معلم ادبیاتمون امروز بهم گفتن انشایی که خوندی نوشیدنی بود.
حالا نمیدونم مصداق «جام پر زهر اجل چون عاقبت نوشیدنی است» بود یا «این چنین آب گوارایی ننوشیدن چرا»
(*برعکس اعتقاداتشون نوشتم)
دلم واسه نقاشی کشیدن و آهنگ نوشتن تو کتاب این و اون تنگ شده، واسه اینکه از شب قبلش یه طرح خوشگلی رو تمرین کنم که صبح برم مدرسه و یواشکی رو اولین دفتر کتابی که دیدم بکشم. نمیدونم ولی حس خوبی داره، این که یه اثری از خودت به جا بذاری.
هدایت شده از Tweety
اینو جدی میگم. هیچی برام ترسناک تر از مواجهه با یه اکیپ دختر دبیرستانی تو خیابون نیست.