eitaa logo
نگاه من به سرانجام است...
46 دنبال‌کننده
101 عکس
36 ویدیو
1 فایل
جنگ هست زندگی هست ما هستیم... admin: @baradaranmh admin2: @all_oneOne اسم این کانال از ترانه «ابراهیم» محسن چاوشی برگرفته شده. به امید زیست ابراهیمی
مشاهده در ایتا
دانلود
نگاه من به سرانجام است...
دوشنبه ۲ تیر ماه- ساعت ۶ صبح برادر جوان به دایی زنگ زد. دایی آمد در حیاط که مامایی چیزی نفهمد. پشت تلفن می‌گفت: «علی راست می‌گی؟! آخه مگه می‌شه؟!» چشم‌هایش چهارتا شده بودند. تلفن تمام شد. نیازی به پرسیدن نبود، نگاهم همه سؤال بود. سکوت کرد. این بار بلند پرسیدم: «چی شده؟» گفت: «هادی، نوهٔ حاج‌ علی و حاج نساء شهید شده.» من جوان را ندیده بودم؛ اما حاج نسا را که پیرزن مهربان همسایه بود، چرا. دایی فروریخت. مسئولیت سنگین رساندن خبر به مادر و مادربزرگ جوان را به او سپرده بودند. او مأمور بود که به مادر جوان بگوید که محصول عمرش، حین خدمت، به خاک و‌ خون کشیده شده‌ و الان هم هیچ اثری از پیکرش نیست. دایی از دیدرس مامایی پنهان شد و بلند بلند، های‌های گریه سر داد. و رفت که به همراه تنی چند خبر را به مادر بی‌تاب جوان برساند. ‌ دوشنبه ۲ تیر- ساعت ۱۰ صبح از خانهٔ حاج علی و حاج نسا، صدای شیون بلند شده بود. حاج نسا بلند زار می‌زد: «هادی! ماما! هادی! ماما!» حاج نسا که مادر شهید جنگ تحمیلی ۸ ساله بود، حالا مادربزرگ شهید هم شده بود. جوانی که مایهٔ امید و چشم و چراغ روزهای پیری‌اش بود، شهید شده بود. جوان همین سه چهار روز پیش آمده بود به حاج‌نسا و حاج علی سر بزند و مثل همیشه، مثل پروانه دورشان بگردد. حاج نسا حالا غصهٔ جوان را می‌خورد یا غصهٔ تنها و بی‌کس شدن خودش و دخترش را یا غصهٔ طفل ۶ ماههٔ جوان را که حالا دیگر پدر ندارد؟ ‌ دوشنبه ۲ تیر- ساعت ۱۶ عصر با مامایی که او هم مادر شهید است، به خانهٔ حاج نسا می‌رویم. حاج‌نسا در حال خودش نیست و بی‌تاب جوان است. صبر ندارد، تاب ندارد، آرام ندارد. مادر جوان اما از همه عجیب‌تر است. در چشم‌هایش غم و حیرت عالم را گذاشته‌اند، اما صدایی از او بلند نمی‌شود. در چشم‌های مادر جوان خیره می‌شوم؛ سی سالی را تصور می‌کنم که به پای نهال فرزند، نشسته و خون دل خورده تا بشود جوانی برومند و دیروز بمب‌های اسرائیل، پارهٔ جگرش را از او گرفته‌اند. بغضم می‌ترکد و بی‌صدا می‌بارم. ای کاش او هم می‌بارید که قدری سبک شود. ‌ پنج‌شنبه ۵ تیر پیکر هنوز مشخص نشده و داغدیدگان، منتظر جواب آزمایش DNAاند. دو نفر در تهران، شب و روز در به درِ این سازمان و آن سازمان و سردخانه و بهشت زهرا هستند تا پیکر شهید را پیدا کنند. موقعیتی عجیب‌تر از این که این‌‌ور و آن‌ور، دنبال پیکر جگرگوشه‌ات باشی و بروی بدن‌های پاره‌پاره و سوختهٔ شهیدان را نظاره کنی تا نشانی از او پیدا کنی؟ تو انگار کن در این ۱۲ روز، دکمهٔ پخش فیلم سینمایی را به شکل سراسری زده باشند. ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
صبح روز جمعه با پیام دوستم بیدار شدم. فرمانده ستاد کل شدن امیر سیاری را تبریک گفته بود. با ذوق توی گروه ها و کانال ها می چرخیدم که متوجه شهادت فرمانده ها شدم. تازه فهمیدم پیام دوستم از کجا نشئت گرفته! (بماند که آن خبر صحت نداشت.) ناراحت و عصبانی با همسرم تصمیم گرفتیم برگردیم تهران؛ همان روز صبح. با خداحافظی چند دقیقه ای از مامان و بابا راهی تهران شدیم تا به نماز جمعه تهران برسیم؛ بعد از نماز جمعه و تجمع میدان انقلاب برگشتیم خانه. خیلی از بچه های دانشگاه هنوز نرفته بودند شهرستان، به امید اینکه امروز این زد و خورد تمام می‌شود ولی شب صدای پدافند به قدری زیاد بود که همه خانواده مجبور شدند جمع شوند نمازخانه. همه تو فکر این بودند که چه جوری برگردند شهرستان و از این مخمصه نجات پیدا کنند. تو این میان چیزی که خیلی توجه مرا جلب کرد حس غربت و ناچاری خانواده های سوری و افغانی بود که جایی برای رفتن و پناه بردن نداشتند. آنها از جنگ و اوضاع نابسامان کشور خودشان به ایران پناه آورده بودند! بغض مادر سوری که دو فرزند خودش را در آغوش گرفته بود و می گفت «ای خدا ۱۴ سال است که وضعیت ما اینگونه است.» خیلی حس ناشناخته ای بود برای من. منی که تا به امروز خط مقدم دفاع از ایدئولوژی بودم، اکنون قلبم از ترس لرزیده بود. سعی می کردم همه را آرام کنم اما خودم از ترس آنها می ترسیدم و ترسم هی بیشتر می شد. حس بدی بود! نمی‌فهمیدم عمری در آرزوی خدمت به خلق و بازیگر بودن در نقشه خداوند این طرف و آن طرف می‌رفتم اکنون چه شده چرا می ترسم؟ همه این فکرها در سرم بود، تا اینکه تا شنبه شب تمام مجتمع خالی از سکنه شد. و من نمی توانستم بر ترسم غلبه کنم، باید می‌رفتم. شبانه بلیط گرفتم تا فردا صبح عازم شهرمان شوم. صبح روز یکشنبه وقتی که در حال حرکت به سمت ترمینال بودم گوشیم زنگ خورد؛ از اداره ای بود که تقریباً ۶ ماه پیش برایشان رزومه فرستاده بودم و منتطر تماسشان بودم. از من دعوت به کار کردند. همان ساعت برای شروع به کار باید به آنجا می‌رفتم! از اقبال من آن اداره جزو سازمان های خدمات رسان تلقی می‌شد. حس پیچیده ای بود! ظاهراً خداوند می‌خواست سر بزنگاه من را با حرف‌ها و ادعاهایم بسنجد. با حس خوشحالی مملو از استرس و ترس راهی آن سازمان شدم. با امید اینکه یک امروز هستم و فردا به روال سایر ادارات بگویند *دور کاری* ساعت ۱۶ شد به خانه برگشتم. به امید دور کاری به مسئول بخش پیام دادم، ولی جوابی دریافت نکردم. شب تا صبح را با صدای پدافندهای فعال سپری کردم. صبح روز دوشنبه با روحی آشفته و جسمی بی‌خواب و خسته راهی اداره شدم تا ساعت ۱۴. همه عادی کار می کردند، انگار نه انگار اتفاقی افتاده! برایم سؤال برانگیز بود؛ تقریباً هیچ کدام به ظاهرشان نمی خورد که خیلی اهل ادعا و حرف و ایدئولوژی باشند! ناگهان صدای انفجار مهیبی به گوش رسید. آنجا بود که تحمل شرایط برایم سخت شد. باز تا ساعت ۱۶ صبر کردم تا شاید خودشان بگویند «از فردا دور کاری» اما باز خبری نشد! عزمم را جزم کردم و رفتم پیش مسئول بخش و گفتم «من نمی توانم این شرایط را تحمل کنم، خانواده ام بسیار نگران من و در شهرستان منتظر من هستند.» به گمانم مسئول بخش از بغض صدای من به وخامت اوضاع درونی ام آگاه شد و گفت «می توانی بروی ولی از شنبه با قدرت بیا!» و من رفتم... جمعه شب شنیدم که اداره ها دور کار شده اند. پیام دادم به مسئول مربوطه... پیام آمد که «شما محل خدمتتان عوض شده و ما هم هر کمکی از دستمان بر بیاید برای شما انجام می‌دهیم.» و آرزوی موفقیت... آن لحظه چیزی که برایم مهم بود ماندن کنار خانواده بود که از اضطراب آنها و من کم می‌شد. این بار شماره مسئول جدید را گرفتم. با کمال احترام و ادب از من خواست که در کنار خانواده بمانم و «اگر می توانی سه شنبه بیایی، بیا!» سه شنبه به همراه همسرم بعد از نماز صبح راهی تهران شدیم تا ساعت ۸ به محل کارم برسم. نزدیکی تهران بودیم که همسرم با خبر آتش بس مرا بیدار کرد؛ نه او باور کرد نه من! به راهمان ادامه دادیم وقتی به اداره رسیدم متوجه شدم بخاطر حملات گسترده شب قبل تصمیم گرفته اند اداره را سه شنبه تعطیل کنند! من با خبر توقف جنگ آرام شده بودم اما حالا چیزی که من را بسیار آشفته می‌کرد روبه رو شدن با خودم و تمام ادعاهایم بود؛ به عبارتی محک خوردن خودم... آن‌چیزی که فکر می کردم و نبودم! و اکنون بسیار بهم ریخته تر از جنگ دوازده روزه، جنگی درون من است که نمی دانم اکنون من چه کسی هستم؟ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
فکرش را نمیکردم آنقدر غرق در دنیای کوچکم باشم که فراموشت کنم، این را وقتی با عمق وجود حس کردم که صبحی از خواب با خبر جنگ بیدار شدم. آن لحظه دهانم تلخ شد قلبم با شدت به در و دیوار می کوبید، حس میکردم هوا برای نفس کشیدن کم است، دنیا کوچک شده و چقدر زندگی ام پر شده از کار های نکرده… ذهن است دیگر می رود تا انتها یعنی اگر همین فردا خانه خراب شویم چه؟ اگر تو را از دست بدهیم چه؟ و هزار و یک چه دیگر که واژه جنگ با خود به ارمغان آورد. راستش را بخواهی در همان تکاپو ها بود که فهمیدم چقدر دوستت دارم ولی هیچ وقت عمیق به آن فکر نکرده بودم؛ چقدر برایم مهم بودی ولی بر زبان نیاورده بودم؛ چقدر تو بزرگ بودی که اگر نباشی انگار ما نیستیم آری وطن، تو خیلی برایم عزیز بودی اما در میان انبوه زندگی‌ام گم کرده بودمت راستش را بخواهی چند روزیست که بیشتر از قبل، قدر تو را میدانم بیشتر از قبل، دل و جانم برایت می تپد میخواهم اینبار محکم تر در آغوش بگیرمت تا دست کسی به تو نرسد، میخواهم من نباشم ولی تو باشی، وطن! ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
همیشه از گوشه پنجره سرَک می‌کشیدم و از اینکه پُره و جای پارک نیست 😏 بودم، ولی امروز برام عطر زندگی و امیده 😌 دقیقا هفته پیش همین ساعتها، تو این راسته مقابل خونه، پرنده پر نمیزد، احساس دلتنگی و تنهایی عجیبی چنگ میزد به تمام سینه م... اما امروز توی گرد و خاک چسبیده به چرخ و گلگیرشون، روی دستگیره درب هاشون، پشت فرمونشون، رو صندلی شاگردشون، پشت برچسب baby on boardشون... رنگ زندگی بهم امید میده... ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
🎯 *معرفی کانال* : کعبه دل این هفت روزی که گذشت *عجیب‌ترین و واقعی‌ترین* کلاس درسی بود که بدونِ استاد و یا اختیار در پیشرفتم، پشت سر گذاشته‌ام! *میخواهم از معجزه‌ی این هفت روز بنویسم* ... هیچ‌وقت اینچنین مرگ را واقعی و نزدیک باور نکرده بودم یا کن فیکون شدن زندگی را نچشیده بودم ... الان که بیشتر فکر میکنم میگویم حتی همان دل کندن از تمام تعلقاتم حتی فرزندانم در سفر حج هم، بیشتر شبیه یک صحنه‌ی نمایش دراماتیک بود تا واقعیتی ملموس! بامداد روز اولِ جنگ، برای ما با غم و شوک مجروحیت شدیدِ عزیزمان شروع شد. کسی که وجود با برکت و مهربانش -برای من- همیشه وقف خدمت و مجاهدت معنا شده و *حالا هر روز و هر ساعت، تمام قلبم با تمام پیکر سوخته‌اش، میسوزد و درد می‌کشد* ... خبرهای بعدی اما بسیار سهمگین‌تر بود، شهادت فرماندهانی که برای هرکدامشان یک سوگِ مفصل نیاز داشتیم اما ... اما ساعاتی بعدتر در تهران، رویارویی با واقعیت ترسناک جنگ بود! صداهای مهیب، ترس عمومی، دلهره‌ای عمیق و *زوزه‌ی شیطان در زمین شریف و مقدس ایران* ... انگار که از خوابِ شیرینِ زندگی، ناگهان وارد کابوسی شده باشی که دلت می‌خواهد هرچه زودتر یکی از خواب بلندت کند اما غافل از آنکه کابوس، در بیداری پیش آمده و راه گریزی از آن نیست. ble.ir/join/756bDUdHns
عراقچی خطاب به ترامپ: توافق با احترام به دست می‌آید ‌ وزیر امور خارجه نوشت: پیچیدگی و سرسختی ایرانیان به خوبی در فرش‌های فاخر ما که با ساعت‌ها تلاش و صبر بی‌پایان بافته شده‌اند، مشهود است. اما به عنوان یک ملت، منطق اصولی ما بسیار ساده و سرراست است: ما داشته‌های خود را می‌شناسیم، برای استقلال خود ارزش قائلیم و هرگز اجازه نمی‌دهیم کسی دیگر سرنوشت ما را تعیین کند. اگر رئیس جمهور ترامپ خواهان توافق است، باید لحن غیرمحترمانه و غیرقابل‌قبول خود را نسبت به مقام معظم رهبری، حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای، کنار بگذارد و قلب میلیون‌ها نفر پیروان راستین ایشان را جریحه‌دار نکند. مردم بزرگ و قدرتمند ایران، که به جهانیان نشان دادند رژیم اسرائیل چاره‌ای جز پناه بردن به "آقابزرگ" خود برای جلوگیری از با خاک یکی شدن توسط موشک‌های ما ندارد، به تهدیدها و توهین‌ها توجه نمی‌کنند. اگر توهمات به اشتباهات بدتری منجر شوند، ایران در رونمایی از توانایی‌های واقعی خود تردید نخواهد کرد، و این مطمئناً به هرگونه توهمی در مورد قدرت ایران پایان خواهد داد. حسن نیت، حسن نیت می‌آورد و احترام، احترام. ‌ @ettelaatonline || ettelaat.com
🎯 معرفی اقدام: *پویش تولید محتوای سربازی وطن* دوشنبه ۲۶ خرداد؛ اومدن گفتن جمع کنید از تهران بریم خطرناکه. دیشب داشتم با یکی از دوستام درباره ی این حرف میزدم که مهم نیست که حالت بده بهترین کارو کردین که رفتین از تهران. (شاید خودخواه بودم؛ اون خیلی تو زندگیم نقش ویژه ای داره و اینکه لازم نبود نگرانش باشم خیالمو از بابتش راحت میکرد.) میگفت من برم که چی؟ شهرم چی؟ عزیزام چی؟ گفت اینا به کنار. همه آدمایی که نرفتن و هنوز موندن چی؟ امروز منم درحالیکه با اکراه وسایلمو جمع میکردم به همه ی اینا فکر میکردم و دلم نمیخواست برم و بعد خبر کشته شدن آدما اینجارو بشنوم. وسایلمو جمع کردم. غصه داشت از درون روحمو میخورد. با خودم میگفتم اگه بمونیم و بمیریم خودمونو به کشتن دادیم چون وجودمون اینجا تاثیری نداره. یعنی طبق فرمایش امام علی که فرمودند "از قضای الهی به قدر الهی پناه میبرم" رفتار نکردیم. یه دفه مامانم اومد داخل اتاق و مارو دور هم جمع کرد و حرف دل هممونو زد. که "من هر چی فکر میکنم نمیتونم برم. نمیتونم آدمایی که اینجا میمونن و دفاع میکنن رو، رهبرم رو اینجا رها کنم و برم. شماها برید." فکر کردم دیدم خانوما توی عاشورا برای اصل جنگیدن کاری نمیتونستن بکنن. ولی با وجود اینکه میدونستن ممکنه اوناهم به شهادت برسن نرفتن. موندن. پس میشه موند. نرفت! هر چند وجودمون بی تاثیره. که البته به شخصه دنبال یه چیز تاثیرگذار حتی در حد کم میگردم. خوشحال شدیم و ماهم گفتیم میمونیم. ولی خواهر بزرگم محبور بود بره. چندین بار اصرار کرد ماهم بریم ولی ما مخالفت کردیم. آخر سر رفتم سراغش. با دلخوری نگام میکرد. بهش گفتم بیا؛ اومد جلو بغلش کردم و این سخت ترین چیزی بود که تجربه میکردم. طولانی توی بغلم نگهش داشتم و گفتم حلال کن و بی صدا اشک میریختیم. رفت.. اخبار همچنان مثل تمام ساعتای این روزا روشن بود و نمیدونم ساعت چند عصر بود که صداوسیما رو درحال پخش زنده زدن. اون لحظه فقط به تلویزیون خیره شده بودم و مجری (سحر امامی) با وجود صداهای انفجاری که توی استودیو میومد داشت به گزارشش ادامه میداد و انگشت اشاره ش رو تهدیدوار تکون میداد. و در نهایت انفجار آخر جلوی دوربین و خانوم امامی که دیگه مجبور بود از جاش بلند شه و صدای الله اکبر داخل استودیو. و اشکای ما که دیگه تاب موندن توی حدقه چشم رو نداشت و بی اختیار جاری شد. ترکیبی از احساساتی مثل نگرانی، افتخار، افتخار، افتخار... و انکار نمیکنم که "ترس". دیگه کم کم شبا خوابم سنگین میشد. و همین که میخوابم رو مدیون اوناییم که دارن همه ی انرژیشونو میذارن . که الان دیگه اسم ایرانم و قدرتش روی زبون همه هست. یه جا خوندم کسی نوشته بود " آروم بخوابید، ما بیداریم" فقط خدا حفظتون کنه:) باید بگم هیچوقت به اندازه ی این مدت جنگ از اینکه ایرانیم احساس خوشحالی نکردم. +لذت زندگیتو ببر از این وقتا کم پیش میاد -متفاوت ترین چیزی ک تو جنگ میتونی بشنوی زنده بمون + تاحالا اینقدر زنده نبودم. . نویسنده: @Oloomensani_tazkieh
آخرالزمان است آخر راست قامتی، وفا و حیا دنیای دو بینی چشمهای بی انصاف، لوچ دستهایی که کاشته نشده خرزهره می‌دهند و سروهایی که آبستن میوه های آبدارند! دلهایی که بسته نیست و زلفی کم دارد و خانه هایی که بلندند بلندتر از مناره های مساجد آخرالزمان است آخر نان‌های به نرخ روز و روزها بی نرخ بیا که دنیای آفریده خدایت مردی کم دارد... ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 احترام نظامی دانشجویان شریف به پیکر سرداران شهید 🔸فانوس🔸 https://eitaa.com/joinchat/1843462178C0f358f7318
سلام بر تو خون خدا تا آنجا که حافظه ام یاری میکند از کودکی تا امروز همه از گریه بر تو و یاران شهیدت گفتند،اما... چه افسوس بر آنانکه سعادت ابدی یافتند؟! من حال و هوای این روزهای خود را با که نزدیکتر مقایسه توانم کرد؟! حال دل من بیشتر شباهت به جاماندگان قافله ات دارد تا شباهت به سوختگان وصلت... چند قدم مانده به عاشورا... بیا از ناگفته هایش برایم بگو... از «طِرِماح»... هموکه با هزار مصیبت از کوفه بسمت مکه گریخت به امید ملاقات امام؛ امام را هم دید ولی مهلت خواست تا آذوقه به عیال رساند و بازگردد و تنها یک کلام از امام شنید «برو طرح! اما دیر مکن...» طرماح رفت، آذوقه اهل و عیال رساند و بازگشت، اما .... دیر رسید و دیگر هیچ رد اثری در تاریخ از او روایت نشده... من بیشتر به طرماح و درس عبرتش محتاجم تا سیاهی لشکر یزید که معلوم الحال اند... به درگیری هر روز خود با خرده ریزه های زندگی...به درگیری هر روزم با غم نان و نمک بی توکل به صاحب نان و نمک... به درگیری هر روزم با خود خود خودم و نه هیچکس دیگر... طرماح! ای یار جامانده از عاشورا! اربعین بر تو چگونه گذشت؟! ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd