eitaa logo
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 ϋɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ̧ƙ
199 دنبال‌کننده
37 عکس
2 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 16 بعد از چند ساعت چیدن وسایل… خونه کم‌کم شکل گرفته بود. ولی فضا هنوز خسته بود. صدای در اومد. تق… ستاره در رو باز کرد. آراد بود. دستش پر از کیسه بود. ستاره تعجب کرد: «این چیه؟» آراد خیلی ساده گفت: «آبمیوه… و یه چیزایی برای خوردن.» کایرا از داخل سالن نگاه کرد. یه لحظه مکث. بعد آروم گفت: «لازم نبود…» آراد فقط نگاهش کرد: «ولی هست.» سه‌تایی چند دقیقه بعد… هر سه نفر نشسته بودن. لیوان‌های آبمیوه روی میز. سکوت. ستاره سعی کرد فضا رو سبک کنه: «خب… بالاخره یه روز نرمال شد.» ولی خودش هم می‌دونست نرمال نیست. کایرا یه جرعه خورد… آراد فقط نگاهش می‌کرد. نه زیاد… نه کم. ناگهان ستاره لیوانش رو گذاشت زمین. «من… یه لحظه میرم پایین… یه چیزی یادم رفت.» کایرا: «الان؟» ستاره سریع بلند شد: «آره آره خیلی مهمه!» و قبل از اینکه کسی چیزی بگه… در رو بست و رفت. 💨 سکوت افتاد. سنگین‌تر از قبل کایرا آهسته گفت: «عمداً رفت…» آراد: «آره.» حرف‌ها چند ثانیه فقط نگاه هم کردن. بعد کایرا خیلی آروم: «اون روز… تو آسانسور… دقیقاً چی شد؟» آراد نفسش رو بیرون داد. برای اولین بار نگاهش سنگین شد. «تو حالت بد شد…» مکث. «من مجبور شدم کاری کنم که فقط برای زنده موندن بود.» کایرا چشم‌هاش رو ریز کرد: «چی؟» آراد مستقیم نگاهش کرد. آروم ولی جدی: «تو بیهوش شدی… نفس نمی‌کشیدی درست.» سکوت. کایرا یه لحظه چیزی نگفت… بعد فقط آروم گفت: «پس… واقعاً منو برگردوندی.» آراد خیلی کوتاه: «آره.» فضا دوباره ساکت شد. ولی این بار… یه سکوت متفاوت. نزدیک‌تر. واقعی‌تر. ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 17 سکوت هنوز توی خونه مونده بود… ولی دیگه اون سکوت راحت نبود. یه چیزی توی هوا عوض شده بود. کایرا لیوان آبمیوه رو آروم گذاشت روی میز. دستش یه لحظه مکث کرد. «تو گفتی من… نفس نمی‌کشیدم؟» آراد نگاهش رو از لیوان برداشت. آروم، ولی جدی: «آره.» کایرا ابروهاش کمی جمع شد. «بعدش چی؟» آراد یه نفس کوتاه کشید. انگار نمی‌خواست وارد جزئیات بشه… ولی مجبور بود. سعی کردم حالت رو برگردونم… تا وقتی کمک برسه. کایرا چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد خیلی آهسته گفت: «تو چرا باید این کارو بکنی؟» آراد مکث کرد. این سوال ساده نبود. بالاخره گفت: «چون اون لحظه… انتخاب دیگه‌ای نبود.» سکوت. سنگین‌تر از قبل. کایرا نگاهش رو ازش دزدید. آروم: «من از اینکه یکی منو مجبور کنه به زنده موندن… خوشم نمیاد.» آراد خیلی نرم جواب داد: «من مجبور نکردم.» مکث. «نگهت داشتم.» این جمله توی فضا موند… بدون جواب. در همون لحظه… صدای پله‌ها اومد. ستاره برگشت. ولی وقتی وارد شد… حس کرد یه چیزی عوض شده. نگاهش بین کایرا و آراد چرخید. آروم گفت: «…چیزی شده؟» کایرا سریع گفت: «نه.» آراد هم: «نه.» اما هیچ‌کس باور نکرد. ستاره آهسته نشست. ولی این بار دیگه فضای خونه… مثل قبل نبود. یه خط نامرئی بین کایرا و آراد کشیده شده بود. ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 18 صبح خونه آروم بود… از حموم ‌اومده بود یه‌ کراپ با یه شلوار با یه‌شال رو سرش‌ نداخته بود کایرا نشسته بود روی مبل، گوشی دستش. ستاره رفته بود بیرون. در خونه باز شد. یه مرد وارد شد. میانسال، فنی، با جعبه ابزار. «برای تلویزیون اومدم.» کایرا سر تکون داد: «بفرمایید.» مرد مشغول کار شد. سیم‌ها، کابل‌ها، پیچ‌ها… صدای کار توی خونه پیچید. کایرا کنار ایستاده بود. چیزی نمی‌گفت. فقط نگاه می‌کرد. مرد با لبخند کوتاه: «این مدل‌ها معمولاً یه کم دردسر دارن.» کایرا: «منم دردسر دوست ندارم.» مرد خندید: «پس امروز با هم کنار میایم.» همون لحظه… در باز شد. ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 19 آراد وارد شد. نگاهش اول افتاد روی مرد. بعد روی کایرا. بعد دوباره روی مرد. سکوت. یه سکوت تیز. مرد بدون توجه ادامه داد کارشو. «تقریباً تموم شد.» آراد جلو اومد. آروم گفت: «این کیه؟» کایرا ساده: «اومده تلویزیون رو وصل کنه.» آراد نگاهش رفت سمت سیم‌هایی که مرد دستش بود… بعد برگشت سمت مرد. نگاهش عوض شد. سردتر. مرد گفت: «تموم شد، تستش کنین.» کایرا کنترل رو برداشت. تلویزیون روشن شد. مرد لبخند زد: «اوکیه. من باید برم.» و رفت. بعد از رفتن مرد سکوت افتاد. سنگین. آراد هنوز همون‌جا ایستاده بود. کایرا نگاهش کرد: «چیه؟» آراد یه قدم جلوتر اومد. خیلی آروم: «تنها بودی با یه غریبه تو خونه.» کایرا ابرو بالا داد: «داشت کار می‌کرد.» آراد نگاهش هنوز روی در بود که بسته شده بود. «من خوشم نمیاد اینجوری باشه.» کایرا خندید: «خوشت نمیاد؟ چرا انوقت؟» آراد سریع نگاهش کرد. یه لحظه مکث. بعد آروم‌تر: «آره،تو مال‌ منی خوشم‌ نمیاد مخپصا طرز لباس پوشیدنت.» سکوت. کایرا فهمید فضا عوض شده… یه چیز ریز، ولی واقعی. آراد خیلی کوتاه گفت: «دفعه بعد… خبر بده.» نه دستور بود… نه خواهش. یه چیزی وسطش. ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾
4نفردیگه‌تا‌200‌تاییمون؛)💙