eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
19 دنبال‌کننده
111 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
اینا با بهترین دوستت ست کن😉🌸🌼
بریم سراغ داستانمون😍.؟
مدت کوتاهی از آن ماجرا گذشته بود، اما شایعه هر روز بیشتر در میان اسب‌ها پخش می‌شد. سرانجام، پیرترین اسبِ گله که سال‌ها به دانایی و تجربه‌اش معروف بود، تصمیم گرفت همهٔ اسب‌ها را جمع کند. آن شب، اسب‌ها در محوطه‌ای بزرگ دور هم ایستاده بودند. هیچ‌کس حرف نمی‌زد. سکوت سنگینی میانشان افتاده بود. پیرِ گله آرام جلو آمد. «همه‌تان می‌دانید برای چه اینجا جمع شده‌ایم.» چند اسب سرشان را پایین انداختند. آریان کمی دورتر ایستاده بود و با نگرانی به جمع نگاه می‌کرد. هنوز نمی‌دانست قرار است چه چیزی بشنود. پیر گله ادامه داد: «سال‌هاست در این قلمرو هیچ اسبی کشته نشده. اینجا همیشه جای امنی بوده... اما حالا یک اسب جوان جانش را از دست داده و تنها کسی که هنگام پیدا شدنش آنجا بوده، آریان بوده.» آریان با ناباوری گفت: «ولی من قبلاً هم گفتم! سایه‌خوارها آنجا بودند! من برای نجاتش رفته بودم!» پیر گله نگاهش کرد. نگاهش دیگر مثل گذشته گرم و مطمئن نبود. «ما حرفت را شنیدیم، آریان.» «پس چرا باورم نمی‌کنید؟» پیر گله آهی کشید. «چون هیچ‌کس دیگری سایه‌خوارها را ندیده است.» آریان چند لحظه ساکت ماند. بعد با عجله گفت: «اما چرا باید دروغ بگم؟ من همیشه به همه کمک کردم! خودت بهتر از هرکس دیگه‌ای منو می‌شناسی.» چند اسب به یکدیگر نگاه کردند. یکی از میان جمع با صدای آرام گفت: «همین کمک‌هات هم حالا برامون سؤال شده...» آریان با شنیدن این جمله خشکش زد. «چی؟» اسب دیگری گفت: «شاید همهٔ اون کمک‌ها فقط برای این بوده که بهت اعتماد کنیم.» آریان سرش را تکان داد. «نه... این درست نیست.» صدایش آرام‌تر شده بود. پیر گله چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت: «آریان...» آریان به او نگاه کرد. «تو دیگر نمی‌توانی اینجا بمانی.» سکوت. حتی باد هم انگار برای لحظه‌ای ایستاده بود. آریان با ناباوری پرسید: «چی؟» پیر گله نگاهش را پایین انداخت. «باید قلمرو را ترک کنی.» آریان چند قدم جلو رفت. «من؟!» پیر گله چیزی نگفت. آریان با صدایی لرزان گفت: «بعد از تمام این سال‌ها؟ بعد از تمام کمک‌هایی که به این گله کردم؟» هیچ‌کس جواب نداد. آریان به تک‌تک اسب‌ها نگاه کرد. بعضی‌ها از نگاه کردن به چشمانش فرار می‌کردند. بعضی‌ها با ترس نگاهش می‌کردند. و بعضی‌ها فقط ساکت ایستاده بودند. آریان آخرین تلاشش را کرد. «من بی‌گناهم... باور کنید. من حتی نمی‌دونم چرا سایه‌خوارها اونجا بودن. فقط صدایی شنیدم و رفتم ببینم چه اتفاقی افتاده.» اما هیچ‌کس قدمی جلو نگذاشت. پیر گله سرش را پایین انداخت. «متأسفم، آریان.» آریان دیگر چیزی نگفت. فقط آرام برگشت. سال‌ها اینجا زندگی کرده بود. این قلمرو برایش خانه بود. جایی که همه او را می‌شناختند. جایی که وقتی اسبی در خطر می‌افتاد، او اولین کسی بود که خودش را می‌رساند. اما حالا همان اسب‌ها با ترس و تردید نگاهش می‌کردند. آریان چند قدم برداشت. پشت سرش، صدای پچ‌پچ‌ها دوباره شروع شد. او ایستاد. چشمانش را بست. سپس بدون اینکه چیزی بگوید، به سمت مرز قلمرو حرکت کرد. اما هیچ‌کس نمی‌دانست... این پایان زندگی آریان در آن سرزمین نبود. شاید این تازه آغاز چیزی بود که قرار بود سال‌ها بعد، سرنوشت یارا را تغییر دهد.