مادرشوهرم گرچه اصالتا جنوبی نیست، اما آنجا بزرگ شده تا وقتی که صدام حمله میکند. جنگ اسرائیل باعث شد خاطرات تلخ روزی که مادرش پولهایش را با شال به کمرش بست و دست بچههای یتیم قد و نیمقدش را گرفت و با دامن از خانه فرار کردند مدام از پیش چشمش بگذرد.
همین تجربه و احساسات فراموش نشدهاش کافی بود تا روزمان هم مثل شبهای موشکبارانمان با اضطراب بگذرد.مجبورمان کرده بود در خانه محجبه باشیم، ساکمان هم آماده باشد تا هر موقع لازم شد فرار کنیم.
من که گوش نمیدادم! در منطق من آن زمان جنگ زمینی بود و لب مرز. الان موشک یکدفعه میآید و در چشم برهم زدنی در بهشت چشم باز میکنیم! حالا اینها به کنار بر فرض فهمیدیم موشک میآید با این همه بار و بنه به کجا پناه ببریم؟!
بالاخره عروسها همیشه یک نه محکم در کارشان هست. اما خواهرشوهرم چارهای نداشت! با استیصال به منِ آزاد نگاه میکرد و من در فکر این بودم از خانه مادرشوهرم که به قول خودش جنگزده است به خانه پدریام پناه ببرم، جایی که حداقل تجربه رودررو شدن با دشمن را به آن ترتیب ندارد و روزها آرامش بیشتری دارم...
نمیدانستم مادرم هم در وسط شهری در مرکز ایران تجربههای مشابهی دارد، آن قدر که محبورمان میکند با اولین صدای پدافند به زیرزمین پناه ببریم و آن قدر آنجا بمانیم تا اوضاع آرام شود!!!
گمانم ما هم یک عروس سرکش در خانه پدریام کم داریم....
#مامان_نفیسه
#پناهگاه
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
موجود عجیبی است... در غم و شادی...در آرامش و وحشت... در خواب و بیداری... کوبیده شدنش به دیوار تنگ سینه، قدرت عجیبی دارد...خواب باشی بیدارت میکند، بیدار باشی می نشانَدَت، نشسته باشی بلندت میکند، غصه دار باشی گریه می دهد، شاد باشی، خنده می دهد؛ حساس ترین و در همان حال قویترین پاره وجود؛ این شبها قبل خواب خیلی تندتر میزند یادم می اندازد هنوز آرامش کافی برای شیفت شبش ندارد... دستم را می کشاند سمت تسبیح سرخ اربعین پارسال: *اللهم اجعل قائدنا في دِرعک الحصینة التي تجعل فیها من ترید*
نفهمیدم کی خواب رفتم...
#ایران_دخت
#قلب
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
صدا خیلی مهیب و عجیب بود! مثل همیشه من به دل بد نیاوردم و گفتم: «بخواب صدای رعد و برقه.» ولی همسرم هوشیار و پرگمان، از جا پرید و گفت: «انفجاره، برو پیش بچه ها.» من که این حرف او را پای بدگمانی او، شاید هم کمی اضطراب و ترسهای مکرر او گذاشته بودم، به سمت پنجره رفتم تا خودم را مطمئن کنم که این دفعه از روی بدگمانی های همیشگی حرف نمی زند. هرچه دیدم و شنیدم را باور نمیکردم. در این فاصله همسرم به بچهها سر زد و لباسهای پشت در را پوشید و طول و عرض خانه را راه میرفت. و من در این فکر که چگونه او را آرام کنم؛ برعکس او که سریع دچار استرس و دلهره و ترس میشود، من کمی زمان میبرد تا آنچه رخ میدهد را باور کنم و عکس العمل نشان دهم. همچنان مضطرب گفت: «اسرائیل حمله کرد،معلوم بود حمله میکنه.»
کمکم صدای همسایهها شنیده شد و اخبار هم خبر شنیده شدن صدای مهیب در تهران را اعلام کرد. من همچنان نگران همسرم که استرس و ترس کاری دست او و من ندهد. باورم نمیشد که حدود یک ساعت بعد، مشغول هماهنگی جلسهی مجازی با مسئولین شبکههای مردمی استانها شده بود تا در مورد نقش مردم در شرایط تهاجم و حمله و فعال کردن ظرفیت های مردمی، همفکری کنند. نه ترسی در چهره داشت و نه علامتی از اضطراب. آخر همیشه شرایط بحرانی او را به شدت بهم میریخت ولی این بار عجیب فرق میکرد. انگار منتظر چنین لحظهای باشد و یا چیزی آرامش کند! نمی دانم.ولی این آرامش را کمتر دیده بودم.
ما که جنگ را تجربه نکرده بودیم! صدای انفجار نشنیده بودیم! شاید خاصیت جنگ باشد. آن هم نه هر جنگی؛ جنگی که برسر مفاهیم اصیل و عمیقی مثل مقاومت و استکبارستیزی است. جنگی که شعلهی آن را قومی دمیده که در طول تاریخ به لجاجت و کینهتوزی و شرارت معروف است.
از ترس های همیشگی او خبری نبود و از همان روز اول کارش را شروع کرد؛ بسترسازی برای به میدان آمدن مردم در شرایط جنگ؛ مردمی که آنها هم با وجود ترس و نگرانی، منفعل و بیحرکت نماندند و این جنگ، به همدلی و وفاق مردم رونقی دوباره داد...
#ناشناس
#قد_کشیدن
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
سحر نوشت من که شبها با روسری میخوابم. لیلی گفت عکسهای عروسیم که به دیوار اتاق است را چه کنم. ساجده به هر دویشان خندید! گفت اینها مهم نیست من فکر تمیز بودن اجاق گازم هنگام آوار شدن خانهام!
اما من، فکرم جای دیگری بود. به این که اگر روسری آزادی هم بر سر داشته باشی از انفجار و سوختگی پرت میشود. آن زمان همه میفهمند که من مو نداشتم! این سالها که مریضیم را با هزار بدبختی از همه کتمان کرده بودم هیچگاه یاد عریان شدن حقیقت در لحظه مرگ و وداع نزدیکان و حتی غسالخانه نیفتاده بودم.
کلا انسان نترسی هستم، اما از صداهای پدافند و بمباران و حتی موشک زدن خودمان فرار میکردم. میگفتم بگذار بگویند او میترسد... بگذار اضطراب و تکان خوردنهای ناگهانی از صدا را پای ترس بگذارند نه مریضی مخفیانهات...
بعد از پنج ماه اوج بیماری تازه یک هفتهای بود که در خاموشی فرورفته بودم. اما جنگ نگذاشت و سیستم ایمنی خفتهام را دوباره بیدار کرد. سرکشتر از آن است که بتوانم کنترلش کنم. حالا هنوز ۱۲ روز از جنگ نگذشته، بدنم ورم کرده است، خلق و خویم به هم ریخته، اندک موی باقیمانده بر سرم دوباره میریزد، سرگیجه و سردرد امانم نمیدهد و به خودم میگویم بگذار همچنان بقیه بگویند او در بحرانهای این چند سال آب زیر پوستش میرود، چاق میشود، میترسد و زیست مجازی اختیار میکند.
#س_الف
#اضطراب
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
دلنگرانش بودم. دلنگران کسی که همیشه حواسش به همه بود، کسی که طی ۱۷ سال دوستیمان انقدر همدل همه بود که نه فقط من، همه دوستانش نگرانش بودند.نگران خانوادهاش.
در اخبار متوجه موضوع نشده بودم تا اینکه یکی از دوستانم تماس گرفت و گفت خبر خوبی ندارد. از اول صبح گوشی موبایلم زنگ میخورد یا پیام میآمد که خبری از او بگیرند؛ آخر من نزدیک ترین دوست او بودم. در مدرسه روی یک نیمکت و در دانشگاه هم کنار هم بودیم. یک سال کنکور را در پارکینگ خانهشان که تبدیل به حسینیه کرده بودند، درس میخواندیم. با هم یک دانشگاه قبول شدیم. در تشکلهای دانشگاهمان، ما را با هم میشناختند.
با هم خندیدیم با هم گریه کردیم.
انگار برای خانواده خودم این اتفاق افتاده بود! همان اول صبح خبر دار شدیم با موشک به خانهشان حمله شده؛ همان خانهای که ایام فاطمیه چندین شب روضه برپا بود. همان خانه ای که من در نوجوانیام اعضای آن را نماد دین و ایمان میدانستم.چقدر از آنها یادگرفتم.
اذان ظهر از شهادتشان مطلع شدیم. چهرهی پدرش که با لبخند درب حیاط را برای آمدنم باز میکرد، جلوی چشمم آمد. صدای مادرش که مهربان بود، در گوشم میپیچید. و برادر جوانش...
خدایا داغ سه عزیز! خودش آرزو میکرد کاش خبر بدهند فقط یک نفر، فقط یک نفر از آنها زنده مانده. کاش زیر آور چیزی پیدا کنند. کاش تکه ای از بدن مادرش چندین متر جلوتر پیدا نشود. کاش به جای لباس پدرش،سر پدرش پیدا میشد. کاش میفهمیدند این، تکهی بدن کدام عزیزشان است. کاش به انفجار اول راضی میشدند و موشک دوم نمیآمد. کاش برادرش پیدا میشد.
#ناشناس
#آرزو
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
عروسی مهدیه بود؛ دوست قدیمی سالهای غربتم. از وقتی به این شهر آمدهام پای ثابت حرکتهای ناگهانی و فعالیتهای فرهنگی یهوییمان بود. بماند که خیلی از طرحهایمان به نتیجه نمیرسید اما همین که هم کلامی داشته باشی که بفهمدت کافی است. حالا عروسیاش بود.
کِی؟! شب عید غدیر، درست در روزی که فرماندهان سپاهی عزیزمان را از دست دادیم.
کجا؟! تالار متعلق به سپاه! تقریبا وسط معرکه.
داماد کیست؟! یک سپاهی!
اصلا جمع اضداد بود برایمان و برایشان!
از صبح که هنوز خیلی متوجه عمق فاجعه نشده بودیم، ماشین عروس و تکاپویشان را که در محل میدیدیم فکرها توی سرمان میپیچید: یعنی خودشان مراسم را به هم میزنند؟ مگر میشود با این همه هزینه و دعوت و برنامهریزی؟! آخر داماد خودش سپاهی است تالار هم که با سپاه هست کلی شهید سپاهی امروز دادهایم چه میشود؟!
عجیب یاد کرونا و مراسمهای خودمان افتادم که چطور یکی یکی لغو میشد.
نمیدانم کارهای بیشمار مهمانی خودم بود یا ترس جانم که گفتم «من نمیآیم! میترسم!» دوست و رفیقم بود اما اگر اتفاقی برایمان میافتاد چه توجیه عقلانی برایش داشتم؟ خودخواهی بود یا دوراندیشی نمیدانم. ولی نرفتیم .به قول مادرشوهرم بد شد که نرفتیم!
درست با آغاز عروسی اولین بمباران عمرم را تجربه کردم، با ترس گفتم دیدید خوب شد که نرفتیم. دو شب بعد که مهدیه را دیدم، میگفت در آرایشگاه آنقدر برای سرداران شهید گریه کردم که آرایشم به هم خورد. تمام دوستان شوهرش آماده باش خوردند و نیامدند. فامیل دور هم ترسیدند و نیامدند. موقع ورود عروس و داماد به تالار بمباران شروع شد و خوشآمدی نداشتند و فوری از ترس رفتند داخل تالار. شب فردای عروسی هم داماد رفته ماموریت تا حالا!
آرام و خندان بود. گرچه معلوم بود طوفانی درونش به پاست...
#مامان_نفیسه
#زندگی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
دو هفته میشود دکترهای متخصص را پیدا نمیکنم. همه تعطیل کرده اند. درست از همان فردای عید غدیر. یعنی آخر تعهد به قسم بقراطی!
شانس آوردم و بعد از آتش بس یکی را با هماهنگی دوستی شفیق یافتم و نوبت گرفتم و حالا در مطب بودم. منشی میگفت معمولا روزهایی که دکتر هست شصت نفر نوبت میدهد. دیروز هنوز تهران خلوت بود و من نفر پنجم!
یک خانواده از آمل آمده بودند. از محلی امن. مادر را آورده بودند دکتر معاینه کند. گمانشان به سرطان بود. ما بودیم و این خانواده و آقای منشی. سر حرف پسر خانواده باز شد با منشی که خوش پوش بود و آرام:
- اینورها را نزدن؟
- همه جا رو زد.
- خب حالا که پیروز شدیم!
- چهل سال گرسنگی کشیدیم که حرف نتانیاهو را گوش بدیم به جای رییس جمهور خودمون. او میگفت تخلیه کنید و میکردیم و این میگفت بمونید و نمیموندیم. دو شب پیش اعلام کرده بود منطقه ۷ رو میزنه. ما اونجاییم و زدیم بیرون.
- و زد؟
- آره دیگه...
- باز به مرامش... اقلکم هشدار میده!
- آره! کاری با مردم نداره. هرچند خطای انسانی داره. دیگه تموم شد.
- عیبی نداره. پول موشکها را حالا از فردا میدید حالتون جا میاد...
یاد حرف زینب افتادم. در یکی از شهرهای امن هیئت علمی دانشگاه است. میگفت «باورم نمیشه این روزها استادها بدون اینکه چه اتفاقی داره میفته زندگی میکنن و میگن و میخندن. قبلاً شنیده بودم بعضیا زمان جنگ ایران و عراق کبابشان را میخوردند و بویی از جنگ نبردند باور نمیکردم حالا به چشم خودم میبینم.» خونش به جوش آمده بود و گرد و خاک کرده بود که «انگار نفهمیده اید جنگه!» میگفت «انگار جنگزده شان من هستم!» در مطب دکتر در دلم با زینب درد دل میکردم «زینب جانم، *انسانم آرزوست* گاهی به چشم هم میبینیم و نمیبینیم. خوابزده را چطور میشود بیدار کرد؟»
به خودم آمدم در مطب؛ هنوز میگفتند و تمامی نداشت. این روزها درد این زخمها بیش از زخم شهادتهاست.
#میم_ب_حقیر
#خواب_زده
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
ساختمان لرزید و صدای مهیبی بلافاصله مرا ار خواب بیدار کرد. قبل از هر واکنشی، به بچهها که کنارم خوابیده بودند نگاه کردم تا ببینم صدا آنها را بیدار کرده یا نه. خدا را شکر که صدا بیدارشان نکرده. شب سوم حملهی اسرائیل بود. برادرم پیام داده که درس و کارها را رها کن و به همراه بچه ها و مادرمان برو شمال!
اول از همه به یاد صمیمیترین دوستم که روز اول مادر و پدر و برادرش را از دست داده، افتادم؛ شاید کاری از دستم ساخته باشد و کمک حال او و خواهرش باشم. ولی بعد، صحبت های خانمی که در پارک دیدمش، از ذهنم گذشت؛ بچههای مان با هم همبازی شدند و ما همصحبت؛ تعریف کرد که چطور انفجار ساختمان رو به روی خانهشان باعث خرد شدن شیشهها و زخمی شدنشان شده. حرفهایش در مورد وحشت بچهها و صدای درخواست کمک همسایهها زیر آوار و آتش را مرور کردم و چهرهی گریانی که لحظات اول انفجار را روایت میکرد.دستور تخلیه داده بودند و به خانهی مادرش آمده بود. در تعارض بین ترس از ماندن و بیمیلی به رفتن بودم. تصمیمگیری برایم سخت شده بود، تا اینکه همسرم گفت: وسایل رو جمع کن، با مادرت برید شمال، تا من اینجا به کارهام برسم.
هوا گرگ و میش بود که راه افتادیم. در حالی که به دود سیاه و غلیظی که رو بهرویمان بود، نگاه میکردم در این فکر بودم که در همین لحظه، افرادی زیر آواراند و پای رفتن ندارند. کسانی که جایی برای رفتن ندارند چه؟ مردم کجا بروند! انگار در سفر کردن از جنگ هم بیعدالتی، همچنان خودنمایی میکند؛ ویلادارها در شمال، زودتر از بقیه بار سفر میبندند!
یاد دوست باردارم افتادم که به خاطر خطر سقط جنینش، اجازه سفر ندارد و خانهاش کنار یکی از مقرهای نیروی هوایی ارتش است. یاد دوست دیگری که... به این فکر میکنم که شرایط رفتن برای همه وجود ندارد و اصلا خیلیها قصد رفتن ندارند! و میمانند چون نرفتن را به مقاومت نزدیکتر میدانند. و من، غمگین از رفتن، ولی پر امید از اینکه همسرم میماند.
در دعاهایم برای مدافعان و نیروی مسلح کشور، برای همسرم هم دعا می کنم که آنقدر کارهایشان اثربخش و پربرکت باشد که نبودنها و رفتنها را جبران کند.
#ناشناس
#دلی_که_جا_ماند
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
خانواده دانشمند شهید صدیقی صابر در آستانه اشرفیه که شهید شدند
🔹همه کسانی که با قلب مشخص شده اند در حمله رژیم سفاک به منزل پدری شهید صدیقی به شهادت رسیده اند.
✅ @Khabar_Fouri
شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
#شیخ_بهایی
@chaame ⛵️
🎯 *معرفی کانال* : فرزندان ابراهیم
*💠 جهان پس از آگاهی با جهان پیش از آگاهی خیلی فرق دارد*
🔻به بچه ها و اطرافیان و آشنایان میگفتم: این را نخورید؛ این را نخرید؛ این را نپوشید؛ این حرفها را نگویید که اسرائیل پشت آن است؛
اما مقاومت بود، توجیه کردن بود، لایی کشیدن بود، جدی نگرفتن بود...
حالا این روزها چقدر حساسیت میبینم در خرید و استفاده، در خوردن و پوشیدن، در همه چیز
بچههایمان چقدر بزرگتر و حساستر شده اند. پسر ۱۰ ساله تا کیف میکی موس دخترک را در مهمانی دید رفت جلو؛
_میدونی میکی موس اسراییلیه، دیگه چیزی که از این عکسها داره نخر.
🔻تا همین دو هفته پیش اخبار غزه را می خواندم، تعداد کشتهها، عددها آن چنان توجهم را جلب نمیکرد. اما دیروز خبر ۵۶ شهید غزه تنم را لرزاند. به عددها حساس شده ام. دنبال بچهها و مادران و پدران و رزمندگان و هویت تک تک شهدای دیروز میگردم.
دوباره دیروز اسرائیل کتاب زندگی مردمی را بست و روی زندگی و خاطرات خانواده هایی خط کشید. ۵۶ نفر خیلی برایم زیاد و گران تمام شده. انگار دیگر نمیشود تحمل کرد در این جهان هم ما با باشیم ، هم اسرائیل. وجود او نفی ماست. نفی انسان است. حیات ما در پیگیری موت اسرائیل است.
🔻خبر دانشگاه بن گورین و دانشجویانش را خواندم که چطور ستونهای خیمه این استکبارند. درگروهی از دانشجویان و دانشگاهیان فرستادم. حساسیتها بالا رفته. بحث در گرفت. دنبال نقشهای فوریتر خودشان در دانشگاه میگشتند. علم کارآمدتر.
چقدر جدی تر شده همه چیز. ما به آگاهی رسیدیم. جنگ رو در رو، ما را به باور واقعی درباره شر مطلق بودن اسراییل رسانده. جهان پسا آگاهی با جهان پیشا آگاهی حتما فرق خواهد کرد انشاءالله.
@safar_be_gheble
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همخوانی و همنوازی «ای ایران» در میدان آزادی
اجرای زندهٔ ارکستر سمفونیک تهران با ۷۰ نوازنده روز چهارشنبه ۴ تیر در ميدان آزادى در راستاى تجليل از ایستادگی و همبستگى ملى و دفاع میهنی
@ettelaatonline || ettelaat.com