به رسم هر داستان
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود...توی قصه ما یه هزارتو بود که اونو یه مرد معمار یونانی به اسم دایدالوس ساخته بود.دایدالوس بیشتر عمرشو به پای هزارتوش خرج کرده بود و اونو خیلی زیاد دوست داشت.این داستان زمان زیادی بعد از مرگ دایدالوس رو روایت میکنه.برای زمانی که تنها فقط یک ورودی برای هزارتو شناخته شده و توسط اهالی سرزمین اونجا به شدت محافظت میشد.مردم کشور های دیگه به قصد طمع و تصاحب هزارتو و دارویی قدیمی که داخلش نهفته بود بیماری ای رو از طریق میوه های آلوده به اونجا روانه میکنن و اونجا رو تا مرز نابودی میکشونن اما به لطف چندتا قهرمان فداکار اونجا نجات پیدا کرده و از دست بیماری خلاصی پیدا میکنه...
این داستانی بود که همیشه پدر بزرگم برایم تعریف میکرد وحالا,باید طبق همین قصه جون هزاران هزار مردمی که چشم امیدشون به ما بود رو نجات بدیم...
—————————————-
Welcome—welcome to the labyrinth that is destined to claim your life. So, flee before it’s too late...
بیماری ناشناخته ای فراگیر شده.مغزها ی بیماران روزبه روز کوچک و کوچک تر میشد و ما از درمان آنها عاجز بودیم.به هردری که زدیم فقط بن بست بود و به ناچار سراغ سرنخی در گذشته ها رفتیم و به همراه همکاران جلسه ای با باستان شناسان گذاشتیم تا راهی بیابیم اما از انها هم اطلاعات مفیدی دست گیرمان نشد.خسته و درمانده به خانه برگشتم و درحالیکه به عادت هرشب برای فرزندم داستان شب میخواندم او شروع به اعتراض کرد که داستانها برایش تکراری شده اند و تقاضای داستانهای کودکی خودم را کرد.من با یادآوری کودکی ام داستان دایدالوس و کتابی که به من رسیده بود را به خاطر آوردم.بعد از خوابیدن فرزندم به سراغ آن کتاب رفتم و داستان را دوباره از اول تا آخر خواندم اما چیزی نصیبم نشد.به جلد نگاهی انداختم و بعد با دیدن نقوش جلد کتاب سریعا با همکارانم تماس گرفتم.جلد کتاب نقشی گم شده داشت که همین امروز آن را در تابلوی نصب شده به دیوار اتاق کنفرانس باستان شناسان دیده بودم...کلید,کلید ورود به هزارتو...