نگاه من به سرانجام است...
اگر بیشتر میدیدمت، حتما با هم رفیق صمیمی میشدیم. ما خیلی چیزهایمان شبیه هم بود. توی دههی سوم زندگی بودیم، دخترهایمان تقریبا هم سن هستند، مطمئنم هم بازی میشدند. تهلهجههایمان، گیلکی بود.
هوای لطیف گیلان، نرممان کرده و حدس میزنم تو هم اهل تعارف بودی، قلبت رقیق بود و مثل همهی مادرها، جانت برای بچه در میرفت. من درکت کردم وقتی زهرا گفت:《 گذاشت بچهش چهارساله بشه و حسابی از آب و گل درآد، بعدش رفت سر کار تو درمانگاه امام سجاد.》
تو عزیز همسرت، الیاس بودی. برای او هم کم از مادر نبودی. هر خانمی دوست دارد همسرش را هر روز ببیند، توی مسالههای زندگی، تنها نباشد. تو راضی شدی نگهبان مرز باشد و اثرش را توی دنیا بگذارد. چه شبها و روزها که نبود. من میفهمم که خیلی سخت بود. تو نشان دادی واقعا دوست داشتی مرز کشورت از الیاس سهم داشته باشد تا امن بماند. آخر مرزها هم مادر میخواهند.
میدانم دوست داشتی حافظ و مروج قرآن شوی، ولی تو خیلی کار داشتی، خوش به حالت به خاطر همان سهم هشتجزئی توی سینهات.
تو حتما پدر و مادر خوبی هم داشتی. احتمالا نگذاشتهاند آب توی دلت تکان بخورد، و با "بلامیسَر" و "جانِ قوربان" بزرگ شدی. عادت به خشونت نداشتی.
شاید به خاطر همین جگرم مثل تن بی جانت موقع رفتن شده. ۲۱ روز است زبانم قفل شده و هربار آمدهام بنویسم، چشمهایم تار شده، سرم تیر کشیده و آن قدر باریدهام که حال قلم گرفتن توی دستم را نداشته باشم.
من مدام به آن شب فکر میکنم. شب سرد ۱۸ دی ماه را میگویم. از خودم میپرسم وقتی میدانستی قرار است خیابانها شلوغ شود، چه طور کارت را تعطیل نکردی؟ چه عشقی بود که نگهت داشت؟ خواهرت گفت قبلا توی جنگ ۱۲ روزه، صبح و شبت یکی شد و همیشه محل کار بودی. مگر دلت به زینب بند نبود؟
فاطمه جوابم را میدهد: 《بعضی همکارا شیفتشون تموم میشه و طبیعیه برن. ولی توی این موقعیتا مردم بیشتری میان؛ داد زخمی ها زیاد میشه و به پرستار خیلی نیازه؛ وگرنه مرضیه رشتهش مامایی بود، اومد به پرستارا کمک کنه.》
میدانی؟ فرق من با تو توی همین انتخابهاست. تو میتوانستی نروی ولی نخواستی پنجشنبه شب، بچهی یکی از هموطنانت، روی تخت درمانگاه، تنها بماند. سِرُم را سر حوصله از دستانش بیرون آوردی و بدرقهاش کردی برود. آن مرد و زنهای پنجشنبهشب را هم دوست داشتی. اصلا آنجا بودی که اگر تنشان زخم برداشت، مرهمشان شوی. من فکر میکنم، نمیتوانستی نروی، چون آنقدر تمرین مادری کرده بودی که جزو بودنت شده بود.
همهاش از خودم میپرسم، آن شب وقتی از پشت درهای شیشهای درمانگاه، قمهزنهای مسلح را دیدی، چه حالی داشتی؟ فکرش را نمیکردی نه؟ همسرت و زینب، چند متر آن طرفتر منتظرت بودند، جمعیت نگذاشت خودشان را به تو برسانند.
شنیدهام وقتی باهمکارهایت از پلههای اضطراری بالا میرفتید، هرجا پنجره میدیدی سرت را بیرون میدادی، فکر می کردی همسرت صدا را میشنود. هرچه توان داشتی میگذاشتی توی گلو. آن مردنماهای پایین، صدای ریز زنانه ولی محکمی را میشنیدند که بعضی حرفها را میکشید و میگفت:《برید، بچه رو ببر. بچه رو ببر.》
تو توی آن لحظهها هم به جای جان خودت، به چشمهای زینب فکر میکردی؟ من فکر میکنم تو تمام ثانیههای آن روز و شب به زینبت فکر میکردی، و به بچههای دیگر، آیندهشان، کشورشان.
رفیق صمیمیات، گفت که نامردمها، اول لولهی گاز شهری را دستکاری کردند، بعد سرش را کشیدند سمت طبقهی اول، به حال فرصت گذاشتند که گاز تا توی درز دیوارها بتازد. پشت بندش آتش درست کردند.گاز، آتش را وحشی کرد و آن هم توی چشم به هم زدنی، هرچه جلویش بود سوزاند، بالا و بالاتر رفت، دو طبقهی اول کج و معوج شدند و روی هم فروریختند و سرهایشان پایین آمد. آتش سرکش بازهم جلوتر رفت. شعلهها از پنجرهها جهید توی طبقهها.
فاطمه، به اینجا که رسید صدایش لرزید:"من فقط میگم ای کاش قبل اینکه آتیش به طبقه هشت برسه، راه نفسش بسته شده باشه." فاطمه هم مادر و پرستار است. نمیخواست دم رفتن، دردی را حس کنی. نمیخواست چنگال آتش خشم دشمن، به جانِ توی تنت برسد. نمیخواست که قرآن توی سینهات، مثل قرآنهای تکهتکهی توی مسجدها شوند. میدانی مرضیه؟ هیچ جوانمردی نمیتواند دردکشیدن زنها را تحمل کند. غم و مظلومیتش سنگین است.
من فکر میکنم تو آن قدر روح مادریات بزرگ شده بود، که دیگر توی جسمت و توی این دنیا جا نمیشد. حالا گمانم خوشحال باشی، چون مادر آدمهای بیشتری هستی. هرجایی و توی هر لحظهای صدایت بزنند، مرامت نمیگذارد جوابشان را ندهی؛ تو نشان دادی برای مردمت جان میدهی. گمانم حضرت مادر، مادریهایت را قبول کرده باشد. حالا با خاکستر تنت حافظ قرآن و مادر کشورت شدی دوست من.
#شهیده_مرضیه_نبوی_نیا
#فاطمه_کهن_پور
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
https://ensafnews.com/632063/%D9%85%D9%82%D8%B5%D9%88%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AD%D9%84-%D9%86%D8%B4/
بازگشت به «عقلانیت و گروههای میانی»
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
جدول متنی اسامی جانباختگان دی ۱۴۰۴ و بیانیه رییس جمهور
https://ensafnews.com/632856/%d8%ac%d8%af%d9%88%d9%84-%d9%85%d8%aa%d9%86%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d9%85%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%a8%d8%a7%d8%ae%d8%aa%da%af%d8%a7%d9%86-%d8%af%db%8c-%db%b1%db%b4%db%b0%db%b4/
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
نگاه من به سرانجام است...
*چرا دشمن جذابتر است؟* مقدمهای بر شجاعت خودانتقادی و اقدام 🖊 دکتر مریم برادران *اول* این روزها، م
ما یک خطای راهبردی در تبلیغ داشتیم و آن اینکه «تبلیغ خطابی» را جایگزین «زیست مشترک» با مردم کردیم.
یعنی گزارههای دینی را دائما از شبکههای تلویزیون و منبر و ... مستقیماً و مکرراً بیان کردیم؛ اما «زیست مشترک» یعنی همزیستی اخلاقی بلند مدت در زندگی روزمره در کنار مردم را فراموش کردیم.
شما الان تلویزیون را ببین ...
سمت خدا، محفل، معلی، عموروحانی، سخنرانیهای صبحگاهی، شبکه قرآن،
در کنار اعزام مبلغ،
رادیو معارف،
تریبونهای نماز جمعه
و... (همه بیان دین به صورت لخت و مستقیم)
اما قدم زدن روزمره یک روحانی در محله و سلام کردن به کسبه و ...، اثر دیگری دارد.
سفری که به روسیه داشتم، یک امام جماعت در بزرگترین مسجد سن پترزبورگ توجه ما را به خود جلب کرد. اصالتا تاجیکی بود.
دو ساعت با او بودیم. یک گزاره دینی بیان نکرد! فقط ادب و متانت و تواضع و پذیرائی.
نهایتاً او را به حرف آوردیم. گفت ایران با این شکل و شیوه تبلیغی به سمت سکولاریسم میرود!
گفتیم: چرا؟
گفت: «شما گزارههای دینی را دائماً به مردم میگویید. در حالی که پیامبر فقط روز جمعه خطبهای داشت؛ اما در طول هفته با مردم زندگی میکرد.»
#احمدحسین_شریفی
#ریاست_دانشگاه_قم
#خطای_راهبردی_مبلغان_در_تبلیغ_دین
@Sahamnewsorg
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
هزار امید و آرزو
هزار فکر و خیال
هزار بغض و شادی
هزار شاید و اما و اگر
و مردمی وفادار
و ... بگذریم
همه جور آدمی آمده بود. کاش این «همه» را قدر بدانیم و دوست بداریم و هیچوقت روبروی هم صف نکشیم؛ به هیچ قیمتی... که ملت را ملت بدانیم و خودی و ناخودی نکنیم.
#میم_ب_حقیر
#ایران
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹یک روانشناس معروف اتریشی تبار آمریکایی با نام آلرس در یکی از کتابهای خودش می گوید که انسانها به نیات ما آدمیان شهود دارند ولی متاسفانه در بزرگی این شهود ضعیف می شود
🔹او با تحقیقات خودش نشان می دهد که بچه ها زودتر از پدر و مادرشان می فهمند این آدم آدم درستی است! و آن آدم آدم نادرستی است.
🔹مردم ما هم میفهمند...
@mostafamalekian
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd