نگاه من به سرانجام است...
سه شنبه برادرم زنگ زد. آب خانه شان بخاطر بمباران قطع شده. کمی حرف میزنیم و میگوید «دلم میخواد آخر هفته بریم جایی.» نگران دخترکش بود. دو روز قبل هم بلوار کشاورز را زده بودند، مقابل محل کار همسر خواهرم. پسرکش خیلی ترسیده بود. پیام دادم به کارشناس منابع انسانی که بپرسم برای آخر هفته ویلاهای دماوند جا دارد؟ اقامتگاه های خوابگاهی جا داشت. و رفتیم...
جمعه ست؛ «آب سنگین اراک را زده!» نمیتوانم به این فاصله دل خوش کنم. مدام در کنار دیگران و در سکوت پیگیر خبرها هستم. از بیکاری خودم دلخورم. دیگر طاقتم طاق میشود. زنگ میزنم به محیا، به فرزانه، به فرشته، به معصومه: «من هستم. نوشتن، امداد، نمیدانم به چه دردی میخورم؟ اگر کاری یافتید مرا هم خبر کنید.»
سحر شنبه خانه هستم. گلدانهایم را آب میدهم. یاد تجریش و بی آبیش می افتم؛ اگر در وضعیت جنگی در مضیقه آب باشیم چه؟ بعضی گلها که میتوانند در آب باشند و در اینصورت مصرف آب کمتر میشود را از خاک به آب منتقل میکنم. عزمم جرم میشود: «فعلاً کانالت را راه بینداز؛ کانالی مشارکتی...» کار بدنی و هم نفسی با گلها ذهنم را آزاد کرده است!
کانال را راه می اندازم. ظهر است و زهره جان، دانشجوی سابق و دوست عزیز امروز، کنارم قدم به قدم می آید. چند پیام به کسانی که میشناسیم باعث میشود یادداشتها برسد و خوراک کانال شود؛ مطمئن میشوم این هم کاری است بهتر از خفتن، هرچند به اندازه قطرات آب زنبور بر آتش نمرود.
از تولد کانال دو هفته گذشته. بیشتر نویسندگان زنان هستند. کانالهای دیگر که معرفی کرده ایم هم چنین است! گفتگوهای پشت کانال نشان میدهد نوشتن در آرامش روان نویسنده ها و خواننده ها و احساس همدلی بی اثر نبوده. حتی الان که آتش بس شده نوشته ها میرسد؛ نگاه به پشت سر، کاویدن خویش و دیگری، توصیف و تحلیل، سؤالات جدید و جدی... هیچکدام ما آدمهای دو هفته پیش نیستیم اما بیش از پیش همدیگر را داریم.
#میم_ب_حقیر
#همدلی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
نگاه من به سرانجام است...
بابابزرگ به دستور بیبی داره روی اجاق گاز آپارتمان ۵٠ متری جوج میزنه، چقدر این بوی شدید الان برام حال بهم زنه، برعکس همیشه که لذت بخش و اشتهاآور بود. ولی احتمالا از حالا به بعد تداعی کنندهی حس امروزم باشه؛ ظهر جمعه، ششم تیر، روز سوم یا چهارم آتش بسه، نمی دونم!
چند روز قبل، از اینجا رفته بودیم خونه، اونم بعد از کلی اصرار و دست به دامن خشم زنانه بر سر شوهر شدن و بغض و ابراز کلافگی و خستگی دوری از خونه و زندگی، و تحمل سبک زندگی ای به غیر از مال خودت...
بالاخره موفق شده بودم و از اینجا رفته بودیم و شب وحشتناک موشکباران تهران، شب آخر، مهرآباد بودیم؛ ولی برای آخر هفته مجدد اومدیم شهریار به این بهوونه که اون اقامت جنگ زدگی پراسترس و کلافه کننده رو، بشوره، ببره. اینبار یک آخر هفتهی پرآرامش رو، دور هم باشیم که بعد، از شنبه که مجدد درگیر روزمرگی و کار و زندگی میشیم، معلوم نیست دوباره کی بتونیم بیاییم خونه بزرگترها مهمونی.
به میلم نبود، دوست نداشتم مجدد خونه ام رو ترک کنم. دلم می خواست به تمیزکاری هایی که از آغاز آتش بس شروع کرده بودم، ادامه بدم. این کار حس خیلی خوبی بهم می داد انگار دارم تمام استرس ها و وحشتها و نگرانیها رو میشورم و از خونه ام میریزم بیرون و هر تکهای که تمیز میشد واقعاً حس خیلی خوبی نصیبم میکرد.
در حال خرید ماهیانه بودم و پر کردن مجدد یخچال، لوبیا سبز خریده بودم و سرخ کرده بودم. فلفل دلمه و ... اما به خاطر میل همسر و پسرم، میل واقعی و خواستم رو پشت بهوونهی اونا پنهان کردم و مجدد راهی شدیم به سمت خونهی پدری خودم و بعد خونهی پدری همسرم. و حالا بعد از سه روز مهمونی بازی، هر تایمی که همسرم نظرم رو برای موندن یا رفتن می پرسه، کاملآ حس میکنم که هیچ تمایلی به برگشت نداره و دلش میخواد همچنان میهمان خونهی پدری باشه. بنابراین میگم «هرطور میلته برای من فرقی نمیکنه.» و در جوابم میگه: «من که برم خونه کاری ندارم، حوصله ام سر میره.»
و بیبی متوجه میشه که همچنان قراره بمونیم و دست به کار پیمونه کردن برنج میشه.
خبر بدی شنیدم، تمام آرامش متزلزل این چند روز آتش بس از دلم پر کشیده و رفته؛ خبر تجهیز تسلیحاتی اسرائیل توسط سایر کشورها، تا بیخ دندان، همسرم با صدای آهسته به برادرش اشاره کرد که «اسرائیل فردا حمله میکنه.»
میدونم این فقط یک حدس و گمانه اما از اینجا به بعد هر روز، در کنار خبر محتمل صلح و توافق، یکی از اخبار وحشتناک محتمل هم همین خبر هست!
اون حملهی شب اول کذایی رو هم پیش بینی کرده بود اما موقع مسواک زدن قبل از خواب، تصمیم گرفته بود که به من چیزی نگه و آرامش شبانه ام رو بهم نریزه.
حالم اصلا خوب نیست. شنبه پیش رو برام حکم دیگه ای داشت. میدونستم که آتش بس به معنی صلح یا اتمام جنگ نیست، اما اصلاً دلم نمیخواست که اینقدر کوتاه باشه، اینقدر که هنوز تعطیلات اجباری تموم نشده دوباره واردش بشیم. کلی برنامه داشتم، منتظر بودم در دنیا باز بشه تا خیلی سریع برای فروش خونه و کامل کردن مدارک برای مهاجرت اقدام کنم تا اگر دوباره جنگ شد اینقدر خودم رو بابت عقب انداختن کارای اداری لازم سرزنش نکنم. چرا ما هنوز حتی پاسپورت نداشتیم؟ چرا حتی اندکی پس انداز نداشتیم؟ چرا کل سرمایه زندگی ما باید یک آپارتمان ۶٢ متری یک خوابه با کلی پرتی، بدون پارکینگ و انباری، اونم در خطرناک ترین منطقه تهران باشه؟ چرا نباید یک ماشین میداشتیم که اینقدر استرس نیومدن اسنپ رو بکشیم؟ مجدد حس اجاره نشینی برام شیرینتر از خونه داشتن جلوه میکرد!
میخواستم آنقدر فرصت داشته باشم که تمام این کارها رو انجام بدم که اگر مجدد موشک بارانها واقعیت پیدا کرد، از میزان سرزنشهای خودم کمتر کرده باشم، تا بهتر بتونیم تصمیم بگیریم و عمل کنیم؛ تصمیم بر رفتن یا موندن اختیاری نه اجباری!
دلنوشته ام تموم شده بود، آمادهی ارسال بود، داشتم دنبال یک عکس مناسب که حال و هوای دلنوشته ام رو منتقل کنه می گشتم. اینترنت که یاری نمی کرد، رفتم سراغ گالری گوشیم. عاشق این عکس شدم، ولی حال و هواش اصلأ به دلنوشته سراسر احساسات منفی من نمیخورد.
برای خودم توجیه می آوردم، میگفتم خب داره خانواده خانه به دوشی رو ترسیم میکنه که به آینده پرامید چشم دوختن. موفق شدم، خودم رو قانع کردم و دلنوشته ام رو با همین عکس ارسال کردم.
#ح_ص
#بوی_جوج
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
*فهرست شهدای دانشگاهی*
🌷اساتید دانشگاه🌷
۱. محمد مهدی طهرانچی؛ استاد ممتاز دانشکده فیزیک دانشگاه شهید بهشتی و رئیس دانشگاه آزاد اسلامی
۲. دکتر احمدرضا ذوالفقاری؛ عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی و مدیر مسئول فصلنامه فناوری و انرژی هستهای (به همراه پسرش مهندس محمد ذوالفقاری، دوره ۳۱ مدرسه مفید)
۳. عبدالحمید مینوچهر؛ عضو هیئت علمی و رئیس دانشکده مهندسی هستهای دانشگاه شهید بهشتی و سردبیر در فصلنامه فناوری و انرژی هستهای
۴. دکتر امیرحسین فقهی؛ عضو هیئت علمی دانشکده مهندسی هستهای دانشگاه شهید بهشتی
۵. شهید فریدون عباسی دوانی؛ دکترای فیزیک هستهای از دانشگاه شهید بهشتی و عضو هیئت علمی دانشگاه امام حسین
۶. دکتر اکبر مطلبیزاده؛ عضو هیئتعلمی دانشگاه شهید بهشتی و مدرس فیزیک دانشگاه آزاد اسلامی یزد
۷. دکتر علی باکویی کتریمی؛ عضو هیئتعلمی دانشگاه تربیت مدرس و مدیر گروه فیزیک اتمی و مولکولی
۸. دکتر سعید برجی؛ دکترای مکانیک و عضو هیئت علمی دانشگاه مالک اشتر
۹. دکتر منصور عسگری؛ استاد فیزیک عضو هیئتعلمی دانشگاه جامع امام حسین
۱۰. غلامرضا کمانی؛ مدرس دانشگاه جامع علمی کاربردی استان تهران
۱۱. فاطمه صالحی؛ مدرس دانشگاه جامع علمی کاربردی استان البرز
۱۲. دکتر علی بکایی کریمی، محقق حوزه علوم مهندسی (اطلاعات بیشتری در دسترس نیست)
۱۳. دکتر محمدرضا صدیقی صابر؛ عضو هیئتعلمی دانشگاه صنعتی مالک اشتر
۱۴. دکتر زهره رسولی؛ متخصص زنان و زایمان و عضو هیئتعلمی دانشگاه علوم پزشکی قزوین (به همراه همسر و فرزندش به شهادت رسید)
۱۵. دکتر محمدحسین عزیزی؛ عضو هیئت علمی فرهنگستان علوم پزشکی و پزشک متخصص گوش، حلق و بینی
۱۶. دکتر مرضیه عسگری؛ استادیار طب نوزادی دانشگاه علوم پزشکی تهران
🌷دانشجویان🌷
۱. سارا جودت؛ دانشجوی رشته عکاسی دانشکده پارس
۲. مهدی اکبری نسب دانشجوی مهندسی برق دانشگاه علم و صنعت (به همراه همسرش به شهادت رسید)
۳. فهیمه مقیمی دانشجوی کارشناسی ارشد علوم قرآن و حدیث دانشکده الهیات دانشگاه تهران (به همراه همسر و سه فرزند خردسالش به شهادت رسید)
۴. یاسمین باکوئی دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه صنعتی شریف (به همراه پدر، مادر و برادرش به شهادت رسید)
۵. دکتر سید داوود شیروانی بروجنی، دستیار سال چهارم رشته طب عفونی دانشگاه علوم پزشکی تهران (در جریان حمله به زندان اوین به شهادت رسید)
۶. جواد افشاری؛ دانشجوی رشته مهندسی مکانیک مرکز آموزش علمی کاربردی خانه کارگر تبریز
۷. حمید عباسی؛ دانشجوی مرکز آموزش علمیکاربردی فرماندهی انتظامی استان لرستان
۸. حمید موسوی؛ دانشجوی رشته فناوری اطلاعات در مرکز آموزش علمیکاربردی سپاه حضرت محمد (ص) استان تهران شرق
۹. سینا سهامی؛ دانشجوی رشته حقوق در مرکز آموزش علمیکاربردی سپاه حضرت محمد (ص) استان تهران شرق
۱۰. کیوان پیری؛ دانشجوی مهندسی فناوری ایمنی سلامت محیط زیست در مرکز آموزش علمیکاربردی آریاگچ پلدختر لرستان
۱۱. عزیز سیفی آوارسین؛ دانشجوی رشته حقوق مرکز آموزش علمیکاربردی فاتب استان تهران شرق
🌷دانش آموختگان دانشگاههای مختلف🌷
۱. دکتر سید ایثار طباطبایی قمشه دکترای مهندسی هستهای دانشگاه شریف (به همراه همسرش شهید شد)
۲. دکتر سید مصطفی ساداتی ارمکی دکترای فیزیک دانشگاه شهید بهشتی (به همراه همسر و سه فرزند خردسالش به شهادت رسید)
۳. فرشته باقری؛ فرزند شهید محمد باقری و دانشآموخته دانشگاه علامه طباطبائی
۴. رسول نورمحمدزاده؛ دانشآموخته دانشگاه جامع علمیکاربردی استان آذربایجان شرقی
۵. دکتر مجید تجن جاری؛ متخصص هوش مصنوعی و برنامهنویسی و دکترای DBA از دانشگاه تهران
۶. مهندس محمدرضا ذاکریان دانشآموخته دانشگاه صنعتی اصفهان (به همراه همسر و دو فرزند خردسالش به شهادت رسید)
۷. علیرضا زینلی؛ دانشآموخته مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی اصفهان (به همراه دختران خردسالش به شهادت رسید)
۸. دکتر مریم حجاری دوآبسری؛ دانشآموخته دندانپزشکی (به همراه همسرش دکتر مینوچهر به شهادت رسید)
۹. نجمه شمسبخش؛ علوم اجتماعی دانشگاه تهران و کارمند معاونت علمی و فناوری ریاست جمهوری و فرزند قائممقام وزیر علوم
┏━ °•🖌•°━┓
🆔️ @prsku1356
┗━ °•🖌•°━┛
لیست ترور دانشمندان ایرانی منتشر شده توسط رژیم غاصب اسراییل
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
نگاه من به سرانجام است...
دستور داده اند ساختمان نگهداری بچههای بیسرپرست و بد سرپرست تخلیه شود. همه رفته اند و فقط یک پسر بچ
روزهای آتش بس است..
ولی شاید بعضیها خوشحال نباشن...
مثل ارسلان که دیشب برگشته مرکز و چندین ساعت گریه میکرده
دلتنگ مهر و گرمای خانهای که ندارد
#زهرا_سادات
#خانه
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
نگاه من به سرانجام است...
دوشنبه ۲ تیر ماه- ساعت ۶ صبح
برادر جوان به دایی زنگ زد. دایی آمد در حیاط که مامایی چیزی نفهمد. پشت تلفن میگفت: «علی راست میگی؟! آخه مگه میشه؟!» چشمهایش چهارتا شده بودند. تلفن تمام شد. نیازی به پرسیدن نبود، نگاهم همه سؤال بود. سکوت کرد. این بار بلند پرسیدم: «چی شده؟» گفت: «هادی، نوهٔ حاج علی و حاج نساء شهید شده.»
من جوان را ندیده بودم؛ اما حاج نسا را که پیرزن مهربان همسایه بود، چرا. دایی فروریخت. مسئولیت سنگین رساندن خبر به مادر و مادربزرگ جوان را به او سپرده بودند. او مأمور بود که به مادر جوان بگوید که محصول عمرش، حین خدمت، به خاک و خون کشیده شده و الان هم هیچ اثری از پیکرش نیست. دایی از دیدرس مامایی پنهان شد و بلند بلند، هایهای گریه سر داد. و رفت که به همراه تنی چند خبر را به مادر بیتاب جوان برساند.
دوشنبه ۲ تیر- ساعت ۱۰ صبح
از خانهٔ حاج علی و حاج نسا، صدای شیون بلند شده بود. حاج نسا بلند زار میزد: «هادی! ماما! هادی! ماما!»
حاج نسا که مادر شهید جنگ تحمیلی ۸ ساله بود، حالا مادربزرگ شهید هم شده بود. جوانی که مایهٔ امید و چشم و چراغ روزهای پیریاش بود، شهید شده بود. جوان همین سه چهار روز پیش آمده بود به حاجنسا و حاج علی سر بزند و مثل همیشه، مثل پروانه دورشان بگردد. حاج نسا حالا غصهٔ جوان را میخورد یا غصهٔ تنها و بیکس شدن خودش و دخترش را یا غصهٔ طفل ۶ ماههٔ جوان را که حالا دیگر پدر ندارد؟
دوشنبه ۲ تیر- ساعت ۱۶ عصر
با مامایی که او هم مادر شهید است، به خانهٔ حاج نسا میرویم. حاجنسا در حال خودش نیست و بیتاب جوان است. صبر ندارد، تاب ندارد، آرام ندارد. مادر جوان اما از همه عجیبتر است. در چشمهایش غم و حیرت عالم را گذاشتهاند، اما صدایی از او بلند نمیشود. در چشمهای مادر جوان خیره میشوم؛ سی سالی را تصور میکنم که به پای نهال فرزند، نشسته و خون دل خورده تا بشود جوانی برومند و دیروز بمبهای اسرائیل، پارهٔ جگرش را از او گرفتهاند. بغضم میترکد و بیصدا میبارم. ای کاش او هم میبارید که قدری سبک شود.
پنجشنبه ۵ تیر
پیکر هنوز مشخص نشده و داغدیدگان، منتظر جواب آزمایش DNAاند. دو نفر در تهران، شب و روز در به درِ این سازمان و آن سازمان و سردخانه و بهشت زهرا هستند تا پیکر شهید را پیدا کنند. موقعیتی عجیبتر از این که اینور و آنور، دنبال پیکر جگرگوشهات باشی و بروی بدنهای پارهپاره و سوختهٔ شهیدان را نظاره کنی تا نشانی از او پیدا کنی؟ تو انگار کن در این ۱۲ روز، دکمهٔ پخش فیلم سینمایی را به شکل سراسری زده باشند.
#سارا_حسینی
#شهید_تودشکی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
صبح روز جمعه با پیام دوستم بیدار شدم. فرمانده ستاد کل شدن امیر سیاری را تبریک گفته بود. با ذوق توی گروه ها و کانال ها می چرخیدم که متوجه شهادت فرمانده ها شدم. تازه فهمیدم پیام دوستم از کجا نشئت گرفته! (بماند که آن خبر صحت نداشت.)
ناراحت و عصبانی با همسرم تصمیم گرفتیم برگردیم تهران؛ همان روز صبح.
با خداحافظی چند دقیقه ای از مامان و بابا راهی تهران شدیم تا به نماز جمعه تهران برسیم؛ بعد از نماز جمعه و تجمع میدان انقلاب برگشتیم خانه.
خیلی از بچه های دانشگاه هنوز نرفته بودند شهرستان، به امید اینکه امروز این زد و خورد تمام میشود ولی شب صدای پدافند به قدری زیاد بود که همه خانواده مجبور شدند جمع شوند نمازخانه. همه تو فکر این بودند که چه جوری برگردند شهرستان و از این مخمصه نجات پیدا کنند. تو این میان چیزی که خیلی توجه مرا جلب کرد حس غربت و ناچاری خانواده های سوری و افغانی بود که جایی برای رفتن و پناه بردن نداشتند. آنها از جنگ و اوضاع نابسامان کشور خودشان به ایران پناه آورده بودند!
بغض مادر سوری که دو فرزند خودش را در آغوش گرفته بود و می گفت «ای خدا ۱۴ سال است که وضعیت ما اینگونه است.» خیلی حس ناشناخته ای بود برای من.
منی که تا به امروز خط مقدم دفاع از ایدئولوژی بودم، اکنون قلبم از ترس لرزیده بود. سعی می کردم همه را آرام کنم اما خودم از ترس آنها می ترسیدم و ترسم هی بیشتر می شد. حس بدی بود! نمیفهمیدم عمری در آرزوی خدمت به خلق و بازیگر بودن در نقشه خداوند این طرف و آن طرف میرفتم اکنون چه شده چرا می ترسم؟ همه این فکرها در سرم بود، تا اینکه تا شنبه شب تمام مجتمع خالی از سکنه شد. و من نمی توانستم بر ترسم غلبه کنم، باید میرفتم. شبانه بلیط گرفتم تا فردا صبح عازم شهرمان شوم.
صبح روز یکشنبه وقتی که در حال حرکت به سمت ترمینال بودم گوشیم زنگ خورد؛ از اداره ای بود که تقریباً ۶ ماه پیش برایشان رزومه فرستاده بودم و منتطر تماسشان بودم. از من دعوت به کار کردند. همان ساعت برای شروع به کار باید به آنجا میرفتم!
از اقبال من آن اداره جزو سازمان های خدمات رسان تلقی میشد. حس پیچیده ای بود! ظاهراً خداوند میخواست سر بزنگاه من را با حرفها و ادعاهایم بسنجد.
با حس خوشحالی مملو از استرس و ترس راهی آن سازمان شدم. با امید اینکه یک امروز هستم و فردا به روال سایر ادارات بگویند *دور کاری*
ساعت ۱۶ شد به خانه برگشتم. به امید دور کاری به مسئول بخش پیام دادم، ولی جوابی دریافت نکردم. شب تا صبح را با صدای پدافندهای فعال سپری کردم.
صبح روز دوشنبه با روحی آشفته و جسمی بیخواب و خسته راهی اداره شدم تا ساعت ۱۴. همه عادی کار می کردند، انگار نه انگار اتفاقی افتاده!
برایم سؤال برانگیز بود؛ تقریباً هیچ کدام به ظاهرشان نمی خورد که خیلی اهل ادعا و حرف و ایدئولوژی باشند!
ناگهان صدای انفجار مهیبی به گوش رسید. آنجا بود که تحمل شرایط برایم سخت شد. باز تا ساعت ۱۶ صبر کردم تا شاید خودشان بگویند «از فردا دور کاری» اما باز خبری نشد!
عزمم را جزم کردم و رفتم پیش مسئول بخش و گفتم «من نمی توانم این شرایط را تحمل کنم، خانواده ام بسیار نگران من و در شهرستان منتظر من هستند.» به گمانم مسئول بخش از بغض صدای من به وخامت اوضاع درونی ام آگاه شد و گفت «می توانی بروی ولی از شنبه با قدرت بیا!» و من رفتم...
جمعه شب شنیدم که اداره ها دور کار شده اند. پیام دادم به مسئول مربوطه... پیام آمد که «شما محل خدمتتان عوض شده و ما هم هر کمکی از دستمان بر بیاید برای شما انجام میدهیم.» و آرزوی موفقیت...
آن لحظه چیزی که برایم مهم بود ماندن کنار خانواده بود که از اضطراب آنها و من کم میشد. این بار شماره مسئول جدید را گرفتم. با کمال احترام و ادب از من خواست که در کنار خانواده بمانم و «اگر می توانی سه شنبه بیایی، بیا!»
سه شنبه به همراه همسرم بعد از نماز صبح راهی تهران شدیم تا ساعت ۸ به محل کارم برسم. نزدیکی تهران بودیم که همسرم با خبر آتش بس مرا بیدار کرد؛ نه او باور کرد نه من! به راهمان ادامه دادیم وقتی به اداره رسیدم متوجه شدم بخاطر حملات گسترده شب قبل تصمیم گرفته اند اداره را سه شنبه تعطیل کنند!
من با خبر توقف جنگ آرام شده بودم اما حالا چیزی که من را بسیار آشفته میکرد روبه رو شدن با خودم و تمام ادعاهایم بود؛ به عبارتی محک خوردن خودم... آنچیزی که فکر می کردم و نبودم!
و اکنون بسیار بهم ریخته تر از جنگ دوازده روزه، جنگی درون من است که نمی دانم اکنون من چه کسی هستم؟
#ف_ع
#تعارض
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
فکرش را نمیکردم آنقدر غرق در دنیای کوچکم باشم که فراموشت کنم، این را وقتی با عمق وجود حس کردم که صبحی از خواب با خبر جنگ بیدار شدم.
آن لحظه دهانم تلخ شد قلبم با شدت به در و دیوار می کوبید، حس میکردم هوا برای نفس کشیدن کم است، دنیا کوچک شده و چقدر زندگی ام پر شده از کار های نکرده… ذهن است دیگر می رود تا انتها یعنی اگر همین فردا خانه خراب شویم چه؟ اگر تو را از دست بدهیم چه؟ و هزار و یک چه دیگر که واژه جنگ با خود به ارمغان آورد.
راستش را بخواهی در همان تکاپو ها بود که فهمیدم چقدر دوستت دارم ولی هیچ وقت عمیق به آن فکر نکرده بودم؛ چقدر برایم مهم بودی ولی بر زبان نیاورده بودم؛ چقدر تو بزرگ بودی که اگر نباشی انگار ما نیستیم
آری وطن، تو خیلی برایم عزیز بودی اما در میان انبوه زندگیام گم کرده بودمت
راستش را بخواهی چند روزیست که بیشتر از قبل، قدر تو را میدانم
بیشتر از قبل، دل و جانم برایت می تپد میخواهم اینبار محکم تر در آغوش بگیرمت تا دست کسی به تو نرسد، میخواهم من نباشم ولی تو باشی، وطن!
#راضیه_برخورداری
#وطن
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
همیشه از گوشه پنجره سرَک میکشیدم و از اینکه پُره و جای پارک نیست 😏 بودم، ولی امروز برام عطر زندگی و امیده 😌
دقیقا هفته پیش همین ساعتها، تو این راسته مقابل خونه، پرنده پر نمیزد، احساس دلتنگی و تنهایی عجیبی چنگ میزد به تمام سینه م... اما امروز توی گرد و خاک چسبیده به چرخ و گلگیرشون، روی دستگیره درب هاشون، پشت فرمونشون، رو صندلی شاگردشون، پشت برچسب baby on boardشون... رنگ زندگی بهم امید میده...
#ایران_دخت
#هم_سایه
#پِی_وند
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
🎯 *معرفی کانال* : کعبه دل
این هفت روزی که گذشت
*عجیبترین و واقعیترین*
کلاس درسی بود که بدونِ استاد
و یا اختیار در پیشرفتم، پشت سر گذاشتهام!
*میخواهم از معجزهی این هفت روز بنویسم* ...
هیچوقت اینچنین مرگ را واقعی و نزدیک باور نکرده بودم یا کن فیکون شدن زندگی را نچشیده بودم ... الان که بیشتر فکر میکنم میگویم حتی همان دل کندن از تمام تعلقاتم حتی فرزندانم در سفر حج هم، بیشتر شبیه یک صحنهی نمایش دراماتیک بود تا واقعیتی ملموس!
بامداد روز اولِ جنگ، برای ما با غم و شوک مجروحیت شدیدِ عزیزمان شروع شد. کسی که وجود با برکت و مهربانش -برای من- همیشه وقف خدمت و مجاهدت معنا شده و *حالا هر روز و هر ساعت، تمام قلبم با تمام پیکر سوختهاش، میسوزد و درد میکشد* ...
خبرهای بعدی اما بسیار سهمگینتر بود، شهادت فرماندهانی که برای هرکدامشان یک سوگِ مفصل نیاز داشتیم اما ...
اما ساعاتی بعدتر در تهران، رویارویی با واقعیت ترسناک جنگ بود! صداهای مهیب، ترس عمومی، دلهرهای عمیق و *زوزهی شیطان در زمین شریف و مقدس ایران* ...
انگار که از خوابِ شیرینِ زندگی، ناگهان وارد کابوسی شده باشی که دلت میخواهد هرچه زودتر یکی از خواب بلندت کند اما غافل از آنکه کابوس، در بیداری پیش آمده و راه گریزی از آن نیست.
ble.ir/join/756bDUdHns