「 قهرمان کوچک 」
سالها پیش، در کلاس سوم دبستان، هنگامی که درس فداکاران را میخواندم سوالی بزرگ در ذهنم شکل گرفت.
«چه میشود که یک نوجوان ۱۳ ساله تصمیم میگیرد آنگونه جان خود را فدا کند؟ مگر چه آموخته است؟! چقدر باید دلیر باشد که آنطور با جان خود قلب دشمن را نشانه رود؟ چگونه توانسته قید زندگی و خانوادهاش را بزند؟»
امروز بعد از چندین سال فهمیدهام که او عاشق بود.
عاشق خانوادهاش!
عاشق مادری که چشم به راه برگشتنش بود!
عاشق محلهای که در آن زندگی میکرد!
عاشق همکلاسیهایش!
عاشق پدری که دست نوازش بر سرش میکشید!
و عاشق زادگاهش!
کاری که او کرد تنها انهدام یک تانک نبود، بلکه او چنان لرزهای بر تن دشمنان انداخت که آنها را وادار به عقب نشینی کرد. هنگامیکه یک نوجوان ۱۳ ساله اینگونه برای وطنش از جان گذشته است، وای بر بزرگترهایش...
چقدر امکان دارد شکست بخورند و از وطنشان دست بکشند؟!
قهرمان شهید محمد حسین فهمیده باوری را به واقعیت تبدیل کرد که فردوسی سدهها پیش سروده بود:
«ندانی که ایران نشست من است
جهان سر به سر زیر دست من است
هنر نزد ایرانیان است و بَس
ندادند شیر ژیان را به کس
همه یکدلانند یزدان شناس
به نیکی ندارند از بد هراس
دریغ است ایران که ویران شود
کُنام پلنگان و شیران شود
چو ایران نباشد تن من مباد
در این بُوم و بَر زنده یک تن مباد
همه روی یکسر به جنگ آوریم
جهان بر بداندیش تنگ آوریم
همه سر به سر تن به کشتن دهیم
به از آنکه کشور به دشمن دهیم...!»
۸ آبان، سالروز شهادت قهرمانی که کوچک بود اما قلبی بزرگ و روحی بلند داشت!💚🤍❤️
✍🏻: #دریا
「@MAMOL_ir」
「 جلوه محراب 」
آرام شالگردنم را بالاتر میکشم. سرمایی جانسوز زیر پوستم میخزد و قلبم از حرکت میایستد!
هنوز چند ساعتی از آن شور و حرارت خطبههای نماز عید قربان که سرمای استخوانسوز آبانماه تبریز را به سخره گرفته بود نگذشته است که ما یتیم شدهایم!
پرتاب میشوم به آن روزهایی که زنده بودیم و شهر زنده بود. آن روزها بود که قیام سرخ شهر با پدری او «سنت چهلمها»را در کشور ماندگار کرد.
جمعه ۲۸ام بهمنماه سال ۵۶، به حوالی غروب نزدیک میشد که پشت موتور سید جواد نشسته بودم و برای بار صدم اعلامیهها را میخواندم. اعلامیهای با عنوان دعوت مردم به برگزاری مراسم چهلم شهدای قم در مسجد قزللی که میان مردم پخش میکردیم. آیتالله قاضی طباطبایی محور و کانون اجتماع مردم را مسجد تعیین کردهبودند و چه خوشعاقبتیاست که هم محور قیام مردمی را مسجد قرار دهی و هم محل عروجت محراب مسجد باشد.
بغض سنگینی مهمان شهر شده و شهر در روز عید قربان، قربانی خود را به مسلخ عشق خداوند رسانده است. یاد آخرین سخنان شهید آیتالله قاضی طباطبایی در خطبههای صبح در نماز عید قربان میافتم:«مرا تهدید به قتل میکنند. من از شهادت نمیترسم و آمادهام و از خدا میخواهم.» آری دعایش مستجاب شد و شهر یتیم، اما هنوز هم قلب تپنده شهر بود با نقش و کلماتی که برای همیشه تاریخ به یادگار گذاشته بود. این مرد بزرگ و روشنفکر حقیقی و اهل قلم و مبارزه اولین کسی بود که جریانساز منبرهای انقلابی در تبریز بود و جلساتش نبض تپندهای برای قیام و رسیدن به حق بود. این اقتدا به مولایش در مسیر حق بود که عروج او را از سجدهگاهش محراب رقم زد و ایشان را اولین شهید محراب کشور نامیدهاند.
✍🏻: #مهتدی
「@MAMOL_ir」
「 روز ما 」
ما دانشآموزیم؛
همانهایی که ساعتها
پشت میزهای چوبی،
درس میخوانند...
همانهایی که روزی چندین
مبحث را پشت سرهم
میآموزند...
همانهایی که درگیر امتحان و
تست و آزمونهای مداوماند...
همانهایی که آیندهی
این کشور را میسازند...
همان قشرِ مظلومی
که عاشق وطن است...
همانهایی که برای
اهتزاز همیشگی
پرچم مقدس ایران
در جبهههای دانش میکوشند...
ما دانش آموزیم؛
سربازِ جبهههای دانشِ این مرز و بوم!
ما؛
دانش آموزیم؛
پرچمدارِ
ایرانِ قوی!
✍🏻: #قاف
「@MAMOL_ir」
「آزادسازی سوسنگرد」
صبح زودِ ۲۶ آبان ۱۳۵۹ بود. آفتاب هنوز کامل بالا نیامده بود که صدای توپ و خمپاره اطراف شهر سوسنگرد را لرزاند. شهر مدتها بود که در محاصرهی بعثیها قرار داشت. بعضی از مردم، بهویژه کسانی که کودک داشتند، به تهران رفته بودند و بقیه تا پای جان از کشور دفاع میکردند.
مردم تجهیزات چندانی نداشتند؛ در حالی که بعثیها با تانک پیش میآمدند، رزمندگان ایرانی با سلاحهایی ساده مانند تفنگ و نارنجک به مقابله میرفتند.
شبِ قبل، امام خمینی (ره) دستور داده بودند:«سوسنگرد باید فردا آزاد شود.»
همین یک جمله کافی بود تا دلهای خسته دوباره جان بگیرند. نیروهای مردمی، سپاه و ارتش، همگی به فرماندهی شهید مصطفی چمران، دست در دست هم دادند تا از خاک ایران دفاع کنند.
وقتی عملیات آغاز شد، گرد و خاک بیابان با صدای رگبار گلوله و انفجار درهم آمیخت. تانکهای دشمن یکی پس از دیگری مورد هدف قرار گرفتند. رزمندگان کشور عزیزمان ایران با فریاد «اللهاکبر» سنگر به سنگر پیش میرفتند. بعثیها که هرگز انتظار چنین حملهای از مردم میهندوست ایران را نداشتند، ناچار به عقبنشینی شدند.
تا ظهر همان روز، پرچم بزرگ و زیبای ایران دوباره بر فراز سوسنگرد برافراشته شد. مردم با چشمانی اشکبار از خانههای ویرانشده بیرون آمدند و همراه رزمندگان شادی کردند. محاصرهی دشمن درهم شکست و سوسنگرد آزاد شده بود.
✍🏻: #فاطمه
「@MAMOL_ir」
سلام بر شما
در پناه بیبی دو عالم باشید…
این روزها هرجا را که نگاه میکنی، بوی ماتم و عزا پیچیده.
زمین و آسمان، هر دو به سوگ مادر نشستهاند.
دیدیم حیفه مأمول از این حال و هوا خالی بماند؛
پس نوشتیم…
از مادر، از کوچه، از غربت، و از امیرالمؤمنین.
امید که این روایت، بر دلهای پاک شما بنشیند.
التماس دعا 🌿
⏳ هر شب ساعت ۲۱
「@MAMOL_ir」
صدای علیست… صدایی که از دل تاریخ میآید
از میان خاک و خون و غربت.
روایت مردی که شمشیرش در جنگها میدرخشید
اما در برابر اشکهای فاطمهاش
تنها سلاحش سکوت بود.
اینجا«گل و آتش» است؛
مجموعهای از دلنوشتهها و روایتهایی
از زبان امیرالمؤمنین علی علیهالسلام
برای زهرای اطهر، بانوی دو عالم.
از آغاز عشق تا لحظهی وداع...
از روشنی خانه تا شعلهی در...
از گل تا آتش...
این صدا، تنها یک روایت نیست
زمزمهی دلیست که هنوز
پس از قرنها در سوگ یاس میسوزد.
「آغاز روشنایی」
فاطمهام!... هنوز عطر گل یاس تنت را حس میکنم. صدای سکوتت در گوشم میپیچد.
آن روز، خورشید مهربانانه پرتوهای نورش را به زمین میتابید. آرام نزدیک خانه ام سلمه(س) شدهام. نگاهی به آسمان دوختم. لبخندی زدم و آهسته در را کوبیدم.
چند لحظهای مکث کردم.
صدای خشخش، برخورد پا به خاک در گوشم طنینانداز شد.
کمی بعد، امسلمه با صدای نرمش پرسید:«کیست؟»
دهان باز کردم تا پاسخی بدهم، اما پیامبر(ص) گفت:«در را باز کن و بگو داخل شود. کسی که پشت در است که محبوب خدا و من است.»
نگاهم را به خاکهای گرم مدینه انداختم. در با صدای بدی باز شد. وارد شدم و پشت سر امسلمه(س) قدم برداشتم.
پیامبر روی گیلمی کهنی نشسته بود. نگاهی به صورتشان دوختم. تبسمی بر لبشان بود. کنارشان نشستم و انگشتانم را دور عبایم حلقه کردم.
-«میبینم برای حاجتی به اینجا آمدهای. خواستهات را بر زبان آور»
عرقی سرد روی پیشانیم نشست و آرام مسیرش را به محاسنم پیدا کرد. نمیدانستم از کجا شروع کنم. چگونه بگویم که برای خواستگاری از ام ابیها آمدهام.
لب گشودم:«پدر و مادرم فدای شما! وقتی خردسال بودم، من را به سرپرستی گرفتهاید. با غذای خود و اخلاق و منش خود من را بزرگ کردید. شما مهربانتر از پدر و مادر برای من بودید. ترتیبم به دست شما بوده و شما ای رسول خدا به خدا سوگند ذخیره دنیا و آخرتم میباشید. ای رسول خدا! اکنون که بزرگ شدهام، دوست دارم خانه و همسری داشته باشم تا در سایه انس با او، آرامش یابم. آمدهام تا دخترتان فاطمه را از شما خواستگاری کنم. آیا مرا میپذیرد؟»
نگاهی به پیامبر(ص) انداختم. پیامبر«ص» لبخندی زد. گویا انتظار این لحظه را میکشید. او، فاطمه(س) را صدا زد. چند لحظه بعد، فاطمه(س) از پشت پرده نمایان شد. گویی مهتابی در تاریکی شب تابیدن گرفته باشد. نورش چشمانم را نوازش میداد، اما جرأت نگاه کردن مستقیم را نداشتم. سرم را از شرم و حیا و از شکوه آن حضور، پایین انداختم و تنها سایهاش را بر زمین دنبال کردم.
پیامبر(ص) با نوازش نگاهش، او را به کنار خود نشاند. سپس رو به من کردند و فرمودند:«دختر عزیزم! تو علی را خوب میشناسی و به سابقه ایمان، خویشاوندی، فضیلت و پارسایی او آگاهی داری. من همیشه آروز داشتم تو را خوشبخت کنم و به عقد کسی در آوردم که بهترین مرد روی زمین است. آیا راضی هستی همسر علی(ع) باشی؟»
سکوت مانند حریری در فضای اتاق افتاد. پیامبر تبسمی کردند و گفتند:«اللهاکبر! فاطمه راضی است. سکوت او نشانه رضایت اوست»
آن روز، خورشید زندگیام طلوع کرد.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「خانهای از نور」
کوثرم!... وقتی به خانهام آمدی. احساس کردم که نوری بر خانهام تایید که نه ستارگان آن را دارد و نه خورشید.
هنوز آن روزها را یادم است. من تشنه دیدار تو بودم. یک ماه از عقدمان گذشته بود. در این یک ماه مثل همیشه با رسول خدا(ص) نماز خواندم، نشستم و بلند شدم، اما زبانم از شرم و حیا قاصر بود که سخنی از شما بگویم.
آن روزی که همسران پیامبر(ص) به من گفتند:«نمیخواهی درباره آوردن فاطمه به خانه خودت با پیامبر(ص) صحبت کنیم؟»
عرقی سرد بر پیشانیم نشست. نگاهم را به زمین دوختم و آهسته گفتم:«صحبت کنید»
آنها پیش حضرت رفتند و عرض کردند:«علی(ع) دوست دارد همسرش رابه خانه ببرد، چشم فاطمه را به دیدار شوهرش روشن کن!»
پیامبر پرسید:«چرا خود علی (ع) همسرش را از من نمیخواهد؟ ما توقع داشتیم که خودش اقدام کند.»
آن روز به محضر رسول خدا(ص) رفتم و گفتم:«ای رسول خدا! حیا و شرم مرا از سخن گفتن در این باره باز میدارد.»
او دستور داد که مقدمات وصالمان را فراهم کنند.
نمیتوانم لحظهای که به خانهام قدم گذاشتی را چگونه توصیف کنم. گویی با هر قدمت گلهای یاس در خانهام شکوفه دادند. آن روز شاهد شادی عرش و زمین، کوه و دریا، ماه و خورشید، آب و آتش، ملائکه و تمامی موجودات آگاه بودم. لبخند درختان، آسمان را حس کردم. نمیدانم چگونه قلب بیتابم را که چنان شکاری در دست شکارچی در سینهام تقلا میکرد، توصیف کنم.
کوثرم!...آن روز با خودم عهد کردم که دُر نبی(ص)، بهترین زنان عالم و کسی که رضایت خدا در گروی رضایت اوست با جان و دل محافظت کنم. افسوس که سایههای حسد و دنیاطلبی نگذاشتند...
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」