دیروز و امروز خبری نبود به درس و خستگی گذشت اما پریروز ، صبحش که رفتم امتحان دادم. بعدش هم بازهرا برگشتیم. زهرا بهم کتاب جدید معرفی کرد و نشستم به خوندن اون . حواسم پرت کتاب خوندن شد و سه تا خیابون از جایی که باید دور شدم و بعدشم دوباره حواسم پرت شد و دم ایستگاه مدرسه به خودم اومدم و مجبور شدم دوباره برگردم😂. با مامانم کیک پختیم و رفتیم خونه مامانبزرگم. کل روزم به کتاب خوندن گذشت و یه اتفاق خیلی بنظر خودم قشنگ هم میون خوندن کتابه برام افتاد ((: . شبش هم کل خاندان مادریم خونه مامان بزرگم جمع بودن و خوش گذروندیم . شبم خونه مامان بزرگم خوابم برد و نرفتم خونمون