با اکراه تمام چشم باز میکنم...روز پنجمه... دوست ندارم روز جدیدی رو با لرزش مدام قلبم شروع کنم. ساعت از ۹ گذشته و باید فکر ناهار باشم. رمقی به تنم نیست، چاره هم...هنوز عادت نکردیم به شکستن صوت و شکستن دیوار قلب. چرخ خرید رو بر میدارم و کشون کشون میرم سمت تره بار...این چرخ هم بهانه دلتنگیه، رضا همیشه تَرکش می نشست و تا تره بار با غرور ویراژ میداد؛ رنگ به رنگ میوه و صیفی هست، ولی کسی سراغ میوه نمیره بیشتر مشغول خرید صیفی هستن. چند ماهی هست نیومدم تره بار، همه با یه سکوت و آرامشی، مشغول خریدن. خانمی شاکی بود که پسراش مجبورش کردن شب قبل رو بیرون بخوابه میگفت من بچه جنگ بودم و مرگ دست خداست! تنهام و با هر صدا و انفجاری قلبم میره سمت اداره محمد...باید برگردم خونه...
#ایران_دخت
#وطن
#پِی_وند
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
پسر ۴ سالهام آن قدر چپ و راست در گوشمان از تزئینات کیک تولد نارنجی خیالیَش گفت که بنا شد اطعام عید غدیر و تولد او را دو ماه زودتر با هم بگیریم. از اول ماه هر که مرا میدید فقط میگفتم دعا میکنم خرداد تمام شود که دیگر نایی برایم نمانده! آن روز به خیالم این آخرین پروژهام برای خرداد ماهم بود. منتظر بودم با موفقیت برگزار شود تا فرصت استراحت چند روزهای به خودم بدهم.
فقط یک روز وقت داشتم. با یک دست خانهای که یک ماه کنفیکون شده بود را جمع و جور میکردم، با دست دیگر غذا و مخلفات را آماده میکردم و همزمان کیک تولد را پیگیری و مهمانان را دعوت میکردم. دست تنها بودم و گرفتار...تقریبا هلاک شده بودم.
صبح خیلی زود خبر را فهمیدم. این وسط فقط یک حمله اسرائیل به ایران را کم داشتم که مثل بمب فعال نشده وسط برنامههایم بیفتد! نفسم با خودخواهی فریاد میزد خدایا مگر میشود؟! همه تبعات جنگ و غمهای سنگینش به کنار؛ من فقط چند روز استراحت میخواستم... فقط چند روز...
مانده بودیم؛ نمیدانستیم مهمانی را لغو کنیم یا نه. نمیدانستیم تولد بگیریم یا نه. نمیدانستیم عروسی شب عید را برویم یا نه. عجیب مانده بودیم چه کنیم.
پیام حضرت آقا که آمد، عزای عمومی که اعلام نشد و نوار مشکی صفحه تلویزیون که به پرچم ایران تبدیل شد فهمیدیم باید برنامهها را اجرا کنیم...پر قدرتتر و با شادی کمتر و رنگ و بوی مقاومت!
حالا خنثی کردن بمب دست خودم بود. از همان روز مشغول شدم به کارهای جدید و مدیریت بحران خانواده و بخشی از جامعه اطرافم و استراحتی که هنوز انتظارش را میکشم...
#مامان_نفیسه
#جریان_زندگی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
من در خانهای در محله نیرویهوایی تهران به دنیا آمدم، تمام بچگی من در زمان جنگ، در این محله گذشت. از سال ۵۹ که چشم به جهان گشودم تا سال ۶۷ که جنگ تمام شد. آن روزها تقریبا هر شب و روز صدام منطقه نیرویهوایی تهران را مورد عنایت قرار میداد و بطور مدام بساط حملهی هوایی و موشکباران در محلهی ما به راه بود؛ اما قصهی این حملهها برای ما، به صدای آژیرِ قرمز و غرشِ انفجار و صدای پدافندها ختم نمیشد؛ از برنامههای تقریبا هرشب پدرم بود که ما بچههای قد و نیم قدش را بریزد پشت ماشین پیکان سفیدش و بستنی و آبمیوهای برایمان بخرد و برویم خیابانها و کوچههای دور و بر و خانهها و ساختمانهایی که مورد اصابت موشک و بمب قرار گرفتهبود را تماشا کنیم، معمولا هم حین تماشا پدرم اگر اطلاعاتی در مورد خانواده مذکور و حال و روزشان بدست آوردهبود، دریغ نمیکرد و همه را برایمان تعریف میکرد؛ این که مثلا چند نفر بودهاند و چه ساعتی و در چه حالی بمب یا موشک روی سرشان افتاده و چند نفر شهید شده اند و کدامشان از زیر آوار در آمده و ... خلاصه همه را مو به مو تعریف میکرد و نمی گذاشت کوچکترین خللی در تصویرسازی ذهنی ما، از جنایت صدام وارد شود.
یادم هست شبها چشم میدوختم به سقف و توی خیالم بارها لحظهی ورود بمب را از سقف اتاق مرور میکردم و یادم نیست چقدر طول میکشید تا با این تصورات و هول و هراسش خوابم ببرد.
خدا حفظ کند پدر نازنینم را تا امروز هنوز توضیح قانع کنندهای برای این عملکردش ارائه نداده است، هرچند من تازگی فهمیدهام که کار پدرم در دنیا رایج هم هست و اتفاقا اسم شیکی هم دارد و امروزه بهش میگویند گردشگری سیاه. البته در مورد کار پدرم رنج سنی مخاطبان مسئلهی قابل تاملیست که بماند...
همه اینها را گفتم که بگویم امروز در چهل و چند سالگی، وقتی داشتم از خاطرات بچگی و تجربه بمبارانها با آب و تاب برای پسرم میگفتم و دلداریاش میدادم که این روزها میگذرد و خاطره میشود و تو هم یک روز برای بچههایت تعریفشان میکنی، یاد پدر عزیزم افتادم و گفتم چه خوب که چنتهام از این خاطرات پر است.
#سمیه_حسینی
#خانه
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
آخرین بازمانده از بادکنکهای تولد پسرم در عید غدیر را لای پتو پیچیدم و گوشهای پنهان کردم که اگر ترکید پسرم به خیال صدای پدافند این شبها از خواب نپرد.
آرام سرم را روی بالشت گذاشتم. یک هفتهای هست که شبها نمیخوابم. دعا کردم امشب صدایی نیاید. دعایم را قورت دادم. انگار که به صدای پدافند عادت کرده باشم. دلگرمیام بود!
صدای پدافند برایم دو بخش دارد: «دشمن درحال زدن هست و ما درحال دفاع کردن!» او که در دشمنیاش استوار است، نکند صدایی نشنوم و دفاعی نشود؟! با دستم افکارم را پس میزنم. بیخوابی مستمر این چند شب باعث شده در دعا کردن و ذکر گفتن هم قاطی کنم.
گاهی نمیدانم کِی «اللّهم سَدِّد رَمیَهم» بخوانم، کِی «وَ جَعلنا مِن بَین اَیدیهم» و کِی «وَ ما رَمیتَ اِذ رَمَیت»... نهایتا صلوات میفرستم. صلوات ذکر مداوممان هنگام حمله دشمن شده است آن قدر که گاهی فکر میکنم که شب اول قبر هنگام ملاقات حضرات نکیر و منکر صلواتی بفرستم تا غیب شوند!
دلم به حال و روزم میسوزد. پاک عقلم را باختهام. نه بخاطر ترس که بخاطر بیخوابی! آنقدر در این افکار پریشان غرق شدهام که نمیفهمم کِی خوابم برد و کِی بیدار شدم! فورا به عادت این روزهایم گوشی را باز میکنم: «آمریکا حمله کرده و موشکهایش اصابت کرده است!»
صداهای دیشب دوباره در گوشم میپیچد. انسانها بنده عادتند و چقدر زود به این صدا وابسته شده بودم «انَّ مَعیَ رَبّی» و «یَدُ الله فوقَ اَیدیهم» میگویم و روز به ظاهر پر التهابی را شروع میکنم... در طول روز که اخبار را رصد میکنم هنوز هم انتظار شنیدن صدای پدافند دارم...دلم برای آن دلهرههای امنیتبخشش تنگ شده است...
#مامان_نفیسه
#جریان_زندگی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
بیش از یک هفته از جنگ میگذرد. به یک چشم بهم زدن. انگار تمام اتفاقاتی که افتاد خواب باشد، آنقدر زمان به سرعت گذشت که حتی نشد آنطور که باید برای از دست رفته هامان مراسمی برپا کنیم یا اشکی بریزیم.
اینجا اما در شهر من چندان رنگ و بوی جنگ به چشم نمیخورد. خورشید مثل هر روز طلوع میکند، پرندگان آواز سر میدهند، در خنکای صبح بادی میوزد. پیرمرد همسایه به رسم هر صبح به نانوایی میرود، خودرو ها از پارکینگ ها بیرون میآیند و راننده هر کدام را به مقصدی میرساند. زن همسایه پرده خانه اش را کنار میزند تا بی نصیب نمانند گلدان های سر سبزش از نورِ آسمان.
زندگی در جریان است، نه خانی آمده و نه خانی رفته. ما در اینجا در گوشه ای از ایران که حالا برای خیلی هایمان از جان عزیزتر شده، تنها اخبار جنگ را میبینیم و میشنویم. با موشکی که میآید آزرده میشویم و با موشکی که میرود دلشاد.
خیلی هامان حتی از منِ جوان که قد سال های عمرم به ۲۰ سال نمیرسد هوش و حواسمان پرت ۴۰ سال پیش است، پرتِ آن روز ها و سال های سخت. روز هایی که برای زندگیِ فردایش تضمینی نبود. روزهای جنگ، ویرانی، ترس، شهادت و اسارت.
ایرانِ عزیزمان اما به پاس همان روزهای دشواری، امروز استوار است و زندگی در جریان دارد. حال خوب ما اما به همت وجود توست. به همت سرفرازی ات، ایستادگی ات و شکوهت.
برای کهن خاک تو عجیب نیست این روزها عجیب نیست زخم برداشتن، عجیب نیست شکستن... اما این تویی، بوده ای از ازل تا به ابد
شکوهت و عظمتت تمام شدنی نیست.
زخمی عشقی وطنم
باید صدایت بزنم
باید که از تو بخوانم...
#مطهره
#وطن
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
روز پنجم جنگ است. ولی من هیچ سطحی از ترس را تاکنون تجربه نکردهام. وقتی در ساعات اول خالهام را دیدم که با قطعی شدن خبر جنگ چهرهی سراسر وحشتش را به من دوخت و با اشکهای جمع شده در چشم گفت «ایران صد سال قرار است عقب بیفتد.» نمیتوانستم حتی ذرهای از نگرانیاش را در وجودم پیدا کنم. وقتی شب بعد رفیق انقلابیام پیام داد که دائم دخترکش را میبوسد و آنقدر گریه میکند تا بیحال شود داشتم از تعجب میمردم. وقتی دیشب دوست دیگری گفت شبها با مرور صورت، حالتها و خندههای پسرش میخوابد باورم نمیشد.و وقتی سر کلاس، مربی زبان مدام با هر صدای کوچکی از جا میپرید و میپرسید «بچهها زدن؟» حس مشمئزکنندهای بهم دست میداد.
من هنوز هیچ سطحی از ترس را تجربه نکردهام.
بالعکس. بعد از روز اول که یکسره داغ بود و آتش گرفتن، این روزها نشاط شورآفرینی در من نفس میکشد... من دارم در آرزوهایم زندگی میکنم. اگر به نظرتان برچسب جنگطلبی به من میچسبد اشکالی ندارد. اما باید بگویم من روزها و ماهها بود که در عذاب نجنگیدن با اسرائیل زندگی میکردم. روزهایی که ما خزانههای موشکی داشتیم اما بچههای گرسنهی غزه در صفهای غذا کشته میشدند. لحظههایی که مادرهای غزه در برابر چشمهایمان پارههای قلبشان را تکه تکه به خاک میسپردند. روزگاری که اسرائیل جلوی دوربینهای دنیا آدمها را در چادر خبرنگاران زنده زنده آتش میزد، بمبهای فسفریاش را روی پوستِ نازک و باطراوت دختربچههای فلسطینی امتحان میکرد؛ با پیجرهای معیوب چشم، دست و جان سراداران لبنانی را میگرفت؛ بیمارستانها را به خاک و خون میکشید تا مجروحانِ جنایتهایش از عفونت و جراحت جان دهند؛ خیابانها و خانهها را در غزه و لبنان با خاک یکسان میکرد... در تمام این لحظات قلبی داشتم که بیتابی بیچارهاش میکرد.
و این روزها... این روزها که به تحقق آرزوی تهرانیمقدمها نزدیکیم شکر و حمدم نسبت به خدای مهربان پایان ندارد. اینها که میبینید دارد شهرهای فلسطین اشغالی را شخم میزند، کلاهکهای انفجاری نیست. اینها آههای مظلومان عالم است. این، نفرینهای مادرهای دلسوختهی فلسطینی است که باروت موشکهای ما شده است.
و الهی هزاران بار شکر که ایرانیام. الهی شکر که به ما هم لیاقت هزینه دادن در این جنگ تمام عیار حق و باطل را داده است. و شکر که وعدهی نصرت خداوند با ثمرات سختکوشی پاکترین هموطنان من در حال تحقق یافتن است.
#محدثه_شعبانی
#رؤیا
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
به سر و روی اتاقم دست میکشم. نگاهم روی کتابهای چیده شده توی قفسهها میگردد و همراه عنوان کتابها، چیزهایی که سالها در ورق به ورقشان مشق کردم در حافظهی چشمم مرور میشوند. سالها انسان آرزو داشت در زمان تقابلِ تمام ایمان و تمام کفر حضور داشته باشد و این قرعه به نام ما افتاد. چرا خوشحال نباشم؟! با خودم فکر میکنم که حتما نقش و رسالتی دارم که در این نقطه از تاریخ، این نقطه از جغرافیا زندگی من مقدر شده. باید روحم را برای این تقابل عظیم آماده کنم. اگر ماندیم که خودمان برای آیندگان روایت می کنیم و اگر نماندیم، دیگران ما را روایت خواهند کرد.
#میم_صاد
#قمار_باز
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
شب تاریک و وهم آلود، خانه را در بر گرفته بود. پشت پنجره، نور انفجارها گاهبهگاه آسمان را می شکافت. لیلی در اتاق کنار تخت پسرش، آرش، نشست. دستانش را روی موهای درهم ریخته او گذاشت، گرمای دستانش تنها سپر آرامش در برابر این سرمای وحشت بود.
آرش خودش را در آغوش مادر فشرد و با صدایی لرزان پرسید: «مامان، اگه یه روز بمب بیاد و همهچی رو از بین ببره، دیگه نمیتونیم آرزوهامون رو داشته باشیم؟»
لیلی لبخند زد، اما پشت این لبخند، خاطرات سنگین گذشته خودش پنهان بود، سالهایی که این ترسها را تجربه کرده بود. روزهایی که هر لحظه صدای آژیرها در شهر میپیچید و قلب کوچک دخترک میلرزید.
اما حالا، او دیگر مادر بود. باید به فرزندش نشان میداد که نور امید هرگز خاموش نمیشود: «نه، عزیز دلم.» صدایش نرم اما استوار بود: «هیچ چیز، حتی تاریکترین شب، نمیتونه نور آرزوها رو خاموش کنه.»
آرش سکوت کرد، اما نگاه پرسشگرش هنوز به مادر دوخته شده بود. لیلی نفس عمیقی کشید: «میخوای یه قصه برات بگم؟» آرش سرش را تکان داد.
- روزی، پرندهای کوچک توی قفسی گیر افتاده بود. همیشه آسمان را از پشت میلههای سرد تماشا میکرد و آرزو داشت که بتواند پرواز کند. هر روز، وقتی نسیمی از پنجره رد میشد، پرنده رویای آزادی را در دلش میپروراند.
لیلی مکثی کرد، نگاهش به پنجره افتاد که لرزش نور انفجارها در شیشه اش منعکس شد.
- یه روز، طوفان آمد. باد دیوارهای قفس را لرزاند و درش را باز کرد. پرنده ترسید. نمیدانست اگر پرواز کند، سقوط خواهد کرد یا نه. اما چیزی در دلش میگفت باید شجاع باشد. باید با ترسهایش روبهرو شود. پس بالهایش را باز کرد و بلندترین پروازی که میتوانست، انجام داد.
آرش آرامتر شده بود، انگار گرمای امید را در کلمات مادر حس میکرد.
- پسرم گاهی دنیا میخواد ما رو از آرزوهامون دور کنه، ما رو بترسونه… اما اونی که باور داره، اونی که شجاعانه میجنگه، هیچوقت اسیر قفس نمیمونه.
آرش نفس عمیقی کشید. پلکهایش سنگین شد، نگاهش آرامآرام در تاریکی شب محو شد. صدای انفجارها همچنان در بیرون خانه میپیچید، اما در میان لالایی گرم مادر، گم شده بود. در خواب، آرش خود را در فضای بیانتها دید؛ آسمانی که هیچ مرزی نداشت. و در میان آن آسمان، پرندهای را دید. پرنده ابتدا میان طوفانها گرفتار بود، اما بالهایش را گشود، بیتردید، بیهراس. با شجاعتی که از عمق وجودش برخاسته بود، او اوج گرفت، بالاتر از ابرها، بالاتر از طوفان… جایی که هیچ جنگی نمیتوانست او را متوقف کند.
آرش در خواب، همراه با پرنده اوج گرفت. شاید شب هنوز تاریک بود، شاید زمین هنوز زیر سایه جنگ بود، اما امید… نور امید همیشه راه خود را پیدا میکرد.
#مریم_فرخ_نیا
#رؤیا
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
🎯 *معرفی کانال* : آوا
🔴*روایت ساده حقوقی از چند روز اخیر*
*وطن زخم خورده و ایستاده و سرفراز در مقابل تجاوز*🇮🇷
🔹*مقدمه اول*
از سوی جوونای امروزی ما معمولاً این سخن زیاد مطرح میشه که «می خوایم زندگی کنیم و از تنشها به دور باشیم». این مطالبهی درستیه و همه مردم دنیا کم یا زیاد همین مطالبه را دارن. اما چطوری میشه این خواسته را محقق کرد؟
اولین شرطش اینه که آدم بتونه بر سرنوشت خودش مسلط باشه و «دیگری» براش تصمیم نگیره. این اختیار در ادبیات حقوقی به *حق تعیین سرنوشت* معروفه. حق تعیین سرنوشت ابعاد مختلفی داره؛ هم زندگی فردی را در بر میگیره هم زندگی اجتماعی و جمعی را.
در سطح کلانِ زیست همه ملتها در خانواده جهانی، شناسایی حق تعیین سرنوشت هر ملت به شکلهای مختلف انجام شده. قبل جنگ جهانی دوم به شکلی بوده و بعد جنگ جهانی دوم و ایجاد سازمان ملل، به شکل دیگه. در منشور این سازمان که با عنوان «منشور ملل متحد»، و نه منشور دولتها، نوشته شده به صراحت گفته همه ملتها برابرند، همهشون حق حاکمیت دارن و هیچ کدوم از اعضای جامعه جهانی حق نداره به دیگری زور بگه و در امور داخلی دیگری دخالت کنه و اگر هم به یکدیگر تذکری میدهند فقط باید برای رعایت حقوق انسانی و رعایت برابری و منع تبعیض باشه...
@ava_thinktank
دوباره پیوند خوردن قلب ها به هم؛ یکی از معنا هایی بود که در روزهای جنگ، پیدایش کردم. اینکه آدم ها از هم خبر میگیرند بدون آنکه یادشان باشد چند ماه پیش داشتند سر هم داد می زدند و در خلوت، به خودشان گفته اند: من دیگه کاری به کار این ندارم. یا روزی چند بار به هم زنگ میزنند بدون آنکه یادشان باشد سالهاست همدیگر را ندیده اند. سالهاست که قهرند.
فکر کردم شاید آدم ها از مرگ می ترسند یا شاید چون خودشان را نزدیک به مرگ می بینند؛ سراغ آنهایی را میگیرند که همه عمر دوستشان داشتند اما میخواستند بگویند که ندارند چون قهرند. چون قهر آدم بزرگ ها، هیچ شبیه قهر انسانک ها نیست. چون با یک «بیا بستنی منم مال تو» با هم آشتی نمی کنند. یا هیچ بزرگتری نمی آید بگوید: «حالا اشکالی نداره. با هم دوست باشیم.»
فکر کردم شاید هم آدم ها فکر میکنند بقیه قرار است بمیرند پس خودشان را موظف میدانند که سراغشان را بگیرند که مبادا اگر اتفاقی افتاد عذاب وجدان بگیرند. فکر کردم این شاید یک رفع تکلیفِ اجباری ست. ما حال آدم ها را بپرسیم و از آنها خبر بگیریم که صرفاً این کار را انجام داده باشیم.
فکر کردم شاید واقعا همین پیوند خوردن قلبها، شاید دوباره آشتی کردن آدمها با هم، قسمتِ خوبِ ماجرا باشد. شاید جنگ میشود که آدم ها کنار هم باشند. که یادشان بیاید باید بگذارند محبت جاری باشد. که جنگ به ما بگوید آدمهایی که با آنها قهر بودیم؛ هیچ آدم های بدی نبودند. صرفاً رفتارهای بدی داشتند. صرفاً رفتارهای بدی داریم. که با این حال، این رفتار های بد مانعی نیست برای جاری شدن محبت.
#پنجاه_و_دو_هرتز
#وفاق
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
اگر تا همین یک ماه پیش کسی به من میگفت «تو وسواس داری» به شدت با او مقابله میکردم. حالم بهم میخورد از این برچسب. مادرم هر وقت میخواست اذیتم کند، وقتی خواستگاری میآمد و حرف میزدیم، بعد از رفتنشان از من به شوخی میپرسید «گفتی وسواسی هستی؟» و من برمیآشفتم که «من فقط دختر تمیزیام! وسواس یک بیماری روانی است که من به هیچ عنوان دچارش نیستم.»
هنوز هم البته همین عقیده را دارم، اما کمی از قاطعیتم در این زمینه کاسته شده. چون در این روزهایی که مرگ پیوسته نزدیک گوشم نجوا میکند، میبینم که برایم تمیزی جزء اولویتهاست. مدام خانه را گردگیری میکنم، سینک را وایتکس میزنم، گاز را پاک میکنم، جارو میکشم، خیلی بیشتر از قبل حمام میروم، موهایم را روغن تراپی میکنم، پوستم را اسکراب میکنم و همهی روتینی که به تمیزی مرتبط است را بیشتر از قبل با جدیت پیگیری میکنم.
انگار که میخواهم اگر اسرائیل خانهمان را زد همهچیز برق بزند. یا اگر قرار شد روی تخت غسالخانه بخوابم، به غسال زحمت زیادی ندهم. اما باز هم، اینها دلیل اصلی برای این شک دهشتناک نیست. دلیل اصلی دیشب اتفاق افتاد.
دیشب وقتی صدای هواپیماهای آمریکایی شدید شد، وقتی مطمئن شدم قرار است فردو را بزند و ما در این فاصلهی نزدیک از پردیسان به فردو، قطعاً یا با بمب سنگرشکنش دچار زلزله میشویم و میمیریم یا بهخاطر امواج رادیواکتیو بلای سختی به سرمان میآید، تنها کاری که کردم، در نهایت شور و نشاط بلند شدم، وضو گرفتم و مسواک زدم! انگار که بهداشت دهان و دندانم در آن لحظهی حساسِ نزدیک به شهادت خیلی مهم باشد. انگار که بزرگترین دغدغهام این باشد که با دهان خوشبو به لقاء اولیاءالله بپیوندم.
و واقعاً هم به نظر میرسد تنها دغدغهام همین بود.
من از هزینه دادن در راه نابودی اسرائیل نمیترسم. از وقتی که یادم میآید هیچوقت برای جان خودم نمیترسیدم اما همیشه برای عزیزانم بیطاقت میشدم. وقتی در شورش ززآ، پدرم در مأموریتی یکهفته به سیستان و بلوچستان رفت، تمام آن هفت روز را خواب و خوراک نداشتم.
اما حالا، حتی وقتی به شهادت عزیزترین افراد زندگیام فکر میکنم، حس حماسه بهم دست میدهد. نه اینکه دلم نسوزد. نه اینکه جگرم آتش نگیرد. نه اینکه جایی در عمق وجودم چنان مچاله نشود که حس کنم در حال متلاشی شدنم. اما حسش فرق دارد. حس از دست دادن نیست. حس حسرت حیف شدن نیست. حس شهید دادن، هزینه دادن، جان دادن، عزیز دادن در راه نابودی شرورترین انسانهای کرهی زمین است.
#محدثه_شعبانی
#جنگ_بود_اما_نترسیدم
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
بعد از چند روز برگشتیم تهران. حس کردم چقدر دلم برای خانه و اتاقم تنگ شده.
شب دوباره صدای پدافندها شروع میشود؛ برعکس شبهای اول که خیلی راحت بودم و میخوابیدم. از وقتی انبار نفت را زدن با هر صدایی بهم میریزم. اول پنجرهها را چک میکنم که بسته باشن. بعد روانداز دخترک رو میکشم و در نزدیکترین حالت بهش دراز میکشم. دستم را میذارم روی گوشش...
دلم آشوبه، اگر اتفاقی برای دخترک بیفتد چه! یهو انگار قلبم روشن شد یاد حرفهای یکی از اساتید میفتم که میگفتن «فکر نکنید شما کارهای هستید؛ رب اصل کار است.»
پس دخترک را میسپارم به همان اصل کاری، به رب مهربانی که همه از او آمدهایم و به او برمیگردیم. یادم میفته که امانتی بیشتر پیش من نیست. انگار دلم آروم میشه و چشمهامو میبندم.
#زهرا_سادات
#مادر
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd