eitaa logo
نگاه من به سرانجام است...
46 دنبال‌کننده
101 عکس
36 ویدیو
1 فایل
جنگ هست زندگی هست ما هستیم... admin: @baradaranmh admin2: @all_oneOne اسم این کانال از ترانه «ابراهیم» محسن چاوشی برگرفته شده. به امید زیست ابراهیمی
مشاهده در ایتا
دانلود
- اسراییل روی زمین باشه یا نباشه. به ما چه! - ترامپ جایزه نوبل صلح را بگیره چه حسی داری؟ ‌ در دنیای جهانی شده همه چیز به همه چیز ربط دارد. هرچند خط و ربط ها را هم قدرت تعیین می‌کند نه واقعیت... راستی؛ در دنیایی که واقعیت هم ساختنی است چطور از غیرواقع تشخیص دادنی است؟ ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
ساعت ۱۲.۳۴ دقیقه نیمه شب است و اتاق را صدای جیرجیرک پر کرده که آواز ثابت شب‌های تابستانی است. از تنها پنجره باز اتاق آسمان نورزده نیمه تاریکی خودنمایی می‌کند که نگاه کردنش خواب را از چشم می‌برد؛ این اولین شب آرامش است. صبح با خبر آتش‌بس از خواب پریدم. دیشب بیچاره و مستأصل شده بودم. خبرهای تهدید به تخلیه و انفجار و شهادت و داغانی از تهران و شهرهای دیگر همه جا پر شده بود. آنقدر ناامید بودم که حتی سوره فتح را هم نخواندم، دعا هم نکردم و به چنگال خواب سنگین بیهوش‌کننده‌ای تن دادم. صبح اما بهت بدتری داشت، چه شد که آتش بس شد؟ یعنی اسرائیل را بیچاره کردیم و تمام شد؟! نکند او به اهدافش رسید و هزینه را بیشتر نکرد؟ نکند با یک نمایش طرف هستیم؟ ضربه به فوردو و حمله به العدید نمایشی بود؟ یاد گریه‌هایم برای ورود بی۵۲ به آسمان ایران و حمله به فوردو افتادم. انگار ناموسم به دست غریبه‌ای وحشی افتاده بود. از فکر حرکات نمایشی دلم هم خورد. احساس انسجام و وحدتی که با مسئولان بعد از اتفاق‌های اخیر پیدا کرده بودم یکهو در دلم گم شد! دنیا روی لجن‌مال و کثیف‌تری از خودش را در این چند روز عیان کرده که قبلا ندیده بود و انگار دم‌به‌دم بدترش می‌کند: بازی کاغذی آژانس و شورای حکام در بهانه‌سازی برای حمله به ایران آن هم در میانه مذاکره، شعارهای دروغ ما برای نابودی اسرائیل وقتی حتی روی کاغذ هم امکان آن وجود ندارد، ناتوانی و ضعف سازمان ملل و نهادهای بین‌المللی برای توقف جنگ، کنترل متجاوز یا حداقل بیان حق مشروع ایران برای دفاع و دروغ‌های رئیس‌جمهور شومن آمریکا که هیچ حرفش حساب و کتاب ندارد. یادم می‌آید احسان عبدی‌پور فیلم «تنهای تنهای تنها» را با مونولوگی تمام می‌کند که رئیس‌جمهور‌ از در یکی از نهادهای بین‌المللی ناامید و خسته بیرون می‌زند، از رِنجِرو (پسرک بوشهری که شخصیت اول فیلم است) یک سیگار می‌گیرد و بی‌خیال از دنیای ساختگی قدرتمندان زورگو کنار پیاده‌رو به راه می‌افتد و به سمت مقصدی نامعلوم سیگار دود می‌کند. از جلوه‌های زشت دنیا این بود که ما واقعا در این جنگ تنهای تنهای تنها بودیم. احساس تنهایی‌ام بعد از اتفاقات روز آخر جنگ و آتش بس بیشتر شده، انگار همه یادشان رفته که باید به این مردم مضطرب همدل که دوازده روز جهنمی را سپری کرده توضیحی بدهند، حداقل بگویند آخرسر آتش بس قبول شد یا نه؟ مسئولیت گردن رهبر است یا شعام؟ شرایط آتش بس چیست؟ انگار یادشان رفته کسی باید بیاید مردم ترسیده را از بهت در بیاورد، ما صبح و شب به این فکر می‌کنیم که آتش بس موقت است، اسرائیل مهلتی برای تجهیز بیشتر می‌خواست و آتش بس را مثل جنگ به خورد ما داد. من نگرانم که اگر حمله مجددی بعد از این آتش‌بس عجیب باشد اعتبار و سرمایه اجتماعی که جمهوری اسلامی این چند روز برای خودش دست‌وپا کرده بود با اولین انفجار جدید نابود می‌شود. ما با نگرانی‌ها و سوال‌هایمان تنها ماندیم، با انگیزه‌ها یا افسردگیمان برای زندگی در روزهای بعد، با خدایمان که آیا او داد مظلومان را می‌گیرد و با ظالمان مسلط وارد جنگ می‌شود یا ما را به دست نهادهای داخلی و خارجی می‌سپارد. ما در جنگ، ایران را تنها نگذاشتیم، حق بود که بعد از جنگ تنها بمانیم؟ امروز، درست در روز آتش‌بس، توقف عملیات، صلح موقت یا هر صفتی که آرامش بعد از طوفان را یاداور می‌شود آخرین مهلتی بود که باید برای غربالگری دوم به سونوگرافی می‌رفتم. بالاخره بعد از ۵ماه مشخص شد که کنجد ما دختر است. آخ خدای من، چقدر برای زیستن با ایده صلح جای یک دختر کوچولو در کنارم خالی بود🥹 https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
🎯 *پویش ایرانمونه* امروز که توی روتین‌های روزانه زندگی فعلیمون داشتم خبرها رو بالا و پایین می‌کردم تا برسم به یه خبری که جیگرم حال بیاد و بگم آخيش بالاخره شد باید آنچه می‌شد یه خبر من رو جذب خودش کرد تیتر خبر این بود که متروها و اتوبوس‌ها رایگان شده و سینماها نیم بها دروغ چرا احساس برد داشتم با دیدن این خبر 😅 پسرک ما که دیگه کم کم پشت لبش داره سبز میشه، به سینما رفتن علاقه‌منده گفتم زدی به هدف الان بهترین موقع است صداش کردم و گفتم بیا یه خبر خوب سینما نیم‌بها شده آماده بشیم بریم یه فیلم ببینیم. من که احساس خوب یک مادر نمونه بهم غلبه کرده بود با جمله‌ای از پسرک خشکم زد 😶‍🌫 گفت مامان بریم سینما *اگر الان دوست داری من رو خوشحال کنی بزار برم تو خیابون تو ایست بازرسی‌ها* برم اونجایی که الان وظیفه دارم باشم😎 این است خصلت شرایط سخت این است ویژگی دوران جنگ یک دفعه رشد می‌کنی با غیرت‌تر می شوی قد می‌کشی به اندازه تمام مرزهای کشورت 🥹 گویا این روزها باید پیش می‌آمد تا هم قدم و هم دل شویم بزرگ بشیم و رشد کنیم و افق دیدمون چیزی فراتر از علائق فردیمون باشه مثل پسرک خونه ما 😍 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 📌ارسال روایت‌ها از کودک و نوجوان‌ها به شناسه‌ی: @rouyesh_pr
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹آهنگ «بوم بوم تل آویو» در کم‌تر از ۲۴ ساعت ۵۷۷ میلیون بازدید در یوتیوب داشته است! ‌ 🔸️این آهنگ توسط لوکاس گیج؛ شهروند ایتالیایی-آمریکایی نوشته شده و با کمک هوش مصنوعی (AI) تهیه شده است. ‌ در بخشی از این آهنگ که علیه جنایات صهیونیست‌هاست به موشک‌های ایرانی اشاره کرده و می‌گوید: موشک‌های ایرانی آسمان شما را روشن کرده اند... ‌ 🔸️با بدون‌مرز همراه باشید؛ http://zil.ink/bedonemarz
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 نظر کارگردان آمریکایی الیور استون درباره حضور آمریکا تو خاورمیانه بر اساس مطالعه اسناد پنتاگون برای ساخت فیلم w بوش @roshangar_bash
میگن آسونی از دل سختی بیرون میاد. این جنگ هر چه که داشت، خانواده های دور از هم را به هم نزدیکتر کرد و سفرهای دور از ذهن را ممکن. به لطف خدا در راه زیارت امام رئوف هستیم، سفری جمعی، که مدتها بود آرزویش را داشتیم. قابل باشم دعاگوی همه ایرانیان هستم. ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
نگاه من به سرانجام است...
سه شنبه برادرم زنگ زد. آب خانه شان بخاطر بمباران قطع شده. کمی حرف می‌زنیم و می‌گوید «دلم میخواد آخر هفته بریم جایی.» نگران دخترکش بود. دو روز قبل هم بلوار کشاورز را زده بودند، مقابل محل کار همسر خواهرم. پسرکش خیلی ترسیده بود. پیام دادم به کارشناس منابع انسانی که بپرسم برای آخر هفته ویلاهای دماوند جا دارد؟ اقامتگاه های خوابگاهی جا داشت. و رفتیم... ‌ جمعه ست؛ «آب سنگین اراک را زده!» نمی‌توانم به این فاصله دل خوش کنم. مدام در کنار دیگران و در سکوت پیگیر خبرها هستم. از بیکاری خودم دلخورم. دیگر طاقتم طاق می‌شود. زنگ می‌زنم به محیا، به فرزانه، به فرشته، به معصومه: «من هستم. نوشتن، امداد، نمیدانم به چه دردی می‌خورم؟ اگر کاری یافتید مرا هم خبر کنید.» ‌ سحر شنبه خانه هستم. گلدان‌هایم را آب می‌دهم. یاد تجریش و بی آبیش می افتم؛ اگر در وضعیت جنگی در مضیقه آب باشیم چه؟ بعضی گلها که می‌توانند در آب باشند و در اینصورت مصرف آب کمتر می‌شود را از خاک به آب منتقل می‌کنم. عزمم جرم می‌شود: «فعلاً کانالت را راه بینداز؛ کانالی مشارکتی...» کار بدنی و هم نفسی با گلها ذهنم را آزاد کرده است! ‌ کانال را راه می اندازم. ظهر است و زهره جان، دانشجوی سابق و دوست عزیز امروز، کنارم قدم به قدم می آید. چند پیام به کسانی که می‌شناسیم باعث می‌شود یادداشت‌ها برسد و خوراک کانال شود؛ مطمئن می‌شوم این هم کاری است بهتر از خفتن، هرچند به اندازه قطرات آب زنبور بر آتش نمرود. ‌ از تولد کانال دو هفته گذشته. بیشتر نویسندگان زنان هستند. کانالهای دیگر که معرفی کرده ایم هم چنین است! گفت‌گوهای پشت کانال نشان می‌دهد نوشتن در آرامش روان نویسنده ها و خواننده ها و احساس همدلی بی اثر نبوده. حتی الان که آتش بس شده نوشته ها می‌رسد؛ نگاه به پشت سر، کاویدن خویش و دیگری، توصیف و تحلیل، سؤالات جدید و جدی... هیچکدام ما آدم‌های دو هفته پیش نیستیم اما بیش از پیش همدیگر را داریم. ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
نگاه من به سرانجام است...
بابابزرگ به دستور بی‌بی داره روی اجاق گاز آپارتمان ۵٠ متری جوج میزنه، چقدر این بوی شدید الان برام حال بهم زنه، برعکس همیشه که لذت بخش و اشتهاآور بود. ولی احتمالا از حالا به بعد تداعی کننده‌ی حس امروزم باشه؛ ظهر جمعه، ششم تیر، روز سوم یا چهارم آتش بسه، نمی دونم! ‌ چند روز قبل، از اینجا رفته بودیم خونه، اونم بعد از کلی اصرار و دست به دامن خشم زنانه بر سر شوهر شدن و بغض و ابراز کلافگی و خستگی دوری از خونه و زندگی، و تحمل سبک زندگی ای به غیر از مال خودت... بالاخره موفق شده بودم و از اینجا رفته بودیم و شب وحشتناک موشکباران تهران، شب آخر، مهرآباد بودیم‌‌؛ ولی برای آخر هفته مجدد اومدیم شهریار به این بهوونه که اون اقامت جنگ زدگی پراسترس و کلافه کننده رو، بشوره، ببره. این‌بار یک آخر هفته‌ی پرآرامش رو، دور هم باشیم که بعد، از شنبه که مجدد درگیر روزمرگی و کار و زندگی میشیم، معلوم نیست دوباره کی بتونیم بیاییم خونه بزرگترها مهمونی. ‌ به میلم نبود، دوست نداشتم مجدد خونه ام رو ترک کنم. دلم می خواست به تمیزکاری هایی که از آغاز آتش بس شروع کرده بودم، ادامه بدم. این کار حس خیلی خوبی بهم می داد انگار دارم تمام استرس ها و وحشت‌ها و نگرانی‌ها رو می‌شورم و از خونه ام می‌ریزم بیرون و هر تکه‌ای که تمیز می‌شد واقعاً حس خیلی خوبی نصیبم می‌کرد. در حال خرید ماهیانه بودم و پر کردن مجدد یخچال، لوبیا سبز خریده بودم و سرخ کرده بودم. فلفل دلمه و ... اما به خاطر میل همسر و پسرم، میل واقعی و خواستم رو پشت بهوونه‌ی اونا پنهان کردم و مجدد راهی شدیم به سمت خونه‌ی پدری خودم و بعد خونه‌ی پدری همسرم. و حالا بعد از سه روز مهمونی بازی، هر تایمی که همسرم نظرم رو برای موندن یا رفتن می پرسه، کاملآ حس می‌کنم که هیچ تمایلی به برگشت نداره و دلش می‌خواد همچنان میهمان خونه‌ی پدری باشه. بنابراین می‌گم «هرطور میلته برای من فرقی نمیکنه.» و در جوابم می‌گه: «من که برم خونه کاری ندارم، حوصله ام سر میره.» و بی‌بی متوجه میشه که همچنان قراره بمونیم و دست به کار پیمونه کردن برنج میشه. ‌ خبر بدی شنیدم، تمام آرامش متزلزل این چند روز آتش بس از دلم پر کشیده و رفته؛ خبر تجهیز تسلیحاتی اسرائیل توسط سایر کشورها، تا بیخ دندان، همسرم با صدای آهسته به برادرش اشاره کرد که «اسرائیل فردا حمله می‌کنه.» می‌دونم این فقط یک حدس و گمانه اما از اینجا به بعد هر روز، در کنار خبر محتمل صلح و توافق، یکی از اخبار وحشتناک محتمل هم همین خبر هست! اون حمله‌ی شب اول کذایی رو هم پیش بینی کرده بود اما موقع مسواک زدن قبل از خواب، تصمیم گرفته بود که به من چیزی نگه و آرامش شبانه ام رو بهم نریزه. ‌ حالم اصلا خوب نیست. شنبه پیش رو برام حکم دیگه ای داشت. می‌دونستم که آتش بس به معنی صلح یا اتمام جنگ نیست، اما اصلاً دلم نمی‌خواست که اینقدر کوتاه باشه، اینقدر که هنوز تعطیلات اجباری تموم نشده دوباره واردش بشیم. کلی برنامه داشتم، منتظر بودم در دنیا باز بشه تا خیلی سریع برای فروش خونه و کامل کردن مدارک برای مهاجرت اقدام کنم تا اگر دوباره جنگ شد اینقدر خودم رو بابت عقب انداختن کارای اداری لازم سرزنش نکنم. چرا ما هنوز حتی پاسپورت نداشتیم؟ چرا حتی اندکی پس انداز نداشتیم؟ چرا کل سرمایه زندگی ما باید یک آپارتمان ۶٢ متری یک خوابه با کلی پرتی، بدون پارکینگ و انباری، اونم در خطرناک ترین منطقه تهران باشه؟ چرا نباید یک ماشین می‌داشتیم که اینقدر استرس نیومدن اسنپ رو بکشیم؟ مجدد حس اجاره نشینی برام شیرین‌تر از خونه داشتن جلوه می‌کرد! می‌خواستم آن‌قدر فرصت داشته باشم که تمام این کارها رو انجام بدم که اگر مجدد موشک باران‌ها واقعیت پیدا کرد، از میزان سرزنش‌های خودم کمتر کرده باشم، تا بهتر بتونیم تصمیم بگیریم و عمل کنیم؛ تصمیم بر رفتن یا موندن اختیاری نه اجباری! ‌ دلنوشته ام تموم شده بود، آماده‌ی ارسال بود، داشتم دنبال یک عکس مناسب که حال و هوای دلنوشته ام رو منتقل کنه می گشتم. اینترنت که یاری نمی کرد، رفتم سراغ گالری گوشیم. عاشق این عکس شدم، ولی حال و هواش اصلأ به دلنوشته سراسر احساسات منفی من نمی‌خورد. برای خودم توجیه می آوردم، می‌گفتم خب داره خانواده خانه به دوشی رو ترسیم می‌کنه که به آینده پرامید چشم دوختن. موفق شدم، خودم رو قانع کردم و دلنوشته ام رو با همین عکس ارسال کردم. ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd