eitaa logo
『 مأمول 』
166 دنبال‌کننده
87 عکس
6 ویدیو
0 فایل
• مأمول؛ امید داشته شده، آرزویی که تمام مردم جهان بدان امید بسته‌اند :)🌱 【 این‌جا قراره روزای تقویم برات رنگ و بوی خاص‌تری پیدا کنن 🩵 】 🆔️ ارتباط با ما: @Mamol_affice 📎انتشار محتواها در هر بستری با حفظ لینک کانال بلامانع است.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام بر شما در پناه بی‌بی دو عالم باشید… این روزها هرجا را که نگاه می‌کنی، بوی ماتم و عزا پیچیده. زمین و آسمان، هر دو به سوگ مادر نشسته‌اند. دیدیم حیفه مأمول از این حال و هوا خالی بماند؛ پس نوشتیم… از مادر، از کوچه، از غربت، و از امیرالمؤمنین. امید که این روایت، بر دل‌های پاک شما بنشیند. التماس دعا 🌿 ⏳ هر شب ساعت ۲۱ 「@MAMOL_ir
صدای علی‌ست… صدایی که از دل تاریخ می‌آید از میان خاک و خون و غربت. روایت مردی که شمشیرش در جنگ‌ها می‌درخشید اما در برابر اشک‌های فاطمه‌اش تنها سلاحش سکوت بود. اینجا«گل و آتش» است؛ مجموعه‌ای از دلنوشته‌ها و روایت‌هایی از زبان امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام برای زهرای اطهر، بانوی دو عالم. از آغاز عشق تا لحظه‌ی وداع... از روشنی خانه تا شعله‌ی در... از گل تا آتش... این صدا، تنها یک روایت نیست زمزمه‌ی دلی‌ست که هنوز پس از قرن‌ها در سوگ یاس می‌سوزد.
آغاز روشنایی」 فاطمه‌ام!... هنوز عطر گل یاس تنت را حس می‌کنم. صدای سکوتت در گوشم می‌پیچد. آن روز، خورشید مهربانانه پرتوهای نورش را به زمین می‌تابید. آرام نزدیک خانه ام سلمه(س) شده‌ام. نگاهی به آسمان دوختم. لبخندی زدم و آهسته در را کوبیدم. چند لحظه‌ای مکث کردم. صدای خش‌خش، برخورد پا به خاک در گوشم طنین‌انداز شد. کمی بعد، ام‌سلمه با صدای نرمش پرسید:«کیست؟» دهان باز کردم تا پاسخی بدهم، اما پیامبر(ص) گفت:«در را باز کن و بگو داخل شود. کسی که پشت در است که محبوب خدا و من است.» نگاهم را به خاک‌های گرم مدینه انداختم. در با صدای بدی باز شد. وارد شدم و پشت سر ام‌سلمه(س) قدم برداشتم. پیامبر روی گیلمی کهنی نشسته بود. نگاهی به صورتشان دوختم. تبسمی بر لبشان بود. کنارشان نشستم و انگشتانم را دور عبایم حلقه کردم. -«می‌بینم برای حاجتی به اینجا آمده‌ای. خواسته‌ات را بر زبان آور» عرقی سرد روی پیشانیم نشست و آرام مسیرش را به محاسنم پیدا کرد. نمی‌دانستم از کجا شروع کنم. چگونه بگویم که برای خواستگاری از ام ابیها آمده‌ام. لب گشودم:«پدر و مادرم فدای شما! وقتی خردسال بودم، من را به سرپرستی گرفته‌اید. با غذای خود و اخلاق و منش خود من را بزرگ کردید. شما مهربان‌تر از پدر و مادر برای من بودید. ترتیبم به دست شما بوده و شما ای رسول خدا به خدا سوگند ذخیره دنیا و آخرتم می‌باشید. ای رسول خدا! اکنون که بزرگ شده‌ام، دوست دارم خانه و همسری داشته باشم تا در سایه انس با او، آرامش‌ یابم. آمده‌ام تا دخترتان فاطمه را از شما خواستگاری کنم. آیا مرا می‌پذیرد؟» نگاهی به پیامبر(ص) انداختم. پیامبر«ص» لبخندی زد. گویا انتظار این لحظه را می‌کشید. او، فاطمه(س) را صدا زد. چند لحظه بعد، فاطمه(س) از پشت پرده نمایان شد. گویی مهتابی در تاریکی شب تابیدن گرفته باشد. نورش چشمانم را نوازش می‌داد، اما جرأت نگاه کردن مستقیم را نداشتم. سرم را از شرم و حیا و از شکوه آن حضور، پایین انداختم و تنها سایه‌اش را بر زمین دنبال کردم. پیامبر(ص) با نوازش نگاهش، او را به کنار خود نشاند. سپس رو به من کردند و فرمودند:«دختر عزیزم! تو علی را خوب می‌شناسی و به سابقه ایمان، خویشاوندی، فضیلت و پارسایی او آگاهی داری. من همیشه آروز داشتم تو را خوشبخت کنم و به عقد کسی در آوردم که بهترین مرد روی زمین است. آیا راضی هستی همسر علی(ع) باشی؟» سکوت مانند حریری در فضای اتاق افتاد. پیامبر تبسمی کردند و گفتند:«الله‌اکبر! فاطمه راضی است. سکوت او نشانه‌ رضایت اوست» آن روز، خورشید زندگی‌ام طلوع کرد. ✍🏻: @MAMOL_ir
خانه‌ای از نور」 کوثرم!... وقتی به خانه‌ام آمدی. احساس کردم که نوری بر خانه‌ام تایید که نه ستارگان آن را دارد و نه خورشید. هنوز آن روزها را یادم است. من تشنه دیدار تو بودم. یک ماه از عقدمان گذشته بود. در این یک ماه مثل همیشه با رسول خدا(ص) نماز خواندم، نشستم و بلند شدم، اما زبانم از شرم و حیا قاصر بود که سخنی از شما بگویم. آن روزی که همسران پیامبر(ص) به من گفتند:«نمی‌خواهی درباره آوردن فاطمه به خانه خودت با پیامبر(ص) صحبت کنیم؟» عرقی سرد بر پیشانیم نشست. نگاهم را به زمین دوختم و آهسته گفتم:«صحبت کنید» آنها پیش حضرت رفتند و عرض کردند:«علی(ع) دوست دارد همسرش رابه خانه ببرد، چشم فاطمه را به دیدار شوهرش روشن کن!» پیامبر پرسید:«چرا خود علی (ع) همسرش را از من نمی‌خواهد؟ ما توقع داشتیم که خودش اقدام کند.» آن روز به محضر رسول خدا(ص) رفتم و گفتم:«ای رسول خدا! حیا و شرم مرا از سخن گفتن در این باره باز می‌دارد.» او دستور داد که مقدمات وصال‌مان را فراهم کنند. نمی‌توانم لحظه‌ای که به خانه‌ام قدم گذاشتی را چگونه توصیف کنم. گویی با هر قدمت گل‌های یاس در خانه‌ام شکوفه دادند. آن روز شاهد شادی عرش و زمین، کوه و دریا، ماه و خورشید، آب و آتش، ملائکه و تمامی موجودات آگاه بودم. لبخند درختان، آسمان را حس کردم. نمی‌دانم چگونه قلب بی‌تابم را که چنان شکاری در دست شکارچی در سینه‌ام تقلا می‌کرد، توصیف کنم. کوثرم!...آن روز با خودم عهد کردم که دُر نبی(ص)، بهترین زنان عالم و کسی که رضایت خدا در گروی رضایت اوست با جان و دل محافظت کنم. افسوس که سایه‌های حسد و دنیاطلبی نگذاشتند... ✍🏻: @MAMOL_ir
