حال من با چای هل دار و عسل بهتر نشد
با کمی دمنوش پونه لااقل بهتر نشد
فال حافظ ، شعر نیما ، مثنویِ معنوی
بالاخص با نسخه شیخ اجل بهتر نشد
پیش خود گفتم بیایم با خدا صحبت کنم
با نماز و روزه و خیر العمل بهتر نشد
غوره ای حلوا نشد با اینکه صبرم پر شده
تجربه کردم وَ دیدم با مَثَل بهتر نشد
سحروجادو با هزاران وِرد و فوت و سَر کتاب
طالعم با حرکت ماه و زحل بهتر نشد
عاشقم ، سرگشته و دیوانه شعرم ولی
درد من با گفتن حتی غزل بهتر نشد !
از خاطر من حال و هوایت نرود
از ذهن دلم صورت ماهت نرود
گر سمت دل شکسته ام می ایی
اهسته بیا شیشه به پایت نرود..
اطرافم را موریانههایی پُر کردهاند
که با تکتک کلماتشان ذره ذرهی ِجانم را میخورند . .
-Ay
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کردهام ، بنشین تماشایت کنم .
-Ay