eitaa logo
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 ϋɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ̧ƙ
193 دنبال‌کننده
14 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
منم کانال رمان دارم ممبراش از مال تو بیشتره میای تبادل؟ اگه نمیای حداقل ایدیت بزار کار واجب دارم باهات .... @S_a_m_i_n_14 بیا پیویم
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 14 در با صدای آهسته باز شد… نه کامل. فقط در حدی که نور بیرون افتاد داخل. کایرا ایستاد. ستاره پشت سرش، نگران. چشم‌های یاشار فوراً روی کایرا قفل شد. سرد… خسته… ولی محکم. «بالاخره تصمیم گرفتی در رو باز کنی.» کایرا یک قدم جلو رفت. آروم، ولی با صدایی که دیگه لرزش نداشت: «من تصمیممو مدت‌ها پیش گرفتم.» بردیا پوزخند زد: «تصمیم؟ تو هنوز حتی نمی‌دونی چی می‌خوای.» کایرا نگاهش رو مستقیم به بردیا داد. «تو درباره من حرف نزن.» بردیا یک قدم جلوتر اومد. «من بهتر از همه می‌دونم تو از چی فرار می‌کنی.» کایرا سریع جواب داد: «من از چیزی فرار نمی‌کنم… من دارم از آدمایی فاصله می‌گیرم که فکر می‌کنن مالک منن.» سکوت کوتاه. بعد یاشار جلو اومد. صدایش پایین، خطرناک: «من پدرتم.» کایرا تلخ خندید. «پدر؟» مکث. «پدر کسیه که وقتی می‌شکنه، جمعش می‌کنه… نه اینکه بیشتر بشکنه.» صورت یاشار برای یک لحظه سفت شد. بردیا عصبی‌تر شد: «تو داری زیادی حرف می‌زنی.» کایرا یک قدم جلو رفت. چشم تو چشم بردیا. «تو اصلاً حق حرف زدن نداری.» بردیا خندید: «چرا؟ چون ناراحتت کردم؟» کایرا با صدای پایین ولی محکم: «چون تو فکر می‌کنی همه چیز بازیه… حتی آدم‌ها.» سایه از کنار نگاه می‌کرد… ساکت. یاشار دوباره گفت: «برمی‌گردی خونه.» این بار کایرا مستقیم نگاهش کرد. «اون خونه دیگه خونه من نیست.» بردیا با لحن تند: «پس کجاست؟ اینجا؟ توی این قایم شدن‌ها؟ کایرا لحظه‌ای مکث کرد… بعد آرام، ولی کشنده: «خونه جاییه که مجبور نباشم خودمو توضیح بدم.» سکوت سنگین شد. حتی باد هم انگار ایستاد. بردیا یک قدم نزدیک‌تر شد… اما این بار ستاره سریع جلو اومد. «دیگه بسّه!» یاشار نگاهش روی کایرا موند… برای اولین بار، نه فقط عصبانیت، یه چیزی شبیه از دست دادن. کایرا هم نگاهش رو نگه داشت… بعد آروم گفت: «من تموم شدم اونجا… شما فقط دیر فهمیدین.» و در رو کامل بست. ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 15 صبح آرام‌تر از روزهای قبل بود… نه خبری از فریاد بود نه تنش فقط یه سکوت سبک. کایرا چشم‌هاش رو باز کرد. چند ثانیه فقط سقف رو نگاه کرد… بعد آهسته نشست. ستاره از آشپزخونه صدا زد: «بیداری؟ بالاخره!» کایرا با صدای خسته: «انگار یه عمر خواب بودم…» ستاره خندید: «تو که هر روز همینو میگی.» تصمیم امروز چند دقیقه بعد، جلوی آینه. ستاره: «امروز باید خونه‌تو بچینیم.» کایرا: «من که چیزی ندارم…» ستاره: «پس می‌خریم.» خرید ساعت بعد، بیرون شهر. کیسه‌ها، جعبه‌ها، وسایل ساده و شیک. ستاره هی ذوق می‌کرد: «این خوبه؟ اینو بگیریم؟» کایرا با لبخند کمرنگ: «تو داری خونه می‌چینی یا جشن؟ ستاره: «هر دو!» رسیدن به خانه جلوی خونه آراد. کایرا مکث کرد. ستاره: «کلیدو ازش می‌گیریم دیگه؟» کایرا: «آره…» در زدند. آراد در رو باز کرد. نگاهش اول رفت روی کیسه‌ها. بعد روی کایرا. «تصمیم گرفتی بالاخره خونه رو شروع کنی؟» ستاره سریع گفت: «بله! اومدیم کلید رو بگیریم.» آراد یه لحظه مکث کرد… بعد کلید رو از جیبش درآورد. آروم داد به کایرا. دستشون برای یک لحظه نزدیک شد… ولی سریع جدا شد. «مواظب باش.» فقط همین. خونه جدید چند ساعت بعد… خونه خالی. ولی نه برای مدت طولانی. کایرا وسط سالن ایستاده بود. ستاره: «از کجا شروع کنیم؟» کایرا نگاه کرد… برای اولین بار یه حس عجیب داشت. نه درد… نه فرار… یه شروع. آروم گفت: «از اینجا.» و هر دو شروع کردن به چیدن خونه… آروم… واقعی… مثل ساختن یه زندگی جدید. ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾
جواب 300 تا فور رو میدم!!!🙏🏻
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 16 بعد از چند ساعت چیدن وسایل… خونه کم‌کم شکل گرفته بود. ولی فضا هنوز خسته بود. صدای در اومد. تق… ستاره در رو باز کرد. آراد بود. دستش پر از کیسه بود. ستاره تعجب کرد: «این چیه؟» آراد خیلی ساده گفت: «آبمیوه… و یه چیزایی برای خوردن.» کایرا از داخل سالن نگاه کرد. یه لحظه مکث. بعد آروم گفت: «لازم نبود…» آراد فقط نگاهش کرد: «ولی هست.» سه‌تایی چند دقیقه بعد… هر سه نفر نشسته بودن. لیوان‌های آبمیوه روی میز. سکوت. ستاره سعی کرد فضا رو سبک کنه: «خب… بالاخره یه روز نرمال شد.» ولی خودش هم می‌دونست نرمال نیست. کایرا یه جرعه خورد… آراد فقط نگاهش می‌کرد. نه زیاد… نه کم. ناگهان ستاره لیوانش رو گذاشت زمین. «من… یه لحظه میرم پایین… یه چیزی یادم رفت.» کایرا: «الان؟» ستاره سریع بلند شد: «آره آره خیلی مهمه!» و قبل از اینکه کسی چیزی بگه… در رو بست و رفت. 💨 سکوت افتاد. سنگین‌تر از قبل کایرا آهسته گفت: «عمداً رفت…» آراد: «آره.» حرف‌ها چند ثانیه فقط نگاه هم کردن. بعد کایرا خیلی آروم: «اون روز… تو آسانسور… دقیقاً چی شد؟» آراد نفسش رو بیرون داد. برای اولین بار نگاهش سنگین شد. «تو حالت بد شد…» مکث. «من مجبور شدم کاری کنم که فقط برای زنده موندن بود.» کایرا چشم‌هاش رو ریز کرد: «چی؟» آراد مستقیم نگاهش کرد. آروم ولی جدی: «تو بیهوش شدی… نفس نمی‌کشیدی درست.» سکوت. کایرا یه لحظه چیزی نگفت… بعد فقط آروم گفت: «پس… واقعاً منو برگردوندی.» آراد خیلی کوتاه: «آره.» فضا دوباره ساکت شد. ولی این بار… یه سکوت متفاوت. نزدیک‌تر. واقعی‌تر ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾
☾ صفحهٔ از «عشق زیر سنگِ شهر»؛ هر سنگ رازی را پنهان کرده، شاید رازِ این صفحه در نگاهِ شما باشد... https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_b8rn5go&btn=جانم؟منتظر‌نظرات‌با‌ارزشتون‌هستم✨️
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 16 بعد از چند ساعت چیدن وسایل… خونه کم‌کم شکل گرفته بود. ولی فضا هنوز خسته بود. صدای در اومد. تق… ستاره در رو باز کرد. آراد بود. دستش پر از کیسه بود. ستاره تعجب کرد: «این چیه؟» آراد خیلی ساده گفت: «آبمیوه… و یه چیزایی برای خوردن.» کایرا از داخل سالن نگاه کرد. یه لحظه مکث. بعد آروم گفت: «لازم نبود…» آراد فقط نگاهش کرد: «ولی هست.» سه‌تایی چند دقیقه بعد… هر سه نفر نشسته بودن. لیوان‌های آبمیوه روی میز. سکوت. ستاره سعی کرد فضا رو سبک کنه: «خب… بالاخره یه روز نرمال شد.» ولی خودش هم می‌دونست نرمال نیست. کایرا یه جرعه خورد… آراد فقط نگاهش می‌کرد. نه زیاد… نه کم. ناگهان ستاره لیوانش رو گذاشت زمین. «من… یه لحظه میرم پایین… یه چیزی یادم رفت.» کایرا: «الان؟» ستاره سریع بلند شد: «آره آره خیلی مهمه!» و قبل از اینکه کسی چیزی بگه… در رو بست و رفت. 💨 سکوت افتاد. سنگین‌تر از قبل کایرا آهسته گفت: «عمداً رفت…» آراد: «آره.» حرف‌ها چند ثانیه فقط نگاه هم کردن. بعد کایرا خیلی آروم: «اون روز… تو آسانسور… دقیقاً چی شد؟» آراد نفسش رو بیرون داد. برای اولین بار نگاهش سنگین شد. «تو حالت بد شد…» مکث. «من مجبور شدم کاری کنم که فقط برای زنده موندن بود.» کایرا چشم‌هاش رو ریز کرد: «چی؟» آراد مستقیم نگاهش کرد. آروم ولی جدی: «تو بیهوش شدی… نفس نمی‌کشیدی درست.» سکوت. کایرا یه لحظه چیزی نگفت… بعد فقط آروم گفت: «پس… واقعاً منو برگردوندی.» آراد خیلی کوتاه: «آره.» فضا دوباره ساکت شد. ولی این بار… یه سکوت متفاوت. نزدیک‌تر. واقعی‌تر. ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