولی خانه رسماً وارد فاز جنجال شده بود. 💥🤣
و بلههههه🥳
بعد اون همه استرس نگرانی بلخره زندگی مثل قبل شد 😮💨💔🤣
و اینجا اشاره کردیم به اسم رمان #یک_زندگیمعمولی که
سامان گفت :
چرا نمیشه تو این خونه ( یک زندگی معمولی ) داشت...
🤣💔
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
و بلههههه🥳 بعد اون همه استرس نگرانی بلخره زندگی مثل قبل شد 😮💨💔🤣 و اینجا اشاره کردیم به اسم رمان #
فقط یک چیز نمیفهمم
شما چرا موقعی که مهران رفت تو کما نگران نشدید 🤨🗿
اینقدر سنگ دل هستین🤣💔
راستی بچهاااا..
بچهااا بیاید تو ناشناس🦋🌱
بهم بگین که🕊
کدوم از شخصیت ها رو دوست دارید😍✨
1 : رمان یک زندگی معمولی ؟
نام :
مهران : با اون همه اذیت کردنش عاشق خواهر برادر هاشه..🫂
سوران : این بشر دست از کل کل بر نمیداره 🫤 و همچنان ـــــــــ شده ...😁
سامان : این آدم عاشق کتاب درس زندگی آرومه از خواهر کوچیک ترش نیلا دفاع میکنه ...🥰
باران : این دختر عاشق برادر هاشه معمولا تنها کسیه که تعادل برقرار میکنه 🧏🏻♀...
نیلا : یک دختر آروم بی دردسر که معمولا سوژه دو برادر شیطون هاشه که اذیتش میکنن 🤦🏻♀...
2 : رمان سرزمین افسانهای اسب ها🌙🪻
¹ آریان : یک اسب نر خوش اخلاق مهربون مدافع حق که بابت این همه خوبی در حقش ظلم میشه ولی همچنان به طرف حق بودن پایبنده ..🌿
² ماریا : یک اسب ماده جوان که واولین عشقی که در دل آریان هست با وجودی که اوایل آریان خوب نشناخته بابت عشقی که داشته علیه برادرش هم می ایسته💥..
³ سوکو : البته این اسب خدا مرده😅 ولی این تنها تکیه دوست آریان بود زرنگی شیطنت خودش رو هم داشت
⁴ مارسا : اسب نر وحشی سر گله اسب های شمال شرقی سرزمین افسانهای و رقیب دشمن آینده... ؟
⁵ سمرا : یک شخصیت مرموز که آدم نمیفهمه این بد هست یا خوب اما توطئه در راه...
3 : رمان آناسازیا 🌙💜
¹ آنا : یک دختر نوجوان که کنجکاوی اونو به دردسر میندازه
²..
³...
https://eitaa.com/Life_story_Z/323
#یک_زندگیمعمولی
#قسمت_شصت_چهارم
چند ساعت بعد...
چهار نفر وارد دانشگاه شدند.
مهران، سامان، سوران و باران از محوطه رد میشدند که چند نفر از همکلاسیهای مهران دوباره متوجه حضورش شدند.
یکی از بچهها جلو آمد با نگرانی تعجب .
— مهران! خوبی؟
مهران لبخند کوتاهی زد.
— آره، خوبم.
یکی دیگر جوری که شوکه شده گفت:
— واقعاً تصادفت خیلی جدی بوده؟
مهران هنوز جواب نداده بود که سوران زیر لب گفت:
— دوباره شروع شد... 😂
مهران نگاهش کرد.
— چی؟
سوران سریع گفت :
— هیچی.
همان لحظه صدای زنگ کلاس بلند شد.
مهران:
— خدا رو شکر.
سوران خندید.
— از دست مصاحبه فرار کردی! 🤣
---
چند دقیقه بعد، داخل کلاس...
مهران سر جایش نشسته بود و سامان هم کمی آنطرفتر مشغول مرتب کردن جزوههایش بود.
استاد وارد شد.
نگاهش که به مهران افتاد، چند لحظه مکث کرد.
— مهران؟
مهران صاف نشست.
— بله استاد.
— حالت بهتره؟
— بله.
استاد سر تکان داد.
— کامل خوب شدی؟
— تقریباً.
یکی از دانشجوها از ردیف عقب گفت:
— استاد، تصادف کرده بود!
مهران آرام چشمهایش را بست ای خدا تو حرف نزنی کسی بهت نمیگه لالی .
سوران سرش را پایین انداخت تا خندهاش دیده نشود.
استاد گفت:
— شنیدم. چند روز بیمارستان بودی؟
مهران:
— استاد...
استاد:
— بله؟
مهران با لحنی کاملاً جدی در حاجی که خندش میگرفت گفت:
— امروز اومدم درس بخونم، نه مصاحبه بدم.
کلاس منفجر شد از خنده.
حتی استاد هم خندید.
— باشه، باشه. سؤال آخر.
مهران با شک نگاهش کرد.
— چه سؤالی؟
— کی میتونی کامل به تمرینها برگردی؟
مهران نفس راحتی کشید.
— این یکی رو جواب میدم.
سوران از ته کلاس بلند با خنده گفت:
— آقا مهران بالاخره یه مصاحبه مفید پیدا کرد.
مهران بدون اینکه برگردد گفت:
— سوران...
سوران مثل بچه آروم ها گفت :
— من چیزی نگفتم.
سامان که تا آن لحظه ساکت بود، زیر لب گفت:
— دقیقاً گفتی.
سوران با نگاهی کلافه :
— تو هم علیه منی؟!
سامان جزوهاش را باز کرد.
— من فقط واقعیت را گفتم.
مهران لبخند زد.
— بالاخره یکی اینجا آدم حسابیه.
سوران:
— اِ! پس من چی؟!
مهران قاطعیت :
— تو؟ دردسر. 😐
کلاس دوباره از خنده ترکید. 🤣
#یک_زندگیمعمولی
#قسمت_شصت_پنجم
بعد از تمام شدن کلاسها...
چهار نفر از دانشگاه بیرون آمدند و راه افتادند سمت خانه.
مهران و سامان جلوتر بودند و باران کمی کنارشان راه میرفت.
سوران اما چند قدم عقبتر مانده بود.
حواسش جای دیگری بود.
همانطور که آرام قدم میزد، بدون اینکه متوجه شود از بقیه فاصله گرفته بود.
به خیابان رسیدند.
مهران و سامان از خیابان رد شدند.
باران هم پشت سرشان حرکت کرد.
اما سوران...
هنوز چند قدم عقبتر بود.
یکدفعه صدای بوق بلند ماشینی در خیابان پیچید.
— بییییییپ!
سوران از جا پرید.
ماشین خیلی نزدیک شده بود و او تازه متوجه خیابان شد.
مهران همان لحظه برگشت.
— سوران!
بدون مکث برگشت سمتش، دستش را محکم گرفت و او را به کنار خیابان کشید.
— کجایی تو؟! حواست کجاست؟!
سوران چند لحظه فقط به مهران نگاه کرد.
چیزی نمیگفت.
مهران که ترسیده بود ( یاد خاطره همان موقعی که در بچگی نزدیک بود ماشین به سوران بزند )، عصبانیتش بالا گرفت.
— تو دیوونهای؟! من بس نبودم؟! کم نگران من شدن، حالا میخوای خودت هم منو نگران کنی؟!
باران با نگرانی نزدیک شد.
— سوران...
مهران ادامه داد:
— موقع رد شدن از خیابون باید حواست باشه! تو اصلاً ندیدی ماشین داره میاد؟!
سوران هنوز ساکت بود.
قلبش تند میزد و ذهنش برای چند لحظه کاملاً قفل شده بود.
صدای بوق هنوز توی گوشش مانده بود.
مهران چند ثانیه دیگر حرف زد، اما ناگهان متوجه شد سوران جواب نمیدهد.
نگاهش دقیقتر روی صورتش افتاد.
حالتش عوض شد.
تازه فهمید سوران واقعاً شوکه شده.
مهران آرامتر شد.
— سوران؟
جوابی نیامد.
مهران یک لحظه مکث کرد.
— ببخشید...
سوران آرام نگاهش کرد.
مهران با ناراحتی گفت:
— اصلاً حواسم نبود دارم باهات تند حرف میزنم. 😕
بعد دست سوران را گرفت و او را سمت نیمکت کنار خیابان برد.
— بیا بشین.
سوران نشست.
باران هم کنارش ایستاد.
سامان آرام گفت:
— یکم بشین، بعد راه میافتیم.
سوران هنوز حرفی نمیزد.
مهران کنار او نشست.
این بار خبری از اخم و سرزنش نبود.
فقط دستش را روی شانه سوران گذاشت.
— من فقط ترسیدم.
سوران بالاخره آهسته گفت:
— میدونم...
مهران نفسش را بیرون داد.
— دفعه بعد حواست باشه، باشه؟
سوران سرش را تکان داد.
— باشه.
مهران چند لحظه نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— نمیخوام دوباره یه چیزی بشه که من نتونم کاری براش بکنم.
سوران چیزی نگفت.
فقط کنار برادرش نشست.
این بار مهران هم دیگر چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد، وقتی حال سوران بهتر شد، چهار نفر دوباره راه افتادند.
باران آرام کنار سوران قدم میزد.
سامان هم جلوتر بود.
و مهران...
هر چند قدم یکبار برمیگشت و مطمئن میشد سوران هنوز کنارش است.
ساعت ۱۱:۳۸
خوردهای بود ...
من :
بابا بابا بریم دیگه بریم حرم
بابام : باشه باشه حاظر شو بگو فاطمه زهرا بیاد
من حاضر شدم طلق مو زیر روسری بنفش درست کردم لباسم پوشیدم چادر عربی سرم کردم ...
رفتم سوپر مارکت عمو ام دختر عموم (فاطمه زهرا دیدم) هر دو ذوق کرده بودیم چادرش هنوز سرش نکرده بود...