4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من الان🙃🌱
اینقدر دوسش دارم که ریختم تو فلش تلوزیون گوش میدم❤️🩹
همزمان وقتی میگیم : قشنگه😁❤️
فیلم وقتی مارنی آنجا بود خیلی قشنگه ببینید 🌱
http://eitaa.com/Life_story_Z
هدایت شده از ترامپیس
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#یک_زندگیمعمولی؟ 🏡
#قسمت_هفتادهفتم
چند دقیقه بعد...
چهار نفر همراه سامان رفتند سمت طویلهی قدیمی مزرعه.
پدربزرگ هم از دور صدایشان را شنید و نزدیک آمد.
مهران با هیجان گفت:
— پدربزرگ، اجازه هست بریم اسبسواری؟
پدربزرگ لبخند زد.
— شما سهتا که از بچگی سوارکاری بلد بودین. تجهیزاتتون هم هنوز توی طویلهست.
سوران با ذوق گفت:
— پس اجازه داریم؟!
پدربزرگ:
— آره، ولی مراقب باشید.
مهران:
— چشم!
همه وارد قسمت وسایل شدند.
سه برادر خیلی زود وسایل سوارکاریشان را پیدا کردند؛ چکمهها، لباسهای مناسب سوارکاری و کلاههایشان هنوز آنجا بود.
سوران با خنده گفت:
— وااای! اینا هنوز سالمه!
سامان چکمههایش را برداشت.
— معلومه که سالمه. پدربزرگ خوب از وسایل نگهداری کرده.
مهران اما مستقیم رفت سراغ افسار رعد.
رعد همین که مهران را دید، شیههی بلندی کشید.
— هــــــینننن!
مهران لبخند زد.
— دیدین؟ خودش منو شناخت. 😌
سوران:
— یا شاید فقط میخواد بگه «بالاخره اومدی»! 😂
مهران افسار را برداشت.
— خیلی حسودی میکنی.
چند دقیقه بعد، سه برادر کاملاً آماده شدند.
مهران با چکمههای سوارکاری و لباس مخصوصش، افسار رعد را در دست گرفت.
رعد اسب سیاه و قدرتمندی بود و با هیجان زمین را با سمش میخراشید.
مهران با افتخار گفت:
— دیدین؟ رعد آمادهست.
سوران خندید.
— آره، ولی هنوز مسابقه شروع نشده که اینقدر اعتمادبهنفس داری! 😂
سامان هم سوار اسب خودش شد.
— بهتره قبل از مسابقه قوانین رو مشخص کنیم.
مهران:
— مسابقه؟!
سوران:
— معلومه! 😎
مهران لبخند زد.
— پس من با سوران و سامان مسابقه میذارم.
باران که کنار طویله ایستاده بود، با ذوق گفت:
— منم میخوام سوار شم! 🥺
مهران برگشت سمتش.
— باران...
باران امیدوارانه نگاهش کرد.
اما پدربزرگ گفت:
— دخترها امروز اجازهی سوارکاری ندارن. اسبها هم آمادهی مسابقهان و بهتره فقط همون سه نفر که از قبل تمرین داشتن سوار بشن.
نیلا فوراً گفت:
— از خدا خواسته! من اصلاً نمیخواستم سوار شم. 😒
باران با ناراحتی گفت:
— من چی؟ 🥺🥺
سوران با خنده گفت:
— باران، بعداً یه روز دیگه میایم.
باران هنوز به اسبها نگاه میکرد.
— ولی منم دلم میخواست...
مهران برای اینکه حالش را بهتر کند، گفت:
— مسابقه رو میذاریم بین من و سوران و سامان.
سوران ابرو بالا انداخت.
— خب قانونش چیه؟
مهران لبخند شیطنتآمیزی زد.
— هرکی آخر نفر بشه، اسبش رو میده به باران.
چشمهای باران یکدفعه برق زد.
— واقعاً؟! 🤩
سامان خندید.
— تو از همین الان برنده شدی انگار. 😂
سوران:
— صبر کن ببینیم کی آخر میشه!
مهران دستش را روی گردن رعد گذاشت.
— من که مطمئنم آخر نمیشم. 😌
رعد شیهه کشید.
— هــــــیننن! 🐎
سوران خندید.
— باشه آقای مطمئن! ببینیم آخرش رعد مال کی میشه. 😂
باران با هیجان گفت:
— پس من منتظرم! 🤩
نیلا از کنارشان گفت:
— من فقط خوشحالم قرار نیست سوار شم. 😒
همه خندیدند.
سامان افسار اسبش را مرتب کرد.
— خب، آمادهاین؟
مهران و سوران همزمان گفتند:
— بریم! 😎
و سه برادر برای مسابقه آماده شدند؛
در حالی که باران با هیجان منتظر بود ببیند کدامیک از آنها قرار است اسبش را به او بدهد. 😂🐎
eitaa.com/Life_story_Z
#یک_زندگیمعمولی؟ 🏡
#قسمت_هفتادهشتم
ند دقیقه بعد...
سه برادر سوار اسبهایشان شدند.
مهران روی رعد، اسب سیاه، نشست.
سوران سوار اسب قهوهای شد و سامان هم سوار اسب سفید.
باران و نیلا کنار حصار ایستاده بودند و با هیجان نگاهشان میکردند.
باران گفت:
— خب! حالا قراره مسابقه بدین یا بازی کنین؟
مهران خندید.
— یه بازی اول انجام بدیم.
سوران گفت:
— گرگبههوا! 😎
سامان با تعجب نگاهش کرد.
— با اسب؟
سوران:
— معلومه! 😂
مهران خندید.
— یکی گرگ میشه، بقیه باید فرار کنن. هرکی گرگ گرفتش، خودش گرگ میشه.
باران زد زیر خنده.
— وای، این دیگه خیلی مسخره و باحاله! 😂
نیلا:
— من فقط از دور نگاه میکنم. 😐
سوران افسارش را مرتب کرد.
— خب... کی گرگه؟
مهران و سامان به هم نگاه کردند.
چند ثانیه سکوت...
بعد هر دو همزمان گفتند:
— سوران! 😂
سوران با تعجب:
— اِ چرا من؟!
مهران:
— چون خودت پیشنهادش دادی. 😌
سوران لبخند شیطنتآمیزی زد.
— باشه.
کمی روی اسبش جابهجا شد.
بعد با اعتمادبهنفس گفت:
— فقط بدونین... قطعاً همتونو میگیرم. 😈
سامان و مهران چند لحظه به هم نگاه کردند.
سامان:
— زیادی مطمئنه.
مهران:
— خیلی. 😂
سوران افسار اسب قهوهای را گرفت.
— آمادهاین؟
مهران:
— نه.
سامان:
— من هنوز تصمیم نگرفتم.
سوران:
— سه...
مهران:
— صبر کن!
سوران:
— دو...
سامان:
— سوران!
سوران با خنده:
— یک!
— فرارررررر! 😂
سامان و مهران همزمان اسبهایشان را به حرکت انداختند.
سوران پشت سرشان راه افتاد.
— وایسااااا! 😈😂
سامان با تعجب برگشت.
— این چرا اینقدر تند میاد؟!
مهران خندید.
— چون گرگه! فرار کن! 😂
سوران اسب قهوهای را هدایت میکرد و با هیجان دنبالشان میرفت.
— فکر کردین میتونین از دست من فرار کنین؟! 😈
باران از کنار حصار دستش را جلوی دهانش گذاشته بود و میخندید.
— سوران واقعاً جدی گرفته! 🤣
نیلا:
— من که گفتم از دور نگاه میکنم! 😐😂
مهران کمی جلوتر رفت.
بعد دستش را به سمت طنابی که همراه وسایل سوارکاری برداشته بود برد.
طناب را در دست گرفت و با خنده گفت:
— سوران، حالا ببین کی کیو میگیره! 😏
سوران از دور داد زد:
— مهران! اون دیگه چیه؟! 😂
مهران طناب را جمع کرد.
— ابزار شکار گرگه! 😈
سامان از کنارشان گفت:
— فقط حواست باشه طناب به کسی نخوره.
مهران:
— معلومه.
سوران که متوجه نقشه مهران شده بود، سریع مسیرش را عوض کرد.
— نه نه نه! من میدونم تو چه فکری داری! 😂
مهران خندید.
— پس زودتر فرار کن! 😈
سوران اسبش را به سمت دیگر حیاط هدایت کرد.
مهران هم رعد را آرام به حرکت درآورد و دنبالش رفت.
باران از دور فریاد زد:
— مهران! بگیرش! 😂
سوران:
— بارااان! طرف منو نگیر! 😭😂
باران:
— من طرف برندهام! 🤣
سامان که کمی عقبتر بود، با خونسردی گفت:
— من فقط امیدوارم آخرش هیچکس داخل حوض نیفته.
همه برای لحظهای به حوض نگاه کردند.
سوران:
— اِ... چرا اینو گفتی؟! 😐
مهران خندید.
— حالا که گفتی، احتمالاً یکی میافته. 😂
سوران:
— مهران! 😭😂
و بازی دوباره ادامه پیدا کرد؛
سه اسب در حیاط مزرعه حرکت میکردند و صدای خندهی سه برادر، باران و حتی غرغرهای نیلا کل مزرعه را پر کرده بود. 🐎😂
eitaa.com/Life_story_Z
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_پنجاهپنجم
صبح روز بعد، هوا ابری بود و باد خنکی از سمت کوهستان میوزید.
آریان تازه از خواب بیدار شده بود. هنوز خوابآلود بود و یالهایش نامرتب روی گردنش افتاده بودند. چند بار سرش را تکان داد تا موهایش از جلوی چشمهایش کنار بروند.
ماریا که کمی آنطرفتر مشغول مرتب کردن علفهای خشک کنار محل استراحتشان بود، نگاهی به او انداخت.
«صبح بخیر، آقای خوابآلود! 😂»
آریان خمیازهای کشید.
«صبح بخیر...»
ماریا سرش را کج کرد.
«امروز قراره بالاخره یه لبخند درستوحسابی ببینم یا باید براش درخواست رسمی بدم؟»
آریان با بیحوصلگی نگاهش کرد.
«درخواستت ثبت شد. نتیجه تا هفتاد و دو ساعت کاری دیگه اعلام میشه.»
ماریا چند لحظه ماتش برد.
بعد خندهاش گرفت.
«وای! 😂 یعنی چی آخه؟!»
آریان شانههایش را بالا انداخت و به سمت آبشخور رفت.
ماریا لبخندزنان دنبالش رفت. همین که دید آریان کمی شوخی کرده، دیگر چیزی نگفت. نمیخواست با اصرار، همان لبخند کوچکش را هم از او بگیرد.
اما درست همان لحظه، صدای شیههای بلند از ورودی دشت شنیده شد.
هر دو سرشان را برگرداندند.
یکی از نگهبانها با سرعت به سمت مرکز گله میدوید.
«مارسا! مارسا! زود بیا!»
صدایش آنقدر بلند بود که چند اسب از جا پریدند.
مارسا که نزدیک درختان مشغول صحبت با سمرا بود، با اخم برگشت.
«چی شده؟ چرا داد میزنی؟»
نگهبان که نفسنفس میزد، گفت:
«یه اسب از کوهستان برگشته! حالش اصلاً خوب نیست! میگه باید همهتون رو ببینه!»
سمرا فوراً سرش را بلند کرد.
«از کوهستان؟»
نگهبان سر تکان داد.
«آره! تنهاست و میگه اتفاقی افتاده که نباید نادیدهاش بگیریم.»
مارسا نگاهی به سمرا انداخت.
«بریم.»
آریان هم که حرفها را شنیده بود، به طرفشان رفت.
ماریا کنارش قرار گرفت.
«فکر میکنی چی شده؟»
آریان نگاهش را به ورودی دشت دوخت.
«نمیدونم. ولی اگه اینهمه راه رو اومده تا ما رو ببینه، احتمالاً موضوع مهمیه.»
---
چند دقیقه بعد، همه در محوطهٔ مرکزی گله جمع شده بودند.
اسب تازهوارد، زیر سایهٔ درختی ایستاده بود. رنگ بدنش خاکستری تیره بود و گردوغبار زیادی روی پاهایش نشسته بود. نفسهایش هنوز نامنظم بود و هر چند لحظه یک بار، با نگرانی پشت سرش را نگاه میکرد.
مارسا چند قدم جلو رفت.
«من مارسام. بگو چی شده.»
اسب سرش را بلند کرد.
نگاهش روی تکتک اسبها چرخید و بالاخره روی آریان ثابت ماند.
آریان متوجه شد، اما چیزی نگفت.
اسب تازهوارد بعد از مکثی طولانی شروع کرد:
«سه روز پیش، گروهی از اسبها برای جمعآوری آذوقه به درهٔ شمالی رفتن. قرار بود همون شب برگردن.»
مارسا پرسید:
«خب؟»
«برنگشتن.»
چند اسب با نگرانی به هم نگاه کردند.
اسب ادامه داد:
«اول فکر کردیم راهشون رو گم کردن. بعد چند نفر رو فرستادیم دنبالشون. اما وقتی به محل استراحتشون رسیدیم... همهچیز به هم ریخته بود.»
آریان گوشهایش را تیز کرد.
«به هم ریخته یعنی چی؟»
اسب نگاهی به او انداخت.
«آذوقهها هنوز اونجا بودن. وسایلشون هم بود. اما هیچکدوم از اون اسبها نبودن.»
ماریا آرام پرسید:
«هیچ نشونهای پیدا نکردین؟»
«فقط یه چیز.»
اسب لحظهای سکوت کرد؛ انگار گفتن ادامهٔ ماجرا برایش آسان نبود.
«روی یکی از سنگها، علامتی حک شده بود.»
آریان بیحرکت ماند.
مارسا متوجه تغییر حالتش شد.
«چه علامتی؟»
اسب خاکستری با سمش روی خاک خطی کشید و شکل عجیبی را ترسیم کرد؛ چند خط خمیده که دور یک دایره قرار گرفته بودند.
آریان فوراً آن را شناخت.
همان نشانهای بود که قبلاً روی سنگهای کوهستان دیده بودند.
ماریا آرام سرش را به سمت آریان چرخاند.
«آریان... همونه؟»
آریان با چهرهای جدی سر تکان داد.
«آره. همونه.»
همهمهای میان گله پیچید.
مارسا با اخم به نشانه نگاه کرد.
«یعنی دوباره باید نگران سایهخوارها باشیم؟»
آریان پاسخ نداد. نگاهش هنوز روی شکل کشیدهشده روی خاک بود.
اسب خاکستری با نگرانی گفت:
«من نمیدونم این علامت چه معنایی داره. فقط میدونم اگه اون اسبها رو پیدا نکنیم، ممکنه دیگه هیچوقت برنگردن.»
مارسا چند لحظه فکر کرد.
بعد رو به نگهبانها گفت:
«دو گروه آماده کنید. باید قبل از تاریک شدن هوا به دره برسیم.»
یکی از اسبها پرسید:
«چه کسی قراره همراه گروه اول بره؟»
مارسا نگاهش را به آریان دوخت.
برای لحظهای، سکوت سنگینی بینشان برقرار شد.
آریان هم به او نگاه کرد.
مارسا هنوز به او اعتماد نداشت؛ این موضوع تغییری نکرده بود. اما حالا مسئله، اختلاف شخصی آنها نبود. چند اسب گم شده بودند و وقت زیادی نداشتند.
بالاخره مارسا گفت:
«آریان، تو مسیر اون منطقه رو بهتر از بقیه میشناسی. همراه گروه اول برو.»
ماریا با تعجب به مارسا نگاه کرد.
سمرا هم برای لحظهای ساکت ماند.
آریان انتظار چنین پیشنهادی را نداشت.
eitaa.com/Life_story_Z
چند ثانیه بعد، سرش را تکان داد.
«باشه. آماده میشم.»
ماریا آرام کنارش آمد.
«مواظب خودت باش، باشه؟»
آریان نگاه کوتاهی به او انداخت.
«نگران نباش. زود برمیگردم.»
ماریا لبخند زد، اما نگرانی هنوز در چشمهایش بود.
آریان به سمت نگهبانها رفت تا برای سفر آماده شود.
هنگام عبور از کنار اسب خاکستری، صدای آرام او را شنید:
«یه چیز دیگه هم هست...»
آریان ایستاد و برگشت.
«چی؟»
اسب خاکستری با تردید نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شود کسی بیش از حد نزدیکشان نیست.
بعد آهسته گفت:
«اون شب که از دره فرار کردم، مطمئن بودم یکی از اسبهای گمشده هنوز زندهست.»
آریان یک قدم به او نزدیک شد.
«از کجا مطمئنی؟»
اسب خاکستری به چشمانش نگاه کرد.
«چون درست قبل از اینکه از اونجا دور بشم، صدای شیههش رو شنیدم.»
مکث کرد.
«و آریان... اون صدا از داخل کوه نمیاومد.»
آریان اخم کرد.
«پس از کجا میاومد؟»
اسب خاکستری به سمت جنگل شمالی نگاه کرد.
«از زیر زمین.»
برای چند ثانیه، هیچکس چیزی نگفت.
باد میان شاخههای درختان پیچید.
آریان آرام سرش را به سمت جنگل چرخاند.
این بار، ماجرا فقط پیدا کردن چند اسب گمشده نبود.
شاید چیزی در زیر کوهستان پنهان شده بود؛ چیزی که هیچکدام از آنها هنوز نمیدانستند چگونه باید با آن روبهرو شوند.
و حالا، آریان باید پیش از غروب حقیقت را پیدا میکرد. 🐎🌫️
eitaa.com/Life_story_Z
ناشناس کویر نشه 🗾
امشب رمان نمیدم❗️
تو این اوضاع امتحان درس سختی ببینید چطور بهتون رسیدگی میکنم😁🗿
eitaa.com/Life_story_Z