𝐋𓏺𓏺⃗𝗈𝗏𝖾 υɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈƙ
𝐏𓏺𓏺⃗𝖾𝗋𝗍 7
صبح شهر شلوغ بود…
ولی برای کایرا همه چیز هنوز سنگین و خستهکننده بود.
آراد جلوش ایستاده بود، کلیدها توی دستش.
«خب… این یکی.»
خانه رو نشون داد.
کایرا داخل رفت…
چند ثانیه نگاه کرد.
بعد سرش رو تکون داد: «نه.»
آراد نفسش رو بیرون داد.
«اونم نه؟»
خانه بعدی…
باز هم نگاه کوتاه…
باز هم:
«نه.»
خانه سوم…
«نه.»
آراد ابرو بالا انداخت: «تو همیشه اینجوری سخت میگیری یا فقط امروز داری تمرین میکنی؟»
کایرا نگاهش کرد: «من قراره تو این خونه زندگی کنم، نه تو.»
آراد یه لبخند خیلی کمرنگ زد…
نه عصبی، نه خوشحال… فقط فهمیده.
«باشه، خانم سختپسند.»
___۪_݂🤍___۪_݂
^᪲ 𝖭𝗈ː𖫲𝗐 𝖲𝗍꯭ִׂ𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ
𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ
𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪
ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌꯭ִׂ𝗉𝗂𝗋𝖾
𝐋𓏺𓏺⃗𝗈𝗏𝖾 ϋɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ̧ƙ
𝐋𓏺𓏺⃗𝗈𝗏𝖾 υɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈƙ 𝐏𓏺𓏺⃗𝖾𝗋𝗍 7 صبح شهر شلوغ بود… ولی برای کایرا همه چیز هنوز سنگین و خستهکنن
☾ صفحهٔ از «عشق زیر سنگِ شهر»؛ هر سنگ رازی را پنهان کرده، شاید رازِ این صفحه در نگاهِ شما باشد...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_b8rn5go&btn=جانم؟منتظرنظراتباارزشتونهستم✨️
𝐋𓏺𓏺⃗𝗈𝗏𝖾 υɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈƙ
𝐏𓏺𓏺⃗𝖾𝗋𝗍 8
آسانسور با یک تکان شدید ایستاد.
چراغها چند بار چشمک زدند…
بعد خاموش شدند.
تاریکی.
فقط صدای نفسها.
کایرا یک قدم عقب رفت: «چی شد…؟»
آراد سریع دکمهها رو زد…
یکی، دوتا، پشت سر هم…
هیچ.
آروم گفت: «گیر کردیم.»
سکوت سنگین شد.
این سکوت، از اون سکوتهای معمولی نبود…
یه جور فشار داشت.
کایرا به دیوار تکیه داد: «الان باید چی کار کنیم؟»
آراد نگاهش کرد، خونسرد ولی دقیق: «هیچی. صبر.»
چند ثانیه گذشت.
ولی هوا انگار کمتر میشد.
کایرا دستش رو روی سینهاش گذاشت: «چرا اینجا اینجوریه…؟»
صداش آرومتر شده بود.
آراد متوجه شد.
یک قدم نزدیکتر شد.
«کایرا… نگاه کن منو.»
کایرا نگاهش کرد.
برای اولین بار…
نگاهش ثابت نموند.
___۪_݂🤍___۪_݂
^᪲ 𝖭𝗈ː𖫲𝗐 𝖲𝗍꯭ִׂ𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ
𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ
𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪
ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌꯭ִׂ𝗉𝗂𝗋𝖾
𝐋𓏺𓏺⃗𝗈𝗏𝖾 ϋɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ̧ƙ
𝐋𓏺𓏺⃗𝗈𝗏𝖾 υɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈƙ 𝐏𓏺𓏺⃗𝖾𝗋𝗍 8 آسانسور با یک تکان شدید ایستاد. چراغها چند بار چشمک زدند… بعد
☾ صفحهٔ از «عشق زیر سنگِ شهر»؛ هر سنگ رازی را پنهان کرده، شاید رازِ این صفحه در نگاهِ شما باشد...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_b8rn5go&btn=جانم؟منتظرنظراتباارزشتونهستم✨️
𝐋𓏺𓏺⃗𝗈𝗏𝖾 υɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈƙ
𝐏𓏺𓏺⃗𝖾𝗋𝗍 9
آسانسور هنوز خاموش بود…
تاریکی، سنگینتر از قبل.
کایرا به آراد تکیه داده بود…
اما بدنش دیگه واکنشی نداشت.
نفسهاش کم شد…
بعد قطعتر…
آراد سریع متوجه شد.
یک لحظه مکث نکرد.
کایرا رو محکم نگه داشت،
ولی نگاهش عوض شد… جدی، تیز، فوری.
آروم گفت: «کایرا… نه…»
سرش رو پایین آورد،
دستش رفت روی مچش… نبض ضعیف.
نفسش رو محکم بیرون داد.
و بعد… خیلی آهسته، انگار با خودش حرف میزد:
«تو الان نمیتونی بری… نه اینجوری.»
نگاهش روی صورت کایرا موند.
بعد خیلی جدیتر، آرامتر، مثل یه جملاتی که فقط خودش میفهمه:
«من این کارو فقط برای نجاتت میکنم…
نه بیشتر… نه کمتر…»
دستش رو تنظیم کرد،
کایرا رو درست نگه داشت.
بعد خیلی آروم نزدیک شد…
___۪_݂🤍___۪_݂
^᪲ 𝖭𝗈ː𖫲𝗐 𝖲𝗍꯭ִׂ𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ
𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ
𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪
ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌꯭ִׂ𝗉𝗂𝗋𝖾
𝐋𓏺𓏺⃗𝗈𝗏𝖾 ϋɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ̧ƙ
𝐋𓏺𓏺⃗𝗈𝗏𝖾 υɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈƙ 𝐏𓏺𓏺⃗𝖾𝗋𝗍 9 آسانسور هنوز خاموش بود… تاریکی، سنگینتر از قبل. کایرا به آراد
☾ صفحهٔ از «عشق زیر سنگِ شهر»؛ هر سنگ رازی را پنهان کرده، شاید رازِ این صفحه در نگاهِ شما باشد...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_b8rn5go&btn=جانم؟منتظرنظراتباارزشتونهستم✨️
𝐋𓏺𓏺⃗𝗈𝗏𝖾 υɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈƙ
𝐏𓏺𓏺⃗𝖾𝗋𝗍 10
آراد زیر لب گفت:
«ببخشید…»
و بعد، با دقت کامل، شروع به احیا کرد.
آروم… کنترلشده… فقط برای زنده موندن.
نه عجله، نه احساس اضافی…
فقط نجات.
چند ثانیه بعد…
کایرا یه تکون خیلی ریز خورد.
آراد مکث کرد.
چشمش روی صورتش قفل بود.
دوباره آروم گفت: «هنوز تموم نشده…»
کایرا نفس خیلی ضعیفی کشید…
بعد یکی دیگه…
آراد نفسش رو بیرون داد…
ولی هنوز جدی بود.
آروم گفت: «خوبه… همینو نگه دار.»
کایرا کمکم به حالت نیمههوشی برگشت…
ولی کامل بیدار نبود.
سرش هنوز روی دست آراد بود.
آراد چند لحظه ساکت موند…
بعد خیلی آهسته گفت:
«من مجبور شدم این کارو بکنم… فقط برای محافظت…»
مکث.
«ببخشید.»
در همون لحظه، چراغ آسانسور دوباره روشن شد…
سیستم برگشت.
ولی فضای بینشون دیگه مثل قبل نبود.
یه چیز سنگینتر مونده بود…
___۪_݂🤍___۪_݂
^᪲ 𝖭𝗈ː𖫲𝗐 𝖲𝗍꯭ִׂ𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ
𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ
𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪
ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌꯭ִׂ𝗉𝗂𝗋𝖾
𝐋𓏺𓏺⃗𝗈𝗏𝖾 ϋɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ̧ƙ
𝐋𓏺𓏺⃗𝗈𝗏𝖾 υɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈƙ 𝐏𓏺𓏺⃗𝖾𝗋𝗍 10 آراد زیر لب گفت: «ببخشید…» و بعد، با دقت کامل، شروع به اح
☾ صفحهٔ از «عشق زیر سنگِ شهر»؛ هر سنگ رازی را پنهان کرده، شاید رازِ این صفحه در نگاهِ شما باشد...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_b8rn5go&btn=جانم؟منتظرنظراتباارزشتونهستم✨️
𝐋𓏺𓏺⃗𝗈𝗏𝖾 υɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈƙ
𝐏𓏺𓏺⃗𝖾𝗋𝗍 11
نور سفید سقف…
سرد و تیز.
کایرا چشمهاش رو آروم باز کرد…
اول همهچیز تار بود.
بعد صداها برگشتن.
بوق دستگاهها…
قدمها…
نفسها…
سرش سنگین بود.
«کجاست…؟»
یه حرکت کنار تخت.
کایرا سرش رو کمی چرخوند…
آراد بود.
نشسته بود کنار تخت، آروم… ولی نگاهش خستهتر از همیشه.
وقتی دید بیدار شده، سریع صاف نشست.
«بالاخره…»
کایرا با گیجی نگاهش کرد.
صداش خشدار: «من… اینجا چی کار میکنم؟»
آراد یه لحظه مکث کرد.
بعد خیلی ساده گفت: «بیمارستان.»
کایرا پلک زد.
یادش تکهتکه برگشت…
آسانسور… تاریکی… نفس… بعد هیچی.
صورتش یهو داغ شد.
آروم گفت: «تو… منو آوردی اینجا؟»
آراد سر تکون داد.
«آره.»
سکوت افتاد.
کایرا سعی کرد بشینه، ولی ضعف داشت.
آراد سریع گفت: «آروم… حرکت نکن.»
کایرا با خجالت نگاش کرد:
«ما… ما اونجا چی کار میکردیم اصلاً؟»
آراد یه لحظه نگاهش رو دزدید…
انگار خودش هم دنبال جواب درست میگشت.
بعد خیلی آروم گفت: «آسانسور گیر کرده بود… حالت بد شد.»
مکث.
«چیز خاصی نیست.»
کایرا نفسش رو بیرون داد…
ولی هنوز نگاهش دنبال یه جواب کاملتر بود.
با صدای خیلی پایین گفت: «تو… منو نجات دادی؟»
آراد فقط گفت: «وظیفه بود.»
ولی لحنش اونقدری ساده نبود که خودش فکر میکرد.
سکوت دوباره افتاد.
این بار عجیبتر… سنگینتر…
کایرا نگاهش کرد…
و برای اولین بار، نمیدونست چی بگه.
فقط آروم گفت: «ما اصلاً چرا باید اینجا باشیم با هم…؟»
آراد یه لحظه مکث کرد و مکان رو ترک کرد
___۪_݂🤍___۪_݂
^᪲ 𝖭𝗈ː𖫲𝗐 𝖲𝗍꯭ִׂ𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ
𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ
𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪
ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌꯭ִׂ𝗉𝗂𝗋𝖾
𝐋𓏺𓏺⃗𝗈𝗏𝖾 ϋɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ̧ƙ
𝐋𓏺𓏺⃗𝗈𝗏𝖾 υɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈƙ 𝐏𓏺𓏺⃗𝖾𝗋𝗍 11 نور سفید سقف… سرد و تیز. کایرا چشمهاش رو آروم باز کرد… اول
☾ صفحهٔ از «عشق زیر سنگِ شهر»؛ هر سنگ رازی را پنهان کرده، شاید رازِ این صفحه در نگاهِ شما باشد...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_b8rn5go&btn=جانم؟منتظرنظراتباارزشتونهستم✨️
𝐋𓏺𓏺⃗𝗈𝗏𝖾 υɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈƙ
𝐏𓏺𓏺⃗𝖾𝗋𝗍 12
آراد ماشین رو آروم جلوی خونه ستاره نگه داشت.
کایرا عقب نشسته بود…
ساکت، خسته، ولی آرومتر از قبل.
آراد نگاهش کرد: «رسیدیم.»
کایرا فقط سر تکون داد.
قبل از پیاده شدن، آراد یه لحظه مکث کرد.
نه نگاه کرد، نه حرف زد…
فقط آروم گفت: «دیگه تنها تصمیم بگیر… نه تحت فشار.»
کایرا چیزی نگفت.
فقط پیاده شد.
ماشین رفت.
داخل خونه ستاره
ستاره سریع در رو باز کرد.
«خوبی؟ چی شد؟»
کایرا وارد شد…
بدون جواب مستقیم.
فقط نشست.
ستاره کنارش نشست: «از بیمارستان تا الان چی شد دقیقاً؟»
کایرا آه کشید: «هیچی… فقط خیلی چیزا فهمیدم.»
همون لحظه…
صدای درِ خونه اومد.
شدید.
عمارت
بردیا وارد شد… عصبی.
«کایرا کجاست؟»
یاشار نگاهش کرد: «چی شده؟»
بردیا: «اون نیست تو خونه.»
مکث.
«میدونم کجاست.»
یاشار اخم کرد: «کجا؟»
بردیا لبخند کجی زد: «خونه همون دختری که همیشه باهاشه.»
حرکت
ماشینها سریع راه افتادن.
سایه هم سوار شد.
فضا سنگین بود.
جلوی خونه ستاره
ماشینها ایستادن.
بردیا پیاده شد…
نگاه کرد به در.
«گفتم هست اینجا.»
ستاره از داخل صداها رو شنید…
خشکش زد.
کایرا بلند شد: «چی شده…؟»
در همون لحظه صدای کوبش در اومد.💥
یاشار: «کایرا! در رو باز کن!»
ستاره آروم گفت: «نرو بیرون…»
ولی کایرا فقط نگاه کرد.
بردیا زیر لب: «برگشتیم به نقطه اول.»
و همون لحظه…
درگیری شروع شد.
___۪_݂🤍___۪_݂
^᪲ 𝖭𝗈ː𖫲𝗐 𝖲𝗍꯭ִׂ𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ
𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ
𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪
ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌꯭ִׂ𝗉𝗂𝗋𝖾