eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
22 دنبال‌کننده
158 عکس
7 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
؟ 🏡 چند روزی گذشت. از وقتی سوران متوجه شده بود که نسبت به سارا حس متفاوتی پیدا کرده، رفتارش کمی عوض شده بود. نه اینکه خودش بخواهد... فقط بیشتر از قبل حواسش به اطرافش بود. وقتی باران از دانشگاه برمی‌گشت و اسم سارا را می‌آورد، سوران ناخواسته گوشش تیز می‌شد. سامان اولین کسی بود که متوجه این تغییر شد. یک روز عصر، هر چهار نفر در سالن بودند. باران مشغول گوشی‌اش بود، نیلا کتاب می‌خواند و مهران روی مبل نشسته بود. سوران هم ظاهراً مشغول تلویزیون بود، اما اصلاً حواسش به برنامه نبود. سامان چند لحظه نگاهش کرد. بعد کتابش را بست. — سوران. — هوم؟ — یه سؤال. سوران برگشت. — چی؟ سامان خیلی مستقیم گفت: — تو واقعاً به سارا علاقه پیدا کردی؟ سوران همان‌جا خشک شد. — چی؟! 😐 مهران که تا آن لحظه حواسش نبود، سرش را بلند کرد. — چی گفتی؟ 👀 باران هم گوشی را پایین آورد. — بالاخره یکی گفت! سوران با تعجب به هر سه نفر نگاه کرد. — شماها چی می‌گین؟! مهران لبخند زد. — داداش... فکر کردی ما نمی‌فهمیم؟ سوران دستش را روی صورتش کشید. — من خودمم نمی‌فهمم! 😣 سامان آرام گفت: — پس هنوز مطمئن نیستی. سوران چند لحظه سکوت کرد. بعد آهسته گفت: — واقعاً گیجم... مهران این بار شوخی نکرد. — خب چی تو ذهنت می‌گذره؟ سوران شانه بالا انداخت. — نمی‌دونم نظر خودم چیه واقعاً. کمی مکث کرد. — فقط... وقتی می‌بینمش، حواسم یه جوری می‌شه. وقتی باران اسمشو میاره، ناخودآگاه گوش می‌دم. بعد خودم می‌گم چرا دارم این‌طوری رفتار می‌کنم؟ باران لبخند کوچکی زد. — چون احتمالاً یه حسی پیدا کردی. سوران آه کشید. — ولی من هنوز نمی‌دونم دقیقاً چی می‌خوام. سامان گفت: — لازم نیست همین الان جوابش رو پیدا کنی. سوران به سامان نگاه کرد. سامان ادامه داد: — فقط عجله نکن. مهران که چند لحظه ساکت مانده بود، یک‌دفعه با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت: — هه... داداشم عاشق شده. 😏 سوران فوراً برگشت. — مهران! 😐 مهران خندید. — آخه خره! تو بری، من دیگه کسیو ندارم! 😂 سوران چند لحظه بهش خیره شد. بعد خندید. — من که قرار نیست فردا برم! 😂 مهران شانه بالا انداخت. — از تو بعید نیست. یه روز میای می‌گی بچه‌ها من ازدواج کردم، خداحافظ! 😐 باران زد زیر خنده. — وای مهران! 😂 نیلا هم از روی کتابش سر بلند کرد. — یعنی چی؟ سوران می‌خواد ازدواج کنه؟ 😐 همه یک‌دفعه ساکت شدند. سوران: — نیلا! مهران سریع گفت: — نه بابا! این فقط یه بحث خانوادگی بود. 😂 نیلا مشکوک نگاهشان کرد. — هوم... 🤨 سامان کتابش را دوباره باز کرد. — بهتره فعلاً چیزی به مامان و بابا نگیم. باران سر تکان داد. — موافقم. مهران هم گفت: — آره. بذار اول خودش بفهمه دقیقاً چه حسی داره. سوران با قدردانی به برادرهایش نگاه کرد. — ممنون. مهران دستش را روی شانه سوران زد. — ولی یه چیزی... سوران: — چی؟ مهران لبخند زد. — اگه یه روز رفتی، حداقل قبلش خبرم کن. من باید خودمو آماده کنم. 😂 سوران خندید. — باشه داداش. مهران: — چون بالاخره من بدون تو باید با اینا سر کنم. 😐 باران: — «اینا» یعنی ما؟! 😐😂 مهران: — دقیقاً. 😂 سوران سرش را تکان داد. — بیچاره من که خانواده‌م اینن. 😂 همه زدند زیر خنده. اما پشت آن شوخی‌ها، هر چهار نفر می‌دانستند یک چیز عوض شده... سوران برای اولین بار داشت جدی‌تر از همیشه به احساس خودش فکر می‌کرد.