「 جلوه محراب 」
آرام شالگردنم را بالاتر میکشم. سرمایی جانسوز زیر پوستم میخزد و قلبم از حرکت میایستد!
هنوز چند ساعتی از آن شور و حرارت خطبههای نماز عید قربان که سرمای استخوانسوز آبانماه تبریز را به سخره گرفته بود نگذشته است که ما یتیم شدهایم!
پرتاب میشوم به آن روزهایی که زنده بودیم و شهر زنده بود. آن روزها بود که قیام سرخ شهر با پدری او «سنت چهلمها»را در کشور ماندگار کرد.
جمعه ۲۸ام بهمنماه سال ۵۶، به حوالی غروب نزدیک میشد که پشت موتور سید جواد نشسته بودم و برای بار صدم اعلامیهها را میخواندم. اعلامیهای با عنوان دعوت مردم به برگزاری مراسم چهلم شهدای قم در مسجد قزللی که میان مردم پخش میکردیم. آیتالله قاضی طباطبایی محور و کانون اجتماع مردم را مسجد تعیین کردهبودند و چه خوشعاقبتیاست که هم محور قیام مردمی را مسجد قرار دهی و هم محل عروجت محراب مسجد باشد.
بغض سنگینی مهمان شهر شده و شهر در روز عید قربان، قربانی خود را به مسلخ عشق خداوند رسانده است. یاد آخرین سخنان شهید آیتالله قاضی طباطبایی در خطبههای صبح در نماز عید قربان میافتم:«مرا تهدید به قتل میکنند. من از شهادت نمیترسم و آمادهام و از خدا میخواهم.» آری دعایش مستجاب شد و شهر یتیم، اما هنوز هم قلب تپنده شهر بود با نقش و کلماتی که برای همیشه تاریخ به یادگار گذاشته بود. این مرد بزرگ و روشنفکر حقیقی و اهل قلم و مبارزه اولین کسی بود که جریانساز منبرهای انقلابی در تبریز بود و جلساتش نبض تپندهای برای قیام و رسیدن به حق بود. این اقتدا به مولایش در مسیر حق بود که عروج او را از سجدهگاهش محراب رقم زد و ایشان را اولین شهید محراب کشور نامیدهاند.
✍🏻: #مهتدی
「@MAMOL_ir」
「 روز ما 」
ما دانشآموزیم؛
همانهایی که ساعتها
پشت میزهای چوبی،
درس میخوانند...
همانهایی که روزی چندین
مبحث را پشت سرهم
میآموزند...
همانهایی که درگیر امتحان و
تست و آزمونهای مداوماند...
همانهایی که آیندهی
این کشور را میسازند...
همان قشرِ مظلومی
که عاشق وطن است...
همانهایی که برای
اهتزاز همیشگی
پرچم مقدس ایران
در جبهههای دانش میکوشند...
ما دانش آموزیم؛
سربازِ جبهههای دانشِ این مرز و بوم!
ما؛
دانش آموزیم؛
پرچمدارِ
ایرانِ قوی!
✍🏻: #قاف
「@MAMOL_ir」
「آزادسازی سوسنگرد」
صبح زودِ ۲۶ آبان ۱۳۵۹ بود. آفتاب هنوز کامل بالا نیامده بود که صدای توپ و خمپاره اطراف شهر سوسنگرد را لرزاند. شهر مدتها بود که در محاصرهی بعثیها قرار داشت. بعضی از مردم، بهویژه کسانی که کودک داشتند، به تهران رفته بودند و بقیه تا پای جان از کشور دفاع میکردند.
مردم تجهیزات چندانی نداشتند؛ در حالی که بعثیها با تانک پیش میآمدند، رزمندگان ایرانی با سلاحهایی ساده مانند تفنگ و نارنجک به مقابله میرفتند.
شبِ قبل، امام خمینی (ره) دستور داده بودند:«سوسنگرد باید فردا آزاد شود.»
همین یک جمله کافی بود تا دلهای خسته دوباره جان بگیرند. نیروهای مردمی، سپاه و ارتش، همگی به فرماندهی شهید مصطفی چمران، دست در دست هم دادند تا از خاک ایران دفاع کنند.
وقتی عملیات آغاز شد، گرد و خاک بیابان با صدای رگبار گلوله و انفجار درهم آمیخت. تانکهای دشمن یکی پس از دیگری مورد هدف قرار گرفتند. رزمندگان کشور عزیزمان ایران با فریاد «اللهاکبر» سنگر به سنگر پیش میرفتند. بعثیها که هرگز انتظار چنین حملهای از مردم میهندوست ایران را نداشتند، ناچار به عقبنشینی شدند.
تا ظهر همان روز، پرچم بزرگ و زیبای ایران دوباره بر فراز سوسنگرد برافراشته شد. مردم با چشمانی اشکبار از خانههای ویرانشده بیرون آمدند و همراه رزمندگان شادی کردند. محاصرهی دشمن درهم شکست و سوسنگرد آزاد شده بود.
✍🏻: #فاطمه
「@MAMOL_ir」
سلام بر شما
در پناه بیبی دو عالم باشید…
این روزها هرجا را که نگاه میکنی، بوی ماتم و عزا پیچیده.
زمین و آسمان، هر دو به سوگ مادر نشستهاند.
دیدیم حیفه مأمول از این حال و هوا خالی بماند؛
پس نوشتیم…
از مادر، از کوچه، از غربت، و از امیرالمؤمنین.
امید که این روایت، بر دلهای پاک شما بنشیند.
التماس دعا 🌿
⏳ هر شب ساعت ۲۱
「@MAMOL_ir」
صدای علیست… صدایی که از دل تاریخ میآید
از میان خاک و خون و غربت.
روایت مردی که شمشیرش در جنگها میدرخشید
اما در برابر اشکهای فاطمهاش
تنها سلاحش سکوت بود.
اینجا«گل و آتش» است؛
مجموعهای از دلنوشتهها و روایتهایی
از زبان امیرالمؤمنین علی علیهالسلام
برای زهرای اطهر، بانوی دو عالم.
از آغاز عشق تا لحظهی وداع...
از روشنی خانه تا شعلهی در...
از گل تا آتش...
این صدا، تنها یک روایت نیست
زمزمهی دلیست که هنوز
پس از قرنها در سوگ یاس میسوزد.
「آغاز روشنایی」
فاطمهام!... هنوز عطر گل یاس تنت را حس میکنم. صدای سکوتت در گوشم میپیچد.
آن روز، خورشید مهربانانه پرتوهای نورش را به زمین میتابید. آرام نزدیک خانه ام سلمه(س) شدهام. نگاهی به آسمان دوختم. لبخندی زدم و آهسته در را کوبیدم.
چند لحظهای مکث کردم.
صدای خشخش، برخورد پا به خاک در گوشم طنینانداز شد.
کمی بعد، امسلمه با صدای نرمش پرسید:«کیست؟»
دهان باز کردم تا پاسخی بدهم، اما پیامبر(ص) گفت:«در را باز کن و بگو داخل شود. کسی که پشت در است که محبوب خدا و من است.»
نگاهم را به خاکهای گرم مدینه انداختم. در با صدای بدی باز شد. وارد شدم و پشت سر امسلمه(س) قدم برداشتم.
پیامبر روی گیلمی کهنی نشسته بود. نگاهی به صورتشان دوختم. تبسمی بر لبشان بود. کنارشان نشستم و انگشتانم را دور عبایم حلقه کردم.
-«میبینم برای حاجتی به اینجا آمدهای. خواستهات را بر زبان آور»
عرقی سرد روی پیشانیم نشست و آرام مسیرش را به محاسنم پیدا کرد. نمیدانستم از کجا شروع کنم. چگونه بگویم که برای خواستگاری از ام ابیها آمدهام.
لب گشودم:«پدر و مادرم فدای شما! وقتی خردسال بودم، من را به سرپرستی گرفتهاید. با غذای خود و اخلاق و منش خود من را بزرگ کردید. شما مهربانتر از پدر و مادر برای من بودید. ترتیبم به دست شما بوده و شما ای رسول خدا به خدا سوگند ذخیره دنیا و آخرتم میباشید. ای رسول خدا! اکنون که بزرگ شدهام، دوست دارم خانه و همسری داشته باشم تا در سایه انس با او، آرامش یابم. آمدهام تا دخترتان فاطمه را از شما خواستگاری کنم. آیا مرا میپذیرد؟»
نگاهی به پیامبر(ص) انداختم. پیامبر«ص» لبخندی زد. گویا انتظار این لحظه را میکشید. او، فاطمه(س) را صدا زد. چند لحظه بعد، فاطمه(س) از پشت پرده نمایان شد. گویی مهتابی در تاریکی شب تابیدن گرفته باشد. نورش چشمانم را نوازش میداد، اما جرأت نگاه کردن مستقیم را نداشتم. سرم را از شرم و حیا و از شکوه آن حضور، پایین انداختم و تنها سایهاش را بر زمین دنبال کردم.
پیامبر(ص) با نوازش نگاهش، او را به کنار خود نشاند. سپس رو به من کردند و فرمودند:«دختر عزیزم! تو علی را خوب میشناسی و به سابقه ایمان، خویشاوندی، فضیلت و پارسایی او آگاهی داری. من همیشه آروز داشتم تو را خوشبخت کنم و به عقد کسی در آوردم که بهترین مرد روی زمین است. آیا راضی هستی همسر علی(ع) باشی؟»
سکوت مانند حریری در فضای اتاق افتاد. پیامبر تبسمی کردند و گفتند:«اللهاکبر! فاطمه راضی است. سکوت او نشانه رضایت اوست»
آن روز، خورشید زندگیام طلوع کرد.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「خانهای از نور」
کوثرم!... وقتی به خانهام آمدی. احساس کردم که نوری بر خانهام تایید که نه ستارگان آن را دارد و نه خورشید.
هنوز آن روزها را یادم است. من تشنه دیدار تو بودم. یک ماه از عقدمان گذشته بود. در این یک ماه مثل همیشه با رسول خدا(ص) نماز خواندم، نشستم و بلند شدم، اما زبانم از شرم و حیا قاصر بود که سخنی از شما بگویم.
آن روزی که همسران پیامبر(ص) به من گفتند:«نمیخواهی درباره آوردن فاطمه به خانه خودت با پیامبر(ص) صحبت کنیم؟»
عرقی سرد بر پیشانیم نشست. نگاهم را به زمین دوختم و آهسته گفتم:«صحبت کنید»
آنها پیش حضرت رفتند و عرض کردند:«علی(ع) دوست دارد همسرش رابه خانه ببرد، چشم فاطمه را به دیدار شوهرش روشن کن!»
پیامبر پرسید:«چرا خود علی (ع) همسرش را از من نمیخواهد؟ ما توقع داشتیم که خودش اقدام کند.»
آن روز به محضر رسول خدا(ص) رفتم و گفتم:«ای رسول خدا! حیا و شرم مرا از سخن گفتن در این باره باز میدارد.»
او دستور داد که مقدمات وصالمان را فراهم کنند.
نمیتوانم لحظهای که به خانهام قدم گذاشتی را چگونه توصیف کنم. گویی با هر قدمت گلهای یاس در خانهام شکوفه دادند. آن روز شاهد شادی عرش و زمین، کوه و دریا، ماه و خورشید، آب و آتش، ملائکه و تمامی موجودات آگاه بودم. لبخند درختان، آسمان را حس کردم. نمیدانم چگونه قلب بیتابم را که چنان شکاری در دست شکارچی در سینهام تقلا میکرد، توصیف کنم.
کوثرم!...آن روز با خودم عهد کردم که دُر نبی(ص)، بهترین زنان عالم و کسی که رضایت خدا در گروی رضایت اوست با جان و دل محافظت کنم. افسوس که سایههای حسد و دنیاطلبی نگذاشتند...
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「سلام بر اهل نور」
مطهرهام!...
هنوز عطر شیرین آن روز را حس میکنم. تو، پیامبر، من و حسن و حسینمان زیر عباء نشسته بودیم.
پیامبر(ص) دست راستش را بالا آورد و گفت:«خدایا! اینها اهل بیت مخصوص و خاص و صمیمی من هستند، گوشتشان گوشت من و خونشان خون من است، هر که آنها را آزار داد مرا آزار داده و هر که آنها را اندوهگین نمود مرا اندوهگین نموده، من با هر که با آنها در ستیز است، در ستیز هستم و هر که با آنها در مسالمت است، من با او در مسالمت هستم و هر که با آنها دشمن است با او دشمنم و هر که با آنها دوست است، با او دوستم، آنها از منند و من با آنها هستم، خدایا! صلوات و برکات و رحمت و آمرزش و رضوانت را بر من و آنها قرار بده، و هرگونه پلیدی را از آنها دور گردان، و آنها را کاملا پاک فرما.»
نگاهم به چهره نورانیت افتاد. کلمات قاصراند بر وصف حالم...هالهای از نور، خانهی کوچکمان را در برگرفته بود و حس میکردم آسمان، بر زمین خم شده است.
خداوند فرمود:«ای فرشتگانم و ای ساکنان آسمانم من همه آسمان ها و زمین و ماه و خورشید و ستارگان و دریا و کشتی را نیافریدم مگر به طفیل دوستی این پنج تن که در تحت پوشش هستند.»
از پیامبر(ص) شنیدهام که جبرئیل عرض کرد:«پروردگارا؛ در زیر این پوشش کیانند؟»
آنگاه خدا فرمودند:«این ها اهل بیت نبوت، و معدن رسالتاند، که عبارتند از فاطمه و پدرش و شوهرش و فرزندانش»
مطهرهام، خداوند نام ما را با تو گره زد. با کسی که پاکترین زنان است. با نور چشم پیامبر، با کسی که خداوند فرمود:«ای احمد اگر تو نبودی افلاک را خلق نمیکردم و اگر علی نبود تو را خلق نمیکردم و اگر فاطمه نبود شما دو نفر را خلق نمیکردم.»
مطهرهام روزهایی را به خاطر دارم که پیامبر (ص) هر روز، به وقت نماز صبح مقابل خانهمان میایستاد و میگفتند:«السَّلاَمُ عَلَيكُم يَا أَهلَ بَيتِ النُّبُوَّةِ!...سلام بر شما اى خاندان پيامبر! رحمت خدا بر شما! وقت نماز فرا رسيده است.»
هنوز صدای دلنشین پیامبر(ص) در گوشم است که میگفتند:«إِنّمَا يُرِيدُ اللّه لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا.»
صدای در، در گوشم مانند زنگی طنینانداز میشود.
-«من با دوست شما دوست هستم، با دشمن شما دشمن هستم.»
افسوس از مردمان فراموشکار، از مردمانی که ما و در ساختهاند...
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「خورشید در غروب پدر」
محزونهام!... افسوس که خیلی زود غم در خانهمان زد. روز دوشنبه، بیست و هشت صفر سال ده هجری؛ یادم است که آن روز، سر پیامبر(ص) را روی سینهام قرار دادم. پیامبر(ص) آخرین نفسش را کشید و خانه آرامش به بیت الاحزان تبدیل شد. هنوز صدای گریه کودکان، زنان و مردان در گوشم است. قطرههای اشک بر یکدیگر سبقت میگرفتند در میان محاسنم گم میشدند، اما نگویم از تو... در میان زمینیان، اصحاب، خویشان و دوستان کسی غمزدهتر، گریه و ناله کنندهتر از تو نبود. تو بر پیکر پدرت چنان میگریستی که گویی نه یک پدر که تمام بهشت را از دست دادهای. اشکهایت چونان بارانی بیامان بر خاک میریخت و صدايت که همیشه ملایم و نوازشگر بود، از اعماق وجودت برمیخاست.
در آن لحظه فهمیدم که تو، نه برای یک پدر که برای یک پیامبر میگریی. تو برای آغاز شب ظلمتی که در راه بود در سوگ مینشینی. هر قطره اشک تو، حکایت از شکستن بزرگترین آرمانهای آسمانی داشت.
محزونهام تو بهتر از من میدانی بر ما چه گذشت. مردم زود فراموش کردند. بیعتها شکست. حرمت حرف خدا و پیامبرش(ص) از بین رفت. مدعیانی برای جانشینی پیامبر(ص) پیدا شد. سه شبانه روز پیکر رسول خدا(ص) روی زمین ماند. دنیا آن چنان اهل سقیفه را به خود مشغول نموده بود، که تا سه روز حتی سراغ بدن رسول اکرم(ص) را نگرفتند! پیامبر(ص) شبانه خاک شد و نگویم از شب که چه غمی در دل دارد. چه اشکهایی دیده است. شب، راز کودکان داغدیده را شنیده است...
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」