eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
22 دنبال‌کننده
152 عکس
5 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
خب یاد مولودی افتادم که می‌گفت امام رضا همون که خاطرات خوب بچگیته... دیدم چند تا پسر کوچیک دارن به پلاستیک هایی که شبیه توپ کردن رو فرش بازی میکنن منم فیلم گرفتم از یک زوج فیلم گرفتم...
یادم اومد... من قبل اومدن به حرم کلی بغض داشتم کلی گریه .؟ پس چیشد چرا حرم میگَشتم ذوق داشتم چرا بغض نمیکردم چرا .. چرا... چرا..... چون امام رضا حال من خوب کرد امام رضا حال منو درک کرد ولی امام رضا جونم ای کاش نمیکردی دلم پر بود ای کاش میذاشتی خودم رو تو حرم خالی کنم بغضم گیر نکنه ای کاش..
امروز رمان رو بزارم؟ 🥰
😂بدبخت مهران ... تنها مهران😶 چرااااا😂 ممنان
واوو سوران چقدر محبوب شده 🤣💔 و سوکو خدا رحمتش کند بسیار خوب بود بابا اون مرد 😳 آریان هست،ماریا هست،مارسا هست... ایول ممنون شرکت کردی🦋🌱
؟ 🏡 2 همان روز، همه خانه بودند. مهران یک‌دفعه از روی مبل بلند شد. — بچه‌ها! بیاید یه بازی کنیم. 😈 باران سرش را بلند کرد. — چه بازی‌ای؟ مهران با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت: — گروگان‌بازی! 😂 سوران فوراً گفت: — من هستم! 😂 باران: — منم! نیلا کمی با ترس گفت: — منم... ولی فقط چون گفتین شوخیه. 😐😂 مهران: — معلومه که شوخیه! سامان که گوشه‌ی سالن نشسته بود و کتاب می‌خواند، حتی سرش را بالا نیاورد. — من بازی نمی‌کنم. مهران و سوران به هم نگاه کردند. سوران آرام گفت: — شنیدی؟ مهران: — آره. چند ثانیه بعد، هر دو رفتند سمت سامان. سامان هنوز مشغول خواندن بود. — چی کار دارین؟ مهران یک دستش را روی شانه‌ی سامان گذاشت. — داداش... پاشو. — نه. سوران از طرف دیگر بازویش را گرفت. — بادی بیای بازی! 😂 سامان کتابش را بست. — گفتم نمیام. مهران: — پس قلقلکت می‌دیم. 😈 سامان فوراً نگاهش کرد. — مهران... سوران با خنده گفت: — خودش می‌دونه نقطه‌ضعفش چیه. 😂 سامان سریع بلند شد. — باشه! میام! فقط دست از سرم بردارین. 😐 مهران پیروزمندانه گفت: — دیدی؟ همکاری بهتره. 😂 سامان: — من از اول هم می‌دونستم شما دوتا ول‌کن نیستین. همه وسط سالن جمع شدند. مهران گفت: — خب، نقش‌ها رو مشخص کنیم. سامان: — من فقط می‌خوام نقش ساده‌ای داشته باشم. سوران: — دیر رسیدی. 😁 مهران چند تکه کاغذ آماده کرد و داخل کاسه انداخت. هرکس یکی برداشت. باران کاغذش را باز کرد. — پلیس. سوران: — من چی؟ کاغذش را باز کرد. — گروگان. نیلا کاغذش را باز کرد. — منم گروگان! 😐 مهران کاغذ خودش را باز کرد. لبخند زد. — گروگان‌گیر. بعد همه نگاهشان را به سامان دوختند. سامان کاغذش را باز کرد. چند ثانیه نگاه کرد. — ... سوران: — چی شد؟ سامان خیلی خونسرد گفت: — گروگان‌گیر. مهران زد زیر خنده. — اووووه! 😂 باران با تعجب گفت: — سامان؟! سامان عینکش را مرتب کرد. — ظاهراً بله. سوران: — یعنی من و نیلا گروگانیم و شما دوتا گروگان‌گیر؟ 😂 سامان: — ظاهراً همین‌طوره. مهران دستش را روی شانه‌ی سامان گذاشت. — سلام هم‌جرم. 😈 سامان: — سلام. سوران: — چرا انقدر جدی جواب دادی؟ 😂 سامان: — چون بازیه. مهران خندید. — خب، پس شروع! سوران و نیلا چند قدم عقب رفتند. باران دست‌هایش را به کمر زد. — خب، من پلیسم. باید گروگان‌ها رو آزاد کنم. مهران: — باید پیداشون کنی. باران: — کجا قایمشون کردین؟ سامان خیلی خونسرد گفت: — اگه بگیم که بازی نیست. باران: — سامان! 😐😂 سوران و نیلا به سمت راهرو دویدند. مهران هم پشت سرشان رفت. سامان چند ثانیه همان‌جا ایستاد. بعد خیلی جدی گفت: — سوران، سمت اتاق مهمان نرو. سوران از دور داد زد: — چرا؟! — چون اونجا نیست. سوران: — پس کجاست؟! سامان: — خودت باید بفهمی. مهران از خنده خم شد. — سامان تو خیلی خوب شدی‌ها! 😂 باران هم راه افتاد دنبالشان. — صبر کنین! من پلیسم! نیلا از ته راهرو: — باران! کمک! 😂 باران: — دارم میام! مهران سریع جلوی مسیرش ظاهر شد. — کجا با این عجله؟ 😈 باران: — کنار برو، گروگان‌گیر! مهران: — نه. باران یک‌دفعه مسیرش را عوض کرد و از کنار مبل رد شد. — گرفتمت! مهران برگشت. — اِ! 😐😂 سامان از آن طرف سالن گفت: — مهران، حواست باشه. مهران: — چی؟ سامان: — پلیس داره از پشت سرت میاد. مهران برگشت. باران همان لحظه دستش را بالا برد. — دست‌ها بالا! 😂 مهران: — اِ بابا! 😐😂 سوران از پشت در اتاق بیرون آمد. — باران! من اینجام! باران: — سوران! فرار کن! سوران: — کجا؟! نیلا هم از پشتش بیرون آمد. — منم اینجام! 😭😂 مهران: — وایساااا! هر چهار نفر دوباره شروع کردند به دویدن. سامان وسط سالن ایستاده بود و فقط نگاهشان می‌کرد. بعد خیلی آرام گفت: — من نمی‌دونم چرا قبول کردم. و چند ثانیه بعد خودش هم خنده‌اش گرفت. — ولی خب... بد هم نیست. 😂
؟ 🏡 مهران چند قدم عقب رفت، اما باران همچنان دنبالش بود. — وایسا مهران! مهران با خنده میدوید: — نههه! تو پلیسی، من باید فرار کنم! باران خندید. — بالاخره گیرت میارم! مهران نگاهی به پشت سرش انداخت. سامان هنوز سوران و نیلا را دنبال می‌کرد. مهران که دید باران دارد کم‌کم به او نزدیک می‌شود، با صدای بلند فریاد زد: — ساماااان! بازی کن! نذار گروگان‌ها در برن! سامان برگشت. — من دارم بازی می‌کنم! مهران: — پس سوران و نیلا رو ببر اتاق من! اونجا نگهشون دار! سوران از دور: — اِ! چرا اتاق مهران؟! نیلا با خنده‌ای که چاره جز بازی نداشت: — من نمی‌خوام! سامان بدون عجله به سمتشان رفت. — خب... ظاهراً مأموریت جدید گرفتم. سوران بلند که خندش گرفته : — سامان، خودت هم نمی‌خواستی بازی کنی! سامان: — درست می‌گی. بعد با خونسردی ادامه داد: — ولی حالا که شروع کردم، باید تمومش کنم. سوران : — وای نه... سامان بالاخره سوران و نیلا را گرفت به اتاق مهران برد. در را بست و برگشت سمتشان. — خب... چند لحظه اطراف اتاق را نگاه کرد. — کار من شروع شد. سوران خندید. — ای بابا! سامان کشوی میز را باز کرد. — دستبند اسباب‌بازی کجاست؟ چند لحظه گشت. — پیدا نکردم. سوران با تمسخر : — گفتم که! سامان چند تکه روبان و وسایل بازی را دید. — اینا هم می‌تونن توی بازی نقش دستبند رو داشته باشن. نیلا با تعجب نگاهش کرد. — سامان تو خیلی جدی شدی! سامان: — تقصیر خودتونه. سوران خندید. — من اصلاً نمی‌خواستم گروگان باشم. سامان: — منم اصلاً نمی‌خواستم گروگان‌گیر باشم. سوران: — پس چرا انقدر جدی بازی می‌کنی؟ سامان: — چون مهران داد زد «بازی کن». سوران با تعجب : — منطقیه. سامان با پارچه؛روسری دست نیلا سوران بهم بست و گفت . — خب، حالا چشم‌بندی. سوران خندید. — داداش، ما این خونه رو حفظیم! سامان: — پس کار من راحت‌تر شد. نیلا خندید. — این بازی داره خیلی جدی می‌شه! همان لحظه از بیرون اتاق صدای مهران آمد: — ساماااان! گروگان‌ها رو نگه دار! باران داره منو می‌گیره! 😂 سامان سرش را تکان داد. — این یکی خودش الان گروگان می‌شه. سوران از خنده خم شد. — راست می‌گی! در همان لحظه صدای باران از راهرو آمد: — مهران! گیرت آوردم! مهران: — نـــــــــــــه! سامان، سوران و نیلا به هم نگاه کردند. سوران: — فکر کنم پلیس کارش رو خوب انجام داده. 😂 سامان: — هنوز بازی تموم نشده. نیلا: — یعنی چی؟ 😐 سامان لبخند کوچکی زد. — حالا باید ببینیم مهران چطوری خودش رو از دست پلیس نجات می‌ده. سوران: — اووووه! 😂
؟ 🏡 مهران بالاخره گیر افتاد. باران با قیافه‌ی کاملاً جدی، دستبند اسباب‌بازی را دور دست‌های مهران بست. — خب آقای متهم... دیگه فرار نمی‌کنی. 😐😂 مهران روی مبل نشست. — معلومه که نمی‌کنم. باران چند قدم عقب رفت. — خوبه. پس همین‌جا بشین. مهران چند ثانیه ساکت ماند. بعد آرام خواست از جایش بلند شود. باران سریع برگشت و دوباره هلش داد روی مبل. — اِ! کجا؟! مهران خندید. — هیچی، داشتم امتحان می‌کردم ببینم واقعاً حواست هست یا نه. باران اخم کرد. — حواسم هست. مهران دوباره چند ثانیه صبر کرد. بعد باز خواست بلند شود. باران سریع دستش را گرفت و نشاندش. — اه! چطور باید ثابت نگهت دارم؟! 😐 مهران زد زیر خنده. — نمی‌تونی خانم پلیسه! باران: — خیلی هم می‌تونم! مهران یک‌دفعه از جا بلند شد و با دست‌های بسته شروع کرد به دویدن. — که منو گرفتی؟! باران با تعجب از رو مبلی که نشسته بود بلند شد : — مهران! وایساااا! مهران خندید و چند قدم دوید که ناگهان پایش روی فرش لیز خورد. — واااای! با یک حرکت تعادلش را از دست داد و روی زمین نشست. چند لحظه سکوت شد. باران دستش را جلوی دهانش گرفت. — اه... داشتم می‌گرفتمت! مهران روی زمین نشسته بود و خودش هم از خنده نمی‌توانست جدی بماند. — خب... تقریباً فرار کردم. همان لحظه صدای زنگ در بلند شد. دینگ دانگ! همه برای چند لحظه ساکت شدند. باران سرش را بلند کرد. — این کیه دیگه؟ از کنار مهران رد شد و رفت سمت آیفون. دکمه را زد. — بله؟ صدای از آیفون آمد: —ام سلان منم کیوان اومدم مهران ببینم. باران: ضدا کیوان را که شنید، ابروهایش بالا رفت. برگشت سمت مهران. — مهران، فکر کنم دوستت کیوانه؟ مهران که هنوز روی زمین نشسته بود، با خوشحالی گفت: — آخ جووون! بالاخره اومد! باران با تعجب نگاهش کرد. — تو دعوتش کردی بدون اینکه با کسی هماهنگ کنی؟ مهران شانه بالا انداخت. — بابا بچه‌ی خوبیه! حالا که می‌دونین، دیگه اعلامیه بدین همه خونه رو مرتب کنن. سامان از راهرو گفت: — چرا من باید مرتب کنم؟! سوران از داخل اتاق مهران: — چون تو از همه منظم‌تری! سامان: — دقیقاً به همین دلیل نمی‌خوام! 😐 نیلا هم از پشت سرشان گفت: — حداقل اول بذارین کیوان بیاد تو! 😂 باران خندید. — باشه، من درو باز می‌کنم. بعد به مهران نگاه کرد. — تو هم فعلاً همون‌جا بمون، متهم فراری! مهران دست‌های بسته‌اش را بالا آورد. — چشم، خانم پلیس. 😂 باران رفت سمت در ورودی و روسری اش مرتب کرد لباسش هم که ؟ در را باز کرد. کیوان با لبخند جلوی در ایستاده بود. — سلام! مزاحم نیستم؟ باران با خنده گفت: — نه، بیا داخل. کیوان وارد حیاط شد. چند قدم برداشت... اما هنوز نمی‌دانست چند متر آن‌طرف‌تر، مهران با دستبند اسباب‌بازی وسط بازی گروگان‌بازی روی زمین نشسته و کل خانه هم درگیر یک عملیات کاملاً مسخره شده است.😂
؟ 🏡 باران بعد از باز کردن در و برای اینکه لباسش مناسب مهمان باشد، رفت طبقه‌ی بالا. نیلا هم همراهش رفت تا لباسش را عوض کند. کیوان وارد سالن شد. چند قدم بیشتر برنداشته بود که یک‌دفعه چشمش افتاد به مهران. مهران وسط کف سالن نشسته بود و دست‌هایش با دستبند اسباب‌بازی بسته شده بود. 😂 کیوان چند ثانیه همان‌جا ایستاد. بعد با خنده گفت: — اینجا خبریه؟ مهران فوراً سرش را بلند کرد. — هوی! بیا دستامو باز کن! کیوان با تعجب به دستبندها نگاه کرد. — چی شده؟! مهران: — هیچی، بازیه. فقط بازشون کن. کیوان کمی مردد جلو رفت. — مطمئنی؟ مهران با کمال خونسردی: — آره بابا! بیا دیگه! کیوان خم شد و دستش را سمت دستبند برد. همان لحظه از تراسِ طبقه‌ی بالا، صدای باران که مشرف به سالن بود بلند شد: — بازززززززز نکنننننننن! 😂 کیوان از جا پرید. — وااای! 😐 دستش را عقب کشید و سریع رفت روی مبل نشست. مهران با ناباوری نگاهش کرد. — چرا منتظری؟! 😐 کیوان با خنده گفت: — من نمی‌خوام وسط دعوای خانوادگی شما گیر کنم! 😂 مهران: — دعوا نیست! بازیه! از تراس صدای باران آمد: — اقا کیوان، بهش اعتماد نکن! این متهم فراریه! 😂 مهران سرش را بالا گرفت. — باران! تو چرا هنوز اون بالایی؟! باران: — چون اینجا امن‌تره! کیوان زد زیر خنده. — مهران، تو از بچگی همین‌طوری بودی؟ مهران با اخم ساختگی گفت: — تو از بچگی منو می‌شناسی، خودت باید بدونی. 😒 کیوان سرش را تکان داد. — دقیقاً... برای همینم دستبندتو باز نمی‌کنم. 😂 مهران: — خیانت کردی! کیوان: — امنیت جانی مهم‌تره داداش. 😂 چند دقیقه بعد، بالاخره بازی کم‌کم جمع شد. باران از طبقه‌ی بالا پایین آمد و نیلا هم دنبالش آمد. سامان و سوران هم از اتاق مهران بیرون آمدند. مهران بالاخره دستبند اسباب‌بازی را باز کرد و با غرغر روی مبل نشست. — اصلاً بازی عادلانه‌ای نبود. سوران خندید. — خودت گفتی بازی کنیم مهران: — من فکر نمی‌کردم پلیس این‌قدر بی‌رحم باشه. باران: — من پلیسم دیگه. 😌 کیوان که هنوز از ماجرا خنده‌اش گرفته بود، به مهران نگاه کرد. — من فقط اومدم یه سر بهت بزنم، رسیدم وسط عملیات پلیسی! 😂 مهران: — عادت می‌کنی. بعد همه کم‌کم دور میز سالن جمع شدند. بشقاب‌های میوه روی میز گذاشته شد و هرکس مشغول خوردن شد. کیوان هم کنار مهران نشست. او بیست‌وسه ساله بود و هم‌کلاسی مهران در دانشگاه؛ پس از آن دوست‌هایی بود که مهران سال‌ها می‌شناختش. خانواده‌ی کیوان هم خانواده‌ای مهربان و خون‌گرم بودند و با خانواده‌ی مهران رفت‌وآمد قدیمی داشتند. پدرهایشان از سال‌ها قبل با هم دوست بودند و مادرهایشان هم رابطه‌ی صمیمی داشتند. در واقع مهران و کیوان از بچگی همدیگر را می‌شناختند و رفاقتشان فقط از دانشگاه شروع نمیشد کیوان یک تکه سیب برداشت و گفت: — خب مهران... حالا بگو ببینم دقیقاً چرا با دستبند وسط سالن نشسته بودی؟ مهران با خونسردی جواب داد: — سؤال بعدی. کیوان: — یعنی داستان داره؟ سوران از آن طرف میز گفت: — داستان که داره... فقط اگه تعریف کنیم، احتمالاً خودش رو دوباره دستگیر می‌کنه. 😂 مهران: — سوران... سوران: — هیچی نگفتم! باران هم خندید. کیوان سرش را تکان داد. — آره... دقیقاً همون مهران دوران بچگیه. هیچ‌چیز عوض نشده. 😂
؟ 🏡 چند روزی گذشت. از وقتی سوران متوجه شده بود که نسبت به سارا حس متفاوتی پیدا کرده، رفتارش کمی عوض شده بود. نه اینکه خودش بخواهد... فقط بیشتر از قبل حواسش به اطرافش بود. وقتی باران از دانشگاه برمی‌گشت و اسم سارا را می‌آورد، سوران ناخواسته گوشش تیز می‌شد. سامان اولین کسی بود که متوجه این تغییر شد. یک روز عصر، هر چهار نفر در سالن بودند. باران مشغول گوشی‌اش بود، نیلا کتاب می‌خواند و مهران روی مبل نشسته بود. سوران هم ظاهراً مشغول تلویزیون بود، اما اصلاً حواسش به برنامه نبود. سامان چند لحظه نگاهش کرد. بعد کتابش را بست. — سوران. — هوم؟ — یه سؤال. سوران برگشت. — چی؟ سامان خیلی مستقیم گفت: — تو واقعاً به سارا علاقه پیدا کردی؟ سوران همان‌جا خشک شد. — چی؟! 😐 مهران که تا آن لحظه حواسش نبود، سرش را بلند کرد. — چی گفتی؟ 👀 باران هم گوشی را پایین آورد. — بالاخره یکی گفت! سوران با تعجب به هر سه نفر نگاه کرد. — شماها چی می‌گین؟! مهران لبخند زد. — داداش... فکر کردی ما نمی‌فهمیم؟ سوران دستش را روی صورتش کشید. — من خودمم نمی‌فهمم! 😣 سامان آرام گفت: — پس هنوز مطمئن نیستی. سوران چند لحظه سکوت کرد. بعد آهسته گفت: — واقعاً گیجم... مهران این بار شوخی نکرد. — خب چی تو ذهنت می‌گذره؟ سوران شانه بالا انداخت. — نمی‌دونم نظر خودم چیه واقعاً. کمی مکث کرد. — فقط... وقتی می‌بینمش، حواسم یه جوری می‌شه. وقتی باران اسمشو میاره، ناخودآگاه گوش می‌دم. بعد خودم می‌گم چرا دارم این‌طوری رفتار می‌کنم؟ باران لبخند کوچکی زد. — چون احتمالاً یه حسی پیدا کردی. سوران آه کشید. — ولی من هنوز نمی‌دونم دقیقاً چی می‌خوام. سامان گفت: — لازم نیست همین الان جوابش رو پیدا کنی. سوران به سامان نگاه کرد. سامان ادامه داد: — فقط عجله نکن. مهران که چند لحظه ساکت مانده بود، یک‌دفعه با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت: — هه... داداشم عاشق شده. 😏 سوران فوراً برگشت. — مهران! 😐 مهران خندید. — آخه خره! تو بری، من دیگه کسیو ندارم! 😂 سوران چند لحظه بهش خیره شد. بعد خندید. — من که قرار نیست فردا برم! 😂 مهران شانه بالا انداخت. — از تو بعید نیست. یه روز میای می‌گی بچه‌ها من ازدواج کردم، خداحافظ! 😐 باران زد زیر خنده. — وای مهران! 😂 نیلا هم از روی کتابش سر بلند کرد. — یعنی چی؟ سوران می‌خواد ازدواج کنه؟ 😐 همه یک‌دفعه ساکت شدند. سوران: — نیلا! مهران سریع گفت: — نه بابا! این فقط یه بحث خانوادگی بود. 😂 نیلا مشکوک نگاهشان کرد. — هوم... 🤨 سامان کتابش را دوباره باز کرد. — بهتره فعلاً چیزی به مامان و بابا نگیم. باران سر تکان داد. — موافقم. مهران هم گفت: — آره. بذار اول خودش بفهمه دقیقاً چه حسی داره. سوران با قدردانی به برادرهایش نگاه کرد. — ممنون. مهران دستش را روی شانه سوران زد. — ولی یه چیزی... سوران: — چی؟ مهران لبخند زد. — اگه یه روز رفتی، حداقل قبلش خبرم کن. من باید خودمو آماده کنم. 😂 سوران خندید. — باشه داداش. مهران: — چون بالاخره من بدون تو باید با اینا سر کنم. 😐 باران: — «اینا» یعنی ما؟! 😐😂 مهران: — دقیقاً. 😂 سوران سرش را تکان داد. — بیچاره من که خانواده‌م اینن. 😂 همه زدند زیر خنده. اما پشت آن شوخی‌ها، هر چهار نفر می‌دانستند یک چیز عوض شده... سوران برای اولین بار داشت جدی‌تر از همیشه به احساس خودش فکر می‌کرد.