eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
20 دنبال‌کننده
112 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
خب خب ناشناس بازه🥲😍 بیاین یکم بحرفیم🤩از هرچی که دوست دارین ازم بپرسین🥲 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_jihuj8m&btn=🎀آبنبات.معـنوی🎀
اوه اون چند وقته رمان نذاشتم 😅😶‍🌫 آیا منتظرید؟
صدای عجیب و ترسناکی دوباره از میان درختان پیچید. آریان این بار با دقت بیشتری به اطراف نگاه کرد. قلبش تندتر می‌زد و دلهره‌ای سنگین وجودش را گرفته بود. آرام و بی‌معطلی گفت: «سوکو... پیشم بمون.» سوکو که انگار از قبل می‌دانست آن صدا متعلق به چیست، برگشت و با آرامش پرسید: «چرا؟ چی شده؟» آریان چند لحظه سکوت کرد. بعد با صدایی آرام اما محکم گفت: «سایه‌خوارها... 😨» لبخند سوکو برای لحظه‌ای روی صورتش ماند. اما چیزی در چهره‌اش تغییر کرد. انگار با شنیدن آن اسم، ناگهان چیزی را فهمیده بود. با لحنی ساختگی پرسید: «یعنی چی؟ اونا کی هستن؟ 😦» آریان با تعجب نگاهش کرد. «تو نمی‌دونی؟» سوکو سرش را تکان داد. آریان چیزی نگفت. فقط نزدیک‌تر شد. «فقط... پیشم بمون.» در دلش آشوب بود. نمی‌خواست دوباره همان اتفاق تکرار شود. نمی‌خواست یک نفر دیگر را از دست بدهد و بعد دوباره همه چیز را گردن او بیندازند. با خودش فکر کرد: «نمی‌خوام دوباره اون شایعهٔ دروغی تکرار بشه... اگه سوکو رو از دست بدم، دیگه چیزی برام نمی‌مونه.» ناگهان— صدایی هولناک و بلند تمام جنگل را لرزاند. آریان از جا پرید. «سوکو! فرار کن!» سوکو بدون لحظه‌ای مکث دوید. آریان هم پشت سرش حرکت کرد. «سوکو! صبر کن! آروم‌تر برو تا بهت برسم!» اما سوکو نه‌تنها سرعتش را کم نکرد... بلکه سرعتش بیشتر شد. آریان با تعجب به او خیره شد. «سوکو؟!» فاصله میانشان بیشتر و بیشتر می‌شد. آریان نفس‌نفس‌زنان گفت: «چرا این‌قدر سریع می‌ری؟!» سوکو حتی یک بار هم پشت سرش را نگاه نکرد. میان درختان و مه پیش می‌رفت. حرکتش دیگر شبیه فرار یک اسب ترسیده نبود. بیشتر شبیه اسبی بود که... دقیقاً می‌دانست باید به کجا برود. آریان با نگرانی دنبالش می‌دوید. اما هرچه جلوتر می‌رفتند، جنگل تاریک‌تر و مه غلیظ‌تر می‌شد. و پشت سرشان... صدای سایه‌خوارها آرام‌آرام نزدیک‌تر می‌شد. 🌑🌫️