#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_پنجاهچهارم
چند هفته از رفتن سوکو گذشته بود.
گله دوباره به زندگی عادی برگشته بود؛ اسبها صبحها از خواب بیدار میشدند، در دشت حرکت میکردند، با هم حرف میزدند و گاهی میخندیدند.
اما برای آریان...
هیچچیز مثل قبل نبود.
آن روز عصر، آریان کمی دورتر از گله، زیر سایهٔ یک درخت ایستاده بود.
سرش پایین بود و به زمین نگاه میکرد.
نه با کسی حرف میزد، نه حوصلهٔ بازی داشت.
فقط گاهی آه کوتاهی میکشید و دوباره ساکت میشد.
ماریا از دور نگاهش میکرد.
چند لحظه مردد ماند.
بعد آرام به سمتش رفت.
وقتی به آریان رسید، با لبخند کوچکی گفت:
«آریان...»
آریان سرش را بلند کرد.
نگاهش خسته بود.
«هوم؟»
ماریا چند ثانیه به چهرهاش نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«میای یه کم قدم بزنیم؟»
آریان لحظهای سکوت کرد.
نگاهش را دوباره به زمین انداخت و آهسته جواب داد:
«امروز... حوصله ندارم.»
ماریا ناراحت نشد.
فقط لبخند خیلی کوچکی زد و سرش را پایین انداخت.
«باشه.»
چند قدم عقب رفت.
اما قبل از اینکه برگردد، دوباره به آریان نگاه کرد.
«فقط فکر کردم شاید یه کم هوا خوردن حالت رو بهتر کنه.»
آریان چیزی نگفت.
ماریا هم اصرار نکرد.
آرام برگشت و چند قدم دور شد.
اما هنوز خیلی دور نشده بود که صدای آریان را شنید:
«ماریا...»
ایستاد.
آرام برگشت سمتش.
آریان هنوز همانجا ایستاده بود.
چند لحظه لبهایش را به هم فشار داد و بعد گفت:
«بریم.»
چشمهای ماریا کمی روشن شد.
لبخند کوچکی زد.
«باشه.»
کنار آریان راه افتاد.
هیچکدام در ابتدا حرفی نزدند.
صدای قدمهایشان روی خاک نرم دشت شنیده میشد.
باد آرامی میوزید و علفهای بلند را تکان میداد.
ماریا گاهی از گوشهٔ چشم به آریان نگاه میکرد.
آریان سرش پایین بود.
چند دقیقه گذشت.
ماریا آرام گفت:
«میدونی... لازم نیست حرف بزنی.»
آریان نگاهش کرد.
«چی؟»
ماریا شانهای بالا انداخت.
«هیچی.»
بعد لبخند خیلی کوچکی زد.
«فقط میخوام بدونی اگه دلت نمیخواد حرف بزنی، منم مجبورِت نمیکنم.»
آریان چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد آه آرامی کشید.
«گاهی دلم میخواد حرف بزنم... ولی نمیدونم چی باید بگم.»
ماریا سرعت قدمهایش را کمتر کرد تا با آریان هماهنگ بماند.
آرام گفت:
«لازم نیست بدونی.»
آریان با تعجب نگاهش کرد.
ماریا ادامه داد:
«هرچی توی ذهنت هست، همون رو بگو. حتی اگه نامرتب باشه.»
آریان چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگاهش را به دوردست دوخت.
«دلم برای سوکو تنگ شده.»
ماریا آهسته نفسش را بیرون داد.
لبخندش محو شد.
«میدونم.»
آریان با صدای پایین گفت:
«هر جا میرم یادش میافتم.»
ماریا چیزی نگفت.
فقط کمی نزدیکتر به او راه رفت.
نه آنقدر نزدیک که آریان احساس فشار کند؛ فقط به اندازهای که بفهمد تنها نیست.
آریان ادامه داد:
«حتی وقتی یه چیزی میبینم که قبلاً باهاش میخندیدیم... ناخودآگاه میخوام برگردم و بهش بگم.»
مکث کرد.
چشمهایش برای لحظهای پایین افتاد.
«بعد یادم میاد دیگه نیست.»
ماریا نفس عمیقی کشید.
نگاهش را از آریان گرفت و به مسیر روبهرو دوخت.
«سخته.»
آریان با صدای گرفته گفت:
«خیلی.»
چند
#آناسازیا_تغییر_سرنوشت
#قسمت_پنجم
آنا چند لحظه منتظر ماند.
هیچ جوابی نیامد.
فقط نور دروازه آرامآرام میلرزید.
آنا کتاب را محکمتر در دستش گرفت.
— فکر کنم خیالاتی شدم... 😐
یک قدم عقب رفت.
اما همان لحظه، صدای خیلی آرامی دوباره از داخل دروازه آمد.
این بار واضحتر بود.
انگار کسی چیزی گفت.
آنا چشمهایش را ریز کرد.
— چی گفتی؟
باز هم سکوت.
آنا چند لحظه به دروازه خیره ماند.
بعد آرام گفت:
— باشه... من نمیام داخل.
کمی مکث کرد.
— فعلاً. 😐
برگشت تا از آنجا دور شود.
اما هنوز چند قدم برنداشته بود که نور دروازه ناگهان بیشتر شد.
آنا سریع برگشت.
— وای!
نور آنقدر زیاد شده بود که مجبور شد دستش را جلوی چشمهایش بگیرد.
باد شدیدی از داخل دروازه بیرون زد.
چند برگ و کاغذ روی زمین بلند شدند و در کتابخانه چرخیدند.
آنا با تعجب گفت:
— این دیگه چیه؟!
کتابی که در دستش بود ناگهان شروع به ورق خوردن کرد.
صفحهها یکییکی جلو رفتند.
آنا سعی کرد کتاب را نگه دارد.
— صبر کن! 😳
اما یک صفحه درست جلوی چشمش باز ماند.
همان صفحهای که دربارهی آناسازیا نوشته بود.
آنا با عجله متن را خواند.
«دروازه زمانی گشوده میشود که آناسازیا، انسانی را فرا بخواند.»
آنا خشکش زد.
— انسانی را... فرا بخواند؟
چند ثانیه به نوشته خیره ماند.
بعد آرام گفت:
— یعنی... منو صدا کرده؟
نور دروازه دوباره بیشتر شد.
آنا چند قدم عقب رفت.
— نه، نه، نه...
اما ناگهان چیزی از داخل دروازه بیرون آمد.
یک سایه.
آنا فقط توانست برای یک لحظه شکلش را ببیند.
دو گوش نوکتیز...
قد بلند...
و چیزی شبیه یک شنل بلند.
سایه دوباره داخل نور ناپدید شد.
آنا نفسش را حبس کرد.
— اون دیگه چی بود؟! 😳
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای قدمهایی آرام از داخل دروازه شنیده شد.
یک قدم...
دو قدم...
سه قدم...
آنا بدون اینکه بفهمد چرا، چند قدم عقب رفت.
کتاب هنوز در دستش بود.
دروازه همچنان میدرخشید.
و این بار...
کسی داشت از آن طرف دروازه به سمت او میآمد.
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
نمیشود🥺😭
ای بابا میخواستم بفرستم نمیشه