ام ...
اگه امروزو بخوام بگم تا ظهر رسما هیچ کاری نکردم . ظهر تصمیم گرفتن به زبان نگاهی بندازم و بعد از ظهر خیلی رندوم پا شدم رفتم فانوس . خداروشکر بشرا هم دست از ناز کردن برداشت و پاشد اومد . توی مترو حدیث رو دیدم واسه اولین بار . (باهم حرف زده بودیم مجازی ولی حضوری نه) بعدش توی خیابون سپه یه پیشی رو چلوندمش و از برفای مونده به پرنا یه گلوله زدم ولی متاسفانه دست خودم زخم شد :|| . توی فانوس حدیث رفت پیش دوستاش نشست و منو پرنا و بشرا پیش هم نشستیم و تقریبا کل تایم داشتیم درباره ی اعتکاف و اینکه چرا فیلتر روی استاد نمیافته بحث میکردیم. اخرکار رفتیم پیش بچه ها و با دوستای پرنا و بشرا (عاطفه و فاطمه و زینب) دوست شدم واقعا ادمای باحالی بودن ((: . بعد نماز ته سالن نشسته بودیم که پرنا شروع کرد چرت و پرت بگه که من زشتم و اینا و منو بشرا هم از خجالتش در اومدیم . بعد پیامک دادم یگانه زهرا (دوستم که تو سبحات باهاش دوست شدم و خیلی بشر نازیه) و اومد پیشمون و سلام و علیک و اینا . بعد پاشدیم رفتیم چهارباغ البته پرنا باید میرفت خونه و ازمون جدا شد ولی ما رفتیم چهارباغ و اره خلاصه خیلی خیلیییی خوششش گذشششت (((((:
*انقد خندیدیم که دلم درد میکنه