eitaa logo
نگاه من به سرانجام است...
46 دنبال‌کننده
101 عکس
36 ویدیو
1 فایل
جنگ هست زندگی هست ما هستیم... admin: @baradaranmh admin2: @all_oneOne اسم این کانال از ترانه «ابراهیم» محسن چاوشی برگرفته شده. به امید زیست ابراهیمی
مشاهده در ایتا
دانلود
🎯 معرفی پویش : پویش «از آن روز بگو»... ‌ روزی که اسرائیل جنگ را آغاز کرد؛ ‌ حالا نوبت شماست که روایت کنید. 📢 اگر شما هم می‌خواهید از خاطره‌ی آن روز بگویید، صدایتان را به ما برسانید. ویدئو، صوت یا متن خود را، همراه با نام و سنتان، برای ما ارسال کنید. ‌ ما روایت شما را با افتخار منتشر می‌کنیم؛ برای کودکان و نوجوانان، برای نسل روایت‌گر! ‌ ‌ 📩 ارسال به: ایتا @ketabjoon_sefaresh بله @ketabjon_forosh تلگرام @Sefaresh_ketab1
توی جنگ قبلی بچه بودم. گاهی مدرسه بهمون قلکهای پلاستیکی سبز رنگی می‌داد که شکل نارنجک داشت. یادمه با ذوق اونا رو به خونه می‌آوردیم و با سکه و اسکناس پر از پولش می‌کردیم و به مدرسه برمی گردوندیم تا برای کمک به جبهه های جنگ ارسال بشه. اون زمان این کار را دوست داشتم؛ الانم بازم به نظرم کار جالبی اومد در راستای آموزش همدلی و همراهی. کاری شبیه به همین کار متناسب با سلیقه مردم روزگار... چیزی که هست دارم فکر می کنم چقدر مردم کشورم سالهای سال به بهانه های مختلف بهشون ظلم شده، یعنی ظلمِ ظالم به خودش برمی‌گرده؟ ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
یک ماهی می شد فکرم را مشغول کرده بود، ماجرایی چنین و چنان که حوصله هیچ کس را نداشتم. تنها چیزی که از فکر و خیال جدایم می کرد همان چند ساعتی بود که با بچه ها توی مدرسه سپری می شد. گفتم سپری چون فقط می گذشت. همین که می آمدم خانه دوباره آش همان آش و نشخوار فکری همان. دل و دماغ هیچ کار جدید و برنامه ریزی برای آینده را نداشتم. ناامیدی و بی انگیزه گی از عواقب فکر کردن به آن ماجرا بود. از روزی که بمب و موشک فرود آمد بر سر هموطنانم و کشورم رنگ و بوی جنگ به خودش گرفت آن ماجرا رفت، کجا؟ نمی دانم. دیگر توی ذهن من نبود و شیره‌ی جانم را نمی‌مکید. انگار تلاشم برای بقا و نگه داشتن امید خانواده و هموطنانم زوری بیشتر از زور آن ماجرای سیاه و زشت داشت که انگیزه و امیدم را دزدیده بود. دوباره شدم همان افروز پرانرژی و امیدوار که سعی می کرد بچه ها را با جنگولک بازی بخنداند، به بزرگترها امید بدهد و از خودش و خانواده اش محافظت کند. وقتی بوی مرگ تا زیر بینی ام رسید تلاش کردم بمانم و بر هستی اثر انگشت بگذارم. بمانم، آنچنان که نامم را در دفتر آدم‌های مؤثر روگار بنویسند. بعد از آتش بس دوباره آن ماجرا برگشته، پرزورتر، خشن‌تر و سیاه تر. نشسته گوشه ذهنم و امید و انگیزه ام برای زندگی را مثل خوره می خورد. کاش می شد جنگ نباشد اما آدم همان آدم زمان جنگ بماند، بی‌تفاوت به اتفاق‌های سطحی و آدم‌های سطحی‌تر. کاش همان قدر ریز می دیدمش، کاش اصلا نمی دیدمش. https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
بالأخره به خود جرئت می‌دهم تا بنویسم؛ نتیجهٔ به زبان آوردن افکاری‌ که در این مدت با آن دست و پنجه می‌افکندم. این دو سه هفته برای من، شبیه به یک معرکهٔ قضاوت و جدال میان افکار، اعتقادات و عملکرد‌هایم بود. ذهنم همهٔ مشارطه، مراقبه و محاسبه‌های عمرم را مرور می‌کرد؛ ترازوی وجدانم همه اعتقادات و افکارِ جاری شده بر زبان را در یک کفه قرار می‌داد تا با کفهٔ اعمال ناخالصِ نصفه و نیمه‌ام سنجیده شود‌؛ دیدگانم همهٔ عمر را شبیه به یک فیلمِ کوتاه، از نظر می‌گذراند. زبان گشودن برای بیانِ حقیقت در این معرکهٔ قضاوت، تلخ و طاقت‌فرسا‌ست! تعارف که نداریم ادعاها، دلبستگی‌های مادی، ترس‌ها، منیت‌ها، عالم بی‌عمل بودن‌ها، مفید نبودن‌ها و إنفعال‌هایم سر به فلک کشیده‌اند‌. اخبار و روایت‌ها را می‌خوانم، صحنه‌های ماندگار این ۱۲ روز را در ذهن به تصویر می‌کشم و خودم را در نقش‌های مختلف می‌گذارم: - گاهی خودم را در قاموس یک دانشمند و نخبهٔ هسته‌ای و یا فرماندهان نظامی تصور می‌‌‌کنم که شبانه‌روز بدون هیچ چشم‌داشتی، فداکارانه برای رشد و تحقق آرمان‌های متعالی وطن، تلاش می‌کنند. همان‌ها که نه طلب نام دارند نه نشان! زندگی‌شان در گمنامی می‌گذرد و تنها پس از فقدان آنان در می‌یابیم چه گوهرهای بی‌بدیلی را از دست داده‌ایم. آنچه امروز به عنوان پیشرفت می‌نگریم ریشه در ازخودگذشتگی‌های بی‌ادعایشان دارد که در سکوت و گمنامی، جان و عمر خویش را نثار این راه نمودند‌. - گاهی نوعروسی می‌شوم که تازه داماد سربازش را با هزار خاطرهٔ نزیسته، دوست داشتن‌های ناگفته، راهی میدان نبرد می‌کند و نمی‌داند چوب‌خط‌هایش، خرجِ شمارش روزهای دیدار می‌شود یا سفر بی‌بازگشت به سوی خانهٔ ابدی. - گاهی کودکی در بطنِ مادر می‌شوم که همهٔ اعضای خانواده ذوق آمدنش را دارند اما نمی‌دانند خون او پیش از نخستین گریه بر زمین می‌ریزد و نامش پیش از تولد، در دفتر شهدا نوشته می‌شود‌. گاهی نیز خودم را به جای آن دخترکِ سه‌ساله‌ای می‌گذارم که با شیرین‌زبانی، شعر ای ایران ای مرز پرگهر را می‌خواند و نمی‌داند به جای آغوش گرم پدر و مادر، دستان سرد و بی‌رحم خاک پذیرای اوست. - گاهی مادر می‌شوم؛ با افتخار قد رعنای پسرم را از نظر می‌گذرانم، برایش لاحول و لاقوة إلا بالله می‌خوانم، در دلم قربان صدقه‌اش می‌روم و آرزو می‌کنم او را در رخت دامادی ببینم؛ اما نمی‌دانم از آن جوان خوش‌چهره با قد رعنا، تنها یک تابوت با پیکری سوخته و ارباً اربا نصیبم می‌شود. - گاه خود را شبیه به پزشک و پرستاری می‌یابم که با دست‌های لرزان، جان‌ها را از چنگال مرگ نجات می‌دهند. گاه در نقش امدادگری از هلال‌احمر قرار می‌گیرم که در میان آوار، نور امید است. گاه مجریِ صدا و سیما می‌شوم و با چشم‌هایی نافذ و دستانی که به سوی آسمان نشانه رفته، رجز می‌خوانم و هر کلمه‌ام تیری‌ است که از کمان حقیقت رها می‌شود و ظلم و فریب‌کاری طاغیان تاریخ را نشانه می‌رود. https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd 1️⃣👇
من در تمامِ این روزهای سخت، بارها و بارها زندگی را از چشمان آن ۹۰۰ عزیز از دست رفته دیدم. با یادآوری قصه‌‌های ناگفتهٔ‌شان گویی جان از تنم ربوده می‌شد و باران اشک بر گونه‌هایم می‌بارید. در این رفت و برگشت‌ها و ورطهٔ داوری مدام از خود می‌پرسیدم: - آیا تو در این مبارزهٔ آشکارِ میان حق و باطل، آن‌قدر آدم حسابی و به‌درد بخور بوده‌ای که این سرانِ ظالمِ غاصبِ کودک‌کش، این فرعون‌ها و نمرودهای تاریخ، از وجودت هراس داشته باشند؟ - ظرفِ وجودی‌ات آن‌قدر عمق دارد که در برابرِ این دنیایِ تاریک و ادعا‌های پوچ و بی‌اساسِ ابرقدرت‌هایِ پوشالی، دچار تشویش و وحشت نشود و از عمق جان به وعدهٔ [وَلَا تَهِنُواْ وَلَا تَحۡزَنُواْ وَأَنتُمُ ٱلۡأَعۡلَوۡنَ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ] باور داشته باشد؟ - تا‌کنون چقدر برای تبیین حق و حقیقت، رنج‌ها، اهانت‌ها و سختی‌ها را به جان خریده‌ای؟ - اگر نامِ عزیزان و آدم‌های ارزشمند زندگی‌‌‌ات در میان این شهدایِ مظلوم و تاریخ‌ساز، به چشم می‌خورد باز هم در میدان نبرد حق و باطل، محکم و استوار گام برمی‌داشتی؟ زینب‌وار رجز می‌خواندی؟ - آیا به همان میزان که قلب و روحت، برای وطن، برای جان‌های عزیزِ پرکشیده، برایِ مظلومیت‌ها، آرزوها، جوانی‌ها و دوست داشتن‌های خفته در خاک، تکه‌پاره شد در برابرِ جنایت‌های وحشیانه علیه غزه و فلسطین و همهٔ مظلومانِ جهان نیز به درد آمد؟ - [إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ‌ها] و [بِاَبی اَنْتَ وَ اُمّی‌های] زیارت عاشوراهایی که یکی در میان می‌خوانی، [اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ‌هایی] که بر زبان جاری می‌سازی تنها لقلقهٔ زبان است یا به آن جامهٔ عمل نیز می‌پوشانی؟ - اظهر من الشمس است که تاریخ و همهٔ‌ مبارزات حق در برابر باطل از ابتدا تاکنون در حالِ تکرار است؛ اصلاً بیا و خودت را در همهٔ آن مبارزات تصور کن! میان کدام سپاه قرارمی‌گیری؟ حق؟ باطل؟ بی‌طرفانِ هراسناک از جان و مال و مقام؟ تردید کنندگان؟ منافقان؟ متزلزلان و سازش‌گران؟ کدام؟ - با علم به اجل‌های معلق و مسمی که هر لحظه ممکن است از راه برسد هنوز هم در برابر کارهایِ مهم روی زمین مانده، گرفتار سوف‌سوف گفتن می‌شوی یا برای شروعِ دوباره تلاش می‌کنی؟ داوری‌هایِ وجدان تمامی ندارد. با هر سخنی که به میان می‌آورد همهٔ وجودم مچاله و در هم تنیده می‌شود! راست می‌گفت. این جنگ تحمیلیِ دوازده‌روزه، برای نسلی که آگاهی‌اش از جنگ و هشت سال دفاع مقدس -و ارزش‌های عظیم نهفته در آن- تنها به خواندن کتاب‌ها، خاطرات و تماشای مستندها محدود می‌شد، تجسمی عینی یافت. جنگی که در ابعاد گوناگون انسان‌ساز شد و عیارِ بسیاری از مفاهیم را آشکار ساخت. این نسل، عزت و اقتداری را به چشم دید که برای شکوفایی‌اش، خون‌های بی‌شماری در طول تاریخ جاری شده است؛ خون‌هایی که جریان‌ساز شدند تا حتی یک وجب از این خاک مقدس به تاراج نرود. این نسل، شاهد روضه‌های مکشوفِ شهادت بود: از مادرانِ داغ‌دیده تا پدرانِ ‌دل‌سوخته، از علمدارانِ عاشورایی تا رقیه‌ها و عبدالله‌ها و علی‌اکبرهایی که سال‌ها در مکتبِ عاشورا سوگوارِ حماسه‌هایشان بودند. شاید به همین دلیل، عزاداری‌های محرمِ امسال برایمان رنگ و بوی دیگری دارد؛ گویا عاشورا و اصحابش هنوز در صحنه‌اند. تا تاریخ برپاست و میدانِ نبردِ حق و باطل پابرجاست، این نهضت زنده است، می‌پروراند و در نهایت پیروز خواهد شد؛ این وعدهٔ تخلف‌ناپذیر خداست. https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd 2️⃣👆
🎯 معرفی کانال : خانه نسا ‌ آقاي اين چه سريست كه سربازانتان هم چون فرزند از پدر مظلومیت شما را به ارث بردند؟ ، آقاي خودتان بهتر از من ميدانيد اما همين قدر بگویم که هفتم تير ديگري رقم خورده همان دود و همان انفجار و همان سوختنِ آن روزِ عبايِ شما همه و همه در ققنوس وار سوختن اين پرسنلتان تکرار شد …. يادتان هست؟ شما به ما امر کردید خیالتان تخت آقای ... یارانتان خوب مشق استاد کردند عاشق بودند و عاشقانه رزم امنيت كردند، جان دادند و اگر ماندند به دستهای سوخته شان به ترکش های روی تنشان شرمسار و لبريز از اشك نگاه کردند و شکوه کردند كه یا حسین (ع) پس چرا ما را در آغوشت نپذیرفتی؟ در آستانه محرم الحرام و عزای عالمين بر شهادت سیدالشهدا(ع) و خانواده و يارانش تن رنجورشان بر پيكر جانباز سرورشان قمر بني هاشم (ع) تعظيم کرد و با دلي مالامال از اندوه از هجران ياران شهيدشان با زخم هاى غرق خون ساعتها عاشقانه بي حزن و خوف ‌چون ديدند زنده اند «حتی یک لحظه هم در دفاع از خودشان و تلاش برای به زانو در آوردن دشمن درنگ نكردند.‌» و به نجات رفقاي عزيزشان و مظلومين ديگر تن دادند. پس از اين هم پيمان بسته اند كه زينب گونه راوي و رهرو اين مكتب باشند مبادا كه ترك بردارد تن ايران جانمان «و خود نيز ماندنی شوند با اين سودمندىِ براي مردم.» ‌
متوجه صدای خنده ام می‌شوم. این بار چندم است در این ایام. قبل‌تر ها در زندگیم تنیده بود. این روزها انگار شکستن هنجاری است در کنار غم‌ها! یاد روحیه کسانی مثل مردم لبنان می افتم، و دستور رهبر از ذهنم می‌گذرد که عزاداری نکنید و همان روز اول خط مشکی کنار صفحات رسانه ملی در چند دقیقه حذف شد. یادم می‌افتد مرگ آگاهی نه تنها منافاتی با خندیدن ندارد بلکه زیستنی است شادمانه، توأم با خوف و رجایی مداوم. *چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم* https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
نگاه من به سرانجام است...
از روزهای اول جنگ خیلی به این مسئله فکر می‌کردم که ثمره‌ی این جنگ چه خواهد بود؛ چون باور داشتم «چه‌بسا بعضی چیزها را ناپسند بدانیم در حالی که خیر ما در آن است.» می‌دانستم در این جنگ رشد، رقم خواهد خورد. ولی هرچه زیر و رو می‌کردم چیزی نمی‌یافتم؛ نه زیر آوارها خبری بود و نه زیر اشک‌ها و ترس‌ها. سؤال روز اولم این بود که این جنگ چقدر موجب بهبودی روابط مردم با یکدیگر و مردم با حکومت خواهد شد. و این سؤالی است که همچنان در پی آن هستم. ‌ از لا‌به لای صحبت‌های دوستی که مهاجرت کرده و به قول خودش از ایران فرار کرده، واژه کشورم را شنیدم. از دوست دیگری که به مراسم ختم شهیدی آمده بود شنیدم که می‌گفت «همین‌ها اند که کشور ما را چهل سال حفظ کرده اند» در حالی که توقع شنیدن چنین حرفی را از او نداشتم. این‌ها را از همان ابتدای جنگ می‌شنیدم و با خودم می‌گفتم «وطن‌دوستی که حداقلی ترین مسئله در زمان جنگ است، پایین ترین سطح اشتراک است که اسم آن را وحدت گذاشته اند! ‌ بعد از جنگ بیشتر این موضوع فکر کردم و یاد دوران پروژه‌ی زن_زندگی_آزادی افتادم که در آن ایام صحبتی از وطن و عشق به وطن نبود و اگر از ایران و زیبایی‌های آن می‌گفتی محکوم به جانب‌داری از گشت ارشاد بودی‌. انگار در آن دوران حتی تنفر از ایران در دل نوجوان‌هایمان جا گرفته بود. ‌ امروز برای خوردن قهوه به کافی‌شاپ نزدیک یکی از دانشگاه‌ها رفته بودیم؛ دختر نوجوانی که خط چشمم را به شیوه‌ی رایج نکشیده بود، این کارت را به من داد. روی پوستر نقشه‌ی ایران بود که هر نقطه از آن را با قلب پر کرده بود و پشت آن نوشته بود: به امید روزهای بهتر، با هم هستیم ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
می‌گوید: «علوم انسانی اجتماعی ما کاربردی نیست.» طبق معمول درست نفهمیدم دقیقاً منظورش چیست. امان از این عبارتهای کلی تکراری! به خصوص این روزها بسیار می‌اندیشم به اینکه وضعیت امروز را سالهاست در مطالعات و سخنان جامعه‌شناسان، تحلیلگران تاریخ و اندیشمندان علوم سیاسی خوانده و شنیده‌ام. می‌پرسم: «گوش شنوا برای نتایج مطالعات و تحقیقات علمی استادانی که درباره ایران نفس زدند وجود داشته است؟» سکوت می‌کند. در دلم می‌گذرد «می‌شود شرایط دشوار امروز پلی شود بین عالمان و سیاستگذارن و عاملان در حیطه‌های مختلف؟ می‌شود مرز خودی و ناخودی جابجا شود؟ می‌شود...» چقدر این روزها امید در دلم جوانه می‌زند. ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمونه‌ای دیگر از بازخوانی تصنیف‌های ملی در نوحه‌خوانی مجالس عزاداری امسال برازجان مسجد دلگشا بازخوانی تصنیف ایران اثر سالار عقیلی شب سوم محرم ۱۴۰۴ نکته‌ی مهم درباره‌ی این مورد، اجرای آن در یکی از شهرهای دور از مرکز و مداحی غیرسلبریتی و محلی است که شائبه سفارشی‌بودن ندارد. @mohsenhesammazaheri