نگاه من به سرانجام است...
به اسفند۱۴۰۳ فکر میکنم، به خاطرات قشنگم در ۱۰روزی که خادم یادمان هویزه بودم. به ۱۹ سالگی که در اینجا شروع شد. انگار هنوز صدای بچه ها می آمد که حین کار میخوانند: «من اصلاً اومدم برات شهید بشم، تا تو قلب مادرت عزیز بشم.»
من رزمندگان جبهه هارا ندیدهام، اما خادمان هویزه را دیدهام که برای خادمی شهدا چطور از یکدیگر سبقت می گرفتند و برای بیشتر کار کردن داوطلب می شدند، شعارشان هم این بود «کار زمین مانده برای من است.»
روی صندلی کفشداری نشسته ام و با دیدن یادمانی که خالی از جمعیت است و خبر از آخرین لحظات خادمیمان میدهد بغضم میشکند. حال چه می کنم در فراغشان. در فراغ بهشتی که وصالش تمام دلخوشی این روزهای من است؛ اصلا هویزه! آیا باز هم همدیگر را خواهیم دید؟ آخر شنیدهام به حرمت بیحرمتی شده است. دوست دارم راست نباشد.
دشمن از اینجا میترسد؛ ما به اینجا می گوییم دانشگاه هویزه. خب، حقیقت این است که دانشگاه فقط در تهران و تبریز و اصفهان و شیراز و... نیست، اتفاقاً دانشگاه اصلی اینجاست؛ جایی که درس مقاومت می دهد. حماسه شهدای هویزه درس استقامت داد به سایر رزمندگان ما در کربلای جبههها، الگوی مقاومت شد برای برادرانمان در لبنان.
شب از نیمه گذشته است به عکس شهید علم الهدی نگاه می کنم: سید حسین! می بینی دشمن از این حرم که چهل سال است به دنیا درس مقاومت می دهد چطور می ترسد؟! کاش بودی و مانند محرم سال ۴۲ پرچم *إن الحیاة عقیدة و جهاد* را مقابل مستکبران عالم بلند میکردی. حالا ما باید این پرچم را بالا ببریم.
با خودم زمزمه میکنم: *"یا فالق الاصباح ما را در راهی که این چنین عاشقانه در پیش گرفته ایم یاری فرما."*
#زهرا_عباس_پور
#تولد_۱۹سالگی
#هویزه
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
منتظر بودم نوبتمان شود. چند نفری از بازنشستگان نیروهای مسلح کنار باجه کناری ام ایستاده بودند و درباره زمان واریز حقوقشان سؤال می پرسیدند. پیرزنی با پسرش آمد و به سختی خودش را به صندلی کناری من رساند. بوی عطرش ترکیبی از گلاب بود و چیزی که مرا به یاد حرم امام رضا(ع) انداخت.
پسرش گفت: «دی بیو ری ایی صندلیکو بشین ایور باد کولر می زنتت»
پیرزن نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: «می مو کم کسیوم؟ مو از باد کولر میترسونه!»
پسرش رو به من کرد، سرش را تکان داد و روی همان صندلی نشست.
پیرزن از داخل کیف کوچکش تسبیحی درآورد و شروع به ذکر گفتن کرد. چادر روی سرش را کمی جلوتر آورد و درحالیکه سرش را نزدیک من کرده بود پرسید: «تونم کارمند نیروهای مسلحی؟»
لبخند زدم و جواب دادم: «نه مادر جان.»
سرش را تکان داد. در جیب کیفش به دنبال چیزی گشت و بعد یک بسته توری سبز کوچک آجیل مشکل گشا به سمتم گرفت.
ـ- به حق امام حسین، خدا خوش هوای بچه های ای مملکت داشته باشه.
- شما نظامی هستید؟
تسبیح را در مشتش گرفت و با غرور خاصی گفت: «نه. ولی خدا بیامرزن امواتت شوهروم نظامی بید
پسرامم نظامین. فقط ای پسر کوچیکوم که باهامن مهندسه. الان هر سه تاش آماده باشن بوشهر، تهران، اصفهان.»
با نگرانی با صدای آهسته تری پرسیدم: «دلتون شور پسراتون رو نمیزنه، نگرانشون نیستید تو این شرایط؟»
خندید، آستین دست چپش را بالا زد. مچ بندی که به دستش بود را نشانم داد؛ یک پرچم ایران که رویش با خط کودکانه ای نوشته بود: *جانم فدای ایران*
بعد همینطور که آستینش را پایین می آورد آرام گفت: «پسر بزرگ کردوم سی همچی روزایی دهیی! دیگه از جون عزیزتر چنن موجونوم هم میدوم سی کشوروم. هااا می مو چه کم از ام البنین داروم!»
چشمانم خیس از اشک شد. دستم را روی زانویش گذاشتم بی آنکه بتوانم کلامی بر زبان بیاورم فقط به چشمانش نگاه کردم.
صدایی شماره نوبت مرا خواند. پیرزن به کاغذ شماره در دستم نگاه کرد و گفت: «دهیی نوبت تونن!»
از جایم که بلند شدم دستم را گرفت و گفت: «فقط سیشون دعا کن خدا بزرگه. دل محکم کن آخرش حتما خوشن.»
عطر خوش گلاب همه جا را فرا گرفته بود.
#مریم_فرخ_نیا
#وطن
منتظر بودم نوبتمان شود. چند نفری از بازنشستگان نیروهای مسلح کنار باجه کناری ام ایستاده بودند و درباره زمان واریز حقوقشان سؤال می پرسیدند. پیرزنی با پسرش آمد و به سختی خودش را به صندلی کناری من رساند. بوی عطرش ترکیبی از گلاب بود و چیزی که مرا به یاد حرم امام رضا(ع) انداخت.
پسرش گفت: «دی بیو ری ایی صندلیکو بشین ایور باد کولر می زنتت»
پیرزن نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: «می مو کم کسیوم؟ مو از باد کولر میترسونه!»
پسرش رو به من کرد، سرش را تکان داد و روی همان صندلی نشست.
پیرزن از داخل کیف کوچکش تسبیحی درآورد و شروع به ذکر گفتن کرد. چادر روی سرش را کمی جلوتر آورد و درحالیکه سرش را نزدیک من کرده بود پرسید: «تونم کارمند نیروهای مسلحی؟»
لبخند زدم و جواب دادم: «نه مادر جان.»
سرش را تکان داد. در جیب کیفش به دنبال چیزی گشت و بعد یک بسته توری سبز کوچک آجیل مشکل گشا به سمتم گرفت.
ـ- به حق امام حسین، خدا خوش هوای بچه های ای مملکت داشته باشه.
- شما نظامی هستید؟
تسبیح را در مشتش گرفت و با غرور خاصی گفت: «نه. ولی خدا بیامرزن امواتت شوهروم نظامی بید
پسرامم نظامین. فقط ای پسر کوچیکوم که باهامن مهندسه. الان هر سه تاش آماده باشن بوشهر، تهران، اصفهان.»
با نگرانی با صدای آهسته تری پرسیدم: «دلتون شور پسراتون رو نمیزنه، نگرانشون نیستید تو این شرایط؟»
خندید، آستین دست چپش را بالا زد. مچ بندی که به دستش بود را نشانم داد؛ یک پرچم ایران که رویش با خط کودکانه ای نوشته بود: *جانم فدای ایران*
بعد همینطور که آستینش را پایین می آورد آرام گفت: «پسر بزرگ کردوم سی همچی روزایی دهیی! دیگه از جون عزیزتر چنن موجونوم هم میدوم سی کشوروم. هااا می مو چه کم از ام البنین داروم!»
چشمانم خیس از اشک شد. دستم را روی زانویش گذاشتم بی آنکه بتوانم کلامی بر زبان بیاورم فقط به چشمانش نگاه کردم.
صدایی شماره نوبت مرا خواند. پیرزن به کاغذ شماره در دستم نگاه کرد و گفت: «دهیی نوبت تونن!»
از جایم که بلند شدم دستم را گرفت و گفت: «فقط سیشون دعا کن خدا بزرگه. دل محکم کن آخرش حتما خوشن.»
عطر خوش گلاب همه جا را فرا گرفته بود.
#مریم_فرخ_نیا
#وطن
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
🎯 *معرفی کانال* : هَیولا
از آن زمانی که اسرائیل حمله کرد، چشمهایم زود خشک میشود و سر درد بدی دارم. پشت تلفن میگفتم احتمالا از شوک صبحی بود که با خبرهای بد از خواب بیدار شدم، ولی مادرم اصرار داشت بگوید بخاطر گوشی است! نمیدانم این گوشی چه بدی در حق مادران سرزمینام کرده که اینقدر ازش انزجار دارند. میگفت «اخبار را که از صبح تا شب چک می کنی، باید هم اینطور شوی. فردا صبح برو سرکار.» اصرار مادرم به رفتن سرکار در حالیکه دیروز ساختمان پشت سر کارمان را زده بودند، نمیفهمیدم. مادر دوستانم نمیگذارند فرزندشان از خانه خارج شود، او چرا اینطور می گوید؟ گفتم باشد و قطع کردم.
در همین مدتی که تلفن حرف میزدم از اخبار عقب ماندم. لویزان، چیتگر، پیروزی... از غذاهای نذری غدیر چند پرس در یخچال مانده بود. بهانه داشتم که غذا درست نکنم. ولی خب؛ کثیفی همیشگی داخل کابینتها بهانه نشستن را از آدم میگیرند. مخصوصا کابینت ظرفهای در دار.
دوباره گوشی را چک کردم. نه اینطور نمی شد، گوشی را خاموش کردم و سه کابینت را بیرون ریختم. آشپزخانه طوری بهم ریخت که اگر اسراییل منفجرش میکرد اینطور همه چیز قاطی هم نمیشد. این چه اوضاعی بود برای خودم ساختم؟ ظرفهای در دار که هیچ کدامشان هم در نداشت و گم شده بود، گزینه اولم برای جمع کردن بودند. پیش خودم گفتم ظرف در داری که در ندارد را چرا نگه میداری دختر؟ همه را در سطل انداختم. الله اکبر! اگر جنگ نبود هرگز این جسارت را به خودم نمیدادم.
کابینت بعدی، حبوبات و ادویهها بود. انگار ظرف ادویهها سوراخ بودند که زردچوبه و نعنا و نمک لای در کابینت گیر کرده بود. با حوصله نشستم همه ظرفها را خالی کردم و شستم. صدای پدافند بلند شد. اگر کابینتها پخش زمین نبودند، میرفتم روی تخت و گوشی را چک میکردم که کجا را زدهاند. ولی حالا حفظ حیات این ادویهها از هر چیزی ضروریتر بود. همه را در ظرفهای خودش خالی کردم.
همیشه برای کارهای خانه عجله داشتم، حتی کورنومتر میگذاشتم که زودتر بروم به درس و کارم برسم. حالا اما تنها کاری که در جهان داشتم، تمیز کردن ظرف ادویهها بود. ظرفها انقدر براق شدند که انگار تازه از جعبه جهیزیهام بیرون آوردم. کیف کردم...
#فرزانه
#مادرها_حق_دارند_مثل_همیشه
@hayoulaaa
خودم تازه از حال و هوای مدرسه بیرون آمده بودم که یکهو به خودم آمدم دیدم شده ام مربی بیست و چهار تا انسانک پنج ساله و بیست و دو تا انسانک چهار ساله. برخلاف تفاوت عقیده و ساختار فکری ام با تمام خانواده ها و مربی های آنجا، ارتباط عمیقی بین من و انسانک ها شکل گرفت. آنقدر عمیق که در همان روزهای اول هر روز نقاشی یا کاردستی ای با خودم به خانه می آوردم و میزدم به دیوار اتاقم.
یکی از آن کاردستی ها، تاج کوچک سفیدی بود با رنگ آمیزی نامنظم نارنجی که یک انسانک پنج ساله برایم درست کرد. به عوضِ کمکی که برای بریدن تاجش کرده بودم. انسانکم تقریبا همیشه پیراهن مخمل قرمز میپوشید. از همان هایی که خودم هم چهار پنج سالم بود که میپوشیدم. سین و شین را جا به جا میگفت و وقتی در همین گیر و دار جنگ، ایستاده بودم رو به روی دیوار کاردستی انسانک ها، با خودم صدایش را مرور کردم: این برای سُماشت.
قلبم برایش مچاله شد. بس که کوچَک بود.
وقتی ازش پرسیدند اسم بابای شما چی بود؟ گفت: حشین
که در جمله بعدی، قرار بود بشنود پدرش شهید شده.
بشنود پدرش شهید شده مثل شهید چمران و مثل پدر عمو الف که مدیر مدرسه اند؛ و ما هم صدای ضعیف و ظریفی را بشنویم: بابا...
و فیلم قطع شود.
جنگ هنوز از من چیزی نگرفته. اما یادم آورد ارتباط عمیق قلبی، بین من و انسانک هایم جاری ست.
#پنجاه_و_دو_هرتز
#کودکانه
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
بنده مهاجرت بودم و قائل بر این که هیچ دلم برای خانه و خانواده تنگ نمیشود و میخواهم بروم که تنهایی بسازم زندگی را.
اما آن شب که مامان گفت: وسایلت را جمع کن برای موقعیت اضطراری. دلم گرفت. وقتی مستاصل ایستاده بودم وسط اتاق و نمیدانستم دقیقا چه چیزی در کیف وسایلِ موقعِ اضطراری قرار میگیرد؛ فهمیدم که هیچ دلم نمیخواهد حداقل خانه را رها کنم. نه اینکه چسبِ خانه باشم ها. اصلا. دلم نمیخواست خانه و اتاقم را رها کنم چون نمیدانستم دقیقا چه چیزهایی ضروری هستند. جعبه یادگاری هایم یا آن پاستیلی که گذاشته بودمش توی کشو تا با عزیزِ جانم بخورمش. یا آن پیراهنی که دامن توری مشکی داشت و هنوز مهمانی ای پیش نیامده بود که بتوانم بپوشمش. یا کتاب هایی که دوستشان داشتم و کتاب هایی که هنوز نخواندمشان. یا یک دست لباس و یک ورق مسکن. از قرار معلوم، این دو مورد آخر ضروری بودند اما من اول، نامه عزیزِ جانم را برداشتم. گذاشتمش در یک کاور پلاستیکی و دورش را چسب زدم که سالم بماند. بعد ایستادم رو به روی کمدم تا ببینم کدام لباس، لباسِ شرایطِ ضروری است.
لباس شرایط ضروری، توصیه هایی برای مواقع ضروری. مثل مامان ها که در شرایطِ ضروری، آدمِ شرایطِ ضروری هستند. به گمانم اگر بخواهم مهاجرت کنم، یک چمدان، آدمِ شرایطِ ضروری با خودم میبرم؛ کمی قرص مسکن و چند تایی کتاب.
#پنجاه_و_دو_هرتز
#خانه
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
با اکراه تمام چشم باز میکنم...روز پنجمه... دوست ندارم روز جدیدی رو با لرزش مدام قلبم شروع کنم. ساعت از ۹ گذشته و باید فکر ناهار باشم. رمقی به تنم نیست، چاره هم...هنوز عادت نکردیم به شکستن صوت و شکستن دیوار قلب. چرخ خرید رو بر میدارم و کشون کشون میرم سمت تره بار...این چرخ هم بهانه دلتنگیه، رضا همیشه تَرکش می نشست و تا تره بار با غرور ویراژ میداد؛ رنگ به رنگ میوه و صیفی هست، ولی کسی سراغ میوه نمیره بیشتر مشغول خرید صیفی هستن. چند ماهی هست نیومدم تره بار، همه با یه سکوت و آرامشی، مشغول خریدن. خانمی شاکی بود که پسراش مجبورش کردن شب قبل رو بیرون بخوابه میگفت من بچه جنگ بودم و مرگ دست خداست! تنهام و با هر صدا و انفجاری قلبم میره سمت اداره محمد...باید برگردم خونه...
#ایران_دخت
#وطن
#پِی_وند
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
پسر ۴ سالهام آن قدر چپ و راست در گوشمان از تزئینات کیک تولد نارنجی خیالیَش گفت که بنا شد اطعام عید غدیر و تولد او را دو ماه زودتر با هم بگیریم. از اول ماه هر که مرا میدید فقط میگفتم دعا میکنم خرداد تمام شود که دیگر نایی برایم نمانده! آن روز به خیالم این آخرین پروژهام برای خرداد ماهم بود. منتظر بودم با موفقیت برگزار شود تا فرصت استراحت چند روزهای به خودم بدهم.
فقط یک روز وقت داشتم. با یک دست خانهای که یک ماه کنفیکون شده بود را جمع و جور میکردم، با دست دیگر غذا و مخلفات را آماده میکردم و همزمان کیک تولد را پیگیری و مهمانان را دعوت میکردم. دست تنها بودم و گرفتار...تقریبا هلاک شده بودم.
صبح خیلی زود خبر را فهمیدم. این وسط فقط یک حمله اسرائیل به ایران را کم داشتم که مثل بمب فعال نشده وسط برنامههایم بیفتد! نفسم با خودخواهی فریاد میزد خدایا مگر میشود؟! همه تبعات جنگ و غمهای سنگینش به کنار؛ من فقط چند روز استراحت میخواستم... فقط چند روز...
مانده بودیم؛ نمیدانستیم مهمانی را لغو کنیم یا نه. نمیدانستیم تولد بگیریم یا نه. نمیدانستیم عروسی شب عید را برویم یا نه. عجیب مانده بودیم چه کنیم.
پیام حضرت آقا که آمد، عزای عمومی که اعلام نشد و نوار مشکی صفحه تلویزیون که به پرچم ایران تبدیل شد فهمیدیم باید برنامهها را اجرا کنیم...پر قدرتتر و با شادی کمتر و رنگ و بوی مقاومت!
حالا خنثی کردن بمب دست خودم بود. از همان روز مشغول شدم به کارهای جدید و مدیریت بحران خانواده و بخشی از جامعه اطرافم و استراحتی که هنوز انتظارش را میکشم...
#مامان_نفیسه
#جریان_زندگی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
من در خانهای در محله نیرویهوایی تهران به دنیا آمدم، تمام بچگی من در زمان جنگ، در این محله گذشت. از سال ۵۹ که چشم به جهان گشودم تا سال ۶۷ که جنگ تمام شد. آن روزها تقریبا هر شب و روز صدام منطقه نیرویهوایی تهران را مورد عنایت قرار میداد و بطور مدام بساط حملهی هوایی و موشکباران در محلهی ما به راه بود؛ اما قصهی این حملهها برای ما، به صدای آژیرِ قرمز و غرشِ انفجار و صدای پدافندها ختم نمیشد؛ از برنامههای تقریبا هرشب پدرم بود که ما بچههای قد و نیم قدش را بریزد پشت ماشین پیکان سفیدش و بستنی و آبمیوهای برایمان بخرد و برویم خیابانها و کوچههای دور و بر و خانهها و ساختمانهایی که مورد اصابت موشک و بمب قرار گرفتهبود را تماشا کنیم، معمولا هم حین تماشا پدرم اگر اطلاعاتی در مورد خانواده مذکور و حال و روزشان بدست آوردهبود، دریغ نمیکرد و همه را برایمان تعریف میکرد؛ این که مثلا چند نفر بودهاند و چه ساعتی و در چه حالی بمب یا موشک روی سرشان افتاده و چند نفر شهید شده اند و کدامشان از زیر آوار در آمده و ... خلاصه همه را مو به مو تعریف میکرد و نمی گذاشت کوچکترین خللی در تصویرسازی ذهنی ما، از جنایت صدام وارد شود.
یادم هست شبها چشم میدوختم به سقف و توی خیالم بارها لحظهی ورود بمب را از سقف اتاق مرور میکردم و یادم نیست چقدر طول میکشید تا با این تصورات و هول و هراسش خوابم ببرد.
خدا حفظ کند پدر نازنینم را تا امروز هنوز توضیح قانع کنندهای برای این عملکردش ارائه نداده است، هرچند من تازگی فهمیدهام که کار پدرم در دنیا رایج هم هست و اتفاقا اسم شیکی هم دارد و امروزه بهش میگویند گردشگری سیاه. البته در مورد کار پدرم رنج سنی مخاطبان مسئلهی قابل تاملیست که بماند...
همه اینها را گفتم که بگویم امروز در چهل و چند سالگی، وقتی داشتم از خاطرات بچگی و تجربه بمبارانها با آب و تاب برای پسرم میگفتم و دلداریاش میدادم که این روزها میگذرد و خاطره میشود و تو هم یک روز برای بچههایت تعریفشان میکنی، یاد پدر عزیزم افتادم و گفتم چه خوب که چنتهام از این خاطرات پر است.
#سمیه_حسینی
#خانه
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
آخرین بازمانده از بادکنکهای تولد پسرم در عید غدیر را لای پتو پیچیدم و گوشهای پنهان کردم که اگر ترکید پسرم به خیال صدای پدافند این شبها از خواب نپرد.
آرام سرم را روی بالشت گذاشتم. یک هفتهای هست که شبها نمیخوابم. دعا کردم امشب صدایی نیاید. دعایم را قورت دادم. انگار که به صدای پدافند عادت کرده باشم. دلگرمیام بود!
صدای پدافند برایم دو بخش دارد: «دشمن درحال زدن هست و ما درحال دفاع کردن!» او که در دشمنیاش استوار است، نکند صدایی نشنوم و دفاعی نشود؟! با دستم افکارم را پس میزنم. بیخوابی مستمر این چند شب باعث شده در دعا کردن و ذکر گفتن هم قاطی کنم.
گاهی نمیدانم کِی «اللّهم سَدِّد رَمیَهم» بخوانم، کِی «وَ جَعلنا مِن بَین اَیدیهم» و کِی «وَ ما رَمیتَ اِذ رَمَیت»... نهایتا صلوات میفرستم. صلوات ذکر مداوممان هنگام حمله دشمن شده است آن قدر که گاهی فکر میکنم که شب اول قبر هنگام ملاقات حضرات نکیر و منکر صلواتی بفرستم تا غیب شوند!
دلم به حال و روزم میسوزد. پاک عقلم را باختهام. نه بخاطر ترس که بخاطر بیخوابی! آنقدر در این افکار پریشان غرق شدهام که نمیفهمم کِی خوابم برد و کِی بیدار شدم! فورا به عادت این روزهایم گوشی را باز میکنم: «آمریکا حمله کرده و موشکهایش اصابت کرده است!»
صداهای دیشب دوباره در گوشم میپیچد. انسانها بنده عادتند و چقدر زود به این صدا وابسته شده بودم «انَّ مَعیَ رَبّی» و «یَدُ الله فوقَ اَیدیهم» میگویم و روز به ظاهر پر التهابی را شروع میکنم... در طول روز که اخبار را رصد میکنم هنوز هم انتظار شنیدن صدای پدافند دارم...دلم برای آن دلهرههای امنیتبخشش تنگ شده است...
#مامان_نفیسه
#جریان_زندگی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
بیش از یک هفته از جنگ میگذرد. به یک چشم بهم زدن. انگار تمام اتفاقاتی که افتاد خواب باشد، آنقدر زمان به سرعت گذشت که حتی نشد آنطور که باید برای از دست رفته هامان مراسمی برپا کنیم یا اشکی بریزیم.
اینجا اما در شهر من چندان رنگ و بوی جنگ به چشم نمیخورد. خورشید مثل هر روز طلوع میکند، پرندگان آواز سر میدهند، در خنکای صبح بادی میوزد. پیرمرد همسایه به رسم هر صبح به نانوایی میرود، خودرو ها از پارکینگ ها بیرون میآیند و راننده هر کدام را به مقصدی میرساند. زن همسایه پرده خانه اش را کنار میزند تا بی نصیب نمانند گلدان های سر سبزش از نورِ آسمان.
زندگی در جریان است، نه خانی آمده و نه خانی رفته. ما در اینجا در گوشه ای از ایران که حالا برای خیلی هایمان از جان عزیزتر شده، تنها اخبار جنگ را میبینیم و میشنویم. با موشکی که میآید آزرده میشویم و با موشکی که میرود دلشاد.
خیلی هامان حتی از منِ جوان که قد سال های عمرم به ۲۰ سال نمیرسد هوش و حواسمان پرت ۴۰ سال پیش است، پرتِ آن روز ها و سال های سخت. روز هایی که برای زندگیِ فردایش تضمینی نبود. روزهای جنگ، ویرانی، ترس، شهادت و اسارت.
ایرانِ عزیزمان اما به پاس همان روزهای دشواری، امروز استوار است و زندگی در جریان دارد. حال خوب ما اما به همت وجود توست. به همت سرفرازی ات، ایستادگی ات و شکوهت.
برای کهن خاک تو عجیب نیست این روزها عجیب نیست زخم برداشتن، عجیب نیست شکستن... اما این تویی، بوده ای از ازل تا به ابد
شکوهت و عظمتت تمام شدنی نیست.
زخمی عشقی وطنم
باید صدایت بزنم
باید که از تو بخوانم...
#مطهره
#وطن
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
روز پنجم جنگ است. ولی من هیچ سطحی از ترس را تاکنون تجربه نکردهام. وقتی در ساعات اول خالهام را دیدم که با قطعی شدن خبر جنگ چهرهی سراسر وحشتش را به من دوخت و با اشکهای جمع شده در چشم گفت «ایران صد سال قرار است عقب بیفتد.» نمیتوانستم حتی ذرهای از نگرانیاش را در وجودم پیدا کنم. وقتی شب بعد رفیق انقلابیام پیام داد که دائم دخترکش را میبوسد و آنقدر گریه میکند تا بیحال شود داشتم از تعجب میمردم. وقتی دیشب دوست دیگری گفت شبها با مرور صورت، حالتها و خندههای پسرش میخوابد باورم نمیشد.و وقتی سر کلاس، مربی زبان مدام با هر صدای کوچکی از جا میپرید و میپرسید «بچهها زدن؟» حس مشمئزکنندهای بهم دست میداد.
من هنوز هیچ سطحی از ترس را تجربه نکردهام.
بالعکس. بعد از روز اول که یکسره داغ بود و آتش گرفتن، این روزها نشاط شورآفرینی در من نفس میکشد... من دارم در آرزوهایم زندگی میکنم. اگر به نظرتان برچسب جنگطلبی به من میچسبد اشکالی ندارد. اما باید بگویم من روزها و ماهها بود که در عذاب نجنگیدن با اسرائیل زندگی میکردم. روزهایی که ما خزانههای موشکی داشتیم اما بچههای گرسنهی غزه در صفهای غذا کشته میشدند. لحظههایی که مادرهای غزه در برابر چشمهایمان پارههای قلبشان را تکه تکه به خاک میسپردند. روزگاری که اسرائیل جلوی دوربینهای دنیا آدمها را در چادر خبرنگاران زنده زنده آتش میزد، بمبهای فسفریاش را روی پوستِ نازک و باطراوت دختربچههای فلسطینی امتحان میکرد؛ با پیجرهای معیوب چشم، دست و جان سراداران لبنانی را میگرفت؛ بیمارستانها را به خاک و خون میکشید تا مجروحانِ جنایتهایش از عفونت و جراحت جان دهند؛ خیابانها و خانهها را در غزه و لبنان با خاک یکسان میکرد... در تمام این لحظات قلبی داشتم که بیتابی بیچارهاش میکرد.
و این روزها... این روزها که به تحقق آرزوی تهرانیمقدمها نزدیکیم شکر و حمدم نسبت به خدای مهربان پایان ندارد. اینها که میبینید دارد شهرهای فلسطین اشغالی را شخم میزند، کلاهکهای انفجاری نیست. اینها آههای مظلومان عالم است. این، نفرینهای مادرهای دلسوختهی فلسطینی است که باروت موشکهای ما شده است.
و الهی هزاران بار شکر که ایرانیام. الهی شکر که به ما هم لیاقت هزینه دادن در این جنگ تمام عیار حق و باطل را داده است. و شکر که وعدهی نصرت خداوند با ثمرات سختکوشی پاکترین هموطنان من در حال تحقق یافتن است.
#محدثه_شعبانی
#رؤیا
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
به سر و روی اتاقم دست میکشم. نگاهم روی کتابهای چیده شده توی قفسهها میگردد و همراه عنوان کتابها، چیزهایی که سالها در ورق به ورقشان مشق کردم در حافظهی چشمم مرور میشوند. سالها انسان آرزو داشت در زمان تقابلِ تمام ایمان و تمام کفر حضور داشته باشد و این قرعه به نام ما افتاد. چرا خوشحال نباشم؟! با خودم فکر میکنم که حتما نقش و رسالتی دارم که در این نقطه از تاریخ، این نقطه از جغرافیا زندگی من مقدر شده. باید روحم را برای این تقابل عظیم آماده کنم. اگر ماندیم که خودمان برای آیندگان روایت می کنیم و اگر نماندیم، دیگران ما را روایت خواهند کرد.
#میم_صاد
#قمار_باز
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd