خیلی احساس ضعف دارم. حس میکنم قبلاً قوی تر بودم. قبلاً یعنی کی؟ به بازه بارداری تا الان میرسم، هی قبل از تأهل و بعد از تأهل رو مرور میکنم. اصلأ من قوی بودم؟! رو چه حسابی میگی قوتی داشتی که الان نداری؟ اون موقع هم مسئولیت هایی در حد خودم داشتم، اما انگار همسرداری و خانه داری و فرزندپروری طاقت فرساتر از اون مسئولیتهای اجتماعی هست. قانع نمیشم!
هی با خودم گذشته و حال و اتفاقات رو بالا و پایین می کنم، تا بالاخره یکی از درون میگه «بسه آنقدر توی گذشته و الان سیر نکن. خب داری میگی احساس ضعف و ناتوانی میکنی برطرفش کن، پاشو. یاعلی.»
دوباره یکی از درون بهم میگه «با بچه و شوهر و خونه و این همه محدودیت خب طبیعیه احساس ضعف کنی، چون حس میکنی محدودی!» دوباره با خودم کلنجار میرم.
«میدونی، یه چیزی فراتر از اینهاست. الان توقع داری سیده زهرا کتاب دا باشی؟!»
میرم بین کتابهای دفاع مقدس، اصلأ الکی این همه کتاب خاطرات شهدا خوندیم که چی بشه؟! الان به دردمون نمیخوره! البته چندین سالی هست که سراغ این تیپ کتابها نمیرم! حوصله این شرح داستانهای همسران شهدا رو نداشته ام. واقعاً چه فایده داره که بخونی «با همسرش مهربان بود و در کارهای خانه به او کمک می کرد» خب به من چه؟ همسر منم ته مهربونی و عشق هست و غذا هم درست میکنه!
باز توی ذهنم کتابها رو مرور میکنم. توی ذهنم جستجو میکنم کدومشون یک ویژگی از اون رزمنده یا همسرش گفته که توی جنگ تونستن اثرگذار باشن؟ یادم میاد: *استمرار و مقاومت در کار*... *تمرکز در کاری که بهشون محول شده*...
یاد جذابیت فخری زاده می افتم؛ همه میتونستن روش حساب کنن. *مردم داری* چه چیز عجبیه. چقدر هم سخته. منم یک زمانی خیلی مردم دار بودم و می شد روم حساب باز کرد. اما از وقتی از همین دوستان چیزهای بیرحمانه شنیدم انگار سست شدم.
باز یکی از درون بهم میگه «نیتت خوب درست نبوده. مگه قصدت خدمت به خلق نبود؟ پس چی شد؟» خوب اونم اینکه با هر قصد و هدفی باید در مسیر انگیزه و تجدید قوا صورت بگیره وگرنه هر آدمی یه جایی خسته میشه و پا پس می کشه طبیعیه! این انگیزه برای ادامه دادن چیه؟ تعریف و تمجید مردم؟ نه بابا.
#میم_او
#واگویه_های_درونی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
1⃣👇
به ذهن سرکشم میگم «کجا داری میری؟ صبر کن. از این همه کتابهای شهدا چی یاد گرفتی؟ هیچی.»
تابستون ۵ سال پیش به این نتیجه رسیدم چقدر توقعم از شهدا بالا بوده. بعد یادم میاد یه بازنگری جدی نسبت به ویژگیهای همسر آینده ام در خواستگاری ها کردم. خنده ام می گیره؛ همه با خاطرات شهدا سخت پسند میشن، من سهل پسند شدم.
در حین همین واگویه ها چشمم خورد به یک قسمتی از بیانات حضرت آقا «افتخار البتّه به فداکارى است، و امکان فداکارى به آمادگى جسمى و روحى است.»
انگار دلم نمیخواد فداکاری و از خود گذشتگی کنم. فکر میکنم تنها کسایی که از خودگذشتگی میکنن هیچ بهره ای از هیچ چیزی نمیبرن! مث جانبازان دوران جنگ. اونها زندگی شون از بین رفت اما یک سری آدمهای دیگه خوردن و بردن. آه! چقدر این یک تیکه نوشته ام حال بهم زن شده! خوشم نمیاد از اینجوری فکر کردن و به زبون آوردن این حرفها. اما خوب تو روابط انسانی اینها رو متأسفانه دیدم و تجربه کردم.
دوباره واگویه درون میگه «ادا بازی هیچ وقت جواب نمیده. فداکاری و از خودگذشتگی اگر هم بخواد افتخار باشه باید پشتوانه داشته باشه، هرچقدر هم بگیم نیت اما آقا داره میگه دیگه تا آمادگی جسمی و روحی نباشه محقق نمیشه.»
آخ یاد کمردرد دیشب افتادم. چقدر دلم میخواد ورزش کنم، چقدر این امر خطیر رو عقب میندازم.
دوباره فکرم رو جمع می کنم. خب آره دیگه آمادگی روحی میخواد. با قدم های لاک پشتی ما معلومه آمادگی روحی نداریم. چی فکر کردی؟ مگه چقدر اهل نماز شب هستیم؟ یهو یاد حرف یه بنده خدایی افتادم که می گفت «توی انفجار خیابون شریعتی از صدای انفجار اول من و همکار هم رو بغل کردیم.» دو مرد حوالی سن ۳۵ و ۴۰ سال.
دوباره جستجو میکنم توی کتابهای شهدا. کدومشون از حال و حوالی روحی شون موقع انفجار، توی نبود اسلحه و امکانات، چیزی گفته بودن؟ از اضطراب و استرس پاسخگویی به مسئول بالا دستی، یا استرس کمبود آب و غذا و رو در رویی با نیرو و هزارتا مسئله دیگه.
یاد اردوهای تشکیلاتی بسیج افتادم. مخاطب، مسئولین، محتوا و غیره. چیزهایی که از کتابهای شهدا یادم میاد *توسل* بود. پیش خودم میگم «اصلا اونها درگیری های روحی و ذهنی ما رو داشتن؟ همه اش که توسل و نماز و اینها نمیشه! یه وقتایی دلت بالا و پایین میشه. مغزت هیچ راهکاری نداره. حوصله ات دیگه نمیکشه. هیچ کس از حال روحی اش در این مواقع نمیگه. *آمادگی روحی* یعنی چی؟»
#میم_او
#واگویه_های_درونی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
2⃣👆
این روزها گویا با مهاجرین افغانستانی، حتی از نوع قانونی، خوب رفتار نمیشود! حواسمان باشد که امام سجاد(ع) فرمود: یا بُنَی ایاک و ظُلمَ من لایَجد علیکَ ناصرا الّا الله
فرزندم، بپرهیز از ستم بر کسی که یاوری جز خدا ندارد.
@afghansecondgen
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتی تو دهه اوج نزدیکی شاه آمریکاییها برنامه تجزیه ایران را داشتهاند حتی بدون در نظرگرفتن مسائل با اسرائیل کنونی.
✅ خاطره استاد آمریکایی از جلسه ژنرالهای آمریکایی برای تجزیه ایران به ۶ کشور
برنامه ژنرالهای آمریکایی در دهه ۷۰ تجزیه ایران بود. در نگاه این افراد کنترل نفت خاورمیانه بدون کنترل کشور بزرگی مثل ایران غیر ممکن بود و کنترل کامل ایران با جمعیت فعلی سخت بود.
#مایکل_هادسون
#تجزیه_ایران
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چون اگر گریه میکردم اسراییل شاد میشد !
#ریحانه_لاجوردی
#دختر_بابا
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
شب آخر که ایران و اسراییل تا لحظه آخر دلی از عزا در آوردند خوب خوابیدم! ساعت ۹ شب موبایلم را خاموش کردم و رفتم توی رختخواب. البته چندباری به صداها پریدم اما زود خوابم برد. سحر که بیدار شدم برای نماز، مثل همیشه موبایلم را روشن کردم. چند نفری زنگ زده یا پیام داده بودند؛ نگران. گویا هشدار تخلیه منطقه ۷ داده شده بود و ما در دل منطقه خوابیده بودیم؛ از قضا آن شب پدر و مادرم هم خوب خوابیده بودند.
یادم افتاد به سالهای دهه شصت و بمباران شهری. کوچک بودم آن روزها. آژیر قرمز که کشیده میشد میرفتیم زیرزمین که بعدها فهمیدم فقط اثر روانی داشته و اگر اتفاقی میافتاد هیچ محافظتی از ما نمیکرد. من میترسیدم و این روش پدرم بود برای آرام کردن من. اما بیش از صداها، تاریکی خانه های اطراف ترسناک بود. ما بودیم و یک کوچه خالی از سکنه! پدرم میگفت «نترسید. اینجا را نمیزند.» و خودش در اتاق می خوابید که ثابت کند به حرفش ایمان دارد.
آن روزها باز تکرار شده بود اما این بار من خوابیده بودم در اتاقی در مجاورت پدر و مادرم در منطقه ۷ که همچنان اغلب خانه هایش خالی از سکنه شده بود.
#میم_ب_حقیر
#آرامش
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
مردم آنجا به خود خدا قسم نمیخورند
خدا را اجل از قسم می دانند
به اجل تجلیات خدا قسم میخورند
به بلوطهای زاگرس
قسم پیرمرد لر است
که در جنگ دوم جهانی تنها قُوت نجاتشان بود
این همان قدرْ دانستنِ داشته هاست
اگر قدر داشته های خود بدانیم دریغا به خود خیانت کنیم
این خاصیت نیمه روشن جنگ است
این جانِ جاری ایران است
#ایران_دخت
#قدر_شناسی
#بلوط_زاگرس
#پِی_وند
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
همهی شبهای جنگ با صدای انفجارها و فریادها پر بود. اما در دل این هیاهو، یک سکوت عمیق و سنگین درون من وجود داشت که هیچ چیزی نمیتوانست آن را پر کند. چیزی در من بود که هیچوقت از آن نتواستم فرار کنم: یک احساس ناتمام. یک حس که از دل رابطهای دوستانه و عمیق با کسی شکل گرفته بود، اما همیشه در قفسهی دل من محبوس ماند.
او، همان کسی که در روزهای عادی جنگ، در دل و ذهنم میگشت. هیچوقت نتوانستم آن را به زبان بیاورم. نمیدانم چرا؛ شاید حیا، شاید احترام، شاید هزار محدودیتی که به نوعی خودم ایجاد کرده بودم. همیشه فکر میکردم این کلمات، این حرفها، نمیتوانند در دنیای پر از درد و مرگ جنگ جایی داشته باشند. اما در دل شبهایی که هیچ صدای دیگری نمیشنیدم جز صدای تپش قلب خودم، همیشه با خودم میگفتم: «چرا هیچ وقت نتوانستم به او بگویم که دوستش دارم؟»
حتی وقتی که در دل جنگ با خطرات روبهرو میشدم، وقتی که فکر میکردم شاید هیچوقت دیگر زنده نمیمانم، همان یک سؤال کهنه به سراغم میآمد: «چرا همیشه در برابر این احساس کوتاهی کردهام؟»
ما رابطه عمیق و نزدیکی داشتیم. در دل جنگ، میدانستم او همیشه کنار من است، ولی نمیتوانستم به خودم اجازه دهم این حرفها را بزنم. برایم سخت بود. سخت بود که در این دنیای بیرحم و سنگین، چیزی جز درد را از دل بیان کنم. همیشه فکر میکردم که اگر به او بگویم، ممکن است همهچیز تغییر کند. شاید احساس او نسبت به من هم دگرگون شود. شاید این فقط یک خیال و توهم در دل من بود.
در هر انفجار، در هر لحظهای که در دل جنگ بودم و همه چیز به هم میریخت، تنها چیزی که به ذهنم میرسید، این بود که اگر این روزها هم تمام شود و من زنده بمانم، به خودم قول میدهم که این بار به او بگویم. میخواستم این بار با دلی آرامتر، با شجاعت بیشتر، به او بگویم که در دل این روزهای تلخ و دردناک جنگ، چیزی به اندازه دوست داشتن او، در دل من پررنگتر نبود.
اما واقعیت این بود که شاید هیچوقت فرصتی برای گفتن این حرف پیدا نمیکردم. شاید جنگ و تمام لحظاتش، همانطور که به لحظات عمرم پایان میداد، هیچ وقت این فرصت را به من نمیداد تا بگویم: «دوستت دارم.»
#سرباز
#حرف_دلی_که_پنهان_ماند
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
نگاه من به سرانجام است...
قبل از جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، گاهی که فرصت حضور در طبیعت دست می داد، با دیدن آسمان و ستاره هایی که مدتهاست ما مرکز نشین های تهران، به ندرت شانس دیدنشان را داریم، با دانسته های بسیار اندکم، به مقایسه بین عظمت کیهانی و زمین و زمان و انسان می نشستم.
اما بازگشت به زندگی شهری، چون گردبادی، این حس و حال را از من می ربود و تا سفری دیگر به دامان طبیعت، آن را به دست فراموشی می سپردم.
در هفته های اخیر، حتی در خلوت خانه ام، بارها به یاد حقارت و ناچیز بودن خویش در برابر جهانی افتاده ام که گفته می شود دانشمندان، با همه کوشش هایشان، هنوز از عظمت بیکران آن جز اندکی نمی دانند.
کیهان شناسان می گویند: «نسبت اندازه زمین در جهان، مانند یک دانه شن در صحرای بزرگ آفریقاست!» و حالا چند میلیارد انسان با مجموعه ای از موجودات پیدا و ناپیدا بر این دانه شن زیست می کنیم.
نسبت یک انسان، با جسم و جانش، با جهان و کیهان چیست؟!
در این روزها، گاه در خیالم، کیهان را در کالبد یک انسان فشرده کرده ام و گاه به جسم یک انسان، عظمت کیهانی بخشیده ام. در این کالبد کیهانی، که زمین ما در برابرش چون دانه ای شن در صحرای آفریقاست، گاهی این دانه را در قلب انسان جای داده ام و گاهی در مغز او. سپس در جستجوی وطنم، دنبال حیاتی ترین بخش، گشتهام.
در روزهای بمباران، دشمن را چون ویروسی مهلک یا میکروبی ویرانگر دیده ام که به جان این بخش حیاتی، افتاده است.
مدافعان وطن را در جامه ایثار، چون گلبول های سفید تصور کرده ام که با تمام وجود، در برابر این ویروس مهاجم ایستادگی میکنند، تا این وطن، از گزند مصون بماند.
برخی از ما، اگر نمی توانیم چون گلبول های سفید، رزمندگانی ایثارگر باشیم، دست کم نقش باکتریها، قارچ ها و ویروس های سمی را نگیریم، تا زخم وطن، زودتر مرهم یابد و التیام پذیرد.
#مهری
#وطن
#امنیت
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر جنگ و جنایتی رو باید محکوم کرد
نه تنها جنگی که علیه بستگان یا وابستگان ما است.
از کانال راه تعالی و توسعه
https://t.me/RahTT