eitaa logo
نگاه من به سرانجام است...
46 دنبال‌کننده
101 عکس
36 ویدیو
1 فایل
جنگ هست زندگی هست ما هستیم... admin: @baradaranmh admin2: @all_oneOne اسم این کانال از ترانه «ابراهیم» محسن چاوشی برگرفته شده. به امید زیست ابراهیمی
مشاهده در ایتا
دانلود
🎯 *معرفی کانال* : ریحانه 📝 فائضه غفارحدادی- کی روز اول جنگ می‌نشیند دویست‌تا ساندویچ و شربت درست می‌کند آخر؟ از اعمال روز اول جنگ این است که آدم لحظه به لحظه اخبار را دنبال کند. ولی وقتی دشمنی داری که مفاتیح نمی‌خواند و از ثواب اطعام غدیر خبر ندارد، چه می‌شود کرد؟ جمع شدیم خانه یکی که موفق شده بود همسرش را بفرستد صله رحم اجباری منزل مادرش و بساط را پهن کردیم. ما پنج شش‌تا مادر دهه‌شصتی بودیم که خاطره‌ای از جنگ نداشتیم اما همان خاطره‌های نداشته را همیشه چماق می‌کردیم روی سر نوجوانهایمان که شما چه می‌فهمید و ما نسل جنگیم و فلان. حالا همان نوجوانها بین ما نشسته بودند. با هم گریه کردیم. خندیدیم. ترسیدیم. شایعات را تحلیل کردیم، پیش‌بینی‌ها را شنیدیم، دعا کردیم... تلفن باباها را جواب دادیم که از انفجاری که همان اطراف شده بود، می‌پرسیدند و در عین حال مرد میدان بودیم و دستمان هم کار می‌کرد! دم اذان دویست‌تا ساندویچ مرغ خوشمزه و دویست بطری شربت زعفران خوش‌رنگ داشتیم و یک نذر که فردای نابودی اسرائیل دو هزارتا از اینها درست می‌کنیم! صدای «ان‌شاءالله» نوجوانها بلندتر از صدای ما بود. 🖥 @khamenei_reyhaneh
روزی دانشجویم بود. حالا دوست من است. جمعه برایش نوشتم «این روزها را بنویس.» هنوز کانال راه نیفتاده بود؛ ایده اش داشت متولد می‌شد. نوشتم «بنویس به عنوان...» می‌خواستم سه نقطه را پرکند. شنبه نوشت «کسی که پشیمونه چرا تا قبل این اقدام نکرده برا مهاجرت و جوونیش رو تو خاورمیانه باید بگذرونه.» دلم فشرده شد، چون این نظر یک نفر نبود. و او برای من یک نفر نبود. قصه یک نسل بود. یکشنبه برام نوشت «امروز فک می‌کردم دلم برا ترافیک تنگ‌شده. دلم برا دو ساعتی که برق می‌رفت و مملکت رو به فوش می‌کشیدم تنگ‌شده.» دوشنبه شب در گیرودار لحظاتی که هشدار تخلیه منطقه ۷ صادر شده بود، نگران بهم پیام داد. برایم دعا کرد... صورت معصوم و ملیحش جلوی چشمهایم بود. دعا کردم فرصت دیدارش باز هم برایم مهیا شود. سه شنبه که زمزمه آتش بس شد برام نوشت «وقتی شرایط عادی شه، خیلی بیشتر از قبل زندگی می‌کنم» دلم می‌خواست کنارش باشم و سفت بغلش کنم و با تمام وجود بگم «زندگی برای تو، برای تو و همه ایرانیان، برای تو و همه بشریت...» چقدر طعم دوست داشتن این روزها برایم تغییر کرده است. https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
چند روزی بود که با پسرم تنها زندگی می کردیم، مثل روال همه دوماه گذشته با هجمه اضطراب ها خوابیدم؛ اضطراب اینکه نکند برنامه های جدایی از همسرم درست پیش نرود و نکند خانواده ام در این شرایط سخت، حمایت خود را از تک دخترشان دریغ کنند و نکند تصمیم اشتباهی می‌گیرم و نکندهای فراوان دیگر ... ‌ صبح بیدار شدیم و با انبوه تماس های برادران و مادرم مواجه شدم، نگران، تماس گرفتم و فهمیدم که پکیج گرفتاری هایم تکمیل شده و جنگ شروع شد... مجموعه اضطراب های خودم کم بود اینها هم اضافه شد؛ اضطراب آینده نامعلوم، مسئولیت پسرک کوچکم، ترس از صداهای پدافند و بمباران که از همه طرف احاطه یمان کرده بود و منی که باید مثل همیشه یک زن قوی می بودم، یک مادر قوی، یک سرپرست خانواده قوی... ‌ چند روزی نقل مکان کردیم به خانه پدری و در نهایت با دلخوری و اشک چشم برگشتیم، چرا که مادرم تحمل زندگی جمعی ندارد و در سالیان دراز مهمان بیش از دو روز خود را با دلخوری بدرقه کرده... ‌ و برگشتیم، با دل شکسته، و با حسرت اینکه چرا نباید همسری می داشتم که حضورش برایم مایه فخر باشد و می توانستم به او تکیه کنم و هر زمان ترسم از من بزرگتر شد خیالم راحت باشد که آغوش امنش همه ترسهایم را محو می‌کند... ‌ حالا بعد از ١٢ روز جنگ، با انفجارهای مهیب دیشب، یکی از بدترین ترسهای زندگیم را تجربه کردم. پسرکم توی بغلم از ترس می لرزید و من بی کس ترین زن جهان بودم. ‌ آن شب هم تمام شد، صبح شد، اشکهایم را پاک کردم دستم را زدم به زانویم و بلند شدم و گفتم: ادامه میدم، من محکومم به قوی بودن و می سازم این زندگی جدید را با پسرکم... ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
بیست سال پیش دانشجویم بود در دانشگاه علمی کاربردی. حالا دوست من است. شاید سالهاست فرصت نکرده ایم همدیگر را از نزدیک ببینیم اما هر از گاهی تلفن می‌زند به قول خودش که سبک شود و از سیر تا پیاز می‌گوید و می‌شنوم و می‌گویم تا وقتی که زمان خداحافظی برسد. شرایط کاری خاصی دارد. از روز اول این جنگ، سرکار بود. خواب و خوراک نداشت. جمعه که آب سنگین اراک را زدند، تلفن زد. صدایش نابود بود. نگران گفت «دعا کنید اگر قرار است پروژه تغییر رژیم به سرانجام برسد من نباشم. نمی‌خوام ببینم چادر از سر زن و بچه کشیده میشه.» از جمعه نگران بودم. هر روز یا زنگ می‌زد یا زنگ می‌زدم در حد اینکه مطمئن باشم زنده ست. دوشنبه که فردو، اصفهان و نطنز را زد قاطی کرده بود. می‌گفت «اینا چی میگن. اخبار چی میگه! انگار آنتن افتاده در کابل!» این روزها فقط گوش می‌دادم به حرفهایش. حرفی برای گفتن نداشتم. دیروز، سه شنبه نزدیک غروب زنگ زد. معلوم بود استراحت کرده و حالش بهتر است. گفت «پیر شدم این چند روز. موهایم سفید شده. یادمه میگفتن زمان جنگ ایران و عراق در چند روز طرف از سربازی می‌رسید به فرماندهی... من این مسیر را طی کردم. شب اول از اضطراب اسهال گرفته بودم. شب دوم سرکار مستقر شدم و باورم نمی‌شد مسئولیت باعث بشه خواب و خوراک رو رها کنم و بمونم پای کار تا لحظه آخر... چه ها که ندیدم این چند روز!» در این چند روزی که انگار سال شد! https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
انگاری تازه داشتیم از شوک در می آمدیم و بلند می‌شدیم برای زندگی کردن در زمان جنگ.. از این پیامها زیاد دیدم در هفته جاری... امیدوارم قدردان شرایط کنونی باشیم. معلوم نیست چقدر دوام دارد این آرامش. لحظه ها را با همه وجود بنوشیم و بچشبم و زندگی کنیم. هیچ چیزی مهمتر از زندگی کردن نیست. باور کنید‌ ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
دیشب، نخستین شب آرامش پس از دوازده شب پر‌دلهره و هولناک بود. سرانجام توانستیم تشک‌ها، پتوها و بالش‌ها را از اتاق امن تر طبقه‌ی پایین، دوباره به اتاق های خودمان بازگردانیم. به فرزندانمان گفتیم: «نگران نباشید... از امشب، آسمان و زمینِ وطن، در آرامش‌اند.» برق امید در چشمانشان درخشید؛ شادی ای عمیق و ناب، که بر توده‌ی اندوه و اضطراب روزهای پیش سایه انداخت. هریک، آسوده و بی‌هراس، به اتاق خودشان بازگشتند. زندگی، آهسته، بر مدار آشنایش چرخید. پسرم دیگر با صدای پدافند از جا نپرید و دخترم، بر خلاف شب‌های پیشین، صبح خیلی زود روی مبل ننشست و به دیوار خیره نماند تا نگاهش هر لحظه به‌سوی پنجره بچرخد. با این حال، چیزی همانند گذشته نبود. خانه، همان خانه بود، اما ما دیگر آدم‌های دوازده شب پیش نبودیم. گویی چیزی در درونمان دگرگون شده بود؛ حسی تازه متولد گشته بود، یا شاید از پیش بود و ما آن را نمی‌شناختیم. ما آدم های دیگری شده بودیم جسورتر، شکورتر و شاید اندکی فهیم تر با باور اینکه آرامشی که امروز در آن نفس می‌کشیم، ثمره‌ی بیداری دلیرانی‌ست که هرگز ما را ندیدند، اما بی‌دریغ برایمان جنگیدند و در آن سو خائنانِ مزدوری که در پس پرده‌ها لبخند زدند و بذر تردید افشاندند، تفرقه انداختند از شکست ها قصه گویی کردند و... اما تاریخ، استوار چون کوه، از آنان نامی به یاد نخواهد سپرد. این سرزمین نه به دست نیرنگ مزدوران ، که با اندیشه جان‌برکفانی پابرجا ماند، که بی‌نیاز از نام و نشان، با جانشان در مشت و ایمانشان در گام، قدم به میدان گذاشتند تا این وطن، ایران بماند. و مزدوران؟ در پیچ‌وخم تاریک منافعشان، گم می‌شوند… بی‌هیچ ردّی، بی‌هیچ اثری. و شاید عمیق‌ترین درس این رستاخیزِ برای ما آدم هایی که امروز صبح از خواب برخاستیم آن باشد که: کسی که در میانه‌ی غرش انفجارها، سعی کرد زندگی‌اش را به همان صورت همیشگی اش حفظ کند، صبحانه‌ای بچیند، لبخندی ببخشد، و در برابر حجم اتفاق های ناگوار تاب بیاورد؛ خود قهرمانی‌ست، بی‌لباس رزم، در برابر گردبادی از آنان که تاب دیدن طلوع پیروزی را نداشتند. https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
مادرشوهرم گرچه اصالتا جنوبی نیست، اما آنجا بزرگ شده تا وقتی که صدام حمله می‌کند. جنگ اسرائیل باعث شد خاطرات تلخ روزی که مادرش پول‌هایش را با شال به کمرش بست و دست بچه‌های یتیم قد و نیم‌قدش را گرفت و با دامن از خانه فرار کردند مدام از پیش چشمش بگذرد. همین تجربه و احساسات فراموش نشده‌اش کافی بود تا روزمان هم مثل شب‌های موشک‌بارانمان با اضطراب بگذرد.مجبورمان کرده بود در خانه محجبه باشیم، ساکمان هم آماده باشد تا هر موقع لازم شد فرار کنیم. من که گوش نمیدادم! در منطق من آن زمان جنگ زمینی بود و لب مرز. الان موشک یکدفعه می‌آید و در چشم برهم زدنی در بهشت چشم باز می‌کنیم! حالا این‌ها به کنار بر فرض فهمیدیم موشک می‌آید با این همه بار و بنه به کجا پناه ببریم؟! بالاخره عروس‌ها همیشه یک نه محکم در کارشان هست. اما خواهرشوهرم چاره‌ای نداشت! با استیصال به منِ آزاد نگاه می‌کرد و من در فکر این بودم از خانه مادرشوهرم که به قول خودش جنگ‌زده‌ است به خانه پدری‌ام پناه ببرم، جایی که حداقل تجربه رودررو شدن با دشمن را به آن ترتیب ندارد و روزها آرامش بیشتری دارم... نمی‌دانستم مادرم هم در وسط شهری در مرکز ایران تجربه‌های مشابهی دارد، آن قدر که محبورمان می‌کند با اولین صدای پدافند به زیرزمین پناه ببریم و آن قدر آن‌جا بمانیم تا اوضاع آرام شود!!! گمانم ما هم یک عروس سرکش در خانه‌ پدری‌ام کم داریم.... https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
موجود عجیبی است... در غم و شادی...در آرامش و وحشت... در خواب و بیداری... کوبیده شدنش به دیوار تنگ سینه، قدرت عجیبی دارد...خواب باشی بیدارت می‌کند، بیدار باشی می نشانَدَت، نشسته باشی بلندت میکند، غصه دار باشی گریه می دهد، شاد باشی، خنده می دهد؛ حساس ترین و در همان حال قویترین پاره وجود؛ این شبها قبل خواب خیلی تندتر میزند یادم می اندازد هنوز آرامش کافی برای شیفت شبش ندارد... دستم را می کشاند سمت تسبیح سرخ اربعین پارسال: *اللهم اجعل قائدنا في دِرعک الحصینة التي تجعل فیها من ترید* نفهمیدم کی خواب رفتم... https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
صدا خیلی مهیب و عجیب بود! مثل همیشه‌ من به دل بد نیاوردم و گفتم: «بخواب صدای رعد و برقه.» ولی همسرم هوشیار و پرگمان، از جا پرید و گفت: «انفجاره، برو پیش بچه ها.» من که این حرف او را پای بدگمانی او، شاید هم کمی اضطراب و ترس‌های مکرر او گذاشته بودم، به سمت پنجره رفتم تا خودم را مطمئن کنم که این دفعه از روی بدگمانی های همیشگی حرف نمی زند. هرچه دیدم و شنیدم را باور نمی‌کردم. در این فاصله همسرم به بچه‌ها سر زد و لباس‌های پشت در را پوشید و طول و عرض خانه را راه می‌رفت. و من در این فکر که چگونه او را آرام کنم؛ برعکس او که سریع دچار استرس و دلهره و ترس می‌شود، من کمی زمان‌ می‌برد تا آنچه رخ می‌دهد را باور کنم و عکس العمل نشان دهم. همچنان مضطرب گفت: «اسرائیل حمله کرد،معلوم بود حمله می‌کنه.» کم‌‌کم صدای همسایه‌ها شنیده شد و اخبار هم خبر شنیده شدن صدای مهیب در تهران را اعلام کرد. من همچنان نگران همسرم که استرس و ترس کاری دست او و من ندهد. باورم نمی‌شد که حدود یک ساعت بعد، مشغول هماهنگی جلسه‌ی مجازی با مسئولین شبکه‌های مردمی استان‌ها شده بود تا در مورد نقش مردم در شرایط تهاجم و حمله و فعال کردن ظرفیت های مردمی، هم‌فکری کنند. نه ترسی در چهره داشت و نه علامتی از اضطراب. آخر همیشه شرایط بحرانی او را به شدت بهم می‌ریخت ولی این بار عجیب فرق می‌کرد. انگار منتظر چنین لحظه‌ای باشد و یا چیزی آرامش کند! نمی دانم.ولی این آرامش را کمتر دیده بودم. ما که جنگ را تجربه نکرده بودیم! صدای انفجار نشنیده بودیم! شاید خاصیت جنگ باشد. آن هم نه هر جنگی؛ جنگی که برسر مفاهیم اصیل و عمیقی مثل مقاومت و استکبار‌ستیزی است. جنگی که شعله‌ی آن را قومی دمیده که در طول تاریخ به لجاجت و کینه‌توزی و شرارت معروف است. از ترس های همیشگی او خبری نبود و از همان روز اول کارش را شروع کرد؛ بسترسازی برای به میدان آمدن مردم در شرایط جنگ؛ مردمی که آنها هم با وجود ترس و نگرانی، منفعل و بی‌حرکت نماندند و این جنگ، به همدلی و وفاق مردم رونقی دوباره داد... https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
سحر نوشت من که شبها با روسری می‌خوابم. لیلی گفت عکس‌های عروسیم که به دیوار اتاق است را چه کنم. ساجده به هر دویشان خندید! گفت این‌ها مهم نیست من فکر تمیز بودن اجاق گازم هنگام آوار شدن خانه‌ام! اما من، فکرم جای دیگری بود. به این که اگر روسری آزادی هم بر سر داشته باشی از انفجار و سوختگی پرت می‌شود. آن زمان همه می‌فهمند که من مو نداشتم! این سال‌ها که مریضیم را با هزار بدبختی از همه کتمان کرده بودم هیچگاه یاد عریان شدن حقیقت در لحظه مرگ و وداع نزدیکان و حتی غسالخانه نیفتاده بودم. کلا انسان نترسی هستم، اما از صداهای پدافند و بمباران و حتی موشک زدن خودمان فرار می‌کردم. میگفتم بگذار بگویند او می‌ترسد... بگذار اضطراب و تکان خوردن‌های ناگهانی از صدا را پای ترس بگذارند نه مریضی مخفیانه‌ات... بعد از پنج ماه اوج بیماری تازه یک هفته‌ای بود که در خاموشی فرورفته بودم. اما جنگ نگذاشت و سیستم ایمنی خفته‌ام را دوباره بیدار کرد. سرکش‌تر از آن است که بتوانم کنترلش کنم. حالا هنوز ۱۲ روز از جنگ نگذشته، بدنم ورم کرده است، خلق و خویم به هم ریخته، اندک موی باقیمانده بر سرم دوباره می‌ریزد، سرگیجه و سردرد امانم نمی‌دهد و به خودم می‌گویم بگذار همچنان بقیه بگویند او در بحران‌های این چند سال آب زیر پوستش می‌رود، چاق می‌شود، می‌ترسد و زیست مجازی اختیار می‌کند. https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
دل‌نگرانش بودم. دل‌نگران کسی که همیشه حواسش به همه بود، کسی که طی ۱۷ سال دوستی‌مان انقدر همدل همه بود که نه فقط من، همه دوستانش نگرانش بودند.نگران خانواده‌اش. در اخبار متوجه موضوع نشده بودم تا اینکه یکی از دوستانم تماس گرفت و گفت خبر خوبی ندارد. از اول صبح گوشی موبایلم زنگ می‌خورد یا پیام می‌آمد که خبری از او بگیرند؛ آخر من نزدیک ترین دوست او بودم. در مدرسه روی یک نیمکت و در دانشگاه هم کنار هم بودیم. یک سال کنکور را در پارکینگ خانه‌شان که تبدیل به حسینیه کرده بودند، درس می‌خواندیم. با هم یک دانشگاه قبول شدیم. در تشکل‌های دانشگاهمان، ما را با هم می‌شناختند. با هم خندیدیم با هم گریه کردیم. انگار برای خانواده خودم این اتفاق افتاده بود! همان اول صبح خبر دار شدیم با موشک به خانه‌شان حمله شده؛ همان خانه‌ای که ایام فاطمیه چندین شب روضه برپا بود. همان خانه ای که من در نوجوانی‌ام اعضای آن را نماد دین و ایمان می‌دانستم.چقدر از آنها یادگرفتم. اذان ظهر از شهادتشان مطلع شدیم. چهره‌ی پدرش که با لبخند درب حیاط را برای آمدنم باز می‌کرد، جلوی چشمم آمد. صدای مادرش که مهربان بود، در گوشم می‌پیچید. و برادر جوانش... خدایا داغ سه عزیز! خودش آرزو می‌کرد کاش خبر بدهند فقط یک نفر، فقط یک نفر از آنها زنده‌ مانده. کاش زیر آور چیزی پیدا کنند. کاش تکه ای از بدن مادرش چندین متر جلو‌تر پیدا نشود. کاش به جای لباس پدرش،سر پدرش پیدا می‌شد. کاش می‌فهمیدند این، تکه‌ی بدن کدام عزیزشان است. کاش به انفجار اول راضی می‌شدند و موشک دوم نمی‌آمد. کاش برادرش پیدا می‌شد. https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd