زهرهسادات جوادی، دانشآموخته فلسفه تعلیم و تربیت دانشگاه تهران، علوم انسانی و جنگ:
جنگها، همواره لحظاتی سرنوشتساز در شکلگیری یا بازسازی هویت جمعی ملتها بودهاند. بااینحال، آنچه بیش از خود جنگ اهمیت مییابد، نحوۀ ثبت، تفسیر و بازنمایی آن در حافظۀ جمعی است؛ ساختاری ذهنی-اجتماعی که تجربۀ جنگ را از چارچوب زمان و مکان فراتر میبرد. حافظۀ جمعی نهتنها روایتی از گذشته، بلکه عنصری فعال در شکلدهی به رفتارها، نگرشها و انسجام اجتماعی در دوران پساجنگ محسوب میشود.
حافظۀ جمعی جنگ، صرفاً مجموعهای پراکنده از خاطرات فردی نیست، بلکه بازنمایی معنادار و گزینشی از گذشته است که از طریق رسانهها، آیینها، آموزش رسمی، خاطرات شفاهی، و تولیدات هنری در جامعه تثبیت و بازتولید میشود.
در این حافظه، ابعاد متعارضی همچون رنج و افتخار، شکست و ایستادگی، و وفاداری و خیانت در کنار هم زیست میکنند و جهتگیری تاریخی جامعه را برای نسلهای آینده تعیین میکنند.
اگر این حافظه بهطور شفاف و چندلایه حفظ و تبیین نشود، در معرض فراموشی، تحریف یا سادهسازیهای ایدئولوژیک قرار میگیرد. چنین روندی، خطر بازتولید خطاهای گذشته و تضعیف انسجام اجتماعی در دوران پس از جنگ را به همراه دارد.
@HumanitiesonWar
به نقل از مرجع معتبر «چند وقت پیش قرار بود حضرت آقا ترفیع درجه بدن به ایشون. نامه نوشت که من باید توبیخ بشم بابت کم کاری هام در قبال غزه، من شرمنده هستم بابت مشکلات غزه و قبول نکرد ترفیع درجه را.»
#محمدسعید_ایزدی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
تا چشمشان به گلهای قاصدک افتاد دویدند سمت آنها و یکی یک شاخه چیدند و چشمهایشان را بستند و شروع کردند به آرزو کردن زیر لب. نمیدانم چه آرزوهایی کردند. هرچه بود من هم آرزویم را چپاندم لای آرزوهایشان: آرامش و امنیت...
#میم_ب_خقیر
#آرزو
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
نمیدانم این پیام آرام بخش هست یا اضطراب آور. به گفته دکتر به میزان کمالگرایی آرمانی افراد برمیگردد. از چشم من به میزان واقع نگری!
#میم_ب_حقیر
#مرگ_آگاهی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
بعد از پنج سال او را دیدم. آن هم در مطب دکتر. تازه رسیده و کارت داده بودم که منشی ویزیت را حساب کند. با همان لهجه شیرین عربی گفت «صدر هستم، فاطمه» نشسته بود در صف انتظار و جواب سؤال منشی را میداد
بعد از پنج سال او را میدیدم آن هم کجا! باورم نمیشد. شکسته شده بود اما هنوز شاکر بود و خندان. هرکس با گشادگی یا شوخی حرفی میزد میگفت «مرحبا» آهسته زیر گوشم گفت «إنَّ بِشرَ المُؤمِن فی وَجهِهِ وَ قوتَهُ فی دینِهِ وَ حُزنَهُ فی قَلبِهِ.»
پرسیدم «این روزها بر شما چطور گذشت؟» سری تکان داد و گفت «گذشت. عراق بودیم جنگ بود. اینجا آمدیم جنگ شد.» و خندید و شکر کرد.
منشی صدایش زد برود داخل. به سختی بلند شد. پشتش خمیده شده بود!
#میم_ب_حقیر
#شکر
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
در اوج حملات رژیم صهیونیستی و حس اضطراب و افسردگی بچه ها اتفاق خوبی که افتاد برای مدرسه ما پذیرفته شدن ۷ طرح پژوهشی در جشنواره دانشگاه صنعتی شریف بود.
فرصت رو غنیمت شمردم و بلافاصله با تک تک بچه ها تماس گرفتم در کانال و پیوی شون پیام گذاشتم و با شعار *تو آینده ایران را خواهی ساخت*
سعی کردم قوت قلب باشم براشون بهشون امید بدم و بهشون یادآور بشم سلاح ایرانیان در مغز جوانانش هست نه در دل ساختمان هایی که تخریب کردند.
7 پروژه پذیرفته شده در زمینه پزشکی، اطفای آتش با ربات آتش نشان به روش نوین، بازیهای صفحه ای، کشاورزی، ترافیک و ... بود.
چند روز پیش یکی از دانش آموزان نخبه مدرسه یه من پیام زد که «خانوم حالم بده از جنگ.»
- تو ایران رو بساز.
- خانوم چجوری؟ چه رشته ای برم؟
- تو قطعاً رتبه زیر ۱۰۰ میاری. شاید الان تب و تاب پزشکی داشته باشی ولی پاتو بزار فراتر از اتاق عمل و مطب. تو با این مغز متفکر باید به مرزهای آبی و هوایی و زمینی بری. باید سلاحی که تو مغزت هست رو با کارهای پژوهشی گسترش بدی.
امروز پیام زد: «خانوم چند شبه خوابم نبرده از حرفات. جرات نمیکردم همیشه بگم نمیخام برم پزشکی میخام برم رشته های فیزیک هسته ای و کوانتوم و نانو تو دانشگاههای تاپ سمت همچین کارهای پژوهشی برای دفاع از میهنم.»
بهم گفت «شما به من جرأت دادی، انگیزه دادی الان حالم خیلی خوبه.»
پارسال از همون اوایل سال شروع کردم از موشک ها برای بچه ها گفتن، از اقتدار ایران و ایرانی و خودشون رو به دنبال تحقیقات موشکی ایران فرستادم. امسال دارم فکر میکنم چه جوری اول مهر رو شروع کنم. قطعاً متفاوت خواهم رفت سر کلاس. از دانشمندامون خواهم گفت، از غیور مردامون، از قدرت و اقتدارمون. قطعاً برای کارهای پژوهشی سمت مواضع امنیتی و سایبری و دفاعی خواهم رفت.
#فاطمه_حفیظی
#جرأت
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
احسانو- سجاد افشاریان-1337647360_-240221740.mp3
زمان:
حجم:
7.8M
مسافرخانه گوهردشت
#احسان_عبدی_پور
#آزادگی
https://t.me/daastaanehsanoo
🎯 معرفی پویش : پویش «از آن روز بگو»...
روزی که اسرائیل جنگ را آغاز کرد؛
حالا نوبت شماست که روایت کنید.
📢 اگر شما هم میخواهید از خاطرهی آن روز بگویید، صدایتان را به ما برسانید.
ویدئو، صوت یا متن خود را، همراه با نام و سنتان، برای ما ارسال کنید.
ما روایت شما را با افتخار منتشر میکنیم؛ برای کودکان و نوجوانان، برای نسل روایتگر!
#کتاب_جون
#پویش
#از_آن_روز_بگو
📩 ارسال به:
ایتا
@ketabjoon_sefaresh
بله
@ketabjon_forosh
تلگرام
@Sefaresh_ketab1
توی جنگ قبلی بچه بودم. گاهی مدرسه بهمون قلکهای پلاستیکی سبز رنگی میداد که شکل نارنجک داشت.
یادمه با ذوق اونا رو به خونه میآوردیم و با سکه و اسکناس پر از پولش میکردیم و به مدرسه برمی گردوندیم تا برای کمک به جبهه های جنگ ارسال بشه.
اون زمان این کار را دوست داشتم؛ الانم بازم به نظرم کار جالبی اومد در راستای آموزش همدلی و همراهی. کاری شبیه به همین کار متناسب با سلیقه مردم روزگار...
چیزی که هست دارم فکر می کنم چقدر مردم کشورم سالهای سال به بهانه های مختلف بهشون ظلم شده، یعنی ظلمِ ظالم به خودش برمیگرده؟
#حقیقت_جو
#همدلی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
یک ماهی می شد فکرم را مشغول کرده بود، ماجرایی چنین و چنان که حوصله هیچ کس را نداشتم. تنها چیزی که از فکر و خیال جدایم می کرد همان چند ساعتی بود که با بچه ها توی مدرسه سپری می شد. گفتم سپری چون فقط می گذشت. همین که می آمدم خانه دوباره آش همان آش و نشخوار فکری همان.
دل و دماغ هیچ کار جدید و برنامه ریزی برای آینده را نداشتم. ناامیدی و بی انگیزه گی از عواقب فکر کردن به آن ماجرا بود.
از روزی که بمب و موشک فرود آمد بر سر هموطنانم و کشورم رنگ و بوی جنگ به خودش گرفت آن ماجرا رفت، کجا؟ نمی دانم. دیگر توی ذهن من نبود و شیرهی جانم را نمیمکید. انگار تلاشم برای بقا و نگه داشتن امید خانواده و هموطنانم زوری بیشتر از زور آن ماجرای سیاه و زشت داشت که انگیزه و امیدم را دزدیده بود.
دوباره شدم همان افروز پرانرژی و امیدوار که سعی می کرد بچه ها را با جنگولک بازی بخنداند، به بزرگترها امید بدهد و از خودش و خانواده اش محافظت کند.
وقتی بوی مرگ تا زیر بینی ام رسید تلاش کردم بمانم و بر هستی اثر انگشت بگذارم. بمانم، آنچنان که نامم را در دفتر آدمهای مؤثر روگار بنویسند.
بعد از آتش بس دوباره آن ماجرا برگشته، پرزورتر، خشنتر و سیاه تر. نشسته گوشه ذهنم و امید و انگیزه ام برای زندگی را مثل خوره می خورد.
کاش می شد جنگ نباشد اما آدم همان آدم زمان جنگ بماند، بیتفاوت به اتفاقهای سطحی و آدمهای سطحیتر. کاش همان قدر ریز می دیدمش، کاش اصلا نمی دیدمش.
#جوهر_جون
#جنگ_و_زندگی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
بالأخره به خود جرئت میدهم تا بنویسم؛ نتیجهٔ به زبان آوردن افکاری که در این مدت با آن دست و پنجه میافکندم.
این دو سه هفته برای من، شبیه به یک معرکهٔ قضاوت و جدال میان افکار، اعتقادات و عملکردهایم بود. ذهنم همهٔ مشارطه، مراقبه و محاسبههای عمرم را مرور میکرد؛ ترازوی وجدانم همه اعتقادات و افکارِ جاری شده بر زبان را در یک کفه قرار میداد تا با کفهٔ اعمال ناخالصِ نصفه و نیمهام سنجیده شود؛ دیدگانم همهٔ عمر را شبیه به یک فیلمِ کوتاه، از نظر میگذراند. زبان گشودن برای بیانِ حقیقت در این معرکهٔ قضاوت، تلخ و طاقتفرساست! تعارف که نداریم ادعاها، دلبستگیهای مادی، ترسها، منیتها، عالم بیعمل بودنها، مفید نبودنها و إنفعالهایم سر به فلک کشیدهاند. اخبار و روایتها را میخوانم، صحنههای ماندگار این ۱۲ روز را در ذهن به تصویر میکشم و خودم را در نقشهای مختلف میگذارم:
- گاهی خودم را در قاموس یک دانشمند و نخبهٔ هستهای و یا فرماندهان نظامی تصور میکنم که شبانهروز بدون هیچ چشمداشتی، فداکارانه برای رشد و تحقق آرمانهای متعالی وطن، تلاش میکنند. همانها که نه طلب نام دارند نه نشان! زندگیشان در گمنامی میگذرد و تنها پس از فقدان آنان در مییابیم چه گوهرهای بیبدیلی را از دست دادهایم. آنچه امروز به عنوان پیشرفت مینگریم ریشه در ازخودگذشتگیهای بیادعایشان دارد که در سکوت و گمنامی، جان و عمر خویش را نثار این راه نمودند.
- گاهی نوعروسی میشوم که تازه داماد سربازش را با هزار خاطرهٔ نزیسته، دوست داشتنهای ناگفته، راهی میدان نبرد میکند و نمیداند چوبخطهایش، خرجِ شمارش روزهای دیدار میشود یا سفر بیبازگشت به سوی خانهٔ ابدی.
- گاهی کودکی در بطنِ مادر میشوم که همهٔ اعضای خانواده ذوق آمدنش را دارند اما نمیدانند خون او پیش از نخستین گریه بر زمین میریزد و نامش پیش از تولد، در دفتر شهدا نوشته میشود. گاهی نیز خودم را به جای آن دخترکِ سهسالهای میگذارم که با شیرینزبانی، شعر ای ایران ای مرز پرگهر را میخواند و نمیداند به جای آغوش گرم پدر و مادر، دستان سرد و بیرحم خاک پذیرای اوست.
- گاهی مادر میشوم؛ با افتخار قد رعنای پسرم را از نظر میگذرانم، برایش لاحول و لاقوة إلا بالله میخوانم، در دلم قربان صدقهاش میروم و آرزو میکنم او را در رخت دامادی ببینم؛ اما نمیدانم از آن جوان خوشچهره با قد رعنا، تنها یک تابوت با پیکری سوخته و ارباً اربا نصیبم میشود.
- گاه خود را شبیه به پزشک و پرستاری مییابم که با دستهای لرزان، جانها را از چنگال مرگ نجات میدهند. گاه در نقش امدادگری از هلالاحمر قرار میگیرم که در میان آوار، نور امید است. گاه مجریِ صدا و سیما میشوم و با چشمهایی نافذ و دستانی که به سوی آسمان نشانه رفته، رجز میخوانم و هر کلمهام تیری است که از کمان حقیقت رها میشود و ظلم و فریبکاری طاغیان تاریخ را نشانه میرود.
#فاطمه_الیاسی
#معنای_زندگی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
1️⃣👇