سلام بر اهل نور」 مطهره‌ام!... هنوز عطر شیرین آن روز را حس می‌کنم. تو، پیامبر، من و حسن و حسین‌مان زیر عباء نشسته بودیم. پیامبر(ص) دست راستش را بالا آورد و گفت:«خدایا! این‌ها اهل بیت مخصوص و خاص و صمیمی من هستند، گوشتشان گوشت من و خون‌شان خون من است، هر که آنها را آزار داد مرا آزار داده و هر که آنها را اندوهگین نمود مرا اندوهگین نموده، من با هر که با آنها در ستیز است، در ستیز هستم و هر که با آنها در مسالمت است، من با او در مسالمت هستم و هر که با آنها دشمن است با او دشمنم و هر که با آنها دوست است، با او دوستم، آنها از منند و من با آنها هستم، خدایا! صلوات و برکات و رحمت و آمرزش و رضوانت را بر من و آنها قرار بده، و هرگونه پلیدی را از آنها دور گردان، و آنها را کاملا پاک فرما.» نگاهم به چهره نورانیت افتاد. کلمات قاصراند بر وصف حالم...هاله‌ای از نور، خانه‌ی کوچک‌مان را در برگرفته بود و حس می‌کردم آسمان، بر زمین خم شده است. خداوند فرمود:«ای فرشتگانم و ای ساکنان آسمانم من همه آسمان ها و زمین و ماه و خورشید و ستارگان و دریا و کشتی را نیافریدم مگر به طفیل دوستی این پنج تن که در تحت پوشش هستند.» از پیامبر(ص) شنیده‌ام که جبرئیل عرض کرد:«پروردگارا؛ در زیر این پوشش کیانند؟» آنگاه خدا فرمودند:«این ها اهل بیت نبوت، و معدن رسالت‌اند، که عبارتند از فاطمه و پدرش و شوهرش و فرزندانش» مطهره‌ام، خداوند نام ما را با تو گره زد. با کسی که پاک‌ترین زنان است. با نور چشم پیامبر، با کسی که خداوند فرمود:«ای احمد اگر تو نبودی افلاک را خلق نمی‌کردم و اگر علی نبود تو را خلق نمی‌کردم و اگر فاطمه نبود شما دو نفر را خلق نمی‌کردم.» مطهره‌ام روزهایی را به خاطر دارم که پیامبر (ص) هر روز، به وقت نماز صبح مقابل خانه‌مان می‌ایستاد و می‌گفتند:«السَّلاَمُ عَلَيكُم يَا أَهلَ بَيتِ النُّبُوَّةِ!...سلام بر شما اى خاندان پيامبر! رحمت خدا بر شما! وقت نماز فرا رسيده است.» هنوز صدای دلنشین پیامبر(ص) در گوشم است که می‌گفتند:«إِنّمَا يُرِيدُ اللّه‌ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا.» صدای در، در گوشم مانند زنگی طنین‌انداز می‌شود. -«من با دوست شما دوست هستم، با دشمن شما دشمن هستم.» افسوس از مردمان فراموش‌کار، از مردمانی که ما و در ساخته‌اند... ✍🏻: @MAMOL_ir
خورشید در غروب پدر」 محزونه‌ام!... افسوس که خیلی زود غم در خانه‌مان زد. روز دوشنبه، بیست و هشت صفر سال ده هجری؛ یادم است که آن روز، سر پیامبر(ص) را روی سینه‌ام قرار دادم. پیامبر(ص) آخرین نفسش را کشید و خانه آرامش به بیت الاحزان تبدیل شد. هنوز صدای گریه کودکان، زنان و مردان در گوشم است. قطره‌های اشک بر یکدیگر سبقت می‌گرفتند در میان محاسنم گم می‌شدند، اما نگویم از تو... در میان زمینیان، اصحاب، خویشان و دوستان کسی غمزده‌تر، گریه و ناله کننده‌تر از تو نبود. تو بر پیکر پدرت چنان می‌گریستی که گویی نه یک پدر که تمام بهشت را از دست داده‌ای. اشک‌هایت چونان بارانی بی‌امان بر خاک می‌ریخت و صدايت که همیشه ملایم و نوازشگر بود، از اعماق وجودت برمی‌خاست. در آن لحظه فهمیدم که تو، نه برای یک پدر که برای یک پیامبر می‌گریی. تو برای آغاز شب ظلمتی که در راه بود در سوگ می‌نشینی. هر قطره اشک تو، حکایت از شکستن بزرگ‌ترین آرمان‌های آسمانی داشت. محزونه‌ام تو بهتر از من می‌دانی بر ما چه گذشت. مردم زود فراموش کردند. بیعت‌ها شکست. حرمت حرف خدا و پیامبرش(ص) از بین رفت. مدعیانی برای جانشینی پیامبر(ص) پیدا شد. سه شبانه روز پیکر رسول خدا(ص) روی زمین ماند. دنیا آن چنان اهل سقیفه را به خود مشغول نموده بود، که تا سه روز حتی سراغ بدن رسول اکرم(ص) را نگرفتند! پیامبر(ص) شبانه خاک شد و نگویم از شب که چه غمی در دل دارد. چه اشک‌هایی دیده است. شب، راز کودکان داغ‌دیده را شنیده است... ✍🏻: @MAMOL_ir
فدک」 رئوفه‌ام!... چرا صورتت را از من پنهان می‌کنی؟ گل یاسم نمی‌خواهم شنیده‌هایم را باور کنم.... شنیدم راهی خانه بودی. لبخند روشنی‌بخش به لب داشتی که ناگهان سایه پلیدی مقابلت قرار گرفت. -«فاطمه قباله فدک را به من بده» من که نبودم، اما شنیدیم عقب‌عقب رفتی...تا اینکه پشتت به دیوار کوچه خورد. شنیدم مغیره با دست‌های خشک و بی‌رحمش، تو را سیلی زده. خنده را از لبت ربوده و صورت چون ماهت را کبود کرده. حسنمان(ع) که به من چیزی نمی‌گوید، اما من در چشم‌هایش می‌بینم که چه تقلاها نکرده. چگونه روی پاشنه پاهای کوچکش ایستاده. انگشتانش را مانند زنجیری دور دامن مغیره حلقه کرده و فریاد زده:«جان پیغمبر دیگر بر او مزن...» او چیزی نمی‌گوید، اما گرد و غبار روی دست‌های کوچک و لرزرانش گواهی می‌دهد خاک‌ها را از روی چادرت تکانده. رئوفه‌ام... حسنمان چه زود بزرگ شده. غم چه زود جای شادی چشم‌هایش را پر کرده. شب‌های خواب پریشان می‌بیند و نامت را زمزمه می‌کند. راستش را بخواهی بیشتر از همه سکوتت من را آزار می‌دهد. می‌دانم، تو به فرزندمان گفتی:«چیزی از کوچه‌ها به من نگویید... بابا به اندازه کافی غصه دارد.» اما رئوفه‌ام... از آن روز، مدینه دیگر مدینه نیست. دیوارها بوی اشک می‌دهند، کوچه‌ها رنگ غربت گرفته‌اند. من مانده‌ام و دلی که با هر نفس، غمت را می‌چشد. حسنمان آرام گریه می‌کند... و حسین، در سکوت، به دست‌های کوچکش نگاه می‌کند. زینب بی‌تابی می‌کنند و من... کاش بودم، تا میان کوچه، قامتت نمی‌لرزید. کاش بودم، تا میان خاک، چادرت غبار نمی‌گرفت... کاش بودم... ✍🏻: @MAMOL_ir
گل و آتش」 مظلومه‌ام!... شب، سنگین‌تر از همیشه بود. تاریکی شب بیشتر از همیشه به چشم می‌آمد. کوچه‌ها نفس می‌کشیدند و دیوارها گوشه‌ای از تاریکی را به دوش می‌کشیدند. سپس صدایی آمد؛ قدم‌هایی که شتاب داشتند، فریادی که از هم فاصله می‌گرفت، و بعد... هجوم. در را شکستند. آتش صدای مردانی که خشم را با خود آوردند، وارد خانه شد. حسن چسبیده به سوی من، چشمانش از ترس گرد شده بودند. حسینمان عقب‌عقب رفت. صدای جیغ زینب‌ در گوشم پیچید. تو ایستادی. مظلومه‌ام؛ ایستادی مثل کوهی که طوفان بر او می‌کوبد اما جابجا نمی‌شود. آن‌ها فریاد زدند. با گوش‌های خودم‌ شنیدم، می‌گفتند:«طوری لگد بزن که علی بی پسر شود...» حرف‌هایی نا‌مأنوس در گوش ما پیچید و آنگاه آتش... هیزمی آوردند که تا مدت‌ها آتش را نگه‌دارد. آتش زبانه کشید. میخ داغ شد و بر سینه‌ات فرو آمد. آن‌چنان لگد به در زدند که پهلویت شکست و فرزندمان سقط شد. صدای شکستن چیزی در فضا پیچید؛ صدای دل ما که در هم شکست. و من می‌دیدم که تو، آرام‌تر از هر زمانی به آسمان نگاه می‌کنی. صدایت در گوشم می‌پیچد:«یا ابتا، یا رسول الله...» مانند شکوفه یاس از درخت افتادی. ریسمان به گردنم انداختند و دست‌هایم را بستند.کلمات قاصراند از توصیف آنچه بر خاندان ما گذشت... یادم نمی‌رود، یک نگاهم به تو بود که مانند ماهی بر روی زمین افتادی و یک نگاهم به فرزندانمان. به اجبار چشم گرفتم، ناگهان گرمی خون میان انگشتانت را دور کمربندم حس کردم. صدایت ضعیف و پرصلابت بود:«اجازه نمی‌دهم علی را ببرید.» شنیدم از میان جمعیت کسی فریاد زد:«چرا ایستادید؟ دست فاطمه را کوتاه کنید!» قنفذ همدست با مغیره شد. او با غلاف شمشیر، این تازیانه می‌زد. مظلومه‌ام نگویم بر من چه گذشت... منی که می‌گفتم:«اگر جوان مردی در قبال خلخالی كه از پای زنی كه در دين اسلام بوده در آوردند بميرد، جا دارد.» امروز نامحرمان گل یاسم را می‌زنند و من با دستان بسته نمی‌توانم مانع شوم... ✍🏻: @MAMOL_ir
برگ شقایق」 شهیده‌ام… ببخش مرا که تو را پیشِ چشم‌هایم زدند و من ناچار به سکوت شدم. صدای اذان را می‌شنوی؟ مؤذن فریاد می‌زند:«أشهد أن محمد رسول‌الله.» اگر خاموش ماندم، تنها برای آن بود که نام پدرت از میان نرود. مظلومه‌ام… جای زخم‌هایت هنوز می‌سوزد؟ محزونه‌ام… ناجوانمردان چگونه زدندت که دیگر روی از من برمی‌گردانی؟ شنیده‌ام برای تکان دادن صورتت از فضه یاری می‌گیری. زهرایم، زیر لب ناله نکن که علی تاب نمی‌آورد. آن‌قدر اشک نریز که علی دیگر جان در تن ندارد. امشب دوباره نفس‌نفس می‌زنی، ناله‌ات لحظه‌به‌لحظه بلندتر می‌شود. از پلک‌های تار و بی‌رمقت پیداست که امشب نیز خواب بر چشمانت نمی‌نشیند. لعنت بر آنان که غنچه نشکفته‌ام را سوزاندند! حنانه‌ام، دیگر سخن از تابوت مکن… می‌شود چشم‌هایت را باز کنی؟...می‌شود بار دیگر مرا صدا بزنی؟ شهیده‌ام!… صدای گریه حسنین می‌رسد. آنها می‌دوند و فریاد می‌زند:«يا محمداه، يا أحمداه… اليوم جدد لنا موتك إذ ماتت أمنا. ای پیامبر بزرگ، ای رسول خدا، ای جد گرامی! امروز داغ فراق تو دوباره بر ما تازه شد، مادرم جان به جان‌آفرین تسلیم کرد.» دنیا دور سرم می‌چرخد. آرامشم! من اندوه و غمم را به تو تسلّی می‌دادم… بعد از تو به که پناه ببرم؟ به که غم خود را بگویم؟ قطره‌های اشک بی‌محابا از چشمانم فرو می‌ریزند. آهسته می‌گویم: «در هر جمعی، فراق میان دو دوست حاصل می‌شود و کمتر اتفاق می‌افتد که میان دل‌های صمیمی جدایی نیفتد. گم‌کردن فاطمه پس از رحلت رسول خدا(ص)، بهترین گواه است که دوست برای انسان نمی‌ماند.» بر حاشیه برگ شقایق بنویسید؛ گل طاقت، در و دیوار ندارد… ✍🏻: @MAMOL_ir
بی او」 نور چشم مصطفی(ص)! چگونه بعد از تو این دنیا را تاب بیاورم؟ دیگر با چه کسی آرام شوم؟ نگاهی به اسماء کردم؛ بالای سر فاطمه(س) ایستاده بود و بی‌صدا اشک می‌ریخت. لب گشودم و با تمام توانم گفتم:«آب را آرام بریز، آخر گل یاسم پرپر شده...» آهسته دستم را بر بازویت کشیدم. نپرس از حالم که مردم و زنده شدم. نفس در سینه‌ام حبس شد و چشمانم سیاهی دید. چه بلایی سرت آوردند، دختر مصطفی(ص)؟ عزیز دل حیدر! مددی کن که دهم غسل تنت را؛ کمکم کن بشویم بدنت را. دستم را به دیوار گرفتم و به اشک‌هایم اجازه‌ی جاری شدن دادم. زهرای من! چرا به من نگفتی از قصه‌ی در و دیوار، از سینه و صورت کبودت؟... آهسته حسنین و زینب را صدا زدم. آمدند. نگویم از حالشان، که تو بهتر می‌دانی. آن را وقتی فهمیدم که دستانت را بر سرشان گذاشتی. ندا آمد:«یا علی! بچه‌ها را از بدن فاطمه(س) جدا کن؛ ملائکه طاقت ندارند...» گل یاسم، ماه شب تارم! من چگونه طاقت بیاورم؟ من که مدت‌هاست سلام‌دهنده‌ای جز تو نداشتم. نشستم و زانوهایم را بغل گرفتم. لب گشودم:«حسنم! برو سلمان را صدا بزن که دیگر تاب ندارم.» نمی‌دانم چند دقیقه گذشت؛ سلمان آمد. او را در آغوش گرفتم. – «سلمان! دیدی مردم شهر با علی چه کردند؟... سلمان، کمک علی کن؛ تو از مایی.» آهسته با کمک سلمان تابوتت را بلند کردیم. من جلوتر رفتم و سلمان و بچه‌ها پشت سرم راه افتادند. نگویم از دست‌های بر دهان گذاشته‌شده، از حسن که هنگام گذر از کوچه چه بر او رفت... به مقصد رسیدیم و خاک، صورت چون ماهت را پوشاند. تمام شد... نگاهی به آسمان کردم؛ ماه بی‌رمق می‌تابید. شب، تاریک‌تر از تاریک بود. آن راز ما را می‌دانست... ✍🏻: @MAMOL_ir
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. ننه ام‌البنین به چادرت گرفتارم... . 「@MAMOL_ir
مادرِعلمدار」 صدای غربتِ طفلان شاه می‌آید همان مَهی است که گویی به چاه می‌آید به کنج خانه مولا گرفته ماتم و داغ دوباره درد یتیمی به راه می‌آید ملائک از غم عباس، سر به دامانند عروج مادر عباس، آه، می‌آید🖤 ✍🏻: @MAMOL_ir