فکرش را نمیکردم آنقدر غرق در دنیای کوچکم باشم که فراموشت کنم، این را وقتی با عمق وجود حس کردم که صبحی از خواب با خبر جنگ بیدار شدم.
آن لحظه دهانم تلخ شد قلبم با شدت به در و دیوار می کوبید، حس میکردم هوا برای نفس کشیدن کم است، دنیا کوچک شده و چقدر زندگی ام پر شده از کار های نکرده… ذهن است دیگر می رود تا انتها یعنی اگر همین فردا خانه خراب شویم چه؟ اگر تو را از دست بدهیم چه؟ و هزار و یک چه دیگر که واژه جنگ با خود به ارمغان آورد.
راستش را بخواهی در همان تکاپو ها بود که فهمیدم چقدر دوستت دارم ولی هیچ وقت عمیق به آن فکر نکرده بودم؛ چقدر برایم مهم بودی ولی بر زبان نیاورده بودم؛ چقدر تو بزرگ بودی که اگر نباشی انگار ما نیستیم
آری وطن، تو خیلی برایم عزیز بودی اما در میان انبوه زندگیام گم کرده بودمت
راستش را بخواهی چند روزیست که بیشتر از قبل، قدر تو را میدانم
بیشتر از قبل، دل و جانم برایت می تپد میخواهم اینبار محکم تر در آغوش بگیرمت تا دست کسی به تو نرسد، میخواهم من نباشم ولی تو باشی، وطن!
#راضیه_برخورداری
#وطن
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
همیشه از گوشه پنجره سرَک میکشیدم و از اینکه پُره و جای پارک نیست 😏 بودم، ولی امروز برام عطر زندگی و امیده 😌
دقیقا هفته پیش همین ساعتها، تو این راسته مقابل خونه، پرنده پر نمیزد، احساس دلتنگی و تنهایی عجیبی چنگ میزد به تمام سینه م... اما امروز توی گرد و خاک چسبیده به چرخ و گلگیرشون، روی دستگیره درب هاشون، پشت فرمونشون، رو صندلی شاگردشون، پشت برچسب baby on boardشون... رنگ زندگی بهم امید میده...
#ایران_دخت
#هم_سایه
#پِی_وند
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
🎯 *معرفی کانال* : کعبه دل
این هفت روزی که گذشت
*عجیبترین و واقعیترین*
کلاس درسی بود که بدونِ استاد
و یا اختیار در پیشرفتم، پشت سر گذاشتهام!
*میخواهم از معجزهی این هفت روز بنویسم* ...
هیچوقت اینچنین مرگ را واقعی و نزدیک باور نکرده بودم یا کن فیکون شدن زندگی را نچشیده بودم ... الان که بیشتر فکر میکنم میگویم حتی همان دل کندن از تمام تعلقاتم حتی فرزندانم در سفر حج هم، بیشتر شبیه یک صحنهی نمایش دراماتیک بود تا واقعیتی ملموس!
بامداد روز اولِ جنگ، برای ما با غم و شوک مجروحیت شدیدِ عزیزمان شروع شد. کسی که وجود با برکت و مهربانش -برای من- همیشه وقف خدمت و مجاهدت معنا شده و *حالا هر روز و هر ساعت، تمام قلبم با تمام پیکر سوختهاش، میسوزد و درد میکشد* ...
خبرهای بعدی اما بسیار سهمگینتر بود، شهادت فرماندهانی که برای هرکدامشان یک سوگِ مفصل نیاز داشتیم اما ...
اما ساعاتی بعدتر در تهران، رویارویی با واقعیت ترسناک جنگ بود! صداهای مهیب، ترس عمومی، دلهرهای عمیق و *زوزهی شیطان در زمین شریف و مقدس ایران* ...
انگار که از خوابِ شیرینِ زندگی، ناگهان وارد کابوسی شده باشی که دلت میخواهد هرچه زودتر یکی از خواب بلندت کند اما غافل از آنکه کابوس، در بیداری پیش آمده و راه گریزی از آن نیست.
ble.ir/join/756bDUdHns
عراقچی خطاب به ترامپ: توافق با احترام به دست میآید
وزیر امور خارجه نوشت: پیچیدگی و سرسختی ایرانیان به خوبی در فرشهای فاخر ما که با ساعتها تلاش و صبر بیپایان بافته شدهاند، مشهود است. اما به عنوان یک ملت، منطق اصولی ما بسیار ساده و سرراست است: ما داشتههای خود را میشناسیم، برای استقلال خود ارزش قائلیم و هرگز اجازه نمیدهیم کسی دیگر سرنوشت ما را تعیین کند. اگر رئیس جمهور ترامپ خواهان توافق است، باید لحن غیرمحترمانه و غیرقابلقبول خود را نسبت به مقام معظم رهبری، حضرت آیتالله العظمی خامنهای، کنار بگذارد و قلب میلیونها نفر پیروان راستین ایشان را جریحهدار نکند. مردم بزرگ و قدرتمند ایران، که به جهانیان نشان دادند رژیم اسرائیل چارهای جز پناه بردن به "آقابزرگ" خود برای جلوگیری از با خاک یکی شدن توسط موشکهای ما ندارد، به تهدیدها و توهینها توجه نمیکنند. اگر توهمات به اشتباهات بدتری منجر شوند، ایران در رونمایی از تواناییهای واقعی خود تردید نخواهد کرد، و این مطمئناً به هرگونه توهمی در مورد قدرت ایران پایان خواهد داد. حسن نیت، حسن نیت میآورد و احترام، احترام.
@ettelaatonline || ettelaat.com
🎯 معرفی اقدام: *پویش تولید محتوای سربازی وطن*
دوشنبه ۲۶ خرداد؛ اومدن گفتن جمع کنید از تهران بریم خطرناکه.
دیشب داشتم با یکی از دوستام درباره ی این حرف میزدم که مهم نیست که حالت بده بهترین کارو کردین که رفتین از تهران. (شاید خودخواه بودم؛ اون خیلی تو زندگیم نقش ویژه ای داره و اینکه لازم نبود نگرانش باشم خیالمو از بابتش راحت میکرد.)
میگفت من برم که چی؟ شهرم چی؟ عزیزام چی؟
گفت اینا به کنار. همه آدمایی که نرفتن و هنوز موندن چی؟
امروز منم درحالیکه با اکراه وسایلمو جمع میکردم به همه ی اینا فکر میکردم و دلم نمیخواست برم و بعد خبر کشته شدن آدما اینجارو بشنوم.
وسایلمو جمع کردم. غصه داشت از درون روحمو میخورد.
با خودم میگفتم اگه بمونیم و بمیریم خودمونو به کشتن دادیم چون وجودمون اینجا تاثیری نداره. یعنی طبق فرمایش امام علی که فرمودند "از قضای الهی به قدر الهی پناه میبرم" رفتار نکردیم.
یه دفه مامانم اومد داخل اتاق و مارو دور هم جمع کرد و حرف دل هممونو زد. که "من هر چی فکر میکنم نمیتونم برم. نمیتونم آدمایی که اینجا میمونن و دفاع میکنن رو، رهبرم رو اینجا رها کنم و برم. شماها برید."
فکر کردم دیدم خانوما توی عاشورا برای اصل جنگیدن کاری نمیتونستن بکنن.
ولی با وجود اینکه میدونستن ممکنه اوناهم به شهادت برسن نرفتن. موندن.
پس میشه موند. نرفت!
هر چند وجودمون بی تاثیره. که البته به شخصه دنبال یه چیز تاثیرگذار حتی در حد کم میگردم.
خوشحال شدیم و ماهم گفتیم میمونیم.
ولی خواهر بزرگم محبور بود بره.
چندین بار اصرار کرد ماهم بریم ولی ما مخالفت کردیم.
آخر سر رفتم سراغش. با دلخوری نگام میکرد. بهش گفتم بیا؛ اومد جلو بغلش کردم و این سخت ترین چیزی بود که تجربه میکردم. طولانی توی بغلم نگهش داشتم و گفتم حلال کن و بی صدا اشک میریختیم.
رفت..
اخبار همچنان مثل تمام ساعتای این روزا روشن بود و نمیدونم ساعت چند عصر بود که صداوسیما رو درحال پخش زنده زدن.
اون لحظه فقط به تلویزیون خیره شده بودم و مجری (سحر امامی) با وجود صداهای انفجاری که توی استودیو میومد داشت به گزارشش ادامه میداد و انگشت اشاره ش رو تهدیدوار تکون میداد.
و در نهایت انفجار آخر جلوی دوربین و خانوم امامی که دیگه مجبور بود از جاش بلند شه و صدای الله اکبر داخل استودیو.
و اشکای ما که دیگه تاب موندن توی حدقه چشم رو نداشت و بی اختیار جاری شد.
ترکیبی از احساساتی مثل نگرانی، افتخار، افتخار، افتخار...
و انکار نمیکنم که "ترس".
دیگه کم کم شبا خوابم سنگین میشد. و همین که میخوابم رو مدیون اوناییم که دارن همه ی انرژیشونو میذارن . که الان دیگه اسم ایرانم و قدرتش روی زبون همه هست.
یه جا خوندم کسی نوشته بود " آروم بخوابید، ما بیداریم"
فقط خدا حفظتون کنه:)
باید بگم هیچوقت به اندازه ی این مدت جنگ از اینکه ایرانیم احساس خوشحالی نکردم.
+لذت زندگیتو ببر از این وقتا کم پیش میاد
-متفاوت ترین چیزی ک تو جنگ میتونی بشنوی
زنده بمون
+ تاحالا اینقدر زنده نبودم.
.
#خاطره
#با_قدرت_ادامه_می_دهیم
نویسنده: #عام_قاف
@Oloomensani_tazkieh
آخرالزمان است
آخر راست قامتی، وفا و حیا
دنیای دو بینی
چشمهای بی انصاف، لوچ
دستهایی که کاشته نشده
خرزهره میدهند
و سروهایی که آبستن میوه های آبدارند!
دلهایی که بسته نیست
و زلفی کم دارد
و خانه هایی که بلندند
بلندتر از مناره های مساجد
آخرالزمان است
آخر نانهای به نرخ روز
و روزها بی نرخ
بیا که دنیای آفریده خدایت
مردی کم دارد...
#میم_ب_حقیر
#دلتنگی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 احترام نظامی دانشجویان شریف به پیکر سرداران شهید
🔸فانوس🔸
https://eitaa.com/joinchat/1843462178C0f358f7318
سلام بر تو خون خدا
تا آنجا که حافظه ام یاری میکند از کودکی تا امروز همه از گریه بر تو و یاران شهیدت گفتند،اما...
چه افسوس بر آنانکه سعادت ابدی یافتند؟!
من حال و هوای این روزهای خود را با که نزدیکتر مقایسه توانم کرد؟!
حال دل من بیشتر شباهت به جاماندگان قافله ات دارد تا شباهت به سوختگان وصلت...
چند قدم مانده به عاشورا... بیا از ناگفته هایش برایم بگو...
از «طِرِماح»...
هموکه با هزار مصیبت از کوفه بسمت مکه گریخت به امید ملاقات امام؛ امام را هم دید ولی مهلت خواست تا آذوقه به عیال رساند و بازگردد و تنها یک کلام از امام شنید «برو طرح! اما دیر مکن...» طرماح رفت، آذوقه اهل و عیال رساند و بازگشت، اما .... دیر رسید و دیگر هیچ رد اثری در تاریخ از او روایت نشده... من بیشتر به طرماح و درس عبرتش محتاجم تا سیاهی لشکر یزید که معلوم الحال اند... به درگیری هر روز خود با خرده ریزه های زندگی...به درگیری هر روزم با غم نان و نمک بی توکل به صاحب نان و نمک... به درگیری هر روزم با خود خود خودم و نه هیچکس دیگر...
طرماح!
ای یار جامانده از عاشورا!
اربعین بر تو چگونه گذشت؟!
#ایران_دخت
#طِرِماح
#لبیک_یا_حسین
#پِی_وند
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
جمعه بعد از آتش بس، فضاها باهم آمیخته شده بودند؛ مراسم شهدای دفاع بود فرزند شهدای ۸سال دفاع مقدس آمده بودند هر کدام گوشه ای نشسته بودند و ریز ریز گریه می کردند. نمیدانم شاید به مظلومیت خانواده ای که قرار بود تمام راهی را که او و خانواده اش پیموده است بپیماید. شاید به نیت مراسم پدر شهیدش که او در آن زمان نبوده است اشک میریخت و کمی بیشتر مینشست. شاید فضایی یافته بود که میشد در آن آرام آرام زمانه را مرور کند و اشک بریزد. نمیدانم شاید هم به شهدا متوسل شده بود و برای خانواده و مردمش دعا میکرد.
دیروز عجیب فضاها باهم شده بودند. خانواده شهدا را میدیدی که دوباره دورهم جمع شده بودند انگار به ۳۰ سال قبل برگشته بودی. نمیتوانستی بخندی و اظهار شادمانی کنی که دوستان قدیم را میبینی
چقدر همه عوض شده بودند. هر کدام الان خودشان فرزندانی داشتند و خانواده ای را سرپرستی میکردند. فوری خاطراتت را دوره میکردی؛ گاهی در مینی بوس بودی و حال و هوای سرویس زنده میشد، گاهی هم پشت میز در کلاس نشسته بودی
همان لحظه خود را در قمصر یا هر اردوی دیگری میدیدی.
فضاهایی باهم آمیخته شده بودند که تصورش سنگین بود، غم و شادی بهم تنیده شده بودند زیر سایه شهدا.
مزار شهیدت اگر نزدیک شهدای این چند روز بود ناگهان خود را بین جمعیتی میدیدی که برای عرض تسلیت آمده بودند. اول خوشحال بودی که مزار شهدا پر از جمعیت زائر شده است. مزارهایی که هرهفته چند نفر محدود همیشگی زائر داشت.
ولی فورا دوباره غم میآمد که کاش الان هم به این علت شلوغ نمیشد. بعد از چند لحظه بهتر میدیدی بروی و جا را برای زائرین و خانوادههای تازه مصیبت دیده باز کنی تا راحتتر به عزاداریشان بپردازند. اما بغض و اشکت با تو هنوز باقی بود و با نگاهی از شهیدت خداحافظی میکردی هنوز حرفها و درددلهایت را به او نگفته بودی...
درست است که شهدا زنده اند و همه جا میشود با آنها حرف زد اما سر مزارشان طور دیگری میشود درددل کرد.
با پاهایی سنگین و بغضی سنگین تر میرفتی تا شاید هفته دیگر توفیق زیارت دوباره شهدا را داشته باشی. دیروز عجیب فضاها باهم آمیخته شده بود؛ عجیب!
#دختر_انتظار
#کاشان
#شهید_دیروز_شهید_امروز
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
روز اعلام آتشبس پس از دوازده روز درگیری، در شهر شاهد دو واکنش کاملاً متفاوت بودم. گروهی از مردم، بهخصوص جوانانی که داغ بیکاری و تورم را روزانه در زندگی خود حس کرده بودند، تنها دلخوش به پایان حتی موقت ترس و هراس ها؛ فقط برای چند ساعت خواب آرام و روز بدون انفجار ارزش قائل بودند اما در پس این شادی گذرا، ناامیدی عمیقی از امکان تغییر ساختاری در کشور وجود داشت. در مقابل، کسانی که خود جنگ تحمیلی و سختی تحریمها را در سالهای گذشته تجربه کردهاند، همانند نسل چهل و پنجاه ساله ها، این دو هفته اضطراب را آزمونی دیگر از تابآوری ملی میدیدند و آرامش آتشبس را دستاوردی برای تمامیت ارضی و هویت تاریخی ایران میدانستند.
وجه تمایز اصلی این دو نگاه در تجربه زیسته آنها نهفته است. نسل میانسال، با خاطرات جنگ، صدای موشکها، سهمیهبندی و کوپن بزرگ شده و بارها یاد گرفته پس از هر فروپاشی و بحران، دوباره سرپا شود. آنها با تکیه بر شبکه حمایتی خانوادههای بزرگتر و پناه بردن به معناگرایی جمعی، باوری که زندگی در شرایط سخت را قابل تحمل میکرد، مهارت ایستادگی و بازگشت به روال عادی را در خود نهادینه کردهاند. اما فرزندان پساجنگ با وعدههای محقق نشده اقتصادی، فشارهای معیشتی و اخبار مداوم ناامیدیساز و سیل افزاینده مهاجرت نخبگانی بزرگ شدهاند و خود را در چرخهای از تلاشهای بیحاصل یافته اند؛ جایی که حتی پایان جنگ هم به چشمشان نشانهای از تغییر بنیادی نیست.
رسانهها نیز نقش متفاوتی در شکلگیری این دو نگاه ایفا کردهاند. روایتهای رسمی جنگ و دفاع مقدس بیش از آنکه در ذهن جوانان امروز بازتاب یابد، در دل میانسالان جا خوش کرده است؛ مانند مارشهای نظامی و سرودهای حماسی که از شبکه ملی پس از گذشت سه دهه پخش شد و روایتهایی که بر روحیه مقاومت ملی تأکید داشت. اما شبکههای اجتماعی و پلتفرمهای آزاد، هر روز انبوهی از اخبار اعتراض، بحران و رکود اقتصادی را در مقابل چشم جوانان میگذاشتند و به تدریج احساس میهندوستی را در آنها به حس ناامیدی و بیاعتمادی تبدیل کردند.
در نهایت، این شکاف نسلی بازتاب دو تعریف متفاوت از «وطن» است. برای نسل پیشین، ایران نماد تاریخ ایثار، دفاع از مرزها و حفظ ارزشهای مشترک است؛ اما برای نسل امروز، ایران مفهوم عدالت، آزادی فردی و چشماندازی روشن برای زندگی معنابخش است و تا این مؤلفهها محقق نشوند، تعلق خاطر به خاک و ملت برای این نسل همچنان سست باقی میماند.
اگر بخواهیم این فاصله فکری را پر کنیم، لازم است زبانی مشترک پیدا کنیم شاید مستندسازی داستانهای مقاومت نسل معنا گرای دیروز در کنار روایتهای ناامیدی نسل عمل گرای امروز، برنامههای گفتوگوی همدلانه میان دو نسل و حمایت از پروژههای اجتماعی مشترک که امید به اصلاح و تابآوری جمعی را در هر دو گروه زنده کند، گزینههای عملی جهت دستیابی به گفتمانی مشترک باشد.
تنها در این صورت است که ایرانِ فردا نه میراثدار یک نسل، که محصول همآوایی همه کسانی خواهد بود که سرزمینشان را عزیز میدارند.
#مریم_فرخ_نیا
#آشتی_دو_نسل
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
*برداشت اول*
روزهای زندگی را پشت سر میگذاشتم؛ روزمرگیهای مادر چهار فرزند همراه با حوادث و بالا و پایین ها و سروکله زدن ها.
جنگ و مبارزه! عقیده و باورم بود که «بله باید ایستاد و جنگید.» کتاب های دهه شصت از خاطرات خود رزمنده ها بگیر تا حال و هوای خانم های آن دوران را خوانده بودم. فیلم و سریال دیده بودم و گاهی نقل قول و خاطره ای شنیده بودم.
توی دلم تحسین میکردم و انگار زمینه ذهنم این بود که منم بودم این طور میکردم. خانه م را میکردم پایگاه. و گاهی هم فاصله ای بین خودم و مردم آن زمان میدیدم که گویی لازم نبود به بیشتر درک کردن و تصویر سازی. حتی میشد از خودم بپرسم چطور اون موقع زندگی میکردند.
*برداشت دوم*
مادرم اوایل کرونا بود که بعد از تقریباً دو سال مبارزه با بیماری به رحمت خدا رفت. توی سن بیست و پنج سالگی با دو فرزند کوچک به عنوان دختری که بسیار به مادرش دلبسته یا بهتر است بگویم وابسته بود، شاهد نفس های آخر و ترک دنیای مادرم بودم. خودم غسلش دادم و درست همان لحظه ها بود که دنیا به نظرم چقدر حقیر و بی ارزش جلوه کرد و از آن روز به بعد مرگ شد پانوشت فکرها و تصمیم ها؛ از مرگ میخواندم و میگفتم. اما...
شب جمعه ای که صداها مهیب انفجار شروع شد، شبی که میشنیدم دیوار صوتی از جنگنده شکسته شد، گفتم ای فاطمه! تو کجا و آمادگی رفتن کجا. شب هایی که ممکن بود یکی از موشک ها یا پهبادها بیاید و پایان زندگیم و رسماً اعلام کند، مدام با خودم حق الناس هایی که ممکن و قطعی بود مرور میکردم، توبه میکردم، استغفار میگفتم. توی ذهنم فرصت های از دست رفته رو مرور میکردم فرصتهایی که نقد از دست دادم، فرصتهایی که میتوانست از من همسری بهتر، مادری بهتر، شیعه ای بهتر و بنده ای بهتر بسازد. حس بنده ای را داشتم که آن دنیا داشت میگفت باز هم فرصت بدهی، فرصت... واژه ای سخت، خواستنی، عجیب، فرار...
از میان تمام افکار مبهم صدقه میدادم، زیارت عاشورا میخواندم و نفس عمیق میکشیدم. آیت الکرسی و دعا حواله خانواده میکردم. کار به تنگنا میرسید، تربت در دهانم میگذاشتم و از ذهنم عبور میکرد که «کسی نمیدونه شاید وقت رفتن باشه و تو دهنم تربت باشه.»
و وای از زمانی که ذهن میرفت به سمت رفتن. داستان اینجا ترسناک تر و مهیب تر از صدای انفجار و لرزش شیشه میشد. میپرسیدم «آماده ای؟» جواب میدادم: «نه...نه....»
هول شب اول قبر جلوی چشمانم میآمد و با صدای انفجارها و تشدید ترسهام خودم را اصلاً آماده مواجه شدن با شب اول قبر نمیدیدم. ترسیدم خیلی ترسیدم. گفتم: «پس چطور با موجوداتی که با اعمال خودت ساختی میخوای مواجه بشی؟» و اینجا وحشتم اوج میگرفت.
*برداشت سوم*
توی این چندین روز با خودم صحبت میکردم که «باید ببری از زندگی که تا الان داشتی. الان دیگه زندگیت هم باید حالت جنگی بگیره. باید آماده بشی و آماده کنی بچه هات و برای روزهای آینده. دیگه آماده باش همیشگی. حالا واقعا آماده ای؟»
و من دیدم آنقدر در زندگی معمول دنیا و دغدغههایش غرق شده ام که انگار خیلی چیزها در گستره باورها و عقاید حبس شده اند و جز اندکی به زندگی من سر ریز نشده اند.
اصلأ حال قشنگ و دیدنی سال های جنگ رزمندهها و بسیاری از بانوان سرزمینم برای همین بود. برای اینکه بسیاری از عقاید و باورها در زندگیشان سرریز شده بود و جانشان را سیراب میکرد. آنقدر که محکم میایستادند و عزیزانشان را راهی میکردند. شهادتشان را به آغوش می کشیدند و رزمنده هایی که جان دادند ولی ذره ای خاک، نه!
فیلمی از سردار عزیزمان حاج قاسم میبینم که بمبهایی در نزدیک ایشان منفجر میشود و بر ایشان گویی نسیمی وزید! بیشتر خجلت زده میشوم از خودم. و حالا این منم؛ منی که این بار انگار جنس خواستههایم از خدا هم فرق کرده. وجودم را مثل زمینی میبینم که اتفاقات اخیر آن را شخم زده و از قضا چیزهایی که نمیدیدم را دیدم. حالا با خجالت بیشتری در خانه آقا امام حسین میروم. باشد که میان حرهای درگاهشان سیاهرویی چون من را هم بپذیرند.
سرداران عزیزمان در ذهنم می آیند؛ حاج قاسم، سردار حاجی زاده، سردار سلامی و ... و این بار با التماس و عمیق میخوانم: *اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْیاىَ مَحْیا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ*
#سیده_فاطمه
#کلنجار
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd