eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
19 دنبال‌کننده
111 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
خب خب ناشناس بازه🥲😍 بیاین یکم بحرفیم🤩از هرچی که دوست دارین ازم بپرسین🥲 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_jihuj8m&btn=🎀آبنبات.معـنوی🎀
اوه اون چند وقته رمان نذاشتم 😅😶‍🌫 آیا منتظرید؟
صدای عجیب و ترسناکی دوباره از میان درختان پیچید. آریان این بار با دقت بیشتری به اطراف نگاه کرد. قلبش تندتر می‌زد و دلهره‌ای سنگین وجودش را گرفته بود. آرام و بی‌معطلی گفت: «سوکو... پیشم بمون.» سوکو که انگار از قبل می‌دانست آن صدا متعلق به چیست، برگشت و با آرامش پرسید: «چرا؟ چی شده؟» آریان چند لحظه سکوت کرد. بعد با صدایی آرام اما محکم گفت: «سایه‌خوارها... 😨» لبخند سوکو برای لحظه‌ای روی صورتش ماند. اما چیزی در چهره‌اش تغییر کرد. انگار با شنیدن آن اسم، ناگهان چیزی را فهمیده بود. با لحنی ساختگی پرسید: «یعنی چی؟ اونا کی هستن؟ 😦» آریان با تعجب نگاهش کرد. «تو نمی‌دونی؟» سوکو سرش را تکان داد. آریان چیزی نگفت. فقط نزدیک‌تر شد. «فقط... پیشم بمون.» در دلش آشوب بود. نمی‌خواست دوباره همان اتفاق تکرار شود. نمی‌خواست یک نفر دیگر را از دست بدهد و بعد دوباره همه چیز را گردن او بیندازند. با خودش فکر کرد: «نمی‌خوام دوباره اون شایعهٔ دروغی تکرار بشه... اگه سوکو رو از دست بدم، دیگه چیزی برام نمی‌مونه.» ناگهان— صدایی هولناک و بلند تمام جنگل را لرزاند. آریان از جا پرید. «سوکو! فرار کن!» سوکو بدون لحظه‌ای مکث دوید. آریان هم پشت سرش حرکت کرد. «سوکو! صبر کن! آروم‌تر برو تا بهت برسم!» اما سوکو نه‌تنها سرعتش را کم نکرد... بلکه سرعتش بیشتر شد. آریان با تعجب به او خیره شد. «سوکو؟!» فاصله میانشان بیشتر و بیشتر می‌شد. آریان نفس‌نفس‌زنان گفت: «چرا این‌قدر سریع می‌ری؟!» سوکو حتی یک بار هم پشت سرش را نگاه نکرد. میان درختان و مه پیش می‌رفت. حرکتش دیگر شبیه فرار یک اسب ترسیده نبود. بیشتر شبیه اسبی بود که... دقیقاً می‌دانست باید به کجا برود. آریان با نگرانی دنبالش می‌دوید. اما هرچه جلوتر می‌رفتند، جنگل تاریک‌تر و مه غلیظ‌تر می‌شد. و پشت سرشان... صدای سایه‌خوارها آرام‌آرام نزدیک‌تر می‌شد. 🌑🌫️
... آریان و سوکو بعد از مدتی از میان درختان بیرون آمدند. جلوتر، دشتی وسیع میان کوه‌ها دیده می‌شد؛ چند اسب در آنجا مشغول رفت‌وآمد بودند. آریان با تعجب گفت: «اینجا... واقعاً اسب زندگی می‌کنه؟» سوکو خندید. «گفتم که.» چند اسب متوجه آنها شدند. یکی از آنها، اسبی قهوه‌ای‌رنگ و جوان، جلو آمد و با کنجکاوی آریان را نگاه کرد. «سوکو، این کیه؟» سوکو جواب داد: «آریان.» اسب جوان کمی مکث کرد. «همون آریان؟» آریان نگاهش را پایین انداخت. باز هم همان اسم... باز هم همان شایعه. اما اسب جوان برخلاف انتظارش عقب نرفت. فقط گفت: «من زیاد درباره‌ات شنیدم.» آریان آه کشید. «احتمالاً چیزهای خوبی نشنیدی.» اسب جوان لبخند زد. «اتفاقاً بعضی‌هاش خوب بود.» آریان با تعجب نگاهش کرد. اسب گفت: «گفتن یه اسب سفید هست که هر وقت کسی گرفتار بشه، خودش رو می‌رسونه.» سوکو از کنارشان رد شد و گفت: «خب؟ حالا دیدیش.» آریان لبخند کوچکی زد. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، کسی بدون ترس به او نگاه می‌کرد. اما از دور، یکی از اسب‌های پیرتر همچنان آریان را زیر نظر داشت. نگاهش عجیب بود. انگار... او آریان را از قبل می‌شناخت.
روزهای بعد، آریان کم‌کم میان اسب‌های دشت جا افتاد. هرجا مشکلی پیش می‌آمد، او کمک می‌کرد؛ اما این بار فرق داشت. دیگر همه با شک به او نگاه نمی‌کردند. رادون تقریباً همیشه کنارش بود و چند اسب دیگر هم کم‌کم به او اعتماد کرده بودند. حتی چند کره‌اسب وقتی آریان را می‌دیدند، با خوشحالی دنبالش راه می‌افتادند. آریان بعد از مدت‌ها دوباره می‌خندید. یک روز یکی از کره‌اسب‌ها از روی سنگی لغزید و ترسید. آریان سریع خودش را رساند و کمکش کرد. کره‌اسب با خوشحالی گفت: «آریان! تو خیلی شجاعی!» آریان خندید. «نه، فقط نباید بذاریم دوستامون آسیب ببینن.» رادون از دور گفت: «دیدی؟ گفتم آدم بدی نیست.» آریان با خنده گفت: «آدم؟ من اسبم!» همه خندیدند. اما آن شب، اتفاقی افتاد که همه‌چیز را تغییر داد. چند اسب ناشناس وارد دشت شدند و با سرگروه اسب‌های آنجا صحبت کردند. گفت‌وگویشان طولانی شد. آریان از دور نگاه می‌کرد و نمی‌دانست چه خبر است. بعد سرگروه به سمت او آمد. چهره‌اش جدی بود. «آریان... باید باهات حرف بزنم.» آریان لبخندش محو شد. «چی شده؟» سرگروه آهی کشید. «خبرهایی از قلمرو قبلیت به اینجا رسیده.» رادون جلو آمد. «ولی ما خودمون آریان رو می‌شناسیم.» سرگروه گفت: «می‌دونم.» سپس به آریان نگاه کرد. «اما اگر بمانی، ممکنه این دشت هم درگیر آن ماجرا بشه.» آریان مدتی ساکت ماند. بعد آرام پرسید: «یعنی باید برم؟» هیچ‌کس جواب نداد. رادون جلو آمد. «نه...» آریان به او نگاه کرد. رادون با ناراحتی گفت: «تازه داشتیم بهت عادت می‌کردیم.» آریان لبخند کوچکی زد. «شاید این سرنوشت منه.» چند اسب دور او جمع شدند. این بار نگاهشان پر از ترس نبود. پر از ناراحتی بود. آریان سرش را پایین انداخت. برای دومین بار... داشت جایی را ترک می‌کرد که بالاخره در آن پذیرفته شده بود.
شیههٔ بلندی از میان درختان شنیده شد. آریان فوراً ایستاد. «شنیدی؟» سوکو سرش را بالا آورد. «آره.» آریان بدون معطلی به سمت صدا دوید. «بریم کمکش!» سوکو هم دنبالش رفت. هرچه جلوتر می‌رفتند، صدای شیهه ضعیف‌تر می‌شد. ناگهان از میان بوته‌ها اسبی را دیدند که روی زمین افتاده بود. آریان با نگرانی نزدیک شد. «هی! خوبی؟» اسب ماده سرش را بلند کرد، اما معلوم بود درد زیادی دارد. روی بدنش زخمی عمیق دیده می‌شد. سوکو با تعجب گفت: «این زخم... چطور به وجود اومده؟» آریان اطراف را نگاه کرد. «بعداً می‌فهمیم. اول باید کمکش کنیم.» به آرامی کنار اسب نشست. «می‌تونی بلند شی؟» اسب ماده تلاش کرد، اما دوباره روی زمین افتاد. آریان سریع گفت: «آروم... عجله نکن.» سوکو اطراف را بررسی کرد و گفت: «باید از اینجا ببریمش.» آریان سرش را تکان داد. «آره.» با کمک هم، اسب ماده را آرام بلند کردند. آریان گفت: «اسمت چیه؟» اسب ماده چند لحظه به او نگاه کرد و با صدایی ضعیف گفت: «ماریا...» آریان لبخند کوچکی زد. «ماریا... باشه. ما می‌بریمت پیش گله‌ات.» ماریا چیزی نگفت. فقط برای لحظه‌ای به آریان نگاه کرد. و سه اسب، آرام‌آرام راه افتادند؛ بی‌خبر از اینکه رسیدن ماریا به گله، قرار است برای آریان و سوکو دردسر تازه‌ای درست کند.
بعد از مدتی راه رفتن، سه اسب به برکه‌ای زیبا در دل جنگل رسیدند. ماه کامل بالای سرشان بود و نورش روی آب می‌درخشید. صدای آرام آب و وزش باد میان درختان، خستگی سفر را کمتر می‌کرد. ماریا کنار برکه ایستاد و با لبخند به آب نگاه کرد. «چه جای قشنگیه...» آریان هم لبخند زد. «آره. ارزش داشت این‌همه راه بیایم.» سوکو سریع گفت: «من که از اول می‌دونستم اینجا قشنگه.» آریان نگاهی به او انداخت. «تو حتی نمی‌دونستی قراره کجا بریم!» سوکو با اعتمادبه‌نفس گفت: «جزئیات مهم نیست.» 😌 ماریا خندید. سوکو همان لحظه کمی صاف ایستاد و شروع کرد از روی چند سنگ کوچک با پرش‌های پی‌درپی عبور کردن. ماریا با تعجب نگاهش کرد. «تو همیشه این‌قدر پرتحرکی؟» سوکو لبخند زد. «فقط وقتی تماشاچی داشته باشم.» آریان با تعجب به او نگاه کرد. «...سوکو؟» سوکو وانمود کرد چیزی نشنیده. ماریا خندید و گفت: «خودت خیلی عجیبی.» سوکو با افتخار گفت: «ممنون!» آریان زیر لب خندید. اما خودش هم بی‌اختیار بیشتر به ماریا توجه می‌کرد. وقتی ماریا حرف می‌زد، آریان با دقت گوش می‌داد. وقتی می‌خندید، لبخند کوچکی روی صورت آریان می‌نشست. سوکو هم متوجه این موضوع شده بود. اما چیزی نمی‌گفت. از طرف دیگر، آریان هم متوجه تلاش‌های عجیب سوکو برای جلب توجه ماریا شده بود. با خودش فکر کرد: «این چرا یهو این‌قدر نمایش اجرا می‌کنه؟» سوکو دوباره یک پرش بلند انجام داد و با غرور فرود آمد. ماریا گفت: «خوب بود!» سوکو فوراً لبخند زد. آریان ابرویش را بالا برد. «آهااا... پس قضیه اینه.» سوکو سریع برگشت. «کدوم قضیه؟» آریان خندید. «هیچی.» سوکو با شک نگاهش کرد. «تو چیزی فهمیدی؟» آریان شانه بالا انداخت. «گفتم هیچی.» هر دو برای چند لحظه به هم نگاه کردند. هرکدام چیزی را از دیگری پنهان می‌کرد. و ماریا، بی‌خبر از این ماجرا، کنار برکه نشسته بود و به انعکاس ماه روی آب نگاه می‌کرد. آن شب، سه اسب بیشتر از همیشه با هم آشنا شدند. اما هیچ‌کدام هنوز حاضر نبودند اعتراف کنند که حضور ماریا برایشان کمی بیشتر از یک همراه ساده شده است.