زیر بارون توی خیابون ایستادم. قطره های بارون مانع نوشتنم شده. به امروزم فکر میکنم. اینکه چقدر مفید بودم. چقدر تونستم درس بخونم روی برنامم. چقدر خندیدم. چقدر واسه ی عکس منو زهرا ذوق کردن هشتما [ من دیدم ولی ]. چقدر تمرین کردم. چقدر نهارم خوشمزه بود. چقدر دیدن خانم آقاجانی بهم جون داد. چقدر حس عجیبی سر درنگ تجربه کردم. چقدر اعصاب صمیمی ترین دوستمو داشتم. چقدر بستنیه چسبید. و چقدر خدا خوش موقع بهم رسوند میشنوه منو. دقیقا موقعی که بلند با سراج و فاطمه داد زدیم این ابر باید ازش بارون بیاد و روش اسم گذاشتیم تا بباره و بارید. و داره میباره. رعد و برق و بارونوو سرما جونمو افزایش میده. سلام پاییز متوسطه ی دو ("
* انتشـاراتِلیـمو ؛ 🍋
زیر بارون توی خیابون ایستادم. قطره های بارون مانع نوشتنم شده. به امروزم فکر میکنم. اینکه چقدر مفید ب
دارم توی یکی از داغون ترین دوران زندگیم نفس میکشم ولی لعیا حال دلش خوبه پس ناراحتی سگ کی باشه؟