کودکی عجیبی داشتم، پسرعمه من متخصص زدن گنجشک با تیروکمان بود و من بقیه بستنی ام را کنار لانه مورچه ها می گذاشتم تا در گرمای بم چیز خنک بخورند
- کودکیحامدعسگری
*اخخخخخخخی (((:
امروز رو دوست داشتم ، بعد از دوسه روز خوندن و گریه کردن و غز زدن بالاخره غول مرحله آخر رو اول کار کشتیمش و پیش به سوی امتحانای آسون . طهورا بشددددددددت ذوقمرگم کردددد. خودم برگشتم . سر نوربارون با برفای کنار باغچه با مشکات بازی کردیم و زهرا هم چون مثل ادم های *عاقل نشسته بود خونه و ریاضی خونده بود و برف ندیده بود ، به ما پیوست . خیلی کم بود اما خیلی باحال بود . بعدش رفتیم خوراکی های خوشمزه خریدیم و توی اولین ایستگاه اتوبوس خیابون شریف واقفی نشستیم . کنار خوردن خوراکیا کلی خندیدیم و زینبم چند دقیقه اخر خیلی یدفعه ای بهمون ملحق شد . بعد با زهرا رفتیم سمت ایستگاه هشت بهشت و توی اتوبوس کلی سر موضوعات چرت و آهنگ جدیدی که من پیدا کردم و فیلم جدیدی که اون دیده حرف زدیم. بعدش با سراج رفتم سر پروین و اونجا شوکا و ثنا وایساده بودن دم این کباب چیپسیه و از این بهبه های خوشمزه خریدن . من نخریدم چون هم پولمو پس انداز کرده بودم هم مطمئن نبودم دوست دارم یا نه . آقاهه که تو مغازه هه کار میکرد بهم گفت مظلوم ((((: 😂. بعدش با ثنا و سراج رفتیم توی ایستگاه پروین نشستیم و این کباب چیپسیه رو خوردیم . طعمش بد نبود ولی عالی هم نبود نمیدونم. بعدش زنگ زدم مامانم و فهمیدم داره میره خونه مامان بزرگم . برای همین سریع رفتم خونه که باهاش برم اونجا و پیش خالم بودم تا شب (((((: