「ولادت حضرت زینب(سلام اللهعلیها)」
سلام بر بانوی پرستار...
پدر و مادرم فدایت، محدثه جان.
ای به قربان نامتان که افزون بر زینت پدربزرگوارتان، زینت جهان اسلام نیز است.
کلام این بندهی کوچک ناتوان است از وصف روز تولدتان که یکی از زیباترین وقایع تاریخ است. آخر چگونه بنویسم از احوال سرور و مولایم علی(عَلَیهِالسَّلام) که پس از به دنیا آمدنتان غرق در شادی شدند از دختری که برکت خدا است؛ حال و هوای مادرتان را چگونه توصیف کنم که از لحظهی به دنیا آمدنتان پیدرپی خدا را شکر میکرد برای همدمی که برایش قرار داده و اشک شوق در چشمانِ همچون ستاره درخشانش حلقه زده و آن دو گوی مرواریدی را براقتر و زیباتر از هر زمان دیگر کرده بود. از حسنین چه بنویسم که در همان سنین کودکی از شوق حضور پرنور و پربرکتت نمیدانستند چگونه خوشحالیشان را ابراز کنند. پیامبر هم که جای خود دارد، کسی که دختر را برکت میداند و نزول سورهی کوثر هم به آن افزون شده است، قطعاً دختران و زنان برایش جایگاه ویژهای دارد.
از وصف حال که بگذریم به خودتان میرسیم. بانویی که از وقتی قدم بر زمین خاکی نهاده همهی جهان و حتی فرشتگان آسمانها را نیز مانوس با شور و شعف و شگفتی کرده است؛ چه در زمانی که مادرش را از دست داد و به معنای واقعی زینت پدر شد و چه زمانی که خواهر بود و خواهرانه در کنار برادرش ایستاد و راهش را بدون کمترین کم و کاستی ادامه داد و نهضت را مانند عَلَمی بر ضمه تاریخ کوبید و محکم کرد.
میلادتمبارک
❤️پرستار پرستارانجهان❤️
✍🏻: #امالبنین
「@MAMOL_ir」
「 قهرمان کوچک 」
سالها پیش، در کلاس سوم دبستان، هنگامی که درس فداکاران را میخواندم سوالی بزرگ در ذهنم شکل گرفت.
«چه میشود که یک نوجوان ۱۳ ساله تصمیم میگیرد آنگونه جان خود را فدا کند؟ مگر چه آموخته است؟! چقدر باید دلیر باشد که آنطور با جان خود قلب دشمن را نشانه رود؟ چگونه توانسته قید زندگی و خانوادهاش را بزند؟»
امروز بعد از چندین سال فهمیدهام که او عاشق بود.
عاشق خانوادهاش!
عاشق مادری که چشم به راه برگشتنش بود!
عاشق محلهای که در آن زندگی میکرد!
عاشق همکلاسیهایش!
عاشق پدری که دست نوازش بر سرش میکشید!
و عاشق زادگاهش!
کاری که او کرد تنها انهدام یک تانک نبود، بلکه او چنان لرزهای بر تن دشمنان انداخت که آنها را وادار به عقب نشینی کرد. هنگامیکه یک نوجوان ۱۳ ساله اینگونه برای وطنش از جان گذشته است، وای بر بزرگترهایش...
چقدر امکان دارد شکست بخورند و از وطنشان دست بکشند؟!
قهرمان شهید محمد حسین فهمیده باوری را به واقعیت تبدیل کرد که فردوسی سدهها پیش سروده بود:
«ندانی که ایران نشست من است
جهان سر به سر زیر دست من است
هنر نزد ایرانیان است و بَس
ندادند شیر ژیان را به کس
همه یکدلانند یزدان شناس
به نیکی ندارند از بد هراس
دریغ است ایران که ویران شود
کُنام پلنگان و شیران شود
چو ایران نباشد تن من مباد
در این بُوم و بَر زنده یک تن مباد
همه روی یکسر به جنگ آوریم
جهان بر بداندیش تنگ آوریم
همه سر به سر تن به کشتن دهیم
به از آنکه کشور به دشمن دهیم...!»
۸ آبان، سالروز شهادت قهرمانی که کوچک بود اما قلبی بزرگ و روحی بلند داشت!💚🤍❤️
✍🏻: #دریا
「@MAMOL_ir」
「 جلوه محراب 」
آرام شالگردنم را بالاتر میکشم. سرمایی جانسوز زیر پوستم میخزد و قلبم از حرکت میایستد!
هنوز چند ساعتی از آن شور و حرارت خطبههای نماز عید قربان که سرمای استخوانسوز آبانماه تبریز را به سخره گرفته بود نگذشته است که ما یتیم شدهایم!
پرتاب میشوم به آن روزهایی که زنده بودیم و شهر زنده بود. آن روزها بود که قیام سرخ شهر با پدری او «سنت چهلمها»را در کشور ماندگار کرد.
جمعه ۲۸ام بهمنماه سال ۵۶، به حوالی غروب نزدیک میشد که پشت موتور سید جواد نشسته بودم و برای بار صدم اعلامیهها را میخواندم. اعلامیهای با عنوان دعوت مردم به برگزاری مراسم چهلم شهدای قم در مسجد قزللی که میان مردم پخش میکردیم. آیتالله قاضی طباطبایی محور و کانون اجتماع مردم را مسجد تعیین کردهبودند و چه خوشعاقبتیاست که هم محور قیام مردمی را مسجد قرار دهی و هم محل عروجت محراب مسجد باشد.
بغض سنگینی مهمان شهر شده و شهر در روز عید قربان، قربانی خود را به مسلخ عشق خداوند رسانده است. یاد آخرین سخنان شهید آیتالله قاضی طباطبایی در خطبههای صبح در نماز عید قربان میافتم:«مرا تهدید به قتل میکنند. من از شهادت نمیترسم و آمادهام و از خدا میخواهم.» آری دعایش مستجاب شد و شهر یتیم، اما هنوز هم قلب تپنده شهر بود با نقش و کلماتی که برای همیشه تاریخ به یادگار گذاشته بود. این مرد بزرگ و روشنفکر حقیقی و اهل قلم و مبارزه اولین کسی بود که جریانساز منبرهای انقلابی در تبریز بود و جلساتش نبض تپندهای برای قیام و رسیدن به حق بود. این اقتدا به مولایش در مسیر حق بود که عروج او را از سجدهگاهش محراب رقم زد و ایشان را اولین شهید محراب کشور نامیدهاند.
✍🏻: #مهتدی
「@MAMOL_ir」
「 روز ما 」
ما دانشآموزیم؛
همانهایی که ساعتها
پشت میزهای چوبی،
درس میخوانند...
همانهایی که روزی چندین
مبحث را پشت سرهم
میآموزند...
همانهایی که درگیر امتحان و
تست و آزمونهای مداوماند...
همانهایی که آیندهی
این کشور را میسازند...
همان قشرِ مظلومی
که عاشق وطن است...
همانهایی که برای
اهتزاز همیشگی
پرچم مقدس ایران
در جبهههای دانش میکوشند...
ما دانش آموزیم؛
سربازِ جبهههای دانشِ این مرز و بوم!
ما؛
دانش آموزیم؛
پرچمدارِ
ایرانِ قوی!
✍🏻: #قاف
「@MAMOL_ir」
「آزادسازی سوسنگرد」
صبح زودِ ۲۶ آبان ۱۳۵۹ بود. آفتاب هنوز کامل بالا نیامده بود که صدای توپ و خمپاره اطراف شهر سوسنگرد را لرزاند. شهر مدتها بود که در محاصرهی بعثیها قرار داشت. بعضی از مردم، بهویژه کسانی که کودک داشتند، به تهران رفته بودند و بقیه تا پای جان از کشور دفاع میکردند.
مردم تجهیزات چندانی نداشتند؛ در حالی که بعثیها با تانک پیش میآمدند، رزمندگان ایرانی با سلاحهایی ساده مانند تفنگ و نارنجک به مقابله میرفتند.
شبِ قبل، امام خمینی (ره) دستور داده بودند:«سوسنگرد باید فردا آزاد شود.»
همین یک جمله کافی بود تا دلهای خسته دوباره جان بگیرند. نیروهای مردمی، سپاه و ارتش، همگی به فرماندهی شهید مصطفی چمران، دست در دست هم دادند تا از خاک ایران دفاع کنند.
وقتی عملیات آغاز شد، گرد و خاک بیابان با صدای رگبار گلوله و انفجار درهم آمیخت. تانکهای دشمن یکی پس از دیگری مورد هدف قرار گرفتند. رزمندگان کشور عزیزمان ایران با فریاد «اللهاکبر» سنگر به سنگر پیش میرفتند. بعثیها که هرگز انتظار چنین حملهای از مردم میهندوست ایران را نداشتند، ناچار به عقبنشینی شدند.
تا ظهر همان روز، پرچم بزرگ و زیبای ایران دوباره بر فراز سوسنگرد برافراشته شد. مردم با چشمانی اشکبار از خانههای ویرانشده بیرون آمدند و همراه رزمندگان شادی کردند. محاصرهی دشمن درهم شکست و سوسنگرد آزاد شده بود.
✍🏻: #فاطمه
「@MAMOL_ir」
سلام بر شما
در پناه بیبی دو عالم باشید…
این روزها هرجا را که نگاه میکنی، بوی ماتم و عزا پیچیده.
زمین و آسمان، هر دو به سوگ مادر نشستهاند.
دیدیم حیفه مأمول از این حال و هوا خالی بماند؛
پس نوشتیم…
از مادر، از کوچه، از غربت، و از امیرالمؤمنین.
امید که این روایت، بر دلهای پاک شما بنشیند.
التماس دعا 🌿
⏳ هر شب ساعت ۲۱
「@MAMOL_ir」
صدای علیست… صدایی که از دل تاریخ میآید
از میان خاک و خون و غربت.
روایت مردی که شمشیرش در جنگها میدرخشید
اما در برابر اشکهای فاطمهاش
تنها سلاحش سکوت بود.
اینجا«گل و آتش» است؛
مجموعهای از دلنوشتهها و روایتهایی
از زبان امیرالمؤمنین علی علیهالسلام
برای زهرای اطهر، بانوی دو عالم.
از آغاز عشق تا لحظهی وداع...
از روشنی خانه تا شعلهی در...
از گل تا آتش...
این صدا، تنها یک روایت نیست
زمزمهی دلیست که هنوز
پس از قرنها در سوگ یاس میسوزد.