سلام بر تو خون خدا
تا آنجا که حافظه ام یاری میکند از کودکی تا امروز همه از گریه بر تو و یاران شهیدت گفتند،اما...
چه افسوس بر آنانکه سعادت ابدی یافتند؟!
من حال و هوای این روزهای خود را با که نزدیکتر مقایسه توانم کرد؟!
حال دل من بیشتر شباهت به جاماندگان قافله ات دارد تا شباهت به سوختگان وصلت...
چند قدم مانده به عاشورا... بیا از ناگفته هایش برایم بگو...
از «طِرِماح»...
هموکه با هزار مصیبت از کوفه بسمت مکه گریخت به امید ملاقات امام؛ امام را هم دید ولی مهلت خواست تا آذوقه به عیال رساند و بازگردد و تنها یک کلام از امام شنید «برو طرح! اما دیر مکن...» طرماح رفت، آذوقه اهل و عیال رساند و بازگشت، اما .... دیر رسید و دیگر هیچ رد اثری در تاریخ از او روایت نشده... من بیشتر به طرماح و درس عبرتش محتاجم تا سیاهی لشکر یزید که معلوم الحال اند... به درگیری هر روز خود با خرده ریزه های زندگی...به درگیری هر روزم با غم نان و نمک بی توکل به صاحب نان و نمک... به درگیری هر روزم با خود خود خودم و نه هیچکس دیگر...
طرماح!
ای یار جامانده از عاشورا!
اربعین بر تو چگونه گذشت؟!
#ایران_دخت
#طِرِماح
#لبیک_یا_حسین
#پِی_وند
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
جمعه بعد از آتش بس، فضاها باهم آمیخته شده بودند؛ مراسم شهدای دفاع بود فرزند شهدای ۸سال دفاع مقدس آمده بودند هر کدام گوشه ای نشسته بودند و ریز ریز گریه می کردند. نمیدانم شاید به مظلومیت خانواده ای که قرار بود تمام راهی را که او و خانواده اش پیموده است بپیماید. شاید به نیت مراسم پدر شهیدش که او در آن زمان نبوده است اشک میریخت و کمی بیشتر مینشست. شاید فضایی یافته بود که میشد در آن آرام آرام زمانه را مرور کند و اشک بریزد. نمیدانم شاید هم به شهدا متوسل شده بود و برای خانواده و مردمش دعا میکرد.
دیروز عجیب فضاها باهم شده بودند. خانواده شهدا را میدیدی که دوباره دورهم جمع شده بودند انگار به ۳۰ سال قبل برگشته بودی. نمیتوانستی بخندی و اظهار شادمانی کنی که دوستان قدیم را میبینی
چقدر همه عوض شده بودند. هر کدام الان خودشان فرزندانی داشتند و خانواده ای را سرپرستی میکردند. فوری خاطراتت را دوره میکردی؛ گاهی در مینی بوس بودی و حال و هوای سرویس زنده میشد، گاهی هم پشت میز در کلاس نشسته بودی
همان لحظه خود را در قمصر یا هر اردوی دیگری میدیدی.
فضاهایی باهم آمیخته شده بودند که تصورش سنگین بود، غم و شادی بهم تنیده شده بودند زیر سایه شهدا.
مزار شهیدت اگر نزدیک شهدای این چند روز بود ناگهان خود را بین جمعیتی میدیدی که برای عرض تسلیت آمده بودند. اول خوشحال بودی که مزار شهدا پر از جمعیت زائر شده است. مزارهایی که هرهفته چند نفر محدود همیشگی زائر داشت.
ولی فورا دوباره غم میآمد که کاش الان هم به این علت شلوغ نمیشد. بعد از چند لحظه بهتر میدیدی بروی و جا را برای زائرین و خانوادههای تازه مصیبت دیده باز کنی تا راحتتر به عزاداریشان بپردازند. اما بغض و اشکت با تو هنوز باقی بود و با نگاهی از شهیدت خداحافظی میکردی هنوز حرفها و درددلهایت را به او نگفته بودی...
درست است که شهدا زنده اند و همه جا میشود با آنها حرف زد اما سر مزارشان طور دیگری میشود درددل کرد.
با پاهایی سنگین و بغضی سنگین تر میرفتی تا شاید هفته دیگر توفیق زیارت دوباره شهدا را داشته باشی. دیروز عجیب فضاها باهم آمیخته شده بود؛ عجیب!
#دختر_انتظار
#کاشان
#شهید_دیروز_شهید_امروز
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
روز اعلام آتشبس پس از دوازده روز درگیری، در شهر شاهد دو واکنش کاملاً متفاوت بودم. گروهی از مردم، بهخصوص جوانانی که داغ بیکاری و تورم را روزانه در زندگی خود حس کرده بودند، تنها دلخوش به پایان حتی موقت ترس و هراس ها؛ فقط برای چند ساعت خواب آرام و روز بدون انفجار ارزش قائل بودند اما در پس این شادی گذرا، ناامیدی عمیقی از امکان تغییر ساختاری در کشور وجود داشت. در مقابل، کسانی که خود جنگ تحمیلی و سختی تحریمها را در سالهای گذشته تجربه کردهاند، همانند نسل چهل و پنجاه ساله ها، این دو هفته اضطراب را آزمونی دیگر از تابآوری ملی میدیدند و آرامش آتشبس را دستاوردی برای تمامیت ارضی و هویت تاریخی ایران میدانستند.
وجه تمایز اصلی این دو نگاه در تجربه زیسته آنها نهفته است. نسل میانسال، با خاطرات جنگ، صدای موشکها، سهمیهبندی و کوپن بزرگ شده و بارها یاد گرفته پس از هر فروپاشی و بحران، دوباره سرپا شود. آنها با تکیه بر شبکه حمایتی خانوادههای بزرگتر و پناه بردن به معناگرایی جمعی، باوری که زندگی در شرایط سخت را قابل تحمل میکرد، مهارت ایستادگی و بازگشت به روال عادی را در خود نهادینه کردهاند. اما فرزندان پساجنگ با وعدههای محقق نشده اقتصادی، فشارهای معیشتی و اخبار مداوم ناامیدیساز و سیل افزاینده مهاجرت نخبگانی بزرگ شدهاند و خود را در چرخهای از تلاشهای بیحاصل یافته اند؛ جایی که حتی پایان جنگ هم به چشمشان نشانهای از تغییر بنیادی نیست.
رسانهها نیز نقش متفاوتی در شکلگیری این دو نگاه ایفا کردهاند. روایتهای رسمی جنگ و دفاع مقدس بیش از آنکه در ذهن جوانان امروز بازتاب یابد، در دل میانسالان جا خوش کرده است؛ مانند مارشهای نظامی و سرودهای حماسی که از شبکه ملی پس از گذشت سه دهه پخش شد و روایتهایی که بر روحیه مقاومت ملی تأکید داشت. اما شبکههای اجتماعی و پلتفرمهای آزاد، هر روز انبوهی از اخبار اعتراض، بحران و رکود اقتصادی را در مقابل چشم جوانان میگذاشتند و به تدریج احساس میهندوستی را در آنها به حس ناامیدی و بیاعتمادی تبدیل کردند.
در نهایت، این شکاف نسلی بازتاب دو تعریف متفاوت از «وطن» است. برای نسل پیشین، ایران نماد تاریخ ایثار، دفاع از مرزها و حفظ ارزشهای مشترک است؛ اما برای نسل امروز، ایران مفهوم عدالت، آزادی فردی و چشماندازی روشن برای زندگی معنابخش است و تا این مؤلفهها محقق نشوند، تعلق خاطر به خاک و ملت برای این نسل همچنان سست باقی میماند.
اگر بخواهیم این فاصله فکری را پر کنیم، لازم است زبانی مشترک پیدا کنیم شاید مستندسازی داستانهای مقاومت نسل معنا گرای دیروز در کنار روایتهای ناامیدی نسل عمل گرای امروز، برنامههای گفتوگوی همدلانه میان دو نسل و حمایت از پروژههای اجتماعی مشترک که امید به اصلاح و تابآوری جمعی را در هر دو گروه زنده کند، گزینههای عملی جهت دستیابی به گفتمانی مشترک باشد.
تنها در این صورت است که ایرانِ فردا نه میراثدار یک نسل، که محصول همآوایی همه کسانی خواهد بود که سرزمینشان را عزیز میدارند.
#مریم_فرخ_نیا
#آشتی_دو_نسل
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
*برداشت اول*
روزهای زندگی را پشت سر میگذاشتم؛ روزمرگیهای مادر چهار فرزند همراه با حوادث و بالا و پایین ها و سروکله زدن ها.
جنگ و مبارزه! عقیده و باورم بود که «بله باید ایستاد و جنگید.» کتاب های دهه شصت از خاطرات خود رزمنده ها بگیر تا حال و هوای خانم های آن دوران را خوانده بودم. فیلم و سریال دیده بودم و گاهی نقل قول و خاطره ای شنیده بودم.
توی دلم تحسین میکردم و انگار زمینه ذهنم این بود که منم بودم این طور میکردم. خانه م را میکردم پایگاه. و گاهی هم فاصله ای بین خودم و مردم آن زمان میدیدم که گویی لازم نبود به بیشتر درک کردن و تصویر سازی. حتی میشد از خودم بپرسم چطور اون موقع زندگی میکردند.
*برداشت دوم*
مادرم اوایل کرونا بود که بعد از تقریباً دو سال مبارزه با بیماری به رحمت خدا رفت. توی سن بیست و پنج سالگی با دو فرزند کوچک به عنوان دختری که بسیار به مادرش دلبسته یا بهتر است بگویم وابسته بود، شاهد نفس های آخر و ترک دنیای مادرم بودم. خودم غسلش دادم و درست همان لحظه ها بود که دنیا به نظرم چقدر حقیر و بی ارزش جلوه کرد و از آن روز به بعد مرگ شد پانوشت فکرها و تصمیم ها؛ از مرگ میخواندم و میگفتم. اما...
شب جمعه ای که صداها مهیب انفجار شروع شد، شبی که میشنیدم دیوار صوتی از جنگنده شکسته شد، گفتم ای فاطمه! تو کجا و آمادگی رفتن کجا. شب هایی که ممکن بود یکی از موشک ها یا پهبادها بیاید و پایان زندگیم و رسماً اعلام کند، مدام با خودم حق الناس هایی که ممکن و قطعی بود مرور میکردم، توبه میکردم، استغفار میگفتم. توی ذهنم فرصت های از دست رفته رو مرور میکردم فرصتهایی که نقد از دست دادم، فرصتهایی که میتوانست از من همسری بهتر، مادری بهتر، شیعه ای بهتر و بنده ای بهتر بسازد. حس بنده ای را داشتم که آن دنیا داشت میگفت باز هم فرصت بدهی، فرصت... واژه ای سخت، خواستنی، عجیب، فرار...
از میان تمام افکار مبهم صدقه میدادم، زیارت عاشورا میخواندم و نفس عمیق میکشیدم. آیت الکرسی و دعا حواله خانواده میکردم. کار به تنگنا میرسید، تربت در دهانم میگذاشتم و از ذهنم عبور میکرد که «کسی نمیدونه شاید وقت رفتن باشه و تو دهنم تربت باشه.»
و وای از زمانی که ذهن میرفت به سمت رفتن. داستان اینجا ترسناک تر و مهیب تر از صدای انفجار و لرزش شیشه میشد. میپرسیدم «آماده ای؟» جواب میدادم: «نه...نه....»
هول شب اول قبر جلوی چشمانم میآمد و با صدای انفجارها و تشدید ترسهام خودم را اصلاً آماده مواجه شدن با شب اول قبر نمیدیدم. ترسیدم خیلی ترسیدم. گفتم: «پس چطور با موجوداتی که با اعمال خودت ساختی میخوای مواجه بشی؟» و اینجا وحشتم اوج میگرفت.
*برداشت سوم*
توی این چندین روز با خودم صحبت میکردم که «باید ببری از زندگی که تا الان داشتی. الان دیگه زندگیت هم باید حالت جنگی بگیره. باید آماده بشی و آماده کنی بچه هات و برای روزهای آینده. دیگه آماده باش همیشگی. حالا واقعا آماده ای؟»
و من دیدم آنقدر در زندگی معمول دنیا و دغدغههایش غرق شده ام که انگار خیلی چیزها در گستره باورها و عقاید حبس شده اند و جز اندکی به زندگی من سر ریز نشده اند.
اصلأ حال قشنگ و دیدنی سال های جنگ رزمندهها و بسیاری از بانوان سرزمینم برای همین بود. برای اینکه بسیاری از عقاید و باورها در زندگیشان سرریز شده بود و جانشان را سیراب میکرد. آنقدر که محکم میایستادند و عزیزانشان را راهی میکردند. شهادتشان را به آغوش می کشیدند و رزمنده هایی که جان دادند ولی ذره ای خاک، نه!
فیلمی از سردار عزیزمان حاج قاسم میبینم که بمبهایی در نزدیک ایشان منفجر میشود و بر ایشان گویی نسیمی وزید! بیشتر خجلت زده میشوم از خودم. و حالا این منم؛ منی که این بار انگار جنس خواستههایم از خدا هم فرق کرده. وجودم را مثل زمینی میبینم که اتفاقات اخیر آن را شخم زده و از قضا چیزهایی که نمیدیدم را دیدم. حالا با خجالت بیشتری در خانه آقا امام حسین میروم. باشد که میان حرهای درگاهشان سیاهرویی چون من را هم بپذیرند.
سرداران عزیزمان در ذهنم می آیند؛ حاج قاسم، سردار حاجی زاده، سردار سلامی و ... و این بار با التماس و عمیق میخوانم: *اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْیاىَ مَحْیا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ*
#سیده_فاطمه
#کلنجار
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
گروه محلی ام ١٢٨ عضو داشت، همه مامان، همه مال یک محل، با دغدغه های مشترک و تا حدود خیلی زیادی در یک طبقه از طبقه های اجتماعی.. یکی دو تا از پیام های مناسبتی رو که این روزها همه جا هست، پاک کردم، اینبار دیگه بابت پاک کردن پیام ها عذرخواهی نکردم.
برنامه ی نمددوزی امروز عصر، تو خانه فرهنگ رو، که توسط یکی از همین مامانا و کاملا رایگان برگزار میشه رو یادآوری کردم و در ادامه اش نوشتم: «خانوما بعد از کلاس امروز، میریم، کشتی صبای شهربازی کوکب. و بعد علی بستنی تو تفرش. هرکی دوست داشت، هر کدوم رو خواست، همراهی کنه!»
دل خودم که از این پیشنهاد شاد شد، حتما بچه های محل هم کلی کیف خواهند کرد.
امروز رو خیلی دوست دارم، شنبه ای که بعد از دو تا شنبه ی سیاه و وحشتناک از راه رسیده. می دونم امروز هم برای خیلی ها تلخ و سیاهه. امروز ۶٠ تا هم وطن به خاک سپرده شدن. ولی زندگی ادامه داره و من می خوام امروز رو برای حفظ روحیه ی هم محله ای هایم با روی خوش زندگی به ثبت برسونم.
#ح_ص
#این_شنبه
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
تا قبل از این روزها نمی شناختمشان...
اما شبی شنیدم صداهای مهیبی را که باعث شهادتشان شد و صبحی در جمع مشایعت کنندگان پیکر مطهرشان بودم؛ بی هیچ برنامه ریزی قبلی!
#حقیقت_جو
#شناسایی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
نگاه من به سرانجام است...
تا خبردار شدم به هدی زنگ زدم، از اتفاق خبر نداشت، باورش نمیشد. پشت تلفن بغض کرد. گفتم «فقط میتونیم دعا کنیم.» یک ساعت بعد هدی به من زنگ زد و گفت: «من دارم میرم. نمیایی؟» گفتم: «نه شوهرم گفته احتمالاً اجازه ورود نمیدن.»
هدی رفته بود خانه پدری دوستمان. خودش را به خانهشان رسانده بود. همان خانهای که شبهای ایام فاطمیه، بساط عزای مادر (س) برقرار بود و محرمها روضه. همان خانهای که برایم با خانههای دیگر فرق داشت. حتماً دیگر خانهای نمانده بود! خاک و سنگ بود.
هدی خودش را به خانهشان رساند؛ خانه دوست عزیزتر از جان. خانه آوار شده بود. صدای دوستی را که از خواهر برایش عزیزتر بود میشنید که میگفت: «مامان بیا بیرون، تورو خدا بیا. بچههات اومدن، نوهها اومدن. بابا کجایید، میدونم زنده اید. بابا! مامان! حامد! تو رو خدا بیاید. تورو خدا پیداشون کنید.»
هدی، دوسال پیش پدرش را از دست داده و داغ عزیز کشیده بود. ولی یک عزیز؛ فقط پدرش را. اما حالا یک روز صبح از خواب بیدار شده و دنبال ۳ نفر از عزیزانش زیر آوار میگشت.
امدادرسانها و نیروهای حفاظتی، حریفشان نمیشوند. همچنان فریاد و گریه و التماس که مادر و پدر و برادرش را به خیال خودش نجات دهد.
از ۴ صبح تا ۴ عصر! این دوازده ساعت را چه کشیدند کنار ویرانهشان!
هدی هرکاری میکند که او را آرام کند، ولی مگر میشود! با هر تکه از وسایل خانه فریادشان بلندتر میشود. لباسهای مادر، وسایل اتاق برادر.
کاش همسایهها از لحظهی واقعه چیزی نگویند. کاش از صدای مهیب انفجار اول نگویند! کاش از صدای حامد که مادر و پدر را صدا میزند، نگویند! کاش از صدای مهیب انفجار دوم و قطع شدن صدای حامد چیزی نگویند!
هدی خودش نمیتواند جلوی گریهها و نالههای خودش را بگیرد! چگونه او را آرام کند!
هدی! سعی کن یاد خاطرات آن خانه نیفتی! یاد لبخندهای پدرش و حرفهای پر محبت مادرش نیفتی. اصلأ احساس کن این خانه را ندیدی و اعضای آن را نمیشناسی، تا بتوانی کمی او را آرام کنی. اما مگر میشود فراموش کرد!
در حسینیهی پایین این خانه، روی فرشهای حرم امام رئوف (ع) گریه کردیم، با عکس های شهدای روی دیوار گریه کردیم. روی سجادهی پدرش نماز خواندیم.
او میگفت پدرش برای نماز به طبقهی پایین میآید و نمازش را در حسینیه میخواند، خلوتی با خدا بر روی فرش های حرم، با عطر گل محمدی، مهر خاک سیدالشهدا(ع)، چفیهی تا شده زیر مهر... و دعای پایان نماز؛ الهم ارزقنی شهاده فی سبیلک.
اذان که میشد از او اجازه میگرفتم بر روی سجادهی پدرش نماز بخوانم. او هم اجازه میداد.
کتیبههای روی دیوار حسینیه، چشمهایم را به خودش خیره میکرد؛
*یا حسین شهید*
*باز این چه شور است که در خلق عالم است*
*یا زینب کبری*
پدرش یک کتابخانه بزرگ در حسینیهی پایین، داخل یک اتاق کوچک کنار موتورخانه داشت. کتابخانهاش را هم دوست داشتم. نمیدانستم امام خمینی (ره) آنقدر کتاب نوشته است! دوست داشتم همهی کتابهای تفسیر را بخوانم و در کتابهای دفاع مقدسیاش غرق شوم. حسینیه اش بوی بهشت میداد برای من. اما همهاش خاک شده بود! حتی خانهای نبود که زیر سقف آن بنشینند و قران بخوانند و گریه کنند، خانهای نمانده بود تا اقوام و دوست و آشنا برای تسلیت گفتن بیایند.
فردای روز انفجار، به اتفاق هدی به خانهی خودش رفتیم. چای و خرما و آه! آه! قابل توصیف نیست. کسی نمیتواند آه و حسرت را وصف کند. حسرت اینکه کاش شب قبلش مادر و پدر و برادرش را برای بار آخر میدید. حسرت اینکه چرا او را با خود نبردند. حسرت اینکه همین چند روز قبل، برای برادرش رفته بودند خواستگاری! آه و حسرت هایی که قابل وصف نیست. دعا می کرد ای کاش خبر بدهند حداقل فقط یک نفر از آن سه نفر زنده بماند. دعا می کرد ای کاش از زیر آوار چیزی پیدا کنند!
همین چند وقت پیش دسته جمعی به زیارت حرم حضرت زینب (س) رفته بودند. شاید همانجا رزق شهادت خواسته اند! دخترخاله اش میگفت، حامد صدایم زده تا یک عکس دو نفری از او و حاج آقا بگیرد. عکس دو نفرهی پدر پسری که همان چاپ شد و در مراسمات اشک همهمان را درآورد.
هدی، همچنان همهی تلاشش را میکرد، اما بی فایده بود. دو روز تمام و بعد از آن غمگسار او بود. و چه غمگساری!
هدی چند روز بعد زنگ زد و گفت: «برای گمشدهی من هم زیر آوار دعا کن.»
حالا نویت هدی بود که خداوند صبر و توانش را آزمایش کند. محل کار همسرش، هدف حمله قرار گرفته بود. فقط یک سال از زندگی مشترکشان میگذشت...
*باز هم آوار!
گشتن به دنبال عزیز زیر آوار!
نشستن روی خاکها!
دو روز تمام زیر آوار!
و خبر شهادت همسرش!
آه و حسرت!*
#ناشناس
#آوار
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
در دوران معاصر که عقلگرایی و علوم تجربی بر عرصهی اندیشه چیره شدهاند، بسیاری از روشنفکران و دانشمندان دین را خرافه یا ابزاری برای کنترل اجتماعی میپندارند؛ اما خودِ علم نیز نتوانسته است حضور یک «هوش کیهانی» را بهطور قاطع نفی کند. آلبرت اینشتین، با آنکه به خدای شخصوار اعتقادی نداشت، به «احساس مذهبی کیهانی» معتقد بود و تحسین نظم شگفتآور جهان را بخشی از تجربهی انسانی میدانست. جان پالینگهورن، فیزیکدان و کشیش کلیسای انگلستان، تنظیم دقیق ثابتهای بنیادی کیهان را نشانهی وجود عاملی فراتر از تصادف صرف میدانست، پل دیویس با مفهوم «کوکتل آنتروپیک» از همآهنگی ظریف پارامترهای جهان سخن گفت و فرانک تیپلر در نظریهی «نقطه اُمگا» چشماندازی برای ظهور هوشی جهانی پیشبینی کرد. اگرچه این استدلالها بیشتر فلسفی علمیاند تا نتایج مستقیم آزمایشگاهی، اما همگی نشان میدهند که عقل و معنویت میتوانند همپیمان در درک عمق هستی باشند.
با این حال، مدرنیته و جنبشهای سکولار، بهویژه در دو سدهی اخیر، تلاش کردهاند تا مؤلفههای دینی را از زندگی عمومی حذف کرده و معناگرایی را با شعارهای عقلانیت ابزاری جایگزین سازند. اخلاق اجتماعی و قانون جایگزین دین معرفی شدهاند تا انسان بهظاهر آزادتر و خودمختارتر باشد؛ اما در عمل، این پروژه منجر به فروپاشی مرزهای معنوی، فروکاست تجربهی انسانی به سود مصرفگرایی و ابزارگرایی، و در نهایت بحران هویت شده است. روشنفکران جوامع در حال توسعه، تحت تأثیر گفتمان مدرن غربی، گمان کردند نفی دین گامی در جهت پیشرفت است؛ حال آنکه آنچه حذف میشد، نه فقط اعتقاد به امر قدسی، بلکه شبکهای از هویت، پیوند اجتماعی، معنا و تابآوری بود.
در شرایط بحرانی، بهویژه در مواجهه با تهدیدهای وجودی، شعارهای عقلگرایانهی مدرن کفایت نمیکنند. آنچه انسان را از فروپاشی درونی نجات میدهد، نه محاسبه و منطق خشک، بلکه احساس تعلق، ایمان و نوعی پناه معنوی است. از دیدگاه برخی روانشناسان اجتماعی، دین یک نظام معناساز عمیق است که هم به فرد حس جهتداری میدهد، هم به جامعه انسجام. بهعنوان مثال، «آنتونی گیدنز» دین را در جهان مدرن همچنان یک منبع هویتی و اخلاقی میداند؛ «یورگن هابرماس» با آنکه به عرفی شدن جهان اعتقاد دارد، اما حضور دین در عرصهی عمومی را برای پویایی گفتوگوی عقلانی ضروری میخواند. روانشناسانی چون «کنت پارگامنت» نیز در پژوهشهای تجربی، نقش دین در تابآوری روانی در برابر بحرانها را بارها اثبات کردهاند.
نمونهی برجستهی مصداقی این پیوند را در دوازده روز مقاومت ملت ایران دیدیم؛ زمانی که زیر باران موشک و صدای انفجار، نه محاسبات دقیق نظامی و نه حتی برخی سیاستگذاریهای داخلی که متاسفانه راه نفوذ به بالاترین سطوح امنیتی کشور رابه شکلی بسیار بحرانی فراهم ساخت که عشق سرشار به میهن و باور معنوی بودند که مردم را به ایستادگی و از خودگذشتگی واداشتند و نیروی تابآوری جمعی فراهم آوردند. این تجربه نشان داد در بحبوحهی بزرگترین بحرانها، معنویتگرایی فارغ از تقابل با علم و حس عمیق وطندوستی دو نیروی درونیاند که هیچ جنگ یا تجاوزی توان مقابله با آن را ندارد. بنابراین در جامعهی مدرن، معنویتگرایی نه بازماندهای از خرافات، بلکه ضرورتی عقلانی برای تابآوری فردی و جمعی است، پلی میانهرو که علم و ایمان را به هم پیوند میدهد و بقا و پایداری ملتی را تضمین میکند.
#مریم_فرخ_نیا
#معنویت
#دنیای_مدرن
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
⚫️ رصداخبار | اسامی و تصاویر دانشمندان و فعالان صنعت هستهای و دفاعی که در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه ترور و به شهادت رسیدند:
🔹۱. دکتر فریدون عباسی دوانی
🔹۲. دکتر محمدمهدی طهرانچی
🔹۳. دکتر عبدالحمید مینوچهر
🔹۴. دکتر احمدرضا ذوالفقاری
🔹۵. دکتر سید امیرحسین فقهی
🔹۶. دکتر اکبر مطلبیزاده
🔹۷. دکتر منصور عسگری
🔹۸. دکتر سید اصغر هاشمیتبار
🔹۹. دکتر سلیمان سلیمانی
🔹۱۰. دکتر علی باکویی کتریمی
🔹۱۱. دکتر سعید برجی کازرونی
🔹۱۲. دکتر محمدرضا صدیقی صابر
@RasadeAkhbar
آیتالله مکارم شیرازی: هرکس رهبری را تهدید کند حکم محارب دارد.
@Farsna