من اینجوریمکه به به نخ فکر میکنم،تبدیلش میکنم به طناب کلفت،وصلش میکنم به یه لنگر،پرتش میکنم داخل اقیانوس،و بله غرق میشم.
من از اوناییم که با یه آهنگ، با یه بوی بارون، با یه خاطره کوچیک…
تا کیلومترها پرت میشم تو گذشته.
رها کردن کسی که خیلی وقته تورو رها کرده شبیه لحظه اخر اسباب کشی میمونه؛
یه دور توی تمام خونه میزنی و همه جا رو دقیق نگاه میکنی، وقتی مطمئن میشی چیزی نیست بخاطرش بمونی درو میبندی و واسه همیشه از اونجا میری.
انگاری یه دونه انارم که پنج ساله افتادم زیر کابینت آشپزخونه و هیچکی پیدام نمیکنه.