eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
19 دنبال‌کننده
111 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
آن دو اسب راهشان را با هم ادامه دادند. سوکو جلوتر از آریان حرکت می‌کرد، اما هر چند قدم یک‌بار ناگهان می‌ایستاد، سرش را پایین می‌آورد و زمین را بو می‌کشید. بعد با دقت به رد سم‌ها نگاه می‌کرد و با سم خودش کنارشان خطی روی خاک می‌انداخت. آریان چند لحظه با تعجب نگاهش کرد. «چیکار می‌کنی؟» سوکو بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت: «عملیات تحقیقات.» آریان ابروهایش را بالا برد. «تحقیقات؟!» سوکو بالاخره سرش را بلند کرد. «می‌خوام رد سم‌ها رو با رد سم‌های تو مقایسه کنم.» آریان با تعجب به زمین نگاه کرد. «رد سم من؟ برای چی؟» سوکو دوباره به ردها نگاه کرد. «همین‌طوری... کنجکاوم.» آریان شانه‌ای بالا انداخت. «آها... خب.» چند قدم دیگر رفتند. سوکو ناگهان با جدیت گفت: «راستی اسم من شاخ زیباست.» آریان ایستاد. «چی؟» سوکو با لبخند گفت: «منظورم سوکو هست.» 😁 آریان چند ثانیه خیره نگاهش کرد. «...خودت فهمیدی چی گفتی؟» سوکو خندید. «آره.» آریان سرش را تکان داد و به راه افتاد. «عجب اسب عجیبی هستی.» سوکو پشت سرش حرکت کرد. اما رفتارهایش واقعاً عادی نبود. هر چند دقیقه یک‌بار زمین را بو می‌کشید، رد سم‌ها را بررسی می‌کرد و گاهی بی‌دلیل پشت سرش را نگاه می‌کرد. انگار دنبال چیزی می‌گشت. یا شاید... کسی را زیر نظر داشت. اما آریان آن‌قدر درگیر اتفاقات روزهای گذشته بود که این رفتارها برایش اهمیت چندانی نداشت. او فقط می‌خواست از آن سرزمین دور شود. و نمی‌دانست اسبی که تازه با او همراه شده، شاید بیشتر از چیزی که نشان می‌دهد دربارهٔ اتفاقات اخیر می‌داند.
آریان مدتی در سکوت راه رفت. ذهنش پر از سؤال بود و هیچ جوابی برایشان پیدا نمی‌کرد. بالاخره آهی کشید و گفت: «من واقعاً نمی‌دونم کجا برم... چیکار کنم... چی بگم... چی دارم؟» سوکو خندید و بدون اینکه نگرانی‌ای در چهره‌اش باشد، گفت: «من می‌دونم.» آریان سرش را بالا آورد. «تو می‌دونی؟» سوکو با اطمینان گفت: «آره. بیا بریم به جنگل.» آریان مکث کرد. «جنگل؟ حالا چرا اونجا؟» سوکو جواب نداد. فقط به راه رفتن ادامه داد. برف زیر سم‌هایش صدای آرامی ایجاد می‌کرد. گاهی هم قدم‌هایش را بلندتر می‌کرد و پرش‌های کوچکی انجام می‌داد؛ انگار حتی وسط این هوای سرد هم داشت تمرین می‌کرد. آریان با تعجب نگاهش کرد. «تو چرا این‌جوری راه میری؟» سوکو که حواسش جای دیگری بود، گفت: «ها؟» بعد کمی خندید و ادامه داد: «هیچی.» آریان هنوز منتظر جوابش بود. سوکو بالاخره گفت: «اونجا اسب‌هایی هستن که تو رو می‌شناسن.» آریان با تردید پرسید: «منو می‌شناسن؟» «آره.» سوکو چند قدم جلوتر رفت. «می‌تونی اونجا زندگی کنی. حداقل تا وقتی بفهمی می‌خوای با زندگیت چیکار کنی.» آریان مدتی به حرف‌هایش فکر کرد. هنوز به سوکو کاملاً اعتماد نداشت. رفتارش عجیب بود. خیلی چیزها را نمی‌گفت. اما در آن لحظه، آریان واقعاً جایی برای رفتن نداشت. آرام گفت: «باشه... بریم.» سوکو لبخند زد. «پس دنبالم بیا.» هر دو راه افتادند. برف آرام روی زمین می‌نشست و رد سم‌هایشان پشت سرشان باقی می‌ماند. آریان نمی‌دانست این مسیر قرار است او را به کجا برساند. اما یک چیز را نمی‌دانست... سوکو از همان ابتدا دقیقاً می‌دانست آنها به کجا می‌روند.
آریان و سوکو ساعت‌ها در میان برف پیش رفتند. هوا سردتر شده بود و جنگل کم‌کم از دور نمایان می‌شد. آریان به درختان بلند روبه‌رو نگاه کرد. «همین جنگله؟» سوکو بدون اینکه برگردد، گفت: «آره.» آن دو وارد جنگل شدند. چند قدم اول کاملاً عادی بود. اما کمی که جلو رفتند، آریان متوجه چیزی شد. هیچ صدایی نمی‌آمد. نه صدای پرنده‌ای... نه صدای باد میان شاخه‌ها... حتی صدای حیوانات هم شنیده نمی‌شد. آریان ایستاد. «سوکو...» سوکو برگشت. «هوم؟» آریان با دقت به اطراف نگاه کرد. «اینجا چرا این‌قدر ساکته؟» سوکو شانه بالا انداخت. «جنگله دیگه.» آریان اخم کرد. «نه... این عادی نیست.» سوکو چیزی نگفت و دوباره راه افتاد. آریان هم با تردید دنبالش رفت. چند متر جلوتر، چشم آریان به زمین افتاد. روی برف، رد سم‌های زیادی دیده می‌شد. ردهایی قدیمی، تازه، بزرگ و کوچک. آریان نزدیک‌تر رفت. «اینجا واقعاً اسب‌های زیادی رفت‌وآمد کردن.» سوکو گفت: «آره.» آریان سرش را بلند کرد. «پس کجان؟» سوکو جواب نداد. آریان چند قدم دیگر جلو رفت. باز هم هیچ اسبی دیده نمی‌شد. جنگل خالی بود. آن‌قدر خالی که آریان کم‌کم احساس ناخوشایندی پیدا کرد. برگشت سمت سوکو. «تو گفتی اینجا اسب‌هایی هستن که منو می‌شناسن.» سوکو آرام گفت: «گفتم.» «پس چرا هیچ‌کس نیست؟» سوکو لبخند کوچکی زد. «کمی دیگه صبر کن.» آریان با تردید نگاهش کرد. «سوکو... تو یه چیزی رو از من پنهان می‌کنی؟» سوکو جواب نداد. فقط سرش را پایین آورد و دوباره رد سم‌ها را بررسی کرد. آریان با تعجب نگاهش می‌کرد. «باز شروع کردی؟» سوکو با دقت به یکی از ردها خیره شد. «این یکی تازه‌ست.» آریان جلو آمد. «از کجا فهمیدی؟» سوکو بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: «چون هنوز برف داخلش کامل ننشسته.» آریان چند لحظه ساکت ماند. «تو خیلی بیشتر از چیزی که نشون می‌دی می‌دونی.» سوکو لبخند زد. «شاید.» همان لحظه صدای شکستن شاخه‌ای از عمق جنگل آمد. تق! هر دو سرشان را بلند کردند. آریان آرام گفت: «شنیدی؟» سوکو این بار دیگر لبخند نمی‌زد. به تاریکی میان درختان خیره شد. «آره.» چند ثانیه سکوت گذشت. بعد صدای قدم‌هایی آرام روی برف شنیده شد. یک قدم... بعد قدمی دیگر... اما هیچ‌کس دیده نمی‌شد. آریان یک قدم به سوکو نزدیک شد. «گفتی اینجا امنه.» سوکو آهسته جواب داد: «من هیچ‌وقت نگفتم امنه.» آریان با تعجب به او نگاه کرد. «پس چرا منو آوردی اینجا؟» سوکو چند لحظه ساکت ماند. بعد به رد سم‌های روی زمین نگاه کرد. «چون چیزی اینجاست که باید پیداش کنیم.» آریان پرسید: «چی؟» سوکو سرش را بالا آورد. چشمانش برای لحظه‌ای جدی شد. «هنوز نمی‌دونم.» صدای دیگری از دل جنگل آمد. این بار نزدیک‌تر. تق... تق... آریان آرام عقب رفت. اما سوکو جلو رفت. و برای اولین بار، آریان متوجه شد که سوکو اصلاً ترسیده نیست. انگار از همان لحظه‌ای که وارد جنگل شده بودند... منتظر این صدا بود.