شب تاریک و وهم آلود، خانه را در بر گرفته بود. پشت پنجره، نور انفجارها گاهبهگاه آسمان را می شکافت. لیلی در اتاق کنار تخت پسرش، آرش، نشست. دستانش را روی موهای درهم ریخته او گذاشت، گرمای دستانش تنها سپر آرامش در برابر این سرمای وحشت بود.
آرش خودش را در آغوش مادر فشرد و با صدایی لرزان پرسید: «مامان، اگه یه روز بمب بیاد و همهچی رو از بین ببره، دیگه نمیتونیم آرزوهامون رو داشته باشیم؟»
لیلی لبخند زد، اما پشت این لبخند، خاطرات سنگین گذشته خودش پنهان بود، سالهایی که این ترسها را تجربه کرده بود. روزهایی که هر لحظه صدای آژیرها در شهر میپیچید و قلب کوچک دخترک میلرزید.
اما حالا، او دیگر مادر بود. باید به فرزندش نشان میداد که نور امید هرگز خاموش نمیشود: «نه، عزیز دلم.» صدایش نرم اما استوار بود: «هیچ چیز، حتی تاریکترین شب، نمیتونه نور آرزوها رو خاموش کنه.»
آرش سکوت کرد، اما نگاه پرسشگرش هنوز به مادر دوخته شده بود. لیلی نفس عمیقی کشید: «میخوای یه قصه برات بگم؟» آرش سرش را تکان داد.
- روزی، پرندهای کوچک توی قفسی گیر افتاده بود. همیشه آسمان را از پشت میلههای سرد تماشا میکرد و آرزو داشت که بتواند پرواز کند. هر روز، وقتی نسیمی از پنجره رد میشد، پرنده رویای آزادی را در دلش میپروراند.
لیلی مکثی کرد، نگاهش به پنجره افتاد که لرزش نور انفجارها در شیشه اش منعکس شد.
- یه روز، طوفان آمد. باد دیوارهای قفس را لرزاند و درش را باز کرد. پرنده ترسید. نمیدانست اگر پرواز کند، سقوط خواهد کرد یا نه. اما چیزی در دلش میگفت باید شجاع باشد. باید با ترسهایش روبهرو شود. پس بالهایش را باز کرد و بلندترین پروازی که میتوانست، انجام داد.
آرش آرامتر شده بود، انگار گرمای امید را در کلمات مادر حس میکرد.
- پسرم گاهی دنیا میخواد ما رو از آرزوهامون دور کنه، ما رو بترسونه… اما اونی که باور داره، اونی که شجاعانه میجنگه، هیچوقت اسیر قفس نمیمونه.
آرش نفس عمیقی کشید. پلکهایش سنگین شد، نگاهش آرامآرام در تاریکی شب محو شد. صدای انفجارها همچنان در بیرون خانه میپیچید، اما در میان لالایی گرم مادر، گم شده بود. در خواب، آرش خود را در فضای بیانتها دید؛ آسمانی که هیچ مرزی نداشت. و در میان آن آسمان، پرندهای را دید. پرنده ابتدا میان طوفانها گرفتار بود، اما بالهایش را گشود، بیتردید، بیهراس. با شجاعتی که از عمق وجودش برخاسته بود، او اوج گرفت، بالاتر از ابرها، بالاتر از طوفان… جایی که هیچ جنگی نمیتوانست او را متوقف کند.
آرش در خواب، همراه با پرنده اوج گرفت. شاید شب هنوز تاریک بود، شاید زمین هنوز زیر سایه جنگ بود، اما امید… نور امید همیشه راه خود را پیدا میکرد.
#مریم_فرخ_نیا
#رؤیا
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
🎯 *معرفی کانال* : آوا
🔴*روایت ساده حقوقی از چند روز اخیر*
*وطن زخم خورده و ایستاده و سرفراز در مقابل تجاوز*🇮🇷
🔹*مقدمه اول*
از سوی جوونای امروزی ما معمولاً این سخن زیاد مطرح میشه که «می خوایم زندگی کنیم و از تنشها به دور باشیم». این مطالبهی درستیه و همه مردم دنیا کم یا زیاد همین مطالبه را دارن. اما چطوری میشه این خواسته را محقق کرد؟
اولین شرطش اینه که آدم بتونه بر سرنوشت خودش مسلط باشه و «دیگری» براش تصمیم نگیره. این اختیار در ادبیات حقوقی به *حق تعیین سرنوشت* معروفه. حق تعیین سرنوشت ابعاد مختلفی داره؛ هم زندگی فردی را در بر میگیره هم زندگی اجتماعی و جمعی را.
در سطح کلانِ زیست همه ملتها در خانواده جهانی، شناسایی حق تعیین سرنوشت هر ملت به شکلهای مختلف انجام شده. قبل جنگ جهانی دوم به شکلی بوده و بعد جنگ جهانی دوم و ایجاد سازمان ملل، به شکل دیگه. در منشور این سازمان که با عنوان «منشور ملل متحد»، و نه منشور دولتها، نوشته شده به صراحت گفته همه ملتها برابرند، همهشون حق حاکمیت دارن و هیچ کدوم از اعضای جامعه جهانی حق نداره به دیگری زور بگه و در امور داخلی دیگری دخالت کنه و اگر هم به یکدیگر تذکری میدهند فقط باید برای رعایت حقوق انسانی و رعایت برابری و منع تبعیض باشه...
@ava_thinktank
دوباره پیوند خوردن قلب ها به هم؛ یکی از معنا هایی بود که در روزهای جنگ، پیدایش کردم. اینکه آدم ها از هم خبر میگیرند بدون آنکه یادشان باشد چند ماه پیش داشتند سر هم داد می زدند و در خلوت، به خودشان گفته اند: من دیگه کاری به کار این ندارم. یا روزی چند بار به هم زنگ میزنند بدون آنکه یادشان باشد سالهاست همدیگر را ندیده اند. سالهاست که قهرند.
فکر کردم شاید آدم ها از مرگ می ترسند یا شاید چون خودشان را نزدیک به مرگ می بینند؛ سراغ آنهایی را میگیرند که همه عمر دوستشان داشتند اما میخواستند بگویند که ندارند چون قهرند. چون قهر آدم بزرگ ها، هیچ شبیه قهر انسانک ها نیست. چون با یک «بیا بستنی منم مال تو» با هم آشتی نمی کنند. یا هیچ بزرگتری نمی آید بگوید: «حالا اشکالی نداره. با هم دوست باشیم.»
فکر کردم شاید هم آدم ها فکر میکنند بقیه قرار است بمیرند پس خودشان را موظف میدانند که سراغشان را بگیرند که مبادا اگر اتفاقی افتاد عذاب وجدان بگیرند. فکر کردم این شاید یک رفع تکلیفِ اجباری ست. ما حال آدم ها را بپرسیم و از آنها خبر بگیریم که صرفاً این کار را انجام داده باشیم.
فکر کردم شاید واقعا همین پیوند خوردن قلبها، شاید دوباره آشتی کردن آدمها با هم، قسمتِ خوبِ ماجرا باشد. شاید جنگ میشود که آدم ها کنار هم باشند. که یادشان بیاید باید بگذارند محبت جاری باشد. که جنگ به ما بگوید آدمهایی که با آنها قهر بودیم؛ هیچ آدم های بدی نبودند. صرفاً رفتارهای بدی داشتند. صرفاً رفتارهای بدی داریم. که با این حال، این رفتار های بد مانعی نیست برای جاری شدن محبت.
#پنجاه_و_دو_هرتز
#وفاق
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
اگر تا همین یک ماه پیش کسی به من میگفت «تو وسواس داری» به شدت با او مقابله میکردم. حالم بهم میخورد از این برچسب. مادرم هر وقت میخواست اذیتم کند، وقتی خواستگاری میآمد و حرف میزدیم، بعد از رفتنشان از من به شوخی میپرسید «گفتی وسواسی هستی؟» و من برمیآشفتم که «من فقط دختر تمیزیام! وسواس یک بیماری روانی است که من به هیچ عنوان دچارش نیستم.»
هنوز هم البته همین عقیده را دارم، اما کمی از قاطعیتم در این زمینه کاسته شده. چون در این روزهایی که مرگ پیوسته نزدیک گوشم نجوا میکند، میبینم که برایم تمیزی جزء اولویتهاست. مدام خانه را گردگیری میکنم، سینک را وایتکس میزنم، گاز را پاک میکنم، جارو میکشم، خیلی بیشتر از قبل حمام میروم، موهایم را روغن تراپی میکنم، پوستم را اسکراب میکنم و همهی روتینی که به تمیزی مرتبط است را بیشتر از قبل با جدیت پیگیری میکنم.
انگار که میخواهم اگر اسرائیل خانهمان را زد همهچیز برق بزند. یا اگر قرار شد روی تخت غسالخانه بخوابم، به غسال زحمت زیادی ندهم. اما باز هم، اینها دلیل اصلی برای این شک دهشتناک نیست. دلیل اصلی دیشب اتفاق افتاد.
دیشب وقتی صدای هواپیماهای آمریکایی شدید شد، وقتی مطمئن شدم قرار است فردو را بزند و ما در این فاصلهی نزدیک از پردیسان به فردو، قطعاً یا با بمب سنگرشکنش دچار زلزله میشویم و میمیریم یا بهخاطر امواج رادیواکتیو بلای سختی به سرمان میآید، تنها کاری که کردم، در نهایت شور و نشاط بلند شدم، وضو گرفتم و مسواک زدم! انگار که بهداشت دهان و دندانم در آن لحظهی حساسِ نزدیک به شهادت خیلی مهم باشد. انگار که بزرگترین دغدغهام این باشد که با دهان خوشبو به لقاء اولیاءالله بپیوندم.
و واقعاً هم به نظر میرسد تنها دغدغهام همین بود.
من از هزینه دادن در راه نابودی اسرائیل نمیترسم. از وقتی که یادم میآید هیچوقت برای جان خودم نمیترسیدم اما همیشه برای عزیزانم بیطاقت میشدم. وقتی در شورش ززآ، پدرم در مأموریتی یکهفته به سیستان و بلوچستان رفت، تمام آن هفت روز را خواب و خوراک نداشتم.
اما حالا، حتی وقتی به شهادت عزیزترین افراد زندگیام فکر میکنم، حس حماسه بهم دست میدهد. نه اینکه دلم نسوزد. نه اینکه جگرم آتش نگیرد. نه اینکه جایی در عمق وجودم چنان مچاله نشود که حس کنم در حال متلاشی شدنم. اما حسش فرق دارد. حس از دست دادن نیست. حس حسرت حیف شدن نیست. حس شهید دادن، هزینه دادن، جان دادن، عزیز دادن در راه نابودی شرورترین انسانهای کرهی زمین است.
#محدثه_شعبانی
#جنگ_بود_اما_نترسیدم
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
بعد از چند روز برگشتیم تهران. حس کردم چقدر دلم برای خانه و اتاقم تنگ شده.
شب دوباره صدای پدافندها شروع میشود؛ برعکس شبهای اول که خیلی راحت بودم و میخوابیدم. از وقتی انبار نفت را زدن با هر صدایی بهم میریزم. اول پنجرهها را چک میکنم که بسته باشن. بعد روانداز دخترک رو میکشم و در نزدیکترین حالت بهش دراز میکشم. دستم را میذارم روی گوشش...
دلم آشوبه، اگر اتفاقی برای دخترک بیفتد چه! یهو انگار قلبم روشن شد یاد حرفهای یکی از اساتید میفتم که میگفتن «فکر نکنید شما کارهای هستید؛ رب اصل کار است.»
پس دخترک را میسپارم به همان اصل کاری، به رب مهربانی که همه از او آمدهایم و به او برمیگردیم. یادم میفته که امانتی بیشتر پیش من نیست. انگار دلم آروم میشه و چشمهامو میبندم.
#زهرا_سادات
#مادر
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
Mohsen Chavoshi 1700404992_1880436341.mp3
زمان:
حجم:
13M
🎼 *ترانه جدید محسن چاووشی علیه اسرائیل: مردم علاج در وطن است*
شیپور جنگ را زده و همواره صلح میطلبید
ابلیسزادگان پلید ای بدترین اهل زمین
مردم علاج در وطن است
دنیا فقط لب و دهن است
این جنگ جنگ تن به تن است
آزادگان کل جهان فکری برای تربیت اقوام بردهدار کنید
این ظلمهای بیحدشان
افکار تیره و بدشان
آژیرهای ممتدشان
سوراخهای گنبدشان
این موشهای شب زده را
ای گربه ها شکار کنید
آهنگساز، تنظیمکننده و خواننده: محسن چاوشی
شاعر: کاظم بهمنی
[روبیکا](https://rubika.ir/charsoofarhang) | [اینستاگرام](https://instagram.com/charsoo.farhang?igshid=NzZlODBkYWE4Ng==) | [بله](https://ble.ir/charsoofarhang) | [تلگرام](https://t.me/charsoofarhang) | [توییتر](https://twitter.com/CharsooFarhang)
@charsoofarhang
بذارید دیشب رو براتون توصیف کنم. به عنوان کسی که بعد از 8 شب برگشته خونه و داره شب رو تجربه می کنه.
دیشب نزدیکای ساعت 3، از صدای برخورد پهبادها با موشک ها از خواب پریدیم. با هر صدا تو دل آدم خالی میشه و یک استرس ریز و زیرپوستی میاد سراغت.
اگر ناراحتی قلبی دارید، اگر فشار خون بالا دارید، اگر استرس شدید می گیرید و نمی تونید کنترلش کنید، اگر با شنیدن این صداها بچه رو در آغوش می گیرید و می رید تو پناهگاه خونگیتون، زیر میز و از این حرفا، اگر می دویید می رید تو کوچه...
برگشت به مهرآباد بهتون توصیه نمیشه!
اگه جاتون خوبه و امکان موندن دارید و خیلی هم بهتون خوش می گذره، خب بمونید و نیایید.
اما اگر بلدید 3 نصفه شب از خواب بپرید و خیلی راحت بر اون استرس ریز زیرپوستی غلبه کنید و همسرتون رو در آغوش بگیرید و همدیگه رو ببوسید و تا خوابیدن صداها همدیگه رو نوازش کنید تا دوباره خوابتون ببره و کاری نکنید که بچه از خواب بپره، حتما برگردید. خییییلی خوش می گذره
چه خواب خوبی بود دیشب، تو رختخواب خودم...
صبح کسی نبود سروصدا کنه نذاره بخوابیم. در طول روز استرس آدم تو خونه ی خودش خییییلی کمتره. اصلا نیست! کلافگی که دور از خونه داری و کل روز آزارت میده توی خونه خودت نداری. و خیلی محاسن دیگه که بازم براتون میگم...
#حمیده_صفایی_نبات
#خانه
#مهراباد
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
76.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎯 معرفی کانال : حمایت از کودکان و نوجوانان در بحران
ما دانشجویان و فعالان علوم تربیتی به همراهی استاد دکتر سجادیه، در این روزهای جنگی سعی میکنیم محتواهایی در زمینه کتاب و پویانمایی به خانوادهها پیشنهاد کنیم.
ویدئوی فوق اولین قصه پیشنهادی ما است
کتاب《چرا، چرا، چرا؟》 به قلم خانم کلر ژوبرت نوشته شده و توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است.
این داستان برای کودکان و خردسالان مناسب است.
شما والدین گرامی می توانید پس از مشاهده فیلم فوق با فرزند خود درباره مشغلههای ذهنی او، مقاومت، مبارزه با ظلم و زورگویی صحبت کنید.
استاد ناظر: خانم دکتر نرگس سجادیه (هیئت علمی دانشگاه تهران)
قصهگو: رضوان اسامی (دانشجو دکتری فلسفه تعلیم و تربیت دانشگاه تهران)
#قصه_کودک_زندگی
#کلر_ژوبرت
#کتاب
#مقاومت
@hemayat1404
بذارید دیشب رو براتون توصیف کنم. به عنوان کسی که بعد از 8 شب برگشته خونه و داره شب رو تجربه می کنه.
دیشب نزدیکای ساعت 3، از صدای برخورد پهبادها با موشک ها از خواب پریدیم. با هر صدا تو دل آدم خالی میشه و یک استرس ریز و زیرپوستی میاد سراغت.
اگر ناراحتی قلبی دارید، اگر فشار خون بالا دارید، اگر استرس شدید می گیرید و نمی تونید کنترلش کنید، اگر با شنیدن این صداها بچه رو در آغوش می گیرید و می رید تو پناهگاه خونگیتون، زیر میز و از این حرفا، اگر می دویید می رید تو کوچه...
برگشت به مهرآباد بهتون توصیه نمیشه!
اگه جاتون خوبه و امکان موندن دارید و خیلی هم بهتون خوش می گذره، خب بمونید و نیایید.
اما اگر بلدید 3 نصفه شب از خواب بپرید و خیلی راحت بر اون استرس ریز زیرپوستی غلبه کنید و همسرتون رو در آغوش بگیرید و همدیگه رو ببوسید و تا خوابیدن صداها همدیگه رو نوازش کنید تا دوباره خوابتون ببره و کاری نکنید که بچه از خواب بپره، حتما برگردید. خییییلی خوش می گذره
چه خواب خوبی بود دیشب، تو رختخواب خودم...
صبح کسی نبود سروصدا کنه نذاره بخوابیم. در طول روز استرس آدم تو خونه ی خودش خییییلی کمتره. اصلا نیست! کلافگی که دور از خونه داری و کل روز آزارت میده توی خونه خودت نداری. و خیلی محاسن دیگه که بازم براتون میگم...
#حمیده_صفایی_نبات
#خانه
#مهراباد
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
من ایلیا هستم. دیروز به دنیا آمدم. زودتر از موعد مقرر... فرزند اولین روز تابستان شدم. سلام بر زندگی
#ایلیا
#زندگی
#بوشهر
من ایلیا هستم. دیروز به دنیا آمدم. زودتر از موعد مقرر... فرزند اولین روز تابستان شدم. سلام بر زندگی
#ایلیا
#زندگی
#بوشهر
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
از بالکنِ اتاقِ خوابگاه به آسمانِ تهران نگاه میکردم. بخاطر آلودگی نوری، سه ستاره بیشتر پیدا نکردم. از کودکی، روحم با پر نور ترین ستاره به سمت آسمان پرواز میکرد و سخت ترین لحظاتِ زندگی ام با نگاه کردن به آن التیام پیدا میکرد.
تا دو روز دیگر باید برای دو امتحان درس میخواندم و برای پروژه هایم داده جمع آوری میکردم. برای همین با وجود عید غدیر به اصفهان نرفتم و خوشحال بودم که برای اولین بار در مهمانی ده کیلومتری شرکت میکنم.
بچه های خوابگاه مثل همیشه به دنبال مسئولیت خود در این جشن بزرگ بودند تا برای حضرت پدر سنگ تمام بگذارند. من به نقش خودم فکر میکردم به اینکه کاش لایق خادمی امیر المومنین (ع) باشم.
در افکارم غرق شده بودم و ساعت از دستم در رفته بود. نگاهی به ساعت گوشی انداختم. ساعت ۱:۲۰ بامداد؛ دلم هنوز با این یادآوری این لحظه میلرزد.
با یادِ غم سنگین شهادت حاج قاسم خوابم میبرد.
با صدای مهیب و لرزش شیشه ها از خواب می پرم. دو نفر از بچه های خوابگاه هراسان به سمت اتاق من آمدند و گفتند: «اینجا تنها نمون. سریع چادرت رو سر کن و بیا بیرون.»
مغزم هنگ کرده بود. حیاط خوابگاه پر شده بود از دانشجویانی که از خواب پریده بودند و عده ای که ترسیده بودند. یکی از بچه ها گفت: «اسرائیل حمله کرده.» دیگری گفت: «میگن ترور بوده.»
من هاج و واج به آن ها نگاه میکردم. فکر میکردم شوخی میکنند یا شایدم همه این ها در خواب من اتفاق می افتد!
ناگهان صدای مهیب دیگری همهمه ما را شکست. چند نفر که کنارم نشسته بودند با حالت اضطرار امام زمان را صدا زدند و برای نابودی اسرائیل به او پناه بردند.
تا بعد طلوع آفتابِ روز جمعه همگی بیدار بودیم و دعای عهد و ندبه میخواندیم و من خداروشکر میکردم که با این توفیق اجباری یک روز توانستیم سحرِ روزی که خدا آن را اختیار کرده بیدار بمانیم و برای فرج صاحبِ زمین و زمان دعا کنیم. با خودم فکر کردم اگر این جنگ رخ نمیداد آیا من برای نماز صبح آن روز اول وقت از خواب بلند میشدم؟ آیا ممکن بود با تمام قلبم ظهور حضرت مهدی (عج) را بخواهم؟
آن روز صبح، متوجه عمقِ مظلومیت و بی تفاوتی جهان به مردم غزه شدم و آن فیلمی که کودک غزه از صدای بمب ها چشمانش بسته نمیشد و میلرزید را بهتر فهمیدم.
حالا به آسمان نگاه میکردم. از ظهر به بعد، به لطف سربازان گمنام امام زمان (عج) پهبادها درگیر شدند و سامانه پدافندی را از هک رژیم ضعیف صهیونیستی در آورند. اخبار را نگاه کردم. اسرائیل دسته گل هایی را چیده بود که به علت خون سنگینشان مردم را غیور تر خواهد کرد و این جنایت به نابودی آن ها ختم میشود.
حالا دیگر با نگاه بر آسمان به یاد شهیدان دیگر این وطن مخصوصا آن هایی که گردنشان از مو نازک تر بود می افتم. حالا مسئولیت ما برای غدیر تغییر میکند: ریشه کن کردن دشمنان امیر المومنین (ع) و ما با دستان خیبر شکن او آن یهودیان یاغی را در هم می شکنیم.
خوشحالم که در دوره آخر الزمان هستم...ظهور خیلی نزدیک است! علامت های ظهور پشت سر هم رخ میدهد و این اعتقاد ماست که در جنگ بین حق و باطل، حق همیشه پیروز است.
#بچه_سید
#آسمان
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
ساعت حدود دو شب است. صدایش ، منظم و تندتند می آید. تالاپ، تالاپ. سرم را چسبانده به سینه اش و دست هارا محکم دورش حلقه کرده . سر را بالا می گیرم تا صورت نمکی اش را ببینم. لبخند ظریف و دخترانه ای میزند، چشمانش را می بندد و سرم را دوباره به خودش می چسباند. نمی دانم چرا گوشه چشمم تر می شود. این شب ها به خاطرجنگ تصوراتم ناجور است. اگر صدای قلب این گنجشک را نشنوم ، زنده می مانم؟
به قول پیرزاد، وَرِ قاطع ذهنم می گوید: «باید این توهمات را رها کنم.» ور نگران جواب می دهد: «اما...آخر این تصویرها برایم آشناست.»
ذهنم در کسری از ثانیه به غزه می رود. چشمان ترسیده و بی پناه آن کودک را دوباره می بینم. یعنی توی آن لحظه که بالای سرش پهپاد آمد، صدای قلبش چه طور بود؟ مگر یک قلب کوچک، چه قدر می تواند تند بزند؟ مادرش، صدای قلب مادرش، چشمان مادرش، وجود مادرش... نمی توانم باور کنم، یعنی این مادر سال هاست که این طور می خوابد؟ چطور زنده مانده و چرا دوباره بچه آورده؟ چه طور درکش کنم؟
دست های دخترک روی سرم سنگینی می کند. انگار بالاخره خوابش برده. آرام جدایش می کنم، از بیخوابی و سردرد سمت گوشی می روم.
پیام آمده:《الله اکبر، اصابت موشک های ایرانی به یک مقر نظامی در قدس اشغالی》گونه هایم از شوق خیس می شود. احساس قوت می کنم، دلم زنده می شود و لبخند محوی کنج لبم می نشیند. شبی را تصور می کنم که نزدیک است. شبی که همه ی بچه ها و مادرهای جهان آرام می خوابند. ذکر می گویم، تمام دل را متوجه آقایی می کنم که با آمدنش آرامش به دل همه ی مظلومان جهان می ریزد . چشمانم را می بندم . ضربان دلم متعادل شده، و چشمانم سنگین می شود و لب هایم تکرار می کند ای صاحب زمین و زمان ادرکنا
#فاطی
#مادر
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd