نگاه من به سرانجام است...
جنگ برای چند روز خانواده و فامیل را دور هم جمع کرد. خانواده؛ همان جمعی که وقتی از بازی روزگار خسته و پریشانی، به دادت میرسد. ممکن است اختلاف سلیقه یا عقایدی هم در بین باشد ولی پیوندهای خانوادگی خیلی محکم است.
در این چند روز جنگ میدانستم باید مراعات حال همدیگر را بکنیم؛ دلهره ها و نگرانیها، همه را کمطاقت و شکننده میکند. تمام سعی خودم را کردم. حتی سعی کردم وجود گربهها و سگهاشان را هم موقتا تحمل کنم! ولی ای کاش کسی مراعات حال مرا هم بکند.
با خودم بود که نمی آمدم. چه میشود کرد؛ ماندنم باعث میشد همسرم زمان و تمرکز خاطر کمتری برای کار و اثرگذاری در بحبوحه جنگ داشته باشد.
تا بوده جمع فامیلمان همیشه گرم بوده؛ حتی در شمال هم، همه کنار هم ویلا خریده اند. همیشه عصرها دور هم جمع اند.
شاید وصلهی نچسبشان من باشم! کمی با هم اختلاف عقیده داریم؛ نوجوان که بودم، نقش پررنگی در مذهبی شدن من داشتند چرا که رفتارهای عجیبشان به دل و روحم نمینشست؛ خارج از عرف بودند و دوری از اخلاق، دلیل اصلی من برای دور شدن از آنها بود. به اجبار خانواده وارد جمعشان میشدم. بعد از ازدواج و مادر شدنم به مرور حضور من و همسرم در جمعهایشان بیرنگ شد؛ راستش را بخواهید خودشان دیگر ما را در جمعهایشان دعوت نمیکردند.
خلاصه بعد از چند سال توفیق حضور در جمع فامیل برایم دست داد. من مراقبم که مراعات حال بقیه را بکنم، ولی ای کاش کسی مراعات مرا هم بکند.
جنگ است! شرایط اضطراب آور، اجنبی به خودش اجازه داده وارد آسمانمان شود، تهدید میکند، شهید داده ایم؛ روز اول مادر و پدر و برادر رفیق چندساله ام را از دست داده بودم؛ همان که وقتی در دوره نوجوانی از رنجشهایم بعد هر مهمانی میگفتم، حرفهایش آب رو آتش بود، خانه و خانوادهاش برایم مأمن امن بود، بخشی از پارکینگ و حیاط منزلشان، با فرشهای حرم امام رئوف(ع) پوشیده بود و حسینیهای بود که مرا به دنیای دیگر میبرد.حسینیه بوی عطر گل محمدی میداد. در ایام مدرسه و دانشگاه آنجا با هم درس میخواندیم و گپ میزدیم و فاطمیه و محرم اشک میریختیم. من روی سجادهی پدرش نماز میخواندم، عاشق چفیهی سجاده پدرش بودم، پدری که به همراه همسر و پسرش شهید شد...
بگذریم...خاطرات آن خانه مرا غافل کرد.
جنگ است! شهید داده ایم، مادر و پدر و برادر دوست نه، خواهرم.
شهید دادهایم! آقا احسان همسر هدی که حافظ قرآن بود و اخلاق خوبش زبانزد بود.
شهید داده ایم! همسر منا، از دوستان مسجدم که چهرهی دو دختر نوجوانش هرلحظه جلوی چشمانم است.
شهید دادهایم! چرا درک نمیکنند!
چرا روز اول استوری میکنند <شهادتتان مبارک ما!>
چرا تا مرا میبینند یاد وضعیت بد اقتصاد میافتند!
چرا مرا مسئول اختلاسها میدانند!
میگویند انقدر مرگ بر فلانی گفتهایم که این ها از ما ترسیدند و جنگ راه افتاد!
میگویند ج.ا در این چهل سال چه کار میکرده پس!چرا آسمان ما لخت است!
به جای کمک به غزه و لبنان به فکر گرسنگان خودمان باشید!
نیروی مسلح یک عمر خوردهاند، الان وظیفهشان است با شکم گندهشان بروند بجنگند!
لات کوچه خلوت اند، با دست خالی مگر میشود پیروز شد!
گندهگویی های آنها، جوانهای ما را به کشتن میدهد!
رهبرتان هم که قایم شده و حتی شاید به خاطر مریضی صعب العلاجش به او اطلاع نداده اند که جنگ شده، تا حالش وخیمتر نشود!
هیچ کدام از اینها مرا ناراحت نمیکند. آخر من دیگر آن نوجوان ۲۰ سال پیش نیستم که برایشان دنبال جواب باشم و خودم را برای قانع کردنشان به زحمت بندازم.
حتی به جای پاسخ، پوزخند بهشان هدیه میدهم.
این حرفها را بزنید. ولی جنگ است! شهید دادهایم! نگویید حقش بود. نگویید خوشحال شدیم که اینها را کشتند. نگویید همهشان بمیرند ما راحت شویم. نگویید حقش بود.
این یکی را تحمل نمیکنم! این آخری حرف نیست، نیش است، آتش است. جگر مرا میسوزاند. مراعات کنید. جنگ است! شهید دادهایم!
#ناشناس
#زخم
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
-53797118_-1477056850.pdf
حجم:
11.5M
معرفی کانال : روایتخانه
🌱 بسمالله
🔰 *جنگِ یک بیوطن با وطنِ من ایران*
🔺این نوشتار،
پاسخی ست به سوالات امروز ما..
دعوتی است
به یک سفر، سفری به عمق هویتمان.
فرصتی برای تماشای ایران از زاویهای متفاوت
#دفاع_مقدس
#روایت_ایران
○● @revayat_khane ●○
فتوای صریح آیت الله العظمی نوری همدانی علیه ترامپ و نتانیاهو
▫️هرگونه تعرض و تهدید به آیتالله خامنهای از سوی شخص یا دولت، حکم محارب را دارد! و هر کسی در این جنایت کمک کند در همین حکم میباشد.
#جانِ_ایران
@rozaneebefarda
خستگی، اضطراب و تنها بودنم با صدای التماسهای پسرم در گوشم میپیچید: «مامان بسه دیگه! چقدر سرت تو گوشیه؟ پس کی با من بازی میکنی؟»
مسائل و نیازهای جامعه را که میبینم نمیتوانم بیکار بنشینم. میسپارمش به خدا مثل همیشه. خدایا این سنگر خالیست، خودت به بهترین نحو جبران کن برایش... بار میبندم که به خانهی مادرم بروم. آنجا حداقل حواسشان به پسرم هست و از صدای انفجارها هم در امان است.
کارهایی که میتوانم را فهرست میکنم. تلفنم را با مکافات قطعی سامانههای اینترنتی شارژ میکنم، مسائل را مینویسم و موازی با هم پیش میبرم. به چند دوست جدیدی که از دانشجویانم هستند زنگ میزنم. بخاطر توصیههای مکرر امنیتی مکالمههایم را تا جای ممکن کوتاه میکنم تا بیحواس حرف ناصوابی نگوییم. عجیب است این روزها حال اقوام دورِ غریبههای تازه آشنا شده هم برایم مهم است! نمیخواهم زخم به هیچ یک از هموطنانم بیفتد. بیمقدمه وسط ماجرا میاندازمشان. در این موقعیت به عنوان یک فرد تحصیلکرده چه میکنی؟ اگر مشغول کاری هستی تا جای ممکن همافزا شویم و اگر کاری نمیکنی درد است و خطا، حتما باید فعال شوی!
تصمیم داشتم با همین جمعی که مدتها شناسایی و در حد امکان تقویتش کرده بودم فعالیتی جدی را آغاز کنم، دلم میگیرد از این همه تلاش که مشخص نیست عمری برای انجامش خواهد بود یا نه. ناامیدی را فوت میکنم به دشمن! قسمت این بود برای جنگ سربازی کنیم.
تولید طنز را میسپارم به طنّاز کلاس! مقاومتش برای بلد نبودن و نتوانستن را ارجاع میدهم به آن همه شیرین زبانیَش سر کلاس. روایتهای رسانهای را خبرنگار کلاسمان پیگیر است، با دعای خیری رهایش میکنم. محفل دعا و ذکر را با دوست شمالرفتهام سری میکنم و پیگیری صدا و سیما را خودم دست میگیرم. امور تربیت و روانشناسی و یکی دو مورد دیگر را هم به چند نفر کارکشته میسپارم و فقط موتور محرکهی شروع و پشتیبانیش را تقبل میکنم. امید دادن به دانشجوها را با پیام دادن در گروه و ارسال نمونه گفتگویم برای رئیس دانشگاه پیش میبرم و از او میخواهم از دیگر اساتید هم بخواهد چنین کنند.
فرصت بازارسال محتوا به این کانال و آن گروه ندارم. فقط جریانسازهای موردی را با چند به اصطلاح فرمانده جبهه فرهنگی به اشتراک میگذارم. برای دسترسی به مردم در خانه مانده در این تعطیلی باید چارهای اندیشید و تجربه مجازی کرونا فعلا بهترین است. امکاناتم محدود است. بستر اینترنت ندارم. تلفنم از تماسهای زیاد زود شارژ تمام میکند و بخش زیادی از گفتگوهایم به فرایند انگیزشی و چانهزنی سپری میشود.
همه کارها انجام نمیشود، و همه چیز آن طور که برنامهریزی میکردیم پیش نمیرود. شیطان وسوسهام میکند، این همه دوندگی برای فقط چند نفر؟ اگر خدا کارت را پسندیده بود بازتاب فراوانی داشت و ....
دیگر با این حرفها گولش را نمیخورم. مدیریت فرهنگی بحران یعنی همین! یعنی نجات دادن حتی یک نفر از غم، ترس، افسردگی و بیتحرکی هم برایت حکم نجات یک ملت دارد. یک همنوایی خالصانه در گروه دعا هم چه بسا معادل دعاهای یک جماعت است. چه بسیار جریانهایی که فقط لازم بود جرقهی ایدهاش یا شروع حرکتش با ما باشد و افراد توانمندی در کشور با قدرت و بسیار بهتر جاریَش کنند...
همچنان نگاههای پسرم وسط بازی با خالههایش التماسم میکند. چشمانم سراپایش را عاشقانه مینوشد. خندههایش، گریههایش، انگشتان کوچکش، لباسهایش... دلم میریزد از اینکه نکند این آخرین لحظاتمان باشد.نکند دیگر نبینمش یا نبینتم؟ و من همچو همیشه در خاطرش مامان سرشلوغ ناکافی باشم؟ دلم کمی تنهایی با او میخواهد...
#مامان_نفیسه
#مبارزه
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
شنیدم ترامپ گفته که «آقا مومن است.»
من نمی دونم فکر و نظر ترامپ از مومن چیه ولی مطمئنا نمیشه از روی حرف یک قمار باز به این پی برد که متوجه مطلب شده است! آنها روی کلمات حساب می کنند فقط طوری حرف می زنند که بتوانند به اهداف خود برسند مثلاً وقتی با زلنسکی حرف می زد می گفت «این پر از نفرته من با همچین کسی نمی توانم به توافق برسم.»
یا وقتی ایران را زد گفت «ما با اسراییل یک همکاری خوبی داشتیم که هیچ تیم دیگری نمیتواند این کار را بکند.»
ببینید:
*مومن
نفرت
همکاری
کار تیمی*
کلید واژه هایی که در دنیای الان مطرح هستند و طرفداران روشنفکر خود را دارند.
یا نتانیاهو اومده می گه «ما به غزه ایها موقع گرفتن غذا تیراندازی نمی کنیم.» در حالی که برعکسه این ماجرا ست! ولی میگه «ما اخلاقی ترین ارتش را داریم.»
یا در زندانشون وقتی به اسرای فلسطینی تجاوز میشه و سربازها محکوم می شوند ۵۰۰ نفر جلو زندان تجمع می کنند که وارد زندان شوند و به اسرا تجاوز کنند که بگویند در دین ما این حق ماست و فقط یهودی مصون است بقیه چنین حقی ندارند و تجاوز به آنها آزاد است تا جلو محکومیت سربازها را بگیرند. اینه ارتش اخلاقی اسراییل!
و در این مرز و بوم یک عده منتظر این ارتش اخلاقی هستند. بدا به حالشون بدا...
#دختر_انتظار
#اخلاق
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
در روزهایی که جهان بیرون فرو میریزد، انسان به درون خود پناه میبرد. به جایی که نه سیاستها هستند، نه پدافندها و موشکها، نه تیترهای خبر ؛ بلکه تنها نجواها و صداهایند که از اعماق روانمان به گوش می رسند. آواهایی که گاه در قالب یک دعا، گاه در شکل یک افسانه، و گاه در یاد بصورت چهرهای اسطورهای ظاهر میگردند. این صداها، پژواک ناخودآگاه ما هستند؛ همان جایی که روانشناسی چون یونگ آن را «ناخودآگاه جمعی» مینامید، مخزنی غنی از خاطرات کهن، نمادها، و الگوهایی که نسلها پیش از ما زیستهاند و هنوز در ما نفس میکشند.
در دل بحران، ما به این ناخودآگاه جمعی بازمیگردیم. آن هم نه از سر ضعف، بلکه برای یافتن معنا. برای آنکه بتوانیم در دل ویرانی های انبوه، هنوز زندگی را بر مدار آشنایش بچرخانیم، غذا بپزیم، گلی را آب دهیم، با کودکمان بازی کنیم و او را بخندانیم. این بازگشت، بازگشت به اسطوره است. به سیاوشی که بیگناه سوخت اما نایستاد. به آرشی که جانش را در تیر گذاشت تا مرزها را نجات دهد. به زنی که در دل مصیبت جانسوز کربلا، قامت راست کرد و سخن گفت حضرت زینب کبری (علیها سلام)، یا زری سووشون که امید را در جان خود حمل کرد و شاید هر زنی که امروز در خانهای خاموش، چراغی را روشن نگه داشته است.
یونگ میگفت که درون هر انسان، کهنالگوهایی وجود دارد: قهرمان، مادر، پیر دانا، قربانی، و زنِ آگاه. اینها فقط شخصیتهای داستانی نیستند؛ آنها نیروهایی روانیاند که در لحظههای سخت، از درون ما برمیخیزند. وقتی کسی در دل جنگ، کلاس درسش را باز میکند، یا وقتی مادری با عشق و لبخند، سفرهای پهن میکند، این کهنالگوها در حال عملاند. آنها به خاطرمان میآورند که انسان، حتی در دل تاریکی، میتواند معنا بیافریند.
در جنگ دوازدهروزه، ما فقط شاهد مقاومت در میدان نبودیم. ما شاهد مقاومت در آشپزخانهها، در کوچهها، در نگاههایی بودیم که میگفتند: «ما هنوز هستیم.» این نوع مقاومت، شاید در تاریخ ثبت نشود، اما در روان جمعی ما حک میشود. و این روان، با اسطوره زنده میماند.
اما اگر این بحرانها ادامه یابد، اگر تاریکی طولانی شود، آیا این اسطورهها هنوز ما را زنده نگه میدارند؟ پاسخ، هم بله است و هم خیر. بله، اگر ما آنها را بازخوانی کنیم، از نو معنا کنیم، و با زندگی امروز پیوندشان دهیم. خیر، اگر آنها را فقط بهعنوان خاطرههایی دور یا شعارهایی بیجان نگاه داریم. اسطوره، اگر زنده نماند، به دل موزه ها و کتاب ها مینشیند. اما اگر با جان امروز ما آمیخته شود، میتواند فانوسی باشد در دل شبی تاریک که نوید روشنایی دهد در نهایت، شاید راز تابآوری ما آدمیان همین باشد ، اینکه در دل رنج، به داستانهایی پناه ببریم که از ما بزرگترند. به روایتهایی که در آنها انسان، حتی با ظلم از پا میافتد ولی با معنا برمیخیزد. اسطورهها، در این معنا، نه فقط قصهاند، نه فقط گذشته؛ آنها قطعا خود آیندهاند. آیندهای که از دل ناخودآگاه، از دل فرهنگها، آیینها و از دل روان ما میجوشند و ما را، حتی در سختترین روزها، به زندگی بازمیگردانند
#مریم_فرخ_نیا
#اسطوره
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
زهرهسادات جوادی، دانشآموخته فلسفه تعلیم و تربیت دانشگاه تهران، علوم انسانی و جنگ:
جنگها، همواره لحظاتی سرنوشتساز در شکلگیری یا بازسازی هویت جمعی ملتها بودهاند. بااینحال، آنچه بیش از خود جنگ اهمیت مییابد، نحوۀ ثبت، تفسیر و بازنمایی آن در حافظۀ جمعی است؛ ساختاری ذهنی-اجتماعی که تجربۀ جنگ را از چارچوب زمان و مکان فراتر میبرد. حافظۀ جمعی نهتنها روایتی از گذشته، بلکه عنصری فعال در شکلدهی به رفتارها، نگرشها و انسجام اجتماعی در دوران پساجنگ محسوب میشود.
حافظۀ جمعی جنگ، صرفاً مجموعهای پراکنده از خاطرات فردی نیست، بلکه بازنمایی معنادار و گزینشی از گذشته است که از طریق رسانهها، آیینها، آموزش رسمی، خاطرات شفاهی، و تولیدات هنری در جامعه تثبیت و بازتولید میشود.
در این حافظه، ابعاد متعارضی همچون رنج و افتخار، شکست و ایستادگی، و وفاداری و خیانت در کنار هم زیست میکنند و جهتگیری تاریخی جامعه را برای نسلهای آینده تعیین میکنند.
اگر این حافظه بهطور شفاف و چندلایه حفظ و تبیین نشود، در معرض فراموشی، تحریف یا سادهسازیهای ایدئولوژیک قرار میگیرد. چنین روندی، خطر بازتولید خطاهای گذشته و تضعیف انسجام اجتماعی در دوران پس از جنگ را به همراه دارد.
@HumanitiesonWar
به نقل از مرجع معتبر «چند وقت پیش قرار بود حضرت آقا ترفیع درجه بدن به ایشون. نامه نوشت که من باید توبیخ بشم بابت کم کاری هام در قبال غزه، من شرمنده هستم بابت مشکلات غزه و قبول نکرد ترفیع درجه را.»
#محمدسعید_ایزدی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
تا چشمشان به گلهای قاصدک افتاد دویدند سمت آنها و یکی یک شاخه چیدند و چشمهایشان را بستند و شروع کردند به آرزو کردن زیر لب. نمیدانم چه آرزوهایی کردند. هرچه بود من هم آرزویم را چپاندم لای آرزوهایشان: آرامش و امنیت...
#میم_ب_خقیر
#آرزو
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd