عروسی مهدیه بود؛ دوست قدیمی سالهای غربتم. از وقتی به این شهر آمدهام پای ثابت حرکتهای ناگهانی و فعالیتهای فرهنگی یهوییمان بود. بماند که خیلی از طرحهایمان به نتیجه نمیرسید اما همین که هم کلامی داشته باشی که بفهمدت کافی است. حالا عروسیاش بود.
کِی؟! شب عید غدیر، درست در روزی که فرماندهان سپاهی عزیزمان را از دست دادیم.
کجا؟! تالار متعلق به سپاه! تقریبا وسط معرکه.
داماد کیست؟! یک سپاهی!
اصلا جمع اضداد بود برایمان و برایشان!
از صبح که هنوز خیلی متوجه عمق فاجعه نشده بودیم، ماشین عروس و تکاپویشان را که در محل میدیدیم فکرها توی سرمان میپیچید: یعنی خودشان مراسم را به هم میزنند؟ مگر میشود با این همه هزینه و دعوت و برنامهریزی؟! آخر داماد خودش سپاهی است تالار هم که با سپاه هست کلی شهید سپاهی امروز دادهایم چه میشود؟!
عجیب یاد کرونا و مراسمهای خودمان افتادم که چطور یکی یکی لغو میشد.
نمیدانم کارهای بیشمار مهمانی خودم بود یا ترس جانم که گفتم «من نمیآیم! میترسم!» دوست و رفیقم بود اما اگر اتفاقی برایمان میافتاد چه توجیه عقلانی برایش داشتم؟ خودخواهی بود یا دوراندیشی نمیدانم. ولی نرفتیم .به قول مادرشوهرم بد شد که نرفتیم!
درست با آغاز عروسی اولین بمباران عمرم را تجربه کردم، با ترس گفتم دیدید خوب شد که نرفتیم. دو شب بعد که مهدیه را دیدم، میگفت در آرایشگاه آنقدر برای سرداران شهید گریه کردم که آرایشم به هم خورد. تمام دوستان شوهرش آماده باش خوردند و نیامدند. فامیل دور هم ترسیدند و نیامدند. موقع ورود عروس و داماد به تالار بمباران شروع شد و خوشآمدی نداشتند و فوری از ترس رفتند داخل تالار. شب فردای عروسی هم داماد رفته ماموریت تا حالا!
آرام و خندان بود. گرچه معلوم بود طوفانی درونش به پاست...
#مامان_نفیسه
#زندگی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
دو هفته میشود دکترهای متخصص را پیدا نمیکنم. همه تعطیل کرده اند. درست از همان فردای عید غدیر. یعنی آخر تعهد به قسم بقراطی!
شانس آوردم و بعد از آتش بس یکی را با هماهنگی دوستی شفیق یافتم و نوبت گرفتم و حالا در مطب بودم. منشی میگفت معمولا روزهایی که دکتر هست شصت نفر نوبت میدهد. دیروز هنوز تهران خلوت بود و من نفر پنجم!
یک خانواده از آمل آمده بودند. از محلی امن. مادر را آورده بودند دکتر معاینه کند. گمانشان به سرطان بود. ما بودیم و این خانواده و آقای منشی. سر حرف پسر خانواده باز شد با منشی که خوش پوش بود و آرام:
- اینورها را نزدن؟
- همه جا رو زد.
- خب حالا که پیروز شدیم!
- چهل سال گرسنگی کشیدیم که حرف نتانیاهو را گوش بدیم به جای رییس جمهور خودمون. او میگفت تخلیه کنید و میکردیم و این میگفت بمونید و نمیموندیم. دو شب پیش اعلام کرده بود منطقه ۷ رو میزنه. ما اونجاییم و زدیم بیرون.
- و زد؟
- آره دیگه...
- باز به مرامش... اقلکم هشدار میده!
- آره! کاری با مردم نداره. هرچند خطای انسانی داره. دیگه تموم شد.
- عیبی نداره. پول موشکها را حالا از فردا میدید حالتون جا میاد...
یاد حرف زینب افتادم. در یکی از شهرهای امن هیئت علمی دانشگاه است. میگفت «باورم نمیشه این روزها استادها بدون اینکه چه اتفاقی داره میفته زندگی میکنن و میگن و میخندن. قبلاً شنیده بودم بعضیا زمان جنگ ایران و عراق کبابشان را میخوردند و بویی از جنگ نبردند باور نمیکردم حالا به چشم خودم میبینم.» خونش به جوش آمده بود و گرد و خاک کرده بود که «انگار نفهمیده اید جنگه!» میگفت «انگار جنگزده شان من هستم!» در مطب دکتر در دلم با زینب درد دل میکردم «زینب جانم، *انسانم آرزوست* گاهی به چشم هم میبینیم و نمیبینیم. خوابزده را چطور میشود بیدار کرد؟»
به خودم آمدم در مطب؛ هنوز میگفتند و تمامی نداشت. این روزها درد این زخمها بیش از زخم شهادتهاست.
#میم_ب_حقیر
#خواب_زده
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
ساختمان لرزید و صدای مهیبی بلافاصله مرا ار خواب بیدار کرد. قبل از هر واکنشی، به بچهها که کنارم خوابیده بودند نگاه کردم تا ببینم صدا آنها را بیدار کرده یا نه. خدا را شکر که صدا بیدارشان نکرده. شب سوم حملهی اسرائیل بود. برادرم پیام داده که درس و کارها را رها کن و به همراه بچه ها و مادرمان برو شمال!
اول از همه به یاد صمیمیترین دوستم که روز اول مادر و پدر و برادرش را از دست داده، افتادم؛ شاید کاری از دستم ساخته باشد و کمک حال او و خواهرش باشم. ولی بعد، صحبت های خانمی که در پارک دیدمش، از ذهنم گذشت؛ بچههای مان با هم همبازی شدند و ما همصحبت؛ تعریف کرد که چطور انفجار ساختمان رو به روی خانهشان باعث خرد شدن شیشهها و زخمی شدنشان شده. حرفهایش در مورد وحشت بچهها و صدای درخواست کمک همسایهها زیر آوار و آتش را مرور کردم و چهرهی گریانی که لحظات اول انفجار را روایت میکرد.دستور تخلیه داده بودند و به خانهی مادرش آمده بود. در تعارض بین ترس از ماندن و بیمیلی به رفتن بودم. تصمیمگیری برایم سخت شده بود، تا اینکه همسرم گفت: وسایل رو جمع کن، با مادرت برید شمال، تا من اینجا به کارهام برسم.
هوا گرگ و میش بود که راه افتادیم. در حالی که به دود سیاه و غلیظی که رو بهرویمان بود، نگاه میکردم در این فکر بودم که در همین لحظه، افرادی زیر آواراند و پای رفتن ندارند. کسانی که جایی برای رفتن ندارند چه؟ مردم کجا بروند! انگار در سفر کردن از جنگ هم بیعدالتی، همچنان خودنمایی میکند؛ ویلادارها در شمال، زودتر از بقیه بار سفر میبندند!
یاد دوست باردارم افتادم که به خاطر خطر سقط جنینش، اجازه سفر ندارد و خانهاش کنار یکی از مقرهای نیروی هوایی ارتش است. یاد دوست دیگری که... به این فکر میکنم که شرایط رفتن برای همه وجود ندارد و اصلا خیلیها قصد رفتن ندارند! و میمانند چون نرفتن را به مقاومت نزدیکتر میدانند. و من، غمگین از رفتن، ولی پر امید از اینکه همسرم میماند.
در دعاهایم برای مدافعان و نیروی مسلح کشور، برای همسرم هم دعا می کنم که آنقدر کارهایشان اثربخش و پربرکت باشد که نبودنها و رفتنها را جبران کند.
#ناشناس
#دلی_که_جا_ماند
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
خانواده دانشمند شهید صدیقی صابر در آستانه اشرفیه که شهید شدند
🔹همه کسانی که با قلب مشخص شده اند در حمله رژیم سفاک به منزل پدری شهید صدیقی به شهادت رسیده اند.
✅ @Khabar_Fouri
شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
#شیخ_بهایی
@chaame ⛵️
🎯 *معرفی کانال* : فرزندان ابراهیم
*💠 جهان پس از آگاهی با جهان پیش از آگاهی خیلی فرق دارد*
🔻به بچه ها و اطرافیان و آشنایان میگفتم: این را نخورید؛ این را نخرید؛ این را نپوشید؛ این حرفها را نگویید که اسرائیل پشت آن است؛
اما مقاومت بود، توجیه کردن بود، لایی کشیدن بود، جدی نگرفتن بود...
حالا این روزها چقدر حساسیت میبینم در خرید و استفاده، در خوردن و پوشیدن، در همه چیز
بچههایمان چقدر بزرگتر و حساستر شده اند. پسر ۱۰ ساله تا کیف میکی موس دخترک را در مهمانی دید رفت جلو؛
_میدونی میکی موس اسراییلیه، دیگه چیزی که از این عکسها داره نخر.
🔻تا همین دو هفته پیش اخبار غزه را می خواندم، تعداد کشتهها، عددها آن چنان توجهم را جلب نمیکرد. اما دیروز خبر ۵۶ شهید غزه تنم را لرزاند. به عددها حساس شده ام. دنبال بچهها و مادران و پدران و رزمندگان و هویت تک تک شهدای دیروز میگردم.
دوباره دیروز اسرائیل کتاب زندگی مردمی را بست و روی زندگی و خاطرات خانواده هایی خط کشید. ۵۶ نفر خیلی برایم زیاد و گران تمام شده. انگار دیگر نمیشود تحمل کرد در این جهان هم ما با باشیم ، هم اسرائیل. وجود او نفی ماست. نفی انسان است. حیات ما در پیگیری موت اسرائیل است.
🔻خبر دانشگاه بن گورین و دانشجویانش را خواندم که چطور ستونهای خیمه این استکبارند. درگروهی از دانشجویان و دانشگاهیان فرستادم. حساسیتها بالا رفته. بحث در گرفت. دنبال نقشهای فوریتر خودشان در دانشگاه میگشتند. علم کارآمدتر.
چقدر جدی تر شده همه چیز. ما به آگاهی رسیدیم. جنگ رو در رو، ما را به باور واقعی درباره شر مطلق بودن اسراییل رسانده. جهان پسا آگاهی با جهان پیشا آگاهی حتما فرق خواهد کرد انشاءالله.
@safar_be_gheble
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همخوانی و همنوازی «ای ایران» در میدان آزادی
اجرای زندهٔ ارکستر سمفونیک تهران با ۷۰ نوازنده روز چهارشنبه ۴ تیر در ميدان آزادى در راستاى تجليل از ایستادگی و همبستگى ملى و دفاع میهنی
@ettelaatonline || ettelaat.com
صدای انفجار شدیدی آمد. حوالی ظهر بود. گویا ستاد فراجا را زده بودند. موج انفجار آنقدر گسترده بود که با وجود فاصله نسبتاً زیاد، شدت آن به محل استقرار ما هم رسید و لرزهای نگرانکننده به جانمان انداخت.
هنوز فضا آکنده از التهاب و نگرانی بود، مجبور شدم تنهایی به مأموریتی فوری بروم. تنها چند دقیقه از حرکت من نگذشته بود که صدای مهیب یک انفجار دیگر سکوت منطقه را شکست. از طریق شبکه، صدای فریاد و آشفتگی بچههای خودمان به گوش میرسید. برای لحظاتی فکر کردم مقر خودمان هدف حمله قرار گرفته است. همان فاصلهی کوتاهی را که از آن دور شده بودم، با تمام وجود برگشتم. مسیر آنقدر طولانی و جانفرسا شده بود که انگار تمام نمیشد. مدام فریاد میزدم؛ ذهنم پر از تصویرهای بد و افکار سیاه بود.
بالاخره به مقر رسیدم. همه بچهها سالم بودند. نفس راحتی کشیدم. اما همان چند دقیقهای که گذشت، به اندازه چند سال از عمرم کاست...
#سرباز
#پیر_شدن
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
33.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بغض این روزهایم با این فیلم ترکید. عیار آدمها چقدر فرق دارد!
🎥 مادر شهید اسحاقی، شهید حملۀ رژیم صهیونی: فرزندان دیگری برای نابودی اسرائیل تربیت میکنم.
@bidariymelat
جنگ شروع شده. سربازان زیادی سوار بر جیپ های جنگی از کوچه مان عبور میکنند. رژه رفتنشان را بدون هیچ ترس و نگرانی، از پنجره خانه مان تماشا می کنم. جنگ ترسناک است و نگرانی از آن طبیعی است. ولی من بدون هیچ نگرانی و با این افکار که نتیجه این جنگ خوب خواهد بود با حسی همراه با رضایت نظاره گر هستم.
نزدیک به دو سال از این خواب گذشته است.
با صدای رعد و برق از خواب می پرم. متعجب از اینکه هوای امشب اصلا شبیه هوای بارانی نبود، به لباس های پسرم روی رگال در بالکن فکر می کنم.
در میان همین افکار، صدای مهیب انفجاری نزدیک، شیشه های خانه را به شدت تکان می دهد. پرده همان پنجره را کنار می زنم. چند نفر از همسایه ها کنار پنجره هستند. صدای چندین انفجار دیگر از دور به گوش می رسد. بوی باروت و سوختگی و دود و غبار عجیبی سراسر کوچه را فراگرفته.
به برادرم زنگ می زنم. می گوید «اسرائیل حمله کرده است.»
می پرسم «حمله شیمیایی است؟! این بوی عجیب برای چیست؟ چرا این همه دود در کوچه هست؟»
می گوید «نمی دانم.»
انفجار و باز انفجار!
پسر پنج ساله ام همچنان در خواب شیرین است.
«اسرائیل به ایران حمله کرده است.» نمی دانم چرا فکر می کنم که بیشتر به شوخی شبیه است تا جنگ واقعی. با خودم می گویم همین امشب و همین چند انفجار است و ادامه دار نخواهد بود.
کنار پسرم دراز می کشم و با این فکر که شهدای جنگ های تحمیلی به وطن، بیشتر از ما حواسشان به حفظ سلامت وطن است و باید توکل و باور کنیم که هست، خوابم می برد.
صبح زود تماس اعضای خانواده شروع می شود و طبیعتاً صحبت در مورد حمله اسرائیل است: «در خیابان شهر آرا چند موشک به مجتمع ارکیده زدند و هدف منزل یک دانشمند هسته ای بوده. چندین خانه خراب شده. صدای انفجار مهیب و بوی باروت و دود مربوط به آن بوده.»
پسرم که صحبت های ما را شنیده، بهانهی خوبی پیدا کرده تا با توسل به آن به بالکن خانه که محل محبوب بازی اش است برود.
تفنگ دست سازش را نشانم می دهد و می گوید «مامان اگه بذاری برم بالکن، اسرائیل رو میکشم.»
ذره ای نگرانی در وجودش نیست. با خود می اندیشم شاید با فطرت پاک کودکی اش می داند *وطن در امان است.*
#مهری
#وطن
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
شرایط عجیبه!
ذهنم رفته تو یک مد جدید که با مدهای قدیم خیلی فرق کرده؛ کمی هممحتاط شدم نسبت به نگارش پیامها در فضای مجازی. مطمئنم این هم یک ابتلای الهی است و قطعا به نفع همه ما. فقط مهمه که حواسمونو جمع کنیم سر سلامت ازش بیرون بیایم.
#حقیفت_جو
#ابتلا
#شیفت_پارادایم
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd