* انتشـاراتِلیـمو ؛ 🍋
اسعد عذاب نده مارو اسعد بده اون جلد فلان فلان شده رو اسعد
بخدا دلم میخواد دانیال تو این جلد یه اتفاقی براش بیوفته یا این زهرای فلان فلان شده نخواد بله رو بده
زیر بارون توی خیابون ایستادم. قطره های بارون مانع نوشتنم شده. به امروزم فکر میکنم. اینکه چقدر مفید بودم. چقدر تونستم درس بخونم روی برنامم. چقدر خندیدم. چقدر واسه ی عکس منو زهرا ذوق کردن هشتما [ من دیدم ولی ]. چقدر تمرین کردم. چقدر نهارم خوشمزه بود. چقدر دیدن خانم آقاجانی بهم جون داد. چقدر حس عجیبی سر درنگ تجربه کردم. چقدر اعصاب صمیمی ترین دوستمو داشتم. چقدر بستنیه چسبید. و چقدر خدا خوش موقع بهم رسوند میشنوه منو. دقیقا موقعی که بلند با سراج و فاطمه داد زدیم این ابر باید ازش بارون بیاد و روش اسم گذاشتیم تا بباره و بارید. و داره میباره. رعد و برق و بارونوو سرما جونمو افزایش میده. سلام پاییز متوسطه ی دو ("
* انتشـاراتِلیـمو ؛ 🍋
زیر بارون توی خیابون ایستادم. قطره های بارون مانع نوشتنم شده. به امروزم فکر میکنم. اینکه چقدر مفید ب
دارم توی یکی از داغون ترین دوران زندگیم نفس میکشم ولی لعیا حال دلش خوبه پس ناراحتی سگ کی باشه؟