در روزهایی که جهان بیرون فرو میریزد، انسان به درون خود پناه میبرد. به جایی که نه سیاستها هستند، نه پدافندها و موشکها، نه تیترهای خبر ؛ بلکه تنها نجواها و صداهایند که از اعماق روانمان به گوش می رسند. آواهایی که گاه در قالب یک دعا، گاه در شکل یک افسانه، و گاه در یاد بصورت چهرهای اسطورهای ظاهر میگردند. این صداها، پژواک ناخودآگاه ما هستند؛ همان جایی که روانشناسی چون یونگ آن را «ناخودآگاه جمعی» مینامید، مخزنی غنی از خاطرات کهن، نمادها، و الگوهایی که نسلها پیش از ما زیستهاند و هنوز در ما نفس میکشند.
در دل بحران، ما به این ناخودآگاه جمعی بازمیگردیم. آن هم نه از سر ضعف، بلکه برای یافتن معنا. برای آنکه بتوانیم در دل ویرانی های انبوه، هنوز زندگی را بر مدار آشنایش بچرخانیم، غذا بپزیم، گلی را آب دهیم، با کودکمان بازی کنیم و او را بخندانیم. این بازگشت، بازگشت به اسطوره است. به سیاوشی که بیگناه سوخت اما نایستاد. به آرشی که جانش را در تیر گذاشت تا مرزها را نجات دهد. به زنی که در دل مصیبت جانسوز کربلا، قامت راست کرد و سخن گفت حضرت زینب کبری (علیها سلام)، یا زری سووشون که امید را در جان خود حمل کرد و شاید هر زنی که امروز در خانهای خاموش، چراغی را روشن نگه داشته است.
یونگ میگفت که درون هر انسان، کهنالگوهایی وجود دارد: قهرمان، مادر، پیر دانا، قربانی، و زنِ آگاه. اینها فقط شخصیتهای داستانی نیستند؛ آنها نیروهایی روانیاند که در لحظههای سخت، از درون ما برمیخیزند. وقتی کسی در دل جنگ، کلاس درسش را باز میکند، یا وقتی مادری با عشق و لبخند، سفرهای پهن میکند، این کهنالگوها در حال عملاند. آنها به خاطرمان میآورند که انسان، حتی در دل تاریکی، میتواند معنا بیافریند.
در جنگ دوازدهروزه، ما فقط شاهد مقاومت در میدان نبودیم. ما شاهد مقاومت در آشپزخانهها، در کوچهها، در نگاههایی بودیم که میگفتند: «ما هنوز هستیم.» این نوع مقاومت، شاید در تاریخ ثبت نشود، اما در روان جمعی ما حک میشود. و این روان، با اسطوره زنده میماند.
اما اگر این بحرانها ادامه یابد، اگر تاریکی طولانی شود، آیا این اسطورهها هنوز ما را زنده نگه میدارند؟ پاسخ، هم بله است و هم خیر. بله، اگر ما آنها را بازخوانی کنیم، از نو معنا کنیم، و با زندگی امروز پیوندشان دهیم. خیر، اگر آنها را فقط بهعنوان خاطرههایی دور یا شعارهایی بیجان نگاه داریم. اسطوره، اگر زنده نماند، به دل موزه ها و کتاب ها مینشیند. اما اگر با جان امروز ما آمیخته شود، میتواند فانوسی باشد در دل شبی تاریک که نوید روشنایی دهد در نهایت، شاید راز تابآوری ما آدمیان همین باشد ، اینکه در دل رنج، به داستانهایی پناه ببریم که از ما بزرگترند. به روایتهایی که در آنها انسان، حتی با ظلم از پا میافتد ولی با معنا برمیخیزد. اسطورهها، در این معنا، نه فقط قصهاند، نه فقط گذشته؛ آنها قطعا خود آیندهاند. آیندهای که از دل ناخودآگاه، از دل فرهنگها، آیینها و از دل روان ما میجوشند و ما را، حتی در سختترین روزها، به زندگی بازمیگردانند
#مریم_فرخ_نیا
#اسطوره
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
زهرهسادات جوادی، دانشآموخته فلسفه تعلیم و تربیت دانشگاه تهران، علوم انسانی و جنگ:
جنگها، همواره لحظاتی سرنوشتساز در شکلگیری یا بازسازی هویت جمعی ملتها بودهاند. بااینحال، آنچه بیش از خود جنگ اهمیت مییابد، نحوۀ ثبت، تفسیر و بازنمایی آن در حافظۀ جمعی است؛ ساختاری ذهنی-اجتماعی که تجربۀ جنگ را از چارچوب زمان و مکان فراتر میبرد. حافظۀ جمعی نهتنها روایتی از گذشته، بلکه عنصری فعال در شکلدهی به رفتارها، نگرشها و انسجام اجتماعی در دوران پساجنگ محسوب میشود.
حافظۀ جمعی جنگ، صرفاً مجموعهای پراکنده از خاطرات فردی نیست، بلکه بازنمایی معنادار و گزینشی از گذشته است که از طریق رسانهها، آیینها، آموزش رسمی، خاطرات شفاهی، و تولیدات هنری در جامعه تثبیت و بازتولید میشود.
در این حافظه، ابعاد متعارضی همچون رنج و افتخار، شکست و ایستادگی، و وفاداری و خیانت در کنار هم زیست میکنند و جهتگیری تاریخی جامعه را برای نسلهای آینده تعیین میکنند.
اگر این حافظه بهطور شفاف و چندلایه حفظ و تبیین نشود، در معرض فراموشی، تحریف یا سادهسازیهای ایدئولوژیک قرار میگیرد. چنین روندی، خطر بازتولید خطاهای گذشته و تضعیف انسجام اجتماعی در دوران پس از جنگ را به همراه دارد.
@HumanitiesonWar
به نقل از مرجع معتبر «چند وقت پیش قرار بود حضرت آقا ترفیع درجه بدن به ایشون. نامه نوشت که من باید توبیخ بشم بابت کم کاری هام در قبال غزه، من شرمنده هستم بابت مشکلات غزه و قبول نکرد ترفیع درجه را.»
#محمدسعید_ایزدی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
تا چشمشان به گلهای قاصدک افتاد دویدند سمت آنها و یکی یک شاخه چیدند و چشمهایشان را بستند و شروع کردند به آرزو کردن زیر لب. نمیدانم چه آرزوهایی کردند. هرچه بود من هم آرزویم را چپاندم لای آرزوهایشان: آرامش و امنیت...
#میم_ب_خقیر
#آرزو
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
نمیدانم این پیام آرام بخش هست یا اضطراب آور. به گفته دکتر به میزان کمالگرایی آرمانی افراد برمیگردد. از چشم من به میزان واقع نگری!
#میم_ب_حقیر
#مرگ_آگاهی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
بعد از پنج سال او را دیدم. آن هم در مطب دکتر. تازه رسیده و کارت داده بودم که منشی ویزیت را حساب کند. با همان لهجه شیرین عربی گفت «صدر هستم، فاطمه» نشسته بود در صف انتظار و جواب سؤال منشی را میداد
بعد از پنج سال او را میدیدم آن هم کجا! باورم نمیشد. شکسته شده بود اما هنوز شاکر بود و خندان. هرکس با گشادگی یا شوخی حرفی میزد میگفت «مرحبا» آهسته زیر گوشم گفت «إنَّ بِشرَ المُؤمِن فی وَجهِهِ وَ قوتَهُ فی دینِهِ وَ حُزنَهُ فی قَلبِهِ.»
پرسیدم «این روزها بر شما چطور گذشت؟» سری تکان داد و گفت «گذشت. عراق بودیم جنگ بود. اینجا آمدیم جنگ شد.» و خندید و شکر کرد.
منشی صدایش زد برود داخل. به سختی بلند شد. پشتش خمیده شده بود!
#میم_ب_حقیر
#شکر
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
در اوج حملات رژیم صهیونیستی و حس اضطراب و افسردگی بچه ها اتفاق خوبی که افتاد برای مدرسه ما پذیرفته شدن ۷ طرح پژوهشی در جشنواره دانشگاه صنعتی شریف بود.
فرصت رو غنیمت شمردم و بلافاصله با تک تک بچه ها تماس گرفتم در کانال و پیوی شون پیام گذاشتم و با شعار *تو آینده ایران را خواهی ساخت*
سعی کردم قوت قلب باشم براشون بهشون امید بدم و بهشون یادآور بشم سلاح ایرانیان در مغز جوانانش هست نه در دل ساختمان هایی که تخریب کردند.
7 پروژه پذیرفته شده در زمینه پزشکی، اطفای آتش با ربات آتش نشان به روش نوین، بازیهای صفحه ای، کشاورزی، ترافیک و ... بود.
چند روز پیش یکی از دانش آموزان نخبه مدرسه یه من پیام زد که «خانوم حالم بده از جنگ.»
- تو ایران رو بساز.
- خانوم چجوری؟ چه رشته ای برم؟
- تو قطعاً رتبه زیر ۱۰۰ میاری. شاید الان تب و تاب پزشکی داشته باشی ولی پاتو بزار فراتر از اتاق عمل و مطب. تو با این مغز متفکر باید به مرزهای آبی و هوایی و زمینی بری. باید سلاحی که تو مغزت هست رو با کارهای پژوهشی گسترش بدی.
امروز پیام زد: «خانوم چند شبه خوابم نبرده از حرفات. جرات نمیکردم همیشه بگم نمیخام برم پزشکی میخام برم رشته های فیزیک هسته ای و کوانتوم و نانو تو دانشگاههای تاپ سمت همچین کارهای پژوهشی برای دفاع از میهنم.»
بهم گفت «شما به من جرأت دادی، انگیزه دادی الان حالم خیلی خوبه.»
پارسال از همون اوایل سال شروع کردم از موشک ها برای بچه ها گفتن، از اقتدار ایران و ایرانی و خودشون رو به دنبال تحقیقات موشکی ایران فرستادم. امسال دارم فکر میکنم چه جوری اول مهر رو شروع کنم. قطعاً متفاوت خواهم رفت سر کلاس. از دانشمندامون خواهم گفت، از غیور مردامون، از قدرت و اقتدارمون. قطعاً برای کارهای پژوهشی سمت مواضع امنیتی و سایبری و دفاعی خواهم رفت.
#فاطمه_حفیظی
#جرأت
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
احسانو- سجاد افشاریان-1337647360_-240221740.mp3
زمان:
حجم:
7.8M
مسافرخانه گوهردشت
#احسان_عبدی_پور
#آزادگی
https://t.me/daastaanehsanoo
🎯 معرفی پویش : پویش «از آن روز بگو»...
روزی که اسرائیل جنگ را آغاز کرد؛
حالا نوبت شماست که روایت کنید.
📢 اگر شما هم میخواهید از خاطرهی آن روز بگویید، صدایتان را به ما برسانید.
ویدئو، صوت یا متن خود را، همراه با نام و سنتان، برای ما ارسال کنید.
ما روایت شما را با افتخار منتشر میکنیم؛ برای کودکان و نوجوانان، برای نسل روایتگر!
#کتاب_جون
#پویش
#از_آن_روز_بگو
📩 ارسال به:
ایتا
@ketabjoon_sefaresh
بله
@ketabjon_forosh
تلگرام
@Sefaresh_ketab1
توی جنگ قبلی بچه بودم. گاهی مدرسه بهمون قلکهای پلاستیکی سبز رنگی میداد که شکل نارنجک داشت.
یادمه با ذوق اونا رو به خونه میآوردیم و با سکه و اسکناس پر از پولش میکردیم و به مدرسه برمی گردوندیم تا برای کمک به جبهه های جنگ ارسال بشه.
اون زمان این کار را دوست داشتم؛ الانم بازم به نظرم کار جالبی اومد در راستای آموزش همدلی و همراهی. کاری شبیه به همین کار متناسب با سلیقه مردم روزگار...
چیزی که هست دارم فکر می کنم چقدر مردم کشورم سالهای سال به بهانه های مختلف بهشون ظلم شده، یعنی ظلمِ ظالم به خودش برمیگرده؟
#حقیقت_جو
#همدلی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
یک ماهی می شد فکرم را مشغول کرده بود، ماجرایی چنین و چنان که حوصله هیچ کس را نداشتم. تنها چیزی که از فکر و خیال جدایم می کرد همان چند ساعتی بود که با بچه ها توی مدرسه سپری می شد. گفتم سپری چون فقط می گذشت. همین که می آمدم خانه دوباره آش همان آش و نشخوار فکری همان.
دل و دماغ هیچ کار جدید و برنامه ریزی برای آینده را نداشتم. ناامیدی و بی انگیزه گی از عواقب فکر کردن به آن ماجرا بود.
از روزی که بمب و موشک فرود آمد بر سر هموطنانم و کشورم رنگ و بوی جنگ به خودش گرفت آن ماجرا رفت، کجا؟ نمی دانم. دیگر توی ذهن من نبود و شیرهی جانم را نمیمکید. انگار تلاشم برای بقا و نگه داشتن امید خانواده و هموطنانم زوری بیشتر از زور آن ماجرای سیاه و زشت داشت که انگیزه و امیدم را دزدیده بود.
دوباره شدم همان افروز پرانرژی و امیدوار که سعی می کرد بچه ها را با جنگولک بازی بخنداند، به بزرگترها امید بدهد و از خودش و خانواده اش محافظت کند.
وقتی بوی مرگ تا زیر بینی ام رسید تلاش کردم بمانم و بر هستی اثر انگشت بگذارم. بمانم، آنچنان که نامم را در دفتر آدمهای مؤثر روگار بنویسند.
بعد از آتش بس دوباره آن ماجرا برگشته، پرزورتر، خشنتر و سیاه تر. نشسته گوشه ذهنم و امید و انگیزه ام برای زندگی را مثل خوره می خورد.
کاش می شد جنگ نباشد اما آدم همان آدم زمان جنگ بماند، بیتفاوت به اتفاقهای سطحی و آدمهای سطحیتر. کاش همان قدر ریز می دیدمش، کاش اصلا نمی دیدمش.
#جوهر_جون
#جنگ_و_زندگی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd