eitaa logo
نگاه من به سرانجام است...
46 دنبال‌کننده
101 عکس
36 ویدیو
1 فایل
جنگ هست زندگی هست ما هستیم... admin: @baradaranmh admin2: @all_oneOne اسم این کانال از ترانه «ابراهیم» محسن چاوشی برگرفته شده. به امید زیست ابراهیمی
مشاهده در ایتا
دانلود
نگاه من به سرانجام است...
تا خبردار شدم به هدی زنگ زدم، از اتفاق خبر نداشت، باورش نمی‌شد. پشت تلفن بغض کرد. گفتم «فقط می‌تونیم دعا کنیم.» یک ساعت بعد هدی به من زنگ زد و گفت: «من دارم می‌رم. نمیایی؟» گفتم: «نه شوهرم گفته احتمالاً اجازه ورود نمیدن.» هدی رفته بود خانه پدری دوستمان. خودش را به خانه‌شان رسانده بود. همان خانه‌ای که شب‌های ایام فاطمیه، بساط عزای مادر (س) برقرار بود و محرم‌ها روضه. همان خانه‌ای که برایم با خانه‌های دیگر فرق داشت‌‌. حتماً دیگر خانه‌ای نمانده بود! خاک و سنگ بود. هدی خودش را به خانه‌شان رساند؛ خانه دوست عزیزتر از جان. خانه آوار شده بود. صدای دوستی را که از خواهر برایش عزیزتر بود می‌شنید که می‌گفت: «مامان بیا بیرون، تورو خدا بیا. بچه‌هات اومدن، نوه‌ها اومدن. بابا کجایید، می‌دونم زنده اید. بابا! مامان! حامد! تو رو خدا بیاید. تورو خدا پیداشون کنید.» هدی، دوسال پیش پدرش را از دست داده و داغ عزیز کشیده بود. ولی یک عزیز؛ فقط پدرش را. اما حالا یک روز صبح از خواب بیدار شده و دنبال ۳ نفر از عزیزانش زیر آوار می‌گشت. امدادرسان‌ها و نیروهای حفاظتی، حریفشان نمی‌شوند. همچنان فریاد و گریه و التماس که مادر و پدر و برادرش را به خیال خودش نجات دهد. از ۴ صبح تا ۴ عصر! این دوازده ساعت را چه کشیدند کنار ویرانه‌شان! هدی هرکاری می‌کند که او را آرام کند، ولی مگر می‌شود! با هر تکه از وسایل خانه فریادشان بلند‌تر می‌شود. لباس‌های مادر، وسایل اتاق برادر. کاش همسایه‌ها از لحظه‌ی واقعه چیزی نگویند. کاش از صدای مهیب انفجار اول نگویند‌! کاش از صدای حامد که مادر و پدر را صدا میزند، نگویند! کاش از صدای مهیب انفجار دوم و قطع شدن صدای حامد چیزی نگویند! هدی خودش نمی‌تواند جلوی گریه‌ها و ناله‌های خودش را بگیرد! چگونه او را آرام کند! هدی! سعی کن یاد خاطرات آن خانه نیفتی! یاد لبخند‌های پدرش و حرف‌های پر محبت مادرش نیفتی. اصلأ احساس کن این خانه را ندیدی و اعضای آن را نمی‌شناسی، تا بتوانی کمی او را آرام کنی. اما مگر می‌شود فراموش کرد! در حسینیه‌ی پایین این خانه، روی فرش‌های حرم امام رئوف (ع) گریه کردیم، با عکس های شهدای روی دیوار گریه کردیم. روی سجاده‌ی پدرش نماز خواندیم. او می‌گفت پدرش برای نماز به طبقه‌ی پایین می‌آید و نمازش را در حسینیه میخواند، خلوتی با خدا بر روی فرش های حرم، با عطر گل محمدی، مهر خاک سیدالشهدا(ع)، چفیه‌ی تا شده زیر مهر... و دعای پایان نماز؛ الهم ارزقنی شهاده فی سبیلک. اذان که می‌شد از او اجازه می‌گرفتم بر روی سجاده‌ی پدرش نماز بخوانم. او هم اجازه می‌داد. کتیبه‌های روی دیوار حسینیه، چشم‌هایم را به خودش خیره می‌کرد؛ *یا حسین شهید* *باز این چه شور است که در خلق عالم است* *یا زینب کبری* پدرش یک کتابخانه بزرگ در حسینیه‌‌ی پایین، داخل یک اتاق کوچک کنار موتورخانه داشت. کتابخانه‌اش را هم دوست داشتم. نمی‌دانستم امام خمینی (ره) آنقدر کتاب نوشته است! دوست داشتم همه‌ی کتاب‌های تفسیر را بخوانم و در کتاب‌های دفاع مقدسی‌اش غرق شوم. حسینیه اش بوی بهشت می‌داد برای من. اما همه‌اش خاک شده بود! حتی خانه‌ای نبود که زیر سقف آن بنشینند و قران بخوانند و گریه کنند، خانه‌ای نمانده بود تا اقوام و دوست و آشنا برای تسلیت گفتن بیایند‌. فردای روز انفجار، به اتفاق هدی به خانه‌ی خودش رفتیم. چای و خرما و آه! آه! قابل توصیف نیست. کسی نمی‌تواند آه و حسرت را وصف کند. حسرت اینکه کاش شب قبلش مادر و پدر و برادرش را برای بار آخر می‌دید. حسرت اینکه چرا او را با خود نبردند. حسرت اینکه همین چند روز قبل، برای برادرش رفته بودند خواستگاری! آه و حسرت هایی که قابل وصف نیست. دعا می کرد ای کاش خبر بدهند حداقل فقط یک نفر از آن سه نفر زنده بماند. دعا می کرد ای کاش از زیر آوار چیزی پیدا کنند! همین چند وقت پیش دسته جمعی به زیارت حرم حضرت زینب (س) رفته بودند. شاید همانجا رزق شهادت خواسته اند! دخترخاله اش می‌گفت، حامد صدایم زده تا یک عکس دو نفری از او و حاج آقا بگیرد. عکس دو نفره‌‌ی پدر پسری که همان چاپ شد و در مراسمات اشک همه‌مان را درآورد. هدی، همچنان همه‌ی تلاشش را می‌کرد، اما بی فایده بود. دو روز تمام و بعد از آن غم‌گسار او بود. و چه غم‌گساری! هدی چند روز بعد زنگ زد و گفت: «برای گم‌شده‌ی من هم زیر آوار دعا کن.» حالا نویت هدی بود که خداوند صبر و توانش را آزمایش کند. محل کار همسرش، هدف حمله قرار گرفته بود. فقط یک سال از زندگی مشترکشان می‌گذشت‌... *باز هم آوار! گشتن به دنبال عزیز زیر آوار! نشستن روی خاک‌ها! دو روز تمام زیر آوار! و خبر شهادت همسرش! آه و حسرت!* https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
در دوران معاصر که عقل‌گرایی و علوم تجربی بر عرصه‌ی اندیشه چیره شده‌اند، بسیاری از روشنفکران و دانشمندان دین را خرافه یا ابزاری برای کنترل اجتماعی می‌پندارند؛ اما خودِ علم نیز نتوانسته است حضور یک «هوش کیهانی» را به‌طور قاطع نفی کند. آلبرت اینشتین، با آنکه به خدای شخص‌وار اعتقادی نداشت، به «احساس مذهبی کیهانی» معتقد بود و تحسین نظم شگفت‌آور جهان را بخشی از تجربه‌ی انسانی می‌دانست. جان پالینگهورن، فیزیک‌دان و کشیش کلیسای انگلستان، تنظیم دقیق ثابت‌های بنیادی کیهان را نشانه‌ی وجود عاملی فراتر از تصادف صرف می‌دانست، پل دیویس با مفهوم «کوکتل آنتروپیک» از هم‌آهنگی ظریف پارامترهای جهان سخن گفت و فرانک تیپلر در نظریه‌ی «نقطه اُمگا» چشم‌اندازی برای ظهور هوشی جهانی پیش‌بینی کرد. اگرچه این استدلال‌ها بیشتر فلسفی علمی‌اند تا نتایج مستقیم آزمایشگاهی، اما همگی نشان می‌دهند که عقل و معنویت می‌توانند هم‌پیمان در درک عمق هستی باشند. با این حال، مدرنیته و جنبش‌های سکولار، به‌ویژه در دو سده‌ی اخیر، تلاش کرده‌اند تا مؤلفه‌های دینی را از زندگی عمومی حذف کرده و معناگرایی را با شعارهای عقلانیت ابزاری جایگزین سازند. اخلاق اجتماعی و قانون جایگزین دین معرفی شده‌اند تا انسان به‌ظاهر آزادتر و خودمختارتر باشد؛ اما در عمل، این پروژه منجر به فروپاشی مرزهای معنوی، فروکاست تجربه‌ی انسانی به سود مصرف‌گرایی و ابزارگرایی، و در نهایت بحران هویت شده است. روشنفکران جوامع در حال توسعه، تحت تأثیر گفتمان مدرن غربی، گمان کردند نفی دین گامی در جهت پیشرفت است؛ حال آنکه آنچه حذف می‌شد، نه فقط اعتقاد به امر قدسی، بلکه شبکه‌ای از هویت، پیوند اجتماعی، معنا و تاب‌آوری بود. در شرایط بحرانی، به‌ویژه در مواجهه با تهدیدهای وجودی، شعارهای عقل‌گرایانه‌ی مدرن کفایت نمی‌کنند. آنچه انسان را از فروپاشی درونی نجات می‌دهد، نه محاسبه و منطق خشک، بلکه احساس تعلق، ایمان و نوعی پناه معنوی است. از دیدگاه برخی روان‌شناسان اجتماعی، دین یک نظام معناساز عمیق است که هم به فرد حس جهت‌داری می‌دهد، هم به جامعه انسجام. به‌عنوان مثال، «آنتونی گیدنز» دین را در جهان مدرن همچنان یک منبع هویتی و اخلاقی می‌داند؛ «یورگن هابرماس» با آنکه به عرفی شدن جهان اعتقاد دارد، اما حضور دین در عرصه‌ی عمومی را برای پویایی گفت‌وگوی عقلانی ضروری می‌خواند. روان‌شناسانی چون «کنت پارگامنت» نیز در پژوهش‌های تجربی، نقش دین در تاب‌آوری روانی در برابر بحران‌ها را بارها اثبات کرده‌اند. نمونه‌ی برجسته‌ی مصداقی این پیوند را در دوازده روز مقاومت ملت ایران دیدیم؛ زمانی که زیر باران موشک و صدای انفجار، نه محاسبات دقیق نظامی و نه حتی برخی سیاست‌گذاری‌های داخلی که متاسفانه راه نفوذ به بالاترین سطوح امنیتی کشور رابه شکلی بسیار بحرانی فراهم ساخت که عشق سرشار به میهن و باور معنوی بودند که مردم را به ایستادگی و از خودگذشتگی واداشتند و نیروی تاب‌آوری جمعی فراهم آوردند. این تجربه نشان داد در بحبوحه‌ی بزرگ‌ترین بحران‌ها، معنویت‌گرایی فارغ از تقابل با علم و حس عمیق وطن‌دوستی دو نیروی درونی‌اند که هیچ جنگ یا تجاوزی توان مقابله با آن را ندارد. بنابراین در جامعه‌ی مدرن، معنویت‌گرایی نه بازمانده‌ای از خرافات، بلکه ضرورتی عقلانی برای تاب‌آوری فردی و جمعی است، پلی میانه‌رو که علم و ایمان را به هم پیوند می‌دهد و بقا و پایداری ملتی را تضمین می‌کند. https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
⚫️ رصداخبار | اسامی و تصاویر دانشمندان و فعالان صنعت هسته‌ای و دفاعی که در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه ترور و به شهادت رسیدند: ‌ 🔹۱. دکتر فریدون عباسی دوانی 🔹۲. دکتر محمدمهدی طهرانچی 🔹۳. دکتر عبدالحمید مینوچهر 🔹۴. دکتر احمدرضا ذوالفقاری 🔹۵. دکتر سید امیرحسین فقهی 🔹۶. دکتر اکبر مطلبی‌زاده 🔹۷. دکتر منصور عسگری 🔹۸. دکتر سید اصغر هاشمی‌تبار 🔹۹. دکتر سلیمان سلیمانی 🔹۱۰. دکتر علی باکویی کتریمی 🔹۱۱. دکتر سعید برجی کازرونی 🔹۱۲. دکتر محمدرضا صدیقی صابر ‌ @RasadeAkhbar
آیت‌الله مکارم شیرازی: هرکس رهبری را تهدید کند حکم محارب دارد. ‌ @Farsna
نگاه من به سرانجام است...
جنگ برای چند روز خانواده و فامیل را دور هم جمع کرد. خانواده؛ همان جمعی که وقتی از بازی روزگار خسته و پریشانی، به دادت می‌رسد. ممکن است اختلاف سلیقه یا عقایدی هم در بین باشد ولی پیوندهای خانوادگی خیلی محکم است. در این چند روز جنگ می‌دانستم باید مراعات حال هم‌دیگر را بکنیم؛ دلهره ها و نگرانی‌ها، همه را کم‌طاقت و شکننده می‌کند. تمام سعی خودم را کردم. حتی سعی کردم وجود گربه‌ها و سگ‌هاشان را هم موقتا تحمل کنم! ولی ای کاش کسی مراعات حال مرا هم بکند. با خودم بود که نمی آمدم. چه می‌شود کرد؛ ماندنم باعث می‌شد همسرم زمان و تمرکز خاطر کمتری برای کار و اثرگذاری در بحبوحه جنگ داشته باشد. تا بوده جمع فامیلمان همیشه گرم بوده؛ حتی در شمال هم، همه کنار هم ویلا خریده اند. همیشه عصرها دور هم جمع اند. شاید وصله‌ی نچسب‌شان من باشم! کمی با هم اختلاف عقیده داریم؛ نوجوان که بودم، نقش پررنگی در مذهبی شدن من داشتند چرا که رفتارهای عجیب‌شان به دل و روحم نمی‌نشست؛ خارج از عرف بودند و دوری از اخلاق، دلیل اصلی من برای دور شدن از آنها بود. به اجبار خانواده وارد جمعشان می‌شدم. بعد از ازدواج و مادر شدنم به مرور حضور من و همسرم در جمع‌هایشان بی‌رنگ شد؛ راستش را بخواهید خودشان دیگر ما را در جمع‌هایشان دعوت نمی‌کردند‌. خلاصه بعد از چند سال توفیق حضور در جمع فامیل برایم دست داد. من مراقبم که مراعات حال بقیه را بکنم، ولی ای کاش کسی مراعات مرا هم بکند‌. جنگ است! شرایط اضطراب آور، اجنبی به خودش اجازه داده وارد آسمان‌مان شود، تهدید می‌کند، شهید داده ایم؛ روز اول مادر و پدر و برادر رفیق چندساله ام را از دست داده بودم؛ همان که وقتی در دوره نوجوانی از رنجش‌هایم بعد هر مهمانی میگفتم، حرف‌هایش آب رو آتش بود، خانه و خانواده‌اش برایم مأمن امن بود، بخشی از پارکینگ و حیاط منزلشان، با فرش‌های حرم امام رئوف(ع) پوشیده بود و حسینیه‌ای بود که مرا به دنیای دیگر می‌برد.حسینیه‌ بوی عطر گل محمدی می‌داد. در ایام مدرسه و دانشگاه آنجا با هم درس می‌خواندیم و گپ می‌زدیم و فاطمیه و محرم اشک می‌ریختیم. من روی سجاده‌ی پدرش نماز می‌خواندم، عاشق چفیه‌ی سجاده پدرش بودم، پدری که به همراه همسر و پسرش شهید شد... بگذریم...خاطرات آن خانه مرا غافل کرد. جنگ است! شهید داده ایم، مادر و پدر و برادر دوست نه، خواهرم. شهید داده‌ایم! آقا احسان همسر هدی که حافظ قرآن بود و اخلاق خوبش زبان‌زد بود. شهید داده ایم! همسر منا، از دوستان مسجدم که چهره‌ی دو دختر نوجوانش هرلحظه جلوی چشمانم است. شهید داده‌ایم! چرا درک نمی‌کنند! چرا روز اول استوری می‌کنند <شهادتتان مبارک ما!> چرا تا مرا می‌بینند یاد وضعیت بد اقتصاد می‌افتند! چرا مرا مسئول اختلاس‌ها می‌دانند! می‌گویند انقدر مرگ بر فلانی گفته‌ایم که این ها از ما ترسیدند و جنگ راه افتاد‌! می‌گویند ج.ا در این چهل سال چه کار می‌کرده پس!چرا آسمان ما لخت است! به جای کمک به غزه و لبنان به فکر گرسنگان خودمان باشید! نیروی مسلح یک عمر خورده‌اند، الان وظیفه‌شان است با شکم گنده‌شان بروند بجنگند! لات کوچه خلوت اند، با دست خالی مگر می‌شود پیروز شد! گنده‌گویی های آنها، جوان‌های ما را به کشتن می‌دهد‌! رهبرتان هم که قایم شده و حتی شاید به خاطر مریضی صعب العلاجش به او اطلاع نداده اند که جنگ شده، تا حالش وخیم‌تر نشود! هیچ کدام از این‌ها مرا ناراحت نمی‌کند. آخر من دیگر آن نوجوان ۲۰ سال پیش نیستم که برایشان دنبال جواب باشم و خودم را برای قانع کردنشان به زحمت بندازم. حتی به جای پاسخ، پوزخند بهشان هدیه می‌دهم. این حرفها را بزنید. ولی جنگ است! شهید داده‌ایم! نگویید حقش بود. نگویید خوشحال شدیم که این‌ها را کشتند. نگویید همه‌شان بمیرند ما راحت شویم. نگویید حقش بود. این یکی را تحمل نمی‌کنم! این آخری حرف نیست، نیش است، آتش است. جگر مرا می‌سوزاند. مراعات کنید. جنگ است! شهید داده‌ایم! https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
-53797118_-1477056850.pdf
حجم: 11.5M
معرفی کانال : روایتخانه 🌱 بسم‌الله 🔰 *جنگِ یک بی‌وطن با وطنِ من ایران* 🔺این نوشتار، پاسخی ست به سوالات امروز ما.. دعوتی است به یک سفر، سفری به عمق هویت‌مان. فرصتی برای تماشای ایران از زاویه‌ای متفاوت ○● @revayat_khane ●○
فتوای صریح آیت الله العظمی نوری همدانی علیه ترامپ و نتانیاهو ‌ ▫️هرگونه تعرض و تهدید به آیت‌الله خامنه‌ای از سوی شخص یا دولت، حکم محارب را دارد! و هر کسی در این جنایت کمک کند در همین حکم می‌باشد. ‌ @rozaneebefarda
خستگی، اضطراب و تنها بودنم با صدای التماس‌های پسرم در گوشم می‌پیچید: «مامان بسه دیگه! چقدر سرت تو گوشیه؟ پس کی با من بازی می‌کنی؟» مسائل و نیازهای جامعه را که می‌بینم نمی‌توانم بیکار بنشینم. می‌سپارمش به خدا مثل همیشه. خدایا این سنگر خالیست، خودت به بهترین نحو جبران کن برایش... بار می‌بندم که به خانه‌ی مادرم بروم. آن‌جا حداقل حواسشان به پسرم هست و از صدای انفجارها هم در امان است. کارهایی که می‌توانم را فهرست می‌کنم. تلفنم را با مکافات قطعی سامانه‌های اینترنتی شارژ می‌کنم، مسائل را می‌نویسم و موازی با هم پیش می‌برم. به چند دوست جدیدی که از دانشجویانم هستند زنگ می‌زنم. بخاطر توصیه‌های مکرر امنیتی مکالمه‌هایم را تا جای ممکن کوتاه می‌کنم تا بی‌حواس حرف ناصوابی نگوییم. عجیب است این روزها حال اقوام دورِ غریبه‌های تازه آشنا شده هم برایم مهم است! نمی‌خواهم زخم به هیچ یک از هم‌وطنانم بیفتد. بی‌مقدمه وسط ماجرا می‌اندازمشان. در این موقعیت به عنوان یک فرد تحصیل‌کرده چه می‌کنی؟ اگر مشغول کاری هستی تا جای ممکن هم‌افزا شویم و اگر کاری نمی‌کنی درد است و خطا، حتما باید فعال شوی! تصمیم داشتم با همین جمعی که مدت‌ها شناسایی‌ و در حد امکان تقویتش کرده بودم فعالیتی جدی را آغاز کنم، دلم می‌گیرد از این همه تلاش که مشخص نیست عمری برای انجامش خواهد بود یا نه. ناامیدی را فوت می‌کنم به دشمن! قسمت این بود برای جنگ سربازی کنیم. تولید طنز را می‌سپارم به طنّاز کلاس! مقاومتش برای بلد نبودن و نتوانستن را ارجاع می‌دهم به آن همه شیرین زبانیَش سر کلاس. روایت‌های رسانه‌ای را خبرنگار کلاسمان پیگیر است، با دعای خیری رهایش می‌کنم. محفل دعا و ذکر را با دوست شمال‌رفته‌ام سری می‌کنم و پیگیری صدا و سیما را خودم دست می‌گیرم. امور تربیت و روانشناسی و یکی دو مورد دیگر را هم به چند نفر کارکشته می‌سپارم و فقط موتور محرکه‌ی شروع و پشتیبانی‌ش را تقبل می‌کنم. امید دادن به دانشجوها را با پیام دادن در گروه و ارسال نمونه گفتگویم برای رئیس دانشگاه پیش می‌برم و از او می‌خواهم از دیگر اساتید هم بخواهد چنین کنند. فرصت بازارسال محتوا به این کانال و آن گروه ندارم. فقط جریان‌سازهای موردی را با چند به اصطلاح فرمانده جبهه فرهنگی به اشتراک می‌گذارم. برای دسترسی به مردم در خانه مانده در این تعطیلی باید چاره‌ای اندیشید و تجربه مجازی کرونا فعلا بهترین است. امکاناتم محدود است. بستر اینترنت ندارم. تلفنم از تماس‌های زیاد زود شارژ تمام می‌کند و بخش زیادی از گفتگوهایم به فرایند انگیزشی و چانه‌زنی سپری می‌شود. همه کارها انجام نمی‌شود، و همه چیز آن طور که برنامه‌ریزی می‌کردیم پیش نمی‌رود. شیطان وسوسه‌ام می‌کند، این همه دوندگی برای فقط چند نفر؟ اگر خدا کارت را پسندیده بود بازتاب فراوانی داشت و .... دیگر با این حرف‌ها گولش را نمی‌خورم. مدیریت فرهنگی بحران یعنی همین! یعنی نجات دادن حتی یک نفر از غم، ترس، افسردگی و بی‌تحرکی هم برایت حکم نجات یک ملت دارد. یک هم‌نوایی خالصانه در گروه دعا هم چه بسا معادل دعاهای یک جماعت است. چه بسیار جریان‌هایی که فقط لازم بود جرقه‌ی ایده‌اش یا شروع حرکتش با ما باشد و افراد توانمندی در کشور با قدرت و بسیار بهتر جاریَش کنند... همچنان نگاه‌های پسرم وسط بازی با خاله‌هایش التماسم می‌کند. چشمانم سراپایش را عاشقانه می‌نوشد. خنده‌هایش، گریه‌هایش، انگشتان کوچکش، لباس‌هایش... دلم می‌ریزد از اینکه نکند این آخرین لحظاتمان باشد.نکند دیگر نبینمش یا نبینتم؟ و من همچو همیشه در خاطرش مامان سرشلوغ ناکافی باشم؟ دلم کمی تنهایی با او می‌خواهد... https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
شنیدم ترامپ گفته که «آقا مومن است.» من نمی دونم فکر و نظر ترامپ از مومن چیه ولی مطمئنا نمیشه از روی حرف یک قمار باز به این پی برد که متوجه مطلب شده است! آنها روی کلمات حساب می کنند فقط طوری حرف می زنند که بتوانند به اهداف خود برسند مثلاً وقتی با زلنسکی حرف می زد می گفت «این پر از نفرته من با همچین کسی نمی توانم به توافق برسم.» یا وقتی ایران را زد گفت «ما با اسراییل یک همکاری خوبی داشتیم که هیچ تیم دیگری نمی‌تواند این کار را بکند.» ببینید: *مومن نفرت همکاری کار تیمی* کلید واژه هایی که در دنیای الان مطرح هستند و طرفداران روشنفکر خود را دارند. یا نتانیاهو اومده می گه «ما به غزه ایها موقع گرفتن غذا تیراندازی نمی کنیم.» در حالی که برعکسه این ماجرا ست! ولی میگه «ما اخلاقی ترین ارتش را داریم.» یا در زندانشون وقتی به اسرای فلسطینی تجاوز میشه و سربازها محکوم می شوند ۵۰۰ نفر جلو زندان تجمع می کنند که وارد زندان شوند و به اسرا تجاوز کنند که بگویند در دین ما این حق ماست و فقط یهودی مصون است بقیه چنین حقی ندارند و تجاوز به آنها آزاد است تا جلو محکومیت سربازها را بگیرند. اینه ارتش اخلاقی اسراییل! و در این مرز و بوم یک عده منتظر این ارتش اخلاقی هستند. بدا به حالشون بدا... https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
در روزهایی که جهان بیرون فرو می‌ریزد، انسان به درون خود پناه می‌برد. به جایی که نه سیاست‌ها هستند، نه پدافندها و موشک‌ها، نه تیترهای خبر ؛ بلکه تنها نجواها و صداهایند که از اعماق روان‌مان به گوش می رسند. آواهایی که گاه در قالب یک دعا، گاه در شکل یک افسانه، و گاه در یاد بصورت چهره‌ای اسطوره‌ای ظاهر می‌گردند. این صداها، پژواک ناخودآگاه ما هستند؛ همان جایی که روان‌شناسی چون یونگ آن را «ناخودآگاه جمعی» می‌نامید، مخزنی غنی از خاطرات کهن، نمادها، و الگوهایی که نسل‌ها پیش از ما زیسته‌اند و هنوز در ما نفس می‌کشند. در دل بحران، ما به این ناخودآگاه جمعی بازمی‌گردیم. آن هم نه از سر ضعف، بلکه برای یافتن معنا. برای آن‌که بتوانیم در دل ویرانی های انبوه، هنوز زندگی را بر مدار آشنایش بچرخانیم، غذا بپزیم، گلی را آب دهیم، با کودکمان بازی کنیم و او را بخندانیم. این بازگشت، بازگشت به اسطوره است. به سیاوشی که بی‌گناه سوخت اما نایستاد. به آرشی که جانش را در تیر گذاشت تا مرزها را نجات دهد. به زنی که در دل مصیبت جانسوز کربلا، قامت راست کرد و سخن گفت حضرت زینب کبری (علیها سلام)، یا زری سووشون که امید را در جان خود حمل کرد و شاید هر زنی که امروز در خانه‌ای خاموش، چراغی را روشن نگه داشته است. یونگ می‌گفت که درون هر انسان، کهن‌الگوهایی وجود دارد: قهرمان، مادر، پیر دانا، قربانی، و زنِ آگاه. این‌ها فقط شخصیت‌های داستانی نیستند؛ آن‌ها نیروهایی روانی‌اند که در لحظه‌های سخت، از درون ما برمی‌خیزند. وقتی کسی در دل جنگ، کلاس درسش را باز می‌کند، یا وقتی مادری با عشق و لبخند، سفره‌ای پهن می‌کند، این کهن‌الگوها در حال عمل‌اند. آن‌ها به خاطرمان می‌آورند که انسان، حتی در دل تاریکی، می‌تواند معنا بیافریند. در جنگ دوازده‌روزه، ما فقط شاهد مقاومت در میدان نبودیم. ما شاهد مقاومت در آشپزخانه‌ها، در کوچه‌ها، در نگاه‌هایی بودیم که می‌گفتند: «ما هنوز هستیم.» این نوع مقاومت، شاید در تاریخ ثبت نشود، اما در روان جمعی ما حک می‌شود. و این روان، با اسطوره زنده می‌ماند. اما اگر این بحران‌ها ادامه یابد، اگر تاریکی طولانی شود، آیا این اسطوره‌ها هنوز ما را زنده نگه می‌دارند؟ پاسخ، هم بله است و هم خیر. بله، اگر ما آن‌ها را بازخوانی کنیم، از نو معنا کنیم، و با زندگی امروز پیوندشان دهیم. خیر، اگر آن‌ها را فقط به‌عنوان خاطره‌هایی دور یا شعارهایی بی‌جان نگاه داریم. اسطوره، اگر زنده نماند، به دل موزه ها و کتاب ها می‌نشیند. اما اگر با جان امروز ما آمیخته شود، می‌تواند فانوسی باشد در دل شبی تاریک که نوید روشنایی دهد در نهایت، شاید راز تاب‌آوری ما آدمیان همین باشد ، اینکه در دل رنج، به داستان‌هایی پناه ببریم که از ما بزرگ‌ترند. به روایت‌هایی که در آن‌ها انسان، حتی با ظلم از پا می‌افتد ولی با معنا برمی‌خیزد. اسطوره‌ها، در این معنا، نه فقط قصه‌اند، نه فقط گذشته‌؛ آن‌ها قطعا خود آینده‌اند. آینده‌ای که از دل ناخودآگاه، از دل فرهنگ‌ها، آیین‌ها و از دل روان ما می‌جوشند و ما را، حتی در سخت‌ترین روزها، به زندگی بازمی‌گردانند https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd