eitaa logo
نگاه من به سرانجام است...
46 دنبال‌کننده
101 عکس
36 ویدیو
1 فایل
جنگ هست زندگی هست ما هستیم... admin: @baradaranmh admin2: @all_oneOne اسم این کانال از ترانه «ابراهیم» محسن چاوشی برگرفته شده. به امید زیست ابراهیمی
مشاهده در ایتا
دانلود
📌 * خبر مهم* ظفرقندی: ۵۳۳۲ مجروح از ابتدای تجاوز رژیم صهیونیستی درمان شدند/ شهادت ۶۰۶ نفر در حملات رژیم صهیونی وزیر بهداشت: ۲۴ ساعت گذشته سهمگین‌ترین حملات و تجاوزات از ابتدای این جنگ توسط رژیم غاصب و جنایتکار صهیونیستی به کشور انجام شد که تا صبح امروز، ۱۳۴۲ مجروح و ۱۰۷ شهید برجای گذاشت. ۹۵ درصد از شهدا زیر آوار جان باختند و تنها ۵ درصد از مجروحانی که به بیمارستان‌ها منتقل شدند به شهادت رسیدند. در حدود این دو هفته جنگ ناچار شدیم برای حفظ جان بیماران ۳ بیمارستان در معرض خطر را تخلیه کنیم. کادر سلامت با وجود مطالبات پیشین خود، با تمام وجود در میدان حاضر شدند و به خدمت رسانی به مجروحان و آسیب دیدگان جنایات صهیونیست‌ها در این دو هفته پرداخته و با انجام کارهای بزرگ، برگ افتخار دیگری بر تقویم افتخارات گذشته خود، افزودند. @ettelaatonline || ettelaat.com
حسابی خسته ام. احساس ضعف می‌کنم. اولین بار هست که در زندگی دیگه احساس قوی بودن ندارم. همیشه در هر شرایطی سعی کردم بتونم خودم رو کنترل کنم اما الان مدتی هست که دیگه از اون آدم قوی خبری نیست. با توجه به شرایط کاری و فعالیتهای همسرم، ما مجبوریم خونه مادر و پدرم بیاییم، با اینکه چندین بار از همسرم خواهش کردم که ما به خونه مون برگردیم. یکبار هم برگشتیم اما باز محکوم شدیم به بازگشت به منزل مادرم. برای من که استقلال یکی از مولفه های شخصیتم هست اینجا بودن هر لحظه زجر است. از طرفی حس سربار و مزاحم بودن چه از لحاظ در خدمت بودن همه چیز برای ما و چه از لحاظ مالی از طرف دیگه برای ما بچه دارها، خونه کسی دیگر اونم بیشتر از چند ساعت تقریباً یعنی به آتیش کشیدن اونجا. من باید هم زنانگی بکنم برای همسری که چند دقیقه میتونه بیاد به خونه سر بزنه، هم بچه ها رو مدیریت کنم در خونه کس دیگه، هم سعی کنم کمک حال باشم در امورات خونه، در نهایت هم حرف پدرم رو بشنوم از شیطنت بچه ها! این حس انفعال در وضعیت جنگی عذابم میده. من سعی کردم در این مدت همه جانبه خودم رو برای شرایط قبل از ظهور آماده کنم. قرار بود منم یه باری بردارم اما الان در حالیکه در منزل پدری حبس شدم و حتی اجازه ندارم سر کوچه برم. هیچ کاری از برنمیاد. از این حس انفعال و دست به سینه بودن بدم میاد. قرار ما با خودم این نبود. پیش خودم میگم این همه زجر روحی رو تحمل کنم که آخر هم آتش بس بشه؟ در حالیکه دلم از شیطنت بچه ها و حرفهای پدرم و بی مهری های همسرم گرفته و بغض در گلو دارم از این انفعال خود و وضعیت آتش بس فقط به همون یک عبارت دلم رو خوش کردم که *خودکشی مزموم است و حرام، خویشتن کشی واجب!* https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
مادربزرگ به خانه رسید. عصایش را زیر میز نهارخوری پنهان کرد. عادتش است دوست ندارد نمادی از پیر شدن به همراه داشته باشد. عصا را برای حفظ تعادل به ناچار حمل میکند اما نه زیر بار عینک میرود نه سمعک. روی مبل نشست نفسی تازه کرد. گفت «فلانی شب جمعه که رفتم سر مزار گفت اسرائیل حمله کرده همه جا رو زدن دعا کن. راسته؟ من که چیزی نمیشنوم. تلویزیون هم دیشب هی ملت ذلت میکرد.» کمی مکث کرد و گفت «بلدم هیهاتش رو بلدم. هیهات منا الذله.» چشمهایم گرد شد؛ خدایا این همه روز پیش ما بود و آب در دلش تکان نخورد. یک شب به خانه رفت و همه چیز بر ملا شد! به مادرم نگاه کردم سری تکان داد. گفتم «امان از فلانی که جلوی این پیرزن زبان به دهان نمیگیرد. چه لزومی دارد دلهره در جانش بیندازند.» حرفهایم را طبق معمول نشنید. مثل همیشه با لحنی آرام ادامه داد: «مجید دیشب برام خرید کرده بود، پنیر و گوجه و... اما خیلی ناراحت بود. گفت چون محمد و زن و بچه ش نیامدند ناراحت است. منم گفتم نگران نباش تا خدا نخواد برگی از درخت نمیفته». باز تکرار کرد «یعنی راسته دارن میزنن؟»  گفتم «آره مامان بزرگ چند جا رو زدن ولی انشالله اسرائیل نابود میشه.» اینبار حرفم را شنید گفت: «انشاءالله. انشاءالله ظالم نابود میشه.» اما بمیرم برای دلش وقتی بفهمد پسر ارشدش، محمد ۴۶ ساله اش با چهار پسر قد و نیم قد، که خیلی دوستش دارد به دست ظالم مجروح شده و در بیمارستان منتظرند تصمیم بگیرند پایش را قطع کنند یا نه. پناه بر خدا https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🗣 شما در حال شنیدن صدای شهید حسن باقری هستید... ‌ ‌ما اومدیم بجنگیم؛ جنگ یه روزش پدافنه، یه روزش صبره، یه روزش مقاومته، یه روزش استقامته. یه روزشم شوق پیروزیه. اگر ما وابسته به شوق پیروزی باشیم، معلومه میشه ما برای دنیا داریم می‌جنگیم. برای این حساب و کتاب های خودمون نمی‌جنگیم، برای اون حساب و کتابهایی که خدا برامون قرار داده، برای اونا نمی‌جنگیم... ‌ @Governanceofscience
🎯 *معرفی کانال* : ریحانه 📝 فائضه غفارحدادی- کی روز اول جنگ می‌نشیند دویست‌تا ساندویچ و شربت درست می‌کند آخر؟ از اعمال روز اول جنگ این است که آدم لحظه به لحظه اخبار را دنبال کند. ولی وقتی دشمنی داری که مفاتیح نمی‌خواند و از ثواب اطعام غدیر خبر ندارد، چه می‌شود کرد؟ جمع شدیم خانه یکی که موفق شده بود همسرش را بفرستد صله رحم اجباری منزل مادرش و بساط را پهن کردیم. ما پنج شش‌تا مادر دهه‌شصتی بودیم که خاطره‌ای از جنگ نداشتیم اما همان خاطره‌های نداشته را همیشه چماق می‌کردیم روی سر نوجوانهایمان که شما چه می‌فهمید و ما نسل جنگیم و فلان. حالا همان نوجوانها بین ما نشسته بودند. با هم گریه کردیم. خندیدیم. ترسیدیم. شایعات را تحلیل کردیم، پیش‌بینی‌ها را شنیدیم، دعا کردیم... تلفن باباها را جواب دادیم که از انفجاری که همان اطراف شده بود، می‌پرسیدند و در عین حال مرد میدان بودیم و دستمان هم کار می‌کرد! دم اذان دویست‌تا ساندویچ مرغ خوشمزه و دویست بطری شربت زعفران خوش‌رنگ داشتیم و یک نذر که فردای نابودی اسرائیل دو هزارتا از اینها درست می‌کنیم! صدای «ان‌شاءالله» نوجوانها بلندتر از صدای ما بود. 🖥 @khamenei_reyhaneh
روزی دانشجویم بود. حالا دوست من است. جمعه برایش نوشتم «این روزها را بنویس.» هنوز کانال راه نیفتاده بود؛ ایده اش داشت متولد می‌شد. نوشتم «بنویس به عنوان...» می‌خواستم سه نقطه را پرکند. شنبه نوشت «کسی که پشیمونه چرا تا قبل این اقدام نکرده برا مهاجرت و جوونیش رو تو خاورمیانه باید بگذرونه.» دلم فشرده شد، چون این نظر یک نفر نبود. و او برای من یک نفر نبود. قصه یک نسل بود. یکشنبه برام نوشت «امروز فک می‌کردم دلم برا ترافیک تنگ‌شده. دلم برا دو ساعتی که برق می‌رفت و مملکت رو به فوش می‌کشیدم تنگ‌شده.» دوشنبه شب در گیرودار لحظاتی که هشدار تخلیه منطقه ۷ صادر شده بود، نگران بهم پیام داد. برایم دعا کرد... صورت معصوم و ملیحش جلوی چشمهایم بود. دعا کردم فرصت دیدارش باز هم برایم مهیا شود. سه شنبه که زمزمه آتش بس شد برام نوشت «وقتی شرایط عادی شه، خیلی بیشتر از قبل زندگی می‌کنم» دلم می‌خواست کنارش باشم و سفت بغلش کنم و با تمام وجود بگم «زندگی برای تو، برای تو و همه ایرانیان، برای تو و همه بشریت...» چقدر طعم دوست داشتن این روزها برایم تغییر کرده است. https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
چند روزی بود که با پسرم تنها زندگی می کردیم، مثل روال همه دوماه گذشته با هجمه اضطراب ها خوابیدم؛ اضطراب اینکه نکند برنامه های جدایی از همسرم درست پیش نرود و نکند خانواده ام در این شرایط سخت، حمایت خود را از تک دخترشان دریغ کنند و نکند تصمیم اشتباهی می‌گیرم و نکندهای فراوان دیگر ... ‌ صبح بیدار شدیم و با انبوه تماس های برادران و مادرم مواجه شدم، نگران، تماس گرفتم و فهمیدم که پکیج گرفتاری هایم تکمیل شده و جنگ شروع شد... مجموعه اضطراب های خودم کم بود اینها هم اضافه شد؛ اضطراب آینده نامعلوم، مسئولیت پسرک کوچکم، ترس از صداهای پدافند و بمباران که از همه طرف احاطه یمان کرده بود و منی که باید مثل همیشه یک زن قوی می بودم، یک مادر قوی، یک سرپرست خانواده قوی... ‌ چند روزی نقل مکان کردیم به خانه پدری و در نهایت با دلخوری و اشک چشم برگشتیم، چرا که مادرم تحمل زندگی جمعی ندارد و در سالیان دراز مهمان بیش از دو روز خود را با دلخوری بدرقه کرده... ‌ و برگشتیم، با دل شکسته، و با حسرت اینکه چرا نباید همسری می داشتم که حضورش برایم مایه فخر باشد و می توانستم به او تکیه کنم و هر زمان ترسم از من بزرگتر شد خیالم راحت باشد که آغوش امنش همه ترسهایم را محو می‌کند... ‌ حالا بعد از ١٢ روز جنگ، با انفجارهای مهیب دیشب، یکی از بدترین ترسهای زندگیم را تجربه کردم. پسرکم توی بغلم از ترس می لرزید و من بی کس ترین زن جهان بودم. ‌ آن شب هم تمام شد، صبح شد، اشکهایم را پاک کردم دستم را زدم به زانویم و بلند شدم و گفتم: ادامه میدم، من محکومم به قوی بودن و می سازم این زندگی جدید را با پسرکم... ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
بیست سال پیش دانشجویم بود در دانشگاه علمی کاربردی. حالا دوست من است. شاید سالهاست فرصت نکرده ایم همدیگر را از نزدیک ببینیم اما هر از گاهی تلفن می‌زند به قول خودش که سبک شود و از سیر تا پیاز می‌گوید و می‌شنوم و می‌گویم تا وقتی که زمان خداحافظی برسد. شرایط کاری خاصی دارد. از روز اول این جنگ، سرکار بود. خواب و خوراک نداشت. جمعه که آب سنگین اراک را زدند، تلفن زد. صدایش نابود بود. نگران گفت «دعا کنید اگر قرار است پروژه تغییر رژیم به سرانجام برسد من نباشم. نمی‌خوام ببینم چادر از سر زن و بچه کشیده میشه.» از جمعه نگران بودم. هر روز یا زنگ می‌زد یا زنگ می‌زدم در حد اینکه مطمئن باشم زنده ست. دوشنبه که فردو، اصفهان و نطنز را زد قاطی کرده بود. می‌گفت «اینا چی میگن. اخبار چی میگه! انگار آنتن افتاده در کابل!» این روزها فقط گوش می‌دادم به حرفهایش. حرفی برای گفتن نداشتم. دیروز، سه شنبه نزدیک غروب زنگ زد. معلوم بود استراحت کرده و حالش بهتر است. گفت «پیر شدم این چند روز. موهایم سفید شده. یادمه میگفتن زمان جنگ ایران و عراق در چند روز طرف از سربازی می‌رسید به فرماندهی... من این مسیر را طی کردم. شب اول از اضطراب اسهال گرفته بودم. شب دوم سرکار مستقر شدم و باورم نمی‌شد مسئولیت باعث بشه خواب و خوراک رو رها کنم و بمونم پای کار تا لحظه آخر... چه ها که ندیدم این چند روز!» در این چند روزی که انگار سال شد! https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
انگاری تازه داشتیم از شوک در می آمدیم و بلند می‌شدیم برای زندگی کردن در زمان جنگ.. از این پیامها زیاد دیدم در هفته جاری... امیدوارم قدردان شرایط کنونی باشیم. معلوم نیست چقدر دوام دارد این آرامش. لحظه ها را با همه وجود بنوشیم و بچشبم و زندگی کنیم. هیچ چیزی مهمتر از زندگی کردن نیست. باور کنید‌ ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
دیشب، نخستین شب آرامش پس از دوازده شب پر‌دلهره و هولناک بود. سرانجام توانستیم تشک‌ها، پتوها و بالش‌ها را از اتاق امن تر طبقه‌ی پایین، دوباره به اتاق های خودمان بازگردانیم. به فرزندانمان گفتیم: «نگران نباشید... از امشب، آسمان و زمینِ وطن، در آرامش‌اند.» برق امید در چشمانشان درخشید؛ شادی ای عمیق و ناب، که بر توده‌ی اندوه و اضطراب روزهای پیش سایه انداخت. هریک، آسوده و بی‌هراس، به اتاق خودشان بازگشتند. زندگی، آهسته، بر مدار آشنایش چرخید. پسرم دیگر با صدای پدافند از جا نپرید و دخترم، بر خلاف شب‌های پیشین، صبح خیلی زود روی مبل ننشست و به دیوار خیره نماند تا نگاهش هر لحظه به‌سوی پنجره بچرخد. با این حال، چیزی همانند گذشته نبود. خانه، همان خانه بود، اما ما دیگر آدم‌های دوازده شب پیش نبودیم. گویی چیزی در درونمان دگرگون شده بود؛ حسی تازه متولد گشته بود، یا شاید از پیش بود و ما آن را نمی‌شناختیم. ما آدم های دیگری شده بودیم جسورتر، شکورتر و شاید اندکی فهیم تر با باور اینکه آرامشی که امروز در آن نفس می‌کشیم، ثمره‌ی بیداری دلیرانی‌ست که هرگز ما را ندیدند، اما بی‌دریغ برایمان جنگیدند و در آن سو خائنانِ مزدوری که در پس پرده‌ها لبخند زدند و بذر تردید افشاندند، تفرقه انداختند از شکست ها قصه گویی کردند و... اما تاریخ، استوار چون کوه، از آنان نامی به یاد نخواهد سپرد. این سرزمین نه به دست نیرنگ مزدوران ، که با اندیشه جان‌برکفانی پابرجا ماند، که بی‌نیاز از نام و نشان، با جانشان در مشت و ایمانشان در گام، قدم به میدان گذاشتند تا این وطن، ایران بماند. و مزدوران؟ در پیچ‌وخم تاریک منافعشان، گم می‌شوند… بی‌هیچ ردّی، بی‌هیچ اثری. و شاید عمیق‌ترین درس این رستاخیزِ برای ما آدم هایی که امروز صبح از خواب برخاستیم آن باشد که: کسی که در میانه‌ی غرش انفجارها، سعی کرد زندگی‌اش را به همان صورت همیشگی اش حفظ کند، صبحانه‌ای بچیند، لبخندی ببخشد، و در برابر حجم اتفاق های ناگوار تاب بیاورد؛ خود قهرمانی‌ست، بی‌لباس رزم، در برابر گردبادی از آنان که تاب دیدن طلوع پیروزی را نداشتند. https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
مادرشوهرم گرچه اصالتا جنوبی نیست، اما آنجا بزرگ شده تا وقتی که صدام حمله می‌کند. جنگ اسرائیل باعث شد خاطرات تلخ روزی که مادرش پول‌هایش را با شال به کمرش بست و دست بچه‌های یتیم قد و نیم‌قدش را گرفت و با دامن از خانه فرار کردند مدام از پیش چشمش بگذرد. همین تجربه و احساسات فراموش نشده‌اش کافی بود تا روزمان هم مثل شب‌های موشک‌بارانمان با اضطراب بگذرد.مجبورمان کرده بود در خانه محجبه باشیم، ساکمان هم آماده باشد تا هر موقع لازم شد فرار کنیم. من که گوش نمیدادم! در منطق من آن زمان جنگ زمینی بود و لب مرز. الان موشک یکدفعه می‌آید و در چشم برهم زدنی در بهشت چشم باز می‌کنیم! حالا این‌ها به کنار بر فرض فهمیدیم موشک می‌آید با این همه بار و بنه به کجا پناه ببریم؟! بالاخره عروس‌ها همیشه یک نه محکم در کارشان هست. اما خواهرشوهرم چاره‌ای نداشت! با استیصال به منِ آزاد نگاه می‌کرد و من در فکر این بودم از خانه مادرشوهرم که به قول خودش جنگ‌زده‌ است به خانه پدری‌ام پناه ببرم، جایی که حداقل تجربه رودررو شدن با دشمن را به آن ترتیب ندارد و روزها آرامش بیشتری دارم... نمی‌دانستم مادرم هم در وسط شهری در مرکز ایران تجربه‌های مشابهی دارد، آن قدر که محبورمان می‌کند با اولین صدای پدافند به زیرزمین پناه ببریم و آن قدر آن‌جا بمانیم تا اوضاع آرام شود!!! گمانم ما هم یک عروس سرکش در خانه‌ پدری‌ام کم داریم.... https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd