eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
19 دنبال‌کننده
116 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران ⚠️ 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
اینا با بهترین دوستت ست کن😉🌸🌼
بریم سراغ داستانمون😍.؟
مدت کوتاهی از آن ماجرا گذشته بود، اما شایعه هر روز بیشتر در میان اسب‌ها پخش می‌شد. سرانجام، پیرترین اسبِ گله که سال‌ها به دانایی و تجربه‌اش معروف بود، تصمیم گرفت همهٔ اسب‌ها را جمع کند. آن شب، اسب‌ها در محوطه‌ای بزرگ دور هم ایستاده بودند. هیچ‌کس حرف نمی‌زد. سکوت سنگینی میانشان افتاده بود. پیرِ گله آرام جلو آمد. «همه‌تان می‌دانید برای چه اینجا جمع شده‌ایم.» چند اسب سرشان را پایین انداختند. آریان کمی دورتر ایستاده بود و با نگرانی به جمع نگاه می‌کرد. هنوز نمی‌دانست قرار است چه چیزی بشنود. پیر گله ادامه داد: «سال‌هاست در این قلمرو هیچ اسبی کشته نشده. اینجا همیشه جای امنی بوده... اما حالا یک اسب جوان جانش را از دست داده و تنها کسی که هنگام پیدا شدنش آنجا بوده، آریان بوده.» آریان با ناباوری گفت: «ولی من قبلاً هم گفتم! سایه‌خوارها آنجا بودند! من برای نجاتش رفته بودم!» پیر گله نگاهش کرد. نگاهش دیگر مثل گذشته گرم و مطمئن نبود. «ما حرفت را شنیدیم، آریان.» «پس چرا باورم نمی‌کنید؟» پیر گله آهی کشید. «چون هیچ‌کس دیگری سایه‌خوارها را ندیده است.» آریان چند لحظه ساکت ماند. بعد با عجله گفت: «اما چرا باید دروغ بگم؟ من همیشه به همه کمک کردم! خودت بهتر از هرکس دیگه‌ای منو می‌شناسی.» چند اسب به یکدیگر نگاه کردند. یکی از میان جمع با صدای آرام گفت: «همین کمک‌هات هم حالا برامون سؤال شده...» آریان با شنیدن این جمله خشکش زد. «چی؟» اسب دیگری گفت: «شاید همهٔ اون کمک‌ها فقط برای این بوده که بهت اعتماد کنیم.» آریان سرش را تکان داد. «نه... این درست نیست.» صدایش آرام‌تر شده بود. پیر گله چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت: «آریان...» آریان به او نگاه کرد. «تو دیگر نمی‌توانی اینجا بمانی.» سکوت. حتی باد هم انگار برای لحظه‌ای ایستاده بود. آریان با ناباوری پرسید: «چی؟» پیر گله نگاهش را پایین انداخت. «باید قلمرو را ترک کنی.» آریان چند قدم جلو رفت. «من؟!» پیر گله چیزی نگفت. آریان با صدایی لرزان گفت: «بعد از تمام این سال‌ها؟ بعد از تمام کمک‌هایی که به این گله کردم؟» هیچ‌کس جواب نداد. آریان به تک‌تک اسب‌ها نگاه کرد. بعضی‌ها از نگاه کردن به چشمانش فرار می‌کردند. بعضی‌ها با ترس نگاهش می‌کردند. و بعضی‌ها فقط ساکت ایستاده بودند. آریان آخرین تلاشش را کرد. «من بی‌گناهم... باور کنید. من حتی نمی‌دونم چرا سایه‌خوارها اونجا بودن. فقط صدایی شنیدم و رفتم ببینم چه اتفاقی افتاده.» اما هیچ‌کس قدمی جلو نگذاشت. پیر گله سرش را پایین انداخت. «متأسفم، آریان.» آریان دیگر چیزی نگفت. فقط آرام برگشت. سال‌ها اینجا زندگی کرده بود. این قلمرو برایش خانه بود. جایی که همه او را می‌شناختند. جایی که وقتی اسبی در خطر می‌افتاد، او اولین کسی بود که خودش را می‌رساند. اما حالا همان اسب‌ها با ترس و تردید نگاهش می‌کردند. آریان چند قدم برداشت. پشت سرش، صدای پچ‌پچ‌ها دوباره شروع شد. او ایستاد. چشمانش را بست. سپس بدون اینکه چیزی بگوید، به سمت مرز قلمرو حرکت کرد. اما هیچ‌کس نمی‌دانست... این پایان زندگی آریان در آن سرزمین نبود. شاید این تازه آغاز چیزی بود که قرار بود سال‌ها بعد، سرنوشت یارا را تغییر دهد.
آریان در سکوت از قلمرو دور می‌شد. سرش پایین بود و قدم‌هایش آرام‌تر از همیشه روی خاک نرم جاده فرود می‌آمد. فقط یک فکر مدام در ذهنش می‌چرخید: «چرا هیچ‌کس طرف من نبود؟» سال‌ها به دیگران کمک کرده بود. سال‌ها وقتی خطری پیش می‌آمد، بدون ترس جلو رفته بود. اما حالا یک شایعهٔ دروغ کافی بود تا همه چیز تغییر کند. آریان زیر لب گفت: «حتی یک نفر هم حرفم رو باور نکرد...» مدتی راه رفت تا به رودخانه رسید. کنار آب، چند اسب مادهٔ جوان جمع شده بودند. بعضی کنار کره‌های کوچکشان بودند و بعضی دیگر تنها ایستاده بودند و با یکدیگر صحبت می‌کردند. آریان با دیدنشان لبخند کوچکی زد. اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که یکی از اسب‌ها با دیدنش آهسته گفت: «اون همون اسب قاتله نیست؟» اسب دیگری با نگرانی نگاهش کرد. «اوه... خودشـه.» یکی دیگر فوراً گفت: «بریم، بریم! نمی‌خوام برای ما هم دردسر درست بشه.» چند اسب به‌سرعت از آنجا دور شدند. لبخند آریان محو شد. آه کوتاهی کشید و سرش را پایین انداخت. کنار رودخانه ایستاد، آب نوشید و چند لحظه به جریان آرام رودخانه خیره شد. سپس آرام گفت: «شاید... بهتر باشه به سمت کوهستان برم.» از کنار رودخانه گذشت و راه کوهستان را در پیش گرفت. هرچه جلوتر می‌رفت، زمین سنگلاخی‌تر می‌شد. پس از مدتی، از بالای تپه‌ای چند اسب کوهی را دید. گله‌ای بزرگ در دامنهٔ کوه حرکت می‌کرد. آریان آرام نزدیک شد. اما هنوز فاصله زیادی داشت که چند اسب سرشان را بلند کردند. نگاه‌ها فوراً به سمت او برگشت. چند لحظه بعد، چند اسب که محافظ گله بودند از میان جمعیت جدا شدند و به طرف آریان آمدند. چهره‌هایشان جدی بود. وقتی نزدیک شدند، شاخ‌هایشان را جلو آوردند و مسیر آریان را بستند. آریان فوراً ایستاد. یک قدم عقب رفت. محافظ‌ها جلو آمدند. آریان با تعجب گفت: «چی شده؟» یک قدم دیگر عقب رفت. «من که خطری ندارم...» یکی از محافظ‌ها با صدای سرد گفت: «تو آریانی.» آریان آهسته جواب داد: «آره.» محافظ شاخش را کمی پایین‌تر آورد. آریان این بار کاملاً ایستاد. برای اولین بار در تمام آن روز، ترس کوچکی در چشمانش دیده شد. «من... فقط می‌خواستم از اینجا عبور کنم.» اما محافظ‌ها کنار نرفتند. و آریان نمی‌دانست... چه کسی قبل از رسیدنش به این کوهستان، خبر حضور او را به این گله رسانده بود؟
کم‌کم اسب‌های کوهستانی یکی‌یکی از آنجا دور شدند و دوباره سکوت در دامنهٔ کوه برقرار شد. آریان هنوز همان‌جا ایستاده بود و نمی‌دانست چه کار باید بکند. در میان اسب‌هایی که در حال رفتن بودند، اسبی جوان‌تر از بقیه اما کاملاً بالغ، آرام به سمت آریان آمد. ظاهرش با اسب‌های معمولی فرق داشت. از نژاد اسب‌های کوهستانی بود و روی سرش شاخ‌هایی عجیب و زیبا قرار داشت؛ شاخ‌هایی که شکل خاص و غیرمعمولی داشتند و زیر نور خورشید برق می‌زدند. وقتی نزدیک شد، لبخندی زد. «سلام! خوبی؟» آریان جواب نداد. چشم‌هایش روی شاخ‌های عجیب او ثابت مانده بود. اسب چند ثانیه صبر کرد، بعد خندید. «شاخ‌هام چشمات رو گرفته، عمو جون؟ 😄 سلام کردم ها!» آریان ناگهان به خودش آمد. «ها؟!» سرش را تکان داد و گفت: «آه... سلام.» اسب خندید. «بالاخره برگشتی!» آریان کمی خجالت‌زده شد. «ببخشید، تا حالا شاخ‌هایی مثل شاخ‌های تو ندیده بودم.» اسب سرش را کمی کج کرد. «خب حالا دیدی.» آریان لبخند خیلی کوچکی زد. بعد جدی شد. «ولی... تو چرا به سمت من اومدی؟» اسب چند لحظه به او نگاه کرد. «چون بقیه رفتن.» آریان با تعجب گفت: «خب؟» اسب نزدیک‌تر آمد و آرام گفت: «چون همه ازت می‌ترسن.» آریان نگاهش را پایین انداخت. «می‌دونم.» اسب گفت: «ولی من نمی‌ترسم.» آریان دوباره به او نگاه کرد. «چرا؟» اسب شانه‌هایش را بالا انداخت. «چون چیزی که درباره‌ات شنیدم، با چیزی که الان می‌بینم جور درنمیاد.» آریان برای چند لحظه چیزی نگفت. بعد آهسته پرسید: «تو هم دربارهٔ من شنیدی؟» لبخند اسب محو شد. «آره.» آریان آه کشید. «پس چرا هنوز اینجایی؟» اسب با آرامش جواب داد: «چون شایعه با حقیقت فرق داره، عمو جون.» آریان برای اولین بار بعد از مدت‌ها، لبخند واقعی کوچکی زد. «عمو جون؟» اسب خندید. «آره دیگه! تو که از من بزرگ‌تری.» آریان سرش را تکان داد. «عجب اسب پرحرفی...» اسب با خنده گفت: «هنوز هیچی ندیدی.» 😄🐎
آن دو اسب راهشان را با هم ادامه دادند. سوکو جلوتر از آریان حرکت می‌کرد، اما هر چند قدم یک‌بار ناگهان می‌ایستاد، سرش را پایین می‌آورد و زمین را بو می‌کشید. بعد با دقت به رد سم‌ها نگاه می‌کرد و با سم خودش کنارشان خطی روی خاک می‌انداخت. آریان چند لحظه با تعجب نگاهش کرد. «چیکار می‌کنی؟» سوکو بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت: «عملیات تحقیقات.» آریان ابروهایش را بالا برد. «تحقیقات؟!» سوکو بالاخره سرش را بلند کرد. «می‌خوام رد سم‌ها رو با رد سم‌های تو مقایسه کنم.» آریان با تعجب به زمین نگاه کرد. «رد سم من؟ برای چی؟» سوکو دوباره به ردها نگاه کرد. «همین‌طوری... کنجکاوم.» آریان شانه‌ای بالا انداخت. «آها... خب.» چند قدم دیگر رفتند. سوکو ناگهان با جدیت گفت: «راستی اسم من شاخ زیباست.» آریان ایستاد. «چی؟» سوکو با لبخند گفت: «منظورم سوکو هست.» 😁 آریان چند ثانیه خیره نگاهش کرد. «...خودت فهمیدی چی گفتی؟» سوکو خندید. «آره.» آریان سرش را تکان داد و به راه افتاد. «عجب اسب عجیبی هستی.» سوکو پشت سرش حرکت کرد. اما رفتارهایش واقعاً عادی نبود. هر چند دقیقه یک‌بار زمین را بو می‌کشید، رد سم‌ها را بررسی می‌کرد و گاهی بی‌دلیل پشت سرش را نگاه می‌کرد. انگار دنبال چیزی می‌گشت. یا شاید... کسی را زیر نظر داشت. اما آریان آن‌قدر درگیر اتفاقات روزهای گذشته بود که این رفتارها برایش اهمیت چندانی نداشت. او فقط می‌خواست از آن سرزمین دور شود. و نمی‌دانست اسبی که تازه با او همراه شده، شاید بیشتر از چیزی که نشان می‌دهد دربارهٔ اتفاقات اخیر می‌داند.
آریان مدتی در سکوت راه رفت. ذهنش پر از سؤال بود و هیچ جوابی برایشان پیدا نمی‌کرد. بالاخره آهی کشید و گفت: «من واقعاً نمی‌دونم کجا برم... چیکار کنم... چی بگم... چی دارم؟» سوکو خندید و بدون اینکه نگرانی‌ای در چهره‌اش باشد، گفت: «من می‌دونم.» آریان سرش را بالا آورد. «تو می‌دونی؟» سوکو با اطمینان گفت: «آره. بیا بریم به جنگل.» آریان مکث کرد. «جنگل؟ حالا چرا اونجا؟» سوکو جواب نداد. فقط به راه رفتن ادامه داد. برف زیر سم‌هایش صدای آرامی ایجاد می‌کرد. گاهی هم قدم‌هایش را بلندتر می‌کرد و پرش‌های کوچکی انجام می‌داد؛ انگار حتی وسط این هوای سرد هم داشت تمرین می‌کرد. آریان با تعجب نگاهش کرد. «تو چرا این‌جوری راه میری؟» سوکو که حواسش جای دیگری بود، گفت: «ها؟» بعد کمی خندید و ادامه داد: «هیچی.» آریان هنوز منتظر جوابش بود. سوکو بالاخره گفت: «اونجا اسب‌هایی هستن که تو رو می‌شناسن.» آریان با تردید پرسید: «منو می‌شناسن؟» «آره.» سوکو چند قدم جلوتر رفت. «می‌تونی اونجا زندگی کنی. حداقل تا وقتی بفهمی می‌خوای با زندگیت چیکار کنی.» آریان مدتی به حرف‌هایش فکر کرد. هنوز به سوکو کاملاً اعتماد نداشت. رفتارش عجیب بود. خیلی چیزها را نمی‌گفت. اما در آن لحظه، آریان واقعاً جایی برای رفتن نداشت. آرام گفت: «باشه... بریم.» سوکو لبخند زد. «پس دنبالم بیا.» هر دو راه افتادند. برف آرام روی زمین می‌نشست و رد سم‌هایشان پشت سرشان باقی می‌ماند. آریان نمی‌دانست این مسیر قرار است او را به کجا برساند. اما یک چیز را نمی‌دانست... سوکو از همان ابتدا دقیقاً می‌دانست آنها به کجا می‌روند.
آریان و سوکو ساعت‌ها در میان برف پیش رفتند. هوا سردتر شده بود و جنگل کم‌کم از دور نمایان می‌شد. آریان به درختان بلند روبه‌رو نگاه کرد. «همین جنگله؟» سوکو بدون اینکه برگردد، گفت: «آره.» آن دو وارد جنگل شدند. چند قدم اول کاملاً عادی بود. اما کمی که جلو رفتند، آریان متوجه چیزی شد. هیچ صدایی نمی‌آمد. نه صدای پرنده‌ای... نه صدای باد میان شاخه‌ها... حتی صدای حیوانات هم شنیده نمی‌شد. آریان ایستاد. «سوکو...» سوکو برگشت. «هوم؟» آریان با دقت به اطراف نگاه کرد. «اینجا چرا این‌قدر ساکته؟» سوکو شانه بالا انداخت. «جنگله دیگه.» آریان اخم کرد. «نه... این عادی نیست.» سوکو چیزی نگفت و دوباره راه افتاد. آریان هم با تردید دنبالش رفت. چند متر جلوتر، چشم آریان به زمین افتاد. روی برف، رد سم‌های زیادی دیده می‌شد. ردهایی قدیمی، تازه، بزرگ و کوچک. آریان نزدیک‌تر رفت. «اینجا واقعاً اسب‌های زیادی رفت‌وآمد کردن.» سوکو گفت: «آره.» آریان سرش را بلند کرد. «پس کجان؟» سوکو جواب نداد. آریان چند قدم دیگر جلو رفت. باز هم هیچ اسبی دیده نمی‌شد. جنگل خالی بود. آن‌قدر خالی که آریان کم‌کم احساس ناخوشایندی پیدا کرد. برگشت سمت سوکو. «تو گفتی اینجا اسب‌هایی هستن که منو می‌شناسن.» سوکو آرام گفت: «گفتم.» «پس چرا هیچ‌کس نیست؟» سوکو لبخند کوچکی زد. «کمی دیگه صبر کن.» آریان با تردید نگاهش کرد. «سوکو... تو یه چیزی رو از من پنهان می‌کنی؟» سوکو جواب نداد. فقط سرش را پایین آورد و دوباره رد سم‌ها را بررسی کرد. آریان با تعجب نگاهش می‌کرد. «باز شروع کردی؟» سوکو با دقت به یکی از ردها خیره شد. «این یکی تازه‌ست.» آریان جلو آمد. «از کجا فهمیدی؟» سوکو بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: «چون هنوز برف داخلش کامل ننشسته.» آریان چند لحظه ساکت ماند. «تو خیلی بیشتر از چیزی که نشون می‌دی می‌دونی.» سوکو لبخند زد. «شاید.» همان لحظه صدای شکستن شاخه‌ای از عمق جنگل آمد. تق! هر دو سرشان را بلند کردند. آریان آرام گفت: «شنیدی؟» سوکو این بار دیگر لبخند نمی‌زد. به تاریکی میان درختان خیره شد. «آره.» چند ثانیه سکوت گذشت. بعد صدای قدم‌هایی آرام روی برف شنیده شد. یک قدم... بعد قدمی دیگر... اما هیچ‌کس دیده نمی‌شد. آریان یک قدم به سوکو نزدیک شد. «گفتی اینجا امنه.» سوکو آهسته جواب داد: «من هیچ‌وقت نگفتم امنه.» آریان با تعجب به او نگاه کرد. «پس چرا منو آوردی اینجا؟» سوکو چند لحظه ساکت ماند. بعد به رد سم‌های روی زمین نگاه کرد. «چون چیزی اینجاست که باید پیداش کنیم.» آریان پرسید: «چی؟» سوکو سرش را بالا آورد. چشمانش برای لحظه‌ای جدی شد. «هنوز نمی‌دونم.» صدای دیگری از دل جنگل آمد. این بار نزدیک‌تر. تق... تق... آریان آرام عقب رفت. اما سوکو جلو رفت. و برای اولین بار، آریان متوجه شد که سوکو اصلاً ترسیده نیست. انگار از همان لحظه‌ای که وارد جنگل شده بودند... منتظر این صدا بود.